رمان عشق صوری پارت 68

حیاط خوشگلی داشتن.
از اون حیاط که شک نداشتم یه طراح خوش سلیقه مسئول طراحی فضای سبزش بود.
اینجا خوشگل بود و دلباز اما حیاط خونه ی پدری فرهاد یه حالت مخوف ترسناک داشت.
خوشگل بود ولی دلگیر.شاید چون عشق توش جریان نداشت.
شاید هم چون میدونستم قسمت پشتی ساختمون خرابه های سوخته ای هست که یک شب اونجا حبس شده بودم همچین حس و احساسی نسبت بهش داشتم.
شاید هم برمیگشت به روزهای بدی که اونجا داشتم.
آخه من هیچ خاطره ی خوشی از ادن خونه نداشتم.هیچ خاطره ی خوبی…
همونطو که قدم میزدیم پرسیدم:

-پس گفتی مامان رفته ماه عسل!؟

خم شد و با شیطنت یه شاخه گل رز چید و بعد اونو جلوی بینیش گرفت و جواب داد:

-خودشون بهش میگن سفر و استراحت ولی تو همون ماه عسلی بدونش…

پوزخندی روی صورت نشوندم. حال دلیل تلاشهای شدید مامان برای پر دادن من و شیوا و رسیدنش به آقا رهام رو متوجه میشم.
این ثروت و اینهمه خوشی رو نمیتونتس ازش بگذره و البته این شانس بزرگ رو…
نگاهمو دوختم به گلهای باغچه.تو همچین فصلی اینجا پراز رز های خوش بو بود.
لب پایینیم رو زیر دندون گرفتم و آروم آروم فشار دادم.دلم میخواست راجع به احساسم با یه نفر صحبت بکنم ولی خیلی چیزها مانعم میشد.
کسی رو هم جز شیوا نداشتم.
فرهاد هم که درست و حسابی نمیذاشت برم دانشگاه برای همین خیلی باهمکلاسی هام هم رابطه ای نداشتم بااینحال شروع به پرسیدن سوالهای بی سرو ته از شیوا تنها شانس همصحبتیم کردم:

-شیوا…؟

-هوم؟

-اگه با یه نفر باشی که دوستش نداری بعد دلت بره پیش کسی که ازش خوشت میاد چیکار میکنی!؟کدوم رو انتخاب میکنی؟

-اگه با یه نفر باشی که دوستش نداری بعد دلت بره پیش کسی که ازش خوشت میاد چیکار میکنی!؟کدوم رو انتخاب میکنی؟

براش فکر نکرد.برای همین میگم اون جسور تر از من هست چون فورا جواب داد:

-خب معلوم.اوگی که دوستش دارم رو…

دوباره پرسیدم:

-خب اگه تو اون یه نفرو دوست داشته باشی اما ندونی اون به تو چه احساسی داره چی؟ اونوقت چیکار میکنی!؟

واسه این سوال انگار نیاز به فکر کردن داشت چون چنددقیقه ای سکوت کرد و بعد گفت:

-عشق یه طرفه چیز مزخرفیه.میدونی…یه جورایی مثل تن دادن به جنگیه که نتیجه اش مشخصه!

جنگی که نتیجه اش مشخص! شاید واقعا این بهترین تشبیه برای همیچین حسی باشه.
اما من هنوز نمیدونم.نمیدونم اون چه حسی بهم داره ولی اگه هم داشته باشه قطعا عشق نیست.
هیچ مردی به خودش اجازه نمیده دلبسته ی دختری بشه که شوهر داره!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-شیوا…اگه دلت واسه یه نفر تنگ شده باشه و هیچ راه و بهانه ای واسه دیدنش نداشته باشی چیکار میکنی؟

خندبد و شاخه گل رو به سمت گرفت و با نیش باز شده تا بناگوش گفت:

-دیدن آدما که بهانه نمیخواد! هر وقت دلت واسه هر کسی تنگ شد تردید نکن…چادر چاقچول کن برو دیدنش…

شاخه گل رو تودست نگه داشتم.سرمو برگردوندم سمتش و بعد گفتم:

شاخه گل رو تودست نگه داشتم.سرمو برگردوندم سمتش و بعد گفتم:

-خب اگه واسه این یه مورد نیاز به بهونه باشه چی!؟

خوبی شیوا این بود که حتی اگه به چیزی هم شک کنه از اینها نبود که تلاش کنه مچ آدم رو بگیره.زیادی اپن مایند بود.اینبار هم به جای اینکه شکاکانه بحث رو بکشونه تو حاشیه تا از من اعتراف بگیره جواب داد:

-خب…براش یه هدیه بخر…اگه هم نمیتونی هدیه ی بی دلیل بدی لااقل بهش زنگ بزن.آره…بعضی وقتها شنیدن صدای یه نفر کم از دیدنش نیست! یا حتی میتونی پیام بدی…البته هیچی دیدن نمیشه ولی خب…اینم راهیه دیگه…

از یه جایی بعد اصلا حرفهاش رو نمیشنیدم چون ذهنم رفت سمت پیشنهاد اولش.
هدیه دادن…آره …
میتونستم به بهانه ی کمکهای اون شبش یه هدیه براش بخرم.
یه هدیه که بشه یه بهانه برای دیدار….
سرم رو خم کزدم و عطر خوش اون رز خوشرنگ رو بو کشیدم و بعد سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-به نظرت چه هدیه ای میتونه یه آدم رو تحت تاثیر قرار بده…؟

کف دستش رو روی شاخ و برگها کشید و جواب داد:

-بستگی داره!

کنجکاو پرسیدم:

-به چی؟

خندید و بعد به چشمک زد و جواب داد:

-به اینکه طرف دختر باشه یا پسر…

خب فکر کنم دیگه کم‌کم داشتم اونو به شک مینداختم برای همین چپ چپ نگاهش کردم و بعد نگاهی به ساعت مچیم انداختم و گفتم:

-خیلی اینجا موندم….دیگه وقت رفتن!

ایستاد و گله مندانه گفت:

-به این زودی!؟؟

در حالی که فکر و ذهنم سمت رفتن به مرکز خرید و گرفتن یه هدیه واسه فرزاد بود گفتم:

-آره…دیگه باید برم…

نشسته بودم روی نیمکت و به هدیه ی توی دستم نگاه میکردم.
هنوزهم برای تماس گرفتن مردد بودم.برای تعیین درست یا غلط بودن کارم….
بعداز کلی این پا و اون پا کردم بالاخره شماره اش رو گرفم و بهش زنگ زدم.
انتظارم طول کشید و جز صدای بوقهای آزاد بافاصله چیز دیگه ای نشنیدم.
نکنه ازم خسته باشه و نخواد جوابمو بده!؟

این سوالی که در لحظه به سرم زده بود شد یه خوره ی آزار دهنده.
شاید من داشتم با این رفتارها و کارهام اون رو عاجز میکردم برلی همین حاضر نبود تماسم رو جواب بده.
فورا دستمو پایین گرفتم و به هدیه ای که روی پاهام بود نگاه کردم.
اصلا چیشد که همچین کاری کردم؟!
چیشد که به خودم اجازه دادم برم شهر و به پیرهن براش بخرم !؟
فکر کنم اصلا باید بیخیال دادن این هدیه به اون میشدم.
به اونی که حتی حاضر نبود تماسم رو جواب بده.
خواستم بلند بشم که تلفن همراهم توی دستم زنگ خورد.
سر خم کردم و به صفحه اش نگاه وزدم
خودش بود آب دهنمو قورت دادم و دستمو گذاشتم روی قلبم.
دلیلش تپیدنهای تند و کوبنده اش رو نمیفهمیدم .شاید فرزاد بود شاید هم حماقت!
تماسش رو جواب دادم و گفتم:

“سلام….”

انگار یه جای شلوغ بود چون خیلی سرو صدا اطرافش میومد.یکم بلند گفت:

“سلام.ببخشید جایی بودم که متوجه تماست نشدم.کاری داشتین تماس گرفتین شیدا خانم؟”

وقتی باهام رسمی حرف میزد دلخور میشدم از خودم از اون از همه….من دلم‌میخواست باهم صمیمی باشیم.
صمیمی تر از این‌جمع بستنها….
مثل اون لحظه که سگرمه هام ناخواسته رفت توی هم.
آب دهنمو قورت دادم و رفتم سر اصل مطلب و پرسیدم:

“میتونم امروز ببینمت؟”

دل خوش بودم به گرفتن یه جواب آره.آخ که اگه مفت آره و می دیدمش تا چند روز شارژ بودم و میتونستم امید به زندگی داشته باشم اما اون پرسید:

“کار واجبیه ؟! اتفاقی افتاده؟ فرهاد باز کاری کرده”

این از اون سوالهایی بود که من اصلا دوست نداشتم.نباید اینو میگفت که بیفتم تو تله.
اخم کردم و گفتم:

” نه…اتفاق خیلی خاصی نیفتاده”

بازم باصدای نسبتا بلندی بخاطر بودن تو همون جای شلوغ گفت:

” پس بزارینش برای روز دیگه …”

چون این و گفت شوق و انگیزه ی صحبت کردن باهاش رو از دست دادم و پشیمون شدم از خریدن اون کادو.اصرار نکردم.
اصلا من چرا باید اصرار کنم یا بخوام ببینمش.به درک…
ثگرمه هام رو زدم توهم و گفتم:

” اوکی فعلا…”

اونقدر اون لحظه از دستش عصبانی بودم که حتی منتظر نشدم حرفی ازش بشنوم.فورا تماس رو قطع کردم.
شاید اصلا با دوست دخترش باشه.آره حتما با دوست دخترش بود.
مطمئنن داشت.مگه میشه یه مرد مجرد تنها دوست دختر نداشته باشه!؟
قطعا داره…

شاید اصلا با دوست دخترش باشه.آره حتما با دوست دخترش بود.
مطمئنن داشت.مگه میشه یه مرد مجرد تنها دوست دختر نداشته باشه!؟
قطعا داره…
پوزخندی به حال روز خودم زدم.به حال خودم که گمون کردم اون ممکنه دخترا و جمع اطرافش رو ول کنه و بیاد سراغ من!
تلفن همراهم زنگ خورد.
فرهاد بود و من حوصله ی اونو به کل نداشتم.موبایلمو سایلنت کردم.
اون کادویی که خریده بودم رو برداشتم و با قدمهای سریع از پارک رفتم بیرون.
یه تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم خونه بدون اینکه فکر و ذهنم سمت ساعت و تاریکی هوا رفته باشه.

اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم.کرایه تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
قدم زنان رفتم سمت خونه.
چون میدونستم خدمتکارها نیستن خودم کلید انداختم و رفتم خونه….
درو که بستم نفس عمیقی کشیدم و بی حوصله از حیاط گذر کردم.
نرسیده به در فرهاد با صورتی برافروخته اومد بیرون و همونطور که با عصبانیت به سمتم میومد درحالی که به ساعت مچیش اشاره میکرد و تایم و زمان رو به رخم میکشید گفت:

-تو تا الان کجا بودی؟ هااان؟ هان شیدااااا مگه نمیدونی ساعت چند؟؟؟ چرا تو باید تا هشت شب بیرون باشی؟؟؟
چراااااا….ببین…هشت شب …هشت زن من چه دلیلی داره بیرون باشه….؟؟؟

مثل دیوونه ها یه بند حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد اون هم به خاطر اینکه من هشت شب اومدم خونه.
اما من هم اصلا حوصله ی دهن به دهن شدن باهاش رو نداشتم برای همین
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و جواب دادم:

-ببخشید….صحبتم با شیوا طول کشید…

صداشو برد بالا و گفت:

-چرا موبایلتو جواب ندادی هاااان!؟

-سایلنت بود…متوجه نشدم

اینو گفتم و به آرومی از کنارش رد شدم….

حوله کوچیک و لطیف سفید رنگ رو برداشتم و از سرویس بهدشتی اومدم بیرون.
اونو جلوی صورتم گرفته بودم و داشتم قطره های آب نشسته روی صورتم رو خشک میکردم اما با دیدن فرهاد که رو به روی آینه ایستاده بود خشکم زد و بی حرکت ایستادم.
پیرهنی که من واسه فرزاد خریده بودم رو از جعبه اش بیرون آورده بود و جلوی سینه اش گرفته بود و خودش رو تو آینه تماشا میکرد.
هاج و واج نگاهش کردم.
آخه اون کی و به چه حقی رفت سر وسایل من !؟
با چه اجازه ای همچین کاری کرد؟
تا متوجه من شد سرش رو برگردوند سمتم و پرسید:

-برای من خریدی؟

هیچی نگفتم.یعنی اونقدر تو شوک کار زشتش بودم که اصلا نفهمیدم چیگفت اما اون دوباره با لبخند پرسید:

-خیلی خوشگله…خب دیوونه چرا نگفتی ….؟؟

دیگه نمیدونستم باید چیبگم.زشت ترین کار دنیارو کرد.
بدون اجازه رفت سر وسایلم و همه چیز رو زیر و رو کرد.
این از نظر من از صدتا فحش ناموسی هم وحشتناکتر بود.
دستهامو آوردم پایین و با خشم پرسیدم:

-تو رفتی سر وسایل من ؟؟

پیرهن رو پایین گرفت و همونطور که به سمتم میومد گفت:

-تا دیدمش فهمیدم واسه من گرفتی…آخ که چقدر دوستدارم خانم غُد و مغرور من! رنگشو دوست دارم.خیلی خوشگل و شیک! همین فردا میپوشمش!

من این پیرهن رو خیلی دوست داشتم و دلم میخواست اون رو توی تن فرزاد ببینم نه فرهاد.
حالا چه جوری میتونستم بهش بگم اون پیرهن رو واسه اون نخریدم؟
میگفتم هم اگه میپرسید برای کی خریدی مگه من جرئت اینکه بگم برای فرزاد رو داشتم!؟
بدون حرف بهش خیره بودم که گفت:

-میدونستم میخواستی سورپرایزم بکنی ولی خب طاقت نیاوردم بازش نکنم

حالا احساس میکردم دیگه از این پیرهن خوشم نمیاد.
قید دادنش به فرزاد رو زدم.
یعنی چاره ای نداشتم.
لبخند دل مرده و کمرنگی زدم و گفتم:

-باشه ایراد نداره…

حوله رو پرت کردم رو پشتی صندلی کنار آینه و بعد به سمت تخت رفتم. نگاهی به وسایلم انداختم.
وقتی میگم فرهاد یه سری رفتار مزخرف چندش داره یکی از دلایلش همینه.
اینکه بدون اجازه و با شک میرفت سر وسایل من و با کش دنبال رد و نشون خیانت میگشت.
نفس عمیقی کشیدم که پیرهن رو کنار گذاشت و اومد سمتم.
کنارم نشست و گفت:

-ببخشید که سرت داد کشیدم !!!

سر قضیه ی پیرهن ناخوداگاه ازش دلگیر بودم.اصلا فکرش رو هم نمیکردم قراره بره سر وسایلم.پوزخندی زدم و گفتم:

-کار همیشگیته!

دستش رو دور گردنم حلقه کرد.بوسه ای روی پوست سردم نشوند و گفت:

-تقصیر خودته خب…من کلی به تو زنگ زدم ولی جوابمو نمیدادی.خب منم نگرانت شدم.آخه تو میدونی من چقدر روی تو حساسم…

سرمو به سمتش برگردندم و با درهم کردن ابروهام پرسیدم:

سرمو به سمتش برگردندم و با درهم کردن ابروهام پرسیدم:

-از کی تاحالا کجا بودی با کی بودی چرا دیر اومدی چرا جواب ندادی شده نگرانی!؟؟؟

جوری که نشوم بده درکم نکرده و دلیل حرفهام رو نفهمیده شونه بالا انداخت و پرسید:

-اگه اسمش نگرانی نیست پس چیه!؟

با لحن تلخی جواب دادم:

-مشکوک بودن…بدبین بودن.بی اعتماد بودن.سوال عجبب غریب پرسیدن….

نفس عمیقی کشید و گفت:

-اصلا اون چیزی که تو میگی نیست.من بدبین نیستم تو زیادی حساسی…ول کن اصلا بیخیالش.گذشته دیگه…

بار اولش نبود که زیر بار همچین چیزی نمی رفت.انگار کور بود ورفتارهای خودش رو نمی دید.
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد.
بوسه ای روی صورتم نشوند و گفت:

-تو خوشگلترین دختری هستی که تاحالا دیدم شیدا…تو بی نظیری…من حاضرم به خاطر تو هرکاری کنم.

دستش روی رون پام نشست.میتونستم حدس بزنم اینکارش مقدمه ی چی هست.
کاری که قطعا من دوست نداشتم انجامش بدم.
لبهاش روی صورتم نشست.
آهسته بوسیدم و دستش رو آروم آروم تا وسط پاهام برد.
تا فهمیدم چی توی سرش هست فورا دستشو از لای پاهام بیرون کشیدم و پرسیدم:

-من که خیلی گشنمه…تو گشنه ات نیست!؟

اینو پرسیدم صرفا واسه اینکار کار نرسه به بوسه و هم آغوشی و چیزای دیگه.
من واقعا نمیتونستم همچین مسائلی رو با اون تجربه کنم.
نه که دست خودم باشه نه…
واقعا هیچ حسی بهش نداشتم.هیچ حسی.
خودش هم اینو فهمید واسه همین یکم پس کشید و گفت:

-چرا منم گشنمه….زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن ولی بزار اول یه دوش بگیرم!

یه نفس عمیق کشیدم.چقدر خوشحال شدم از اینکه تو انجام کاری که واقعا از عهده اش بر نمیومدم سماجت نکرد.
خیلی سریع گفتم:

-نه…تو برو حموم من خودم زنگ میزنم!

بلند شد و گفت:

-باشه عزیزم.پی من برم یه دوش بگیرم.

سرم رو تکون دادم که خیلی نره تو عمق موضوع و فکرش نره سمت اینکه زنش اصلا نه حاضر میشه ببوسش و نه حتی باهاش سکس داشته باشه.
دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی از سر راحتی خیال کشیدم.
خدایا تا کی….
تا کی باید از اون درفرار باشم.تا کی….
من دوستش نداشتم.نداشتم……

خدایا تا کی….
تا کی باید از اون درفرار باشم.تا کی….
من دوستش نداشتم.نداشتم.
زانوی غم بغل کردم و سرم رو گذاشتم روی همون زانوهام.
چه جوری میتونم بک عمر کنار کسی باشم که دوستش ندارم.
که ذره ای و سر سوزنی بهش عشق و محبت ندارم ؟!
بعد از عمری وقتی هم دلم واسه به نفر تپید که نه راه پس داشتم و نه راه پیش.
من متاهل بودم اما دلم پی فرزاد بود….
اصلا مگه میشد اسم این حس رو گذاشت عشق؟!
شاید نشه بهش گفت عشق صرفا چون‌متاهل بودم اما خدا اهم میدونست این ازدواج زوری بود.
من شوهرمو دوست نداشتم و اون بله ی چای سفره ی عقد هم به زور و اجبار بود.
تو خودم بودم که تلفنم زنگ خورد.
حدس میزدم شیوا باشه.احتمالا زنگ زده بود که بپرسه رسیدم خونه یا نه!
بی میل دست تو کیف بردم و تلفن همراهمو بیرون آوردم اما تا چشمم به شماره ی فرزاد افتاد دوباره قلبم به تالاپ تلوپ و جنب و جوش افتاد.
چشمهامو چندبار باز و بسته کردم که تا مطمئن بشم توهم نزدم.

فکر میکردم واسش اهمیت ندارم برای همین دیگه پیگیرم نشد اما حالا میفهمم اون همونیه که من به تصور قوی ازش توی سرم دارم.
دستی لای موهام کشیدم و بعد واسه اینکه فکر نکن هول هستم و لم دادم رو تلفن همراهم گذاشتم یکم طول بکشه ودرست سر بزنگاه قطع شدن جواب دادم و گفتم:

” بله ؟”

لحنم سرد بود چون ازش دلگیر بودم.اما تا صدای گرمش توی گوشم پیچید این دلخوری از یادم رفت.
نفس عمیقی کشید و گفت:

“سلام…ببخشید…چندساعت پیش فرصت پیش نیومد درست و حسابی جواب بدم.الان سرم خلوت تر شده چون اومدم خونه…کار مهمی بود که زنگ زدی؟”

پارت های قبلی همین رمان

3 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • این دختره شیدا چرا نمیره طلاق بگیره پرونده هم که داره تو کلانتری کارش که راحته از این عذاب متاهلی اجباری راحت میشه بعد مثل خواهرش با هر کس دلش خواست تیک میزنه.واقعا هم مادر و هم دخترا خییییلی بی بندوبارن.مخصوصا اون شیوا با اون طرز فکر مسخرش که هرز بودن تشویق
    میکنه دوست داشتن یه نفر با خراب بودن زمین تا آسمون فرقشه.

    پاسخ
  • آخ که چقدر بدم میاد از شیداااا🤢🤢🤢

    پاسخ
    • آی گل گفتی منم به شدت هم از خودش هم از کاراش بدم میاد 😑 خواهرشم که بدتر از اینه

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست