رمان عشق صوری پارت 89

چند لحظه ای همونجا موندم.
فکر کنم واقعا به یکی دو ساعت استراحت و یه کمپرس آب گرم احتیاج داشتم تا شاید کمی حالم جا بیاد!
به سختی یکی دو گام برداشتم اما دردم که تیرکشید باز شکمم رو فشار دادم و غرولند کنان زمزمه کردم:

“دستت از ریشه بشکنه الهی…عوضیییی”

میخواستم برم پیش بقیه که چشممم به شهرام افتاد.
تک و تنها یه گوشه ایستاده بود و سیگار میکشید.
باید می رفتم سمتش و بهش میگفتم میدونم که از عمد اینکارو باهام کرده.
باید حق این عوضی رو کف دستش میذاشتم.
پاهام ناخوراگاه به سمتش قدم برداشتن…تند و سریع.
کارد میزدن خونم درنمیومد.
به حدی ازش عصبانی بودم که
دلم میخواست یکی از اون چاقوهای میوه خوری رو روی شاهرگش بکشم تا از صحنه ی روزگار محو بشه.
دلم میخواست…
دلم میخواست هزارتا فحش ناموسی بهش بدم …
ودلم میخواست سرش داد بزنم.از ته حلقوم و با تمام وجود!
وقتی فاصله ام باهاش به چند قدم رسید و مطمئن بودم بقیه نه بهمون دید دارن و نه حتی ممکنه صدامون رو بشنون عصبی و کفری گفتم:

-لعنت به تو شهراااام…تو یه قرمساقی…یه عوضی تمام عیار…یکی که حال من ازش بهم میخوره!میبینمت حالت تهوع میگیرم تو در این حد فاجعه ای!

خیلی خونسرد و بیخیال، سیگارشو بین دو انگشتش گرفت و بعد از یه پک عمیق اونو از لای لبهاش بیرون آورد و با بیرون فرستادن دودش گفت:

خیلی خونسرد و بیخیال، سیگارشو بین دو انگشتش گرفت و بعد از یه پک عمیق اونو از لای لبهاش بیرون آورد و با بیرون فرستادن دودش گفت:

-اینکه تو حال از من بهم میخوره اصلا مهم نیست چون کلا خودت هم مهم نیستی!

رسیدم یک قدمیش.مقابلش ایستادم
انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم با نفرت گفتم:

-تو عمداااا به من ضربه زدی عمداااا….

شونه بالا انداخت و جواب داد:

-دستم خورد.ولی تو هر جور دوست داری فکر کن…هرجور که عشقت میکشه! فکر کن عمدی بوده…

سرش رو بالا گرفت.صلف تو چشمهام نگاه کرد و واسه آزار دادنم گفت:

-آره …آره اصلا تو فکر کن عمدی زدم مثلا میخوای چه غلطی بکنی!؟

سرم رو با تاسف به حالش تکون دادم.واقعا که یه عوضی بود.
یه عوضی تمام عیاااار…
مدام دنبال این بود آزارم بده پس منم همینکارو میکنم!
لبهام رو از هم باز کردم و دست گذاشتم رو نقطه ضعفش.
در واقع برای اینکه آزارش بدم گفتم:

-میدونی چیه…؟من واقعا خوشحالم…خیلی هم خوشحالم…خوشحالم که بین دیاکو و تو اونو انتخاب کردم.
اگه صدبار دیگه به عقب برگردم بازهم اونو انتخاب میکنم.
همیشه ازت متنفر بودم حالا هم هستم ودر آینده هم متنفر خواهم بود.

چقدر خوشحالم که تو زندگیم نیستی ولو به دروغ…چقدر خوشحالم که دیاکو رو دارم.
میدونی…اون همه جوره از تو بهتره…همجوره….
حتی تو کردن هم از تو بهتره!

پوزخند زدم و برای اینکه بیشتر و بیشتر حرصش بدم پرسیدم:

-راستی …اونجات چند سانت؟ دو سانت؟ پنج سانت؟ ده سانت…هرچی هست از مال اون کوچیکتره میدونی…نمیدونی چه کیفی داره بودن با اون…خوشحالم.خوشحالم که ب…

قبل از اینکه حرفم تموم بشه تکیه از درخت برداشت و با گرفتن گلوم خشمگین و کفری گفت:

-خفه شو هرزه کوچولو خفه شو…کارتو هرزگی و کرم ریختنه…اول دیاکو حالا هم سامان…و خدا میدونه روزانه چندنفر دیگه!
دهنتو ببند و دیگه مزخرف تحویلم نده و گرنه گِلش میگیرم!

دستشو به زور از گلوم جدا کردمو عقب رفتم.
آهااان! پس حالا زوم کرده بود رو سامان و گمون میکرد دارم واسه اون کرم می ریزم.
من ابدا همچین کاری نکردم اما اگه اون اینطور فکر کرده و خیلی هم به مذاقش بد اومده پس بازم آزارش میدم.
لبخند حرص دربیاری روی صورت نشوندم و همون طور که دستمو رو گلوم میکشیدم و می مالوندمش گفتم:

-اتفاقا از سامان هم خوشم اومده و از اونجایی که بقول تو یه هرزه کوچولو هستم تو فکر اینم که …که یه رابطه هم با اون شروع کنم…
به نظرم بد نیست…اندامشم عالیه…
آره…جون میده زیرش دراز بکشم یا حتی داگ استایل بشم و اون …

طاقت شنیدن مابقی حرفهام رو نداشت.ا مد جلو و پیش از اینکه حرفم تموم بشه بازوم رو گرفت و دست دیگه اش رو گذاشت روی دهنم و با غیظ
عیان و زیادی گفت:

-خفه شووووو….خفه شو کثافت خفه شووووو …

با اینکه دستش روی دهنم بود اما لبخند تحقیر آمیزی زدم.
هنوزم از اینکه من به کسی جز خودش فکر کنم خشمگین میشد.
هنوزپ حسود بود.
هنوزم دوستم داشت.
دستمو سمت خشتکش دراز کردم و با مالوندنش آهسته و لوند گفتم:

-تو هنوزم دوستم داری شهرام….هنوزم….

دستمو سمت خشتکش دراز کردم و با مالوندنش آهسته و لوند گفتم:

-تو هنوزم دوستم داری شهرام….هنوزم….

دوستم داشت و وانمود میکرد نداره.
داشت و سعی میکرد خودش رو بیزار و متنفر نشون بده دست کم من اینطور حس میکردم!
و نمیدونم چرا اما دلم میخواست داشته باشه.دلم میخواست اون هنوز هم مثل گذشته منو بخواد و ازم متنفر نباشه و اگه ازم میپرسیدن چرا همچین حسی داری هیچ جواب خاصی نداشتم که بابتش بیان بکنه!
بهش خیره بودم.منتظر بودم واکنش نشون بده و داد.
دستم رو گرفت و به دنبال خودش کشوند و برد سمت قسمت پشت ساختمون جایی که دیگه کسی اصلا نمیتونست مارو ببینه….
قلبم تند تند میزد.
یقین پیدا کرده بودم اون چیزی که فکر میکردم اشتباه نبوده و اون هنوزم دوستم داره حتی بیشتر از قبل.
درست مثل الان که بخاطر صحبت با سامان حسودی کرده!
وقتی به قسمت پشتی رسیدیم.دستمو یهو کشید و پرت شدم جلو.
دستش رو کتفم نشست و هلم داد سمت دیوار و اومد سمتم.
مطمئن بودم میخواد ببوسه برای همین ناخوداگاه چشمام رو بستم و آماده ی این شدم که اون شروع کننده ی یه بوسه ی پر ولع اونهمه بعد از یه جنجال و دعوای بزرگ باشه اما…
اما چیزی که من فکر میکردم اتقاق نیفتاد چون اون بجای اینکه ببوسم فکم رو سفت تو دست گرفت و با طعنه و کنایه، تلخ و سرزنشبار پرسید:

-چرا چشماتو بستی؟ هه!؟ منتظری من ببوسمت!؟ آخه کی یه هرزه رو میبوسه!؟

به محض شنیدن این حرفهای جدید و خشمگین کننده چشمهام رو باز کرد و بهش خیره شدم.
چشم تو چشم که شدیم دوباره در جواب حرفهایی که قبلا زده بودم پرسید:

چشم تو چشم که شدیم دوباره در جواب حرفهایی که قبلا زده بودم پرسید:

-ببینم…اصلا چرا من باید هنوز هرزه ی تن فروشی مثل تورو دوست داشته باشم هاااان !؟

تا اینو گفت چشمهام رو باز کردم و ناباورانه بهش خیره شدم.
واژه ی “تن فروش” شده بود ملکه ذهنم و از بین تمام کلماتی که اون به زبون آورده بود بیشتر تو ذوقم میزد.
باید اعتراف کنم شوکه شده بودم.
بهت زدگی من با تشر اون پرید:

-هااااان !؟ چرااااا….

شدت تپش قلبم بیشتر شد.اون به من گفت تن فروش !؟
دو دستی دستش رو از فکم جدا کردم و با مشت زدم تخت سینه اش و گفتم:

-تن فروش آبجیته! حق نداری به من بگی تن فروش عوضی…

پوزخندی زد و بدون اینکه با ضربات متعدد من حتی یه تکون کوچیک هم بخوره گفت:

-معلومه که هستی…

با نفرت گفتم:

-نیستم…حق نداری همچین غلطی رو به زبون بیاری.

نیشخندی زد و گفت:

-بخاطر اون یارو داشتی خودتو واسه من لخت میکردی بعد حالا میگی تن فروشی نیستی…!؟ هه…هستی

با تاکید و نفرت گفتم:

با تاکید و نفرت گفتم:

-نیستم…

انگشت اشاره اش رو وسط سینه ام گذاشت و با غیظ و تاکید گفت:

-هستی! یه تن فروش! یه هرزه…یه کرم که هی واسه این واون غمزه میاد…

به چشمهاش خیره شدم.اون خیلی عوضی بود که به خودش اجازه میداد با من هر طور دلش میخواد حرف بزنه.
جلو رفتم.فاصله مون رو به صفر رسوندم و خیره تو چشمهاش ، شمرده شمرده گفتم:

– تو هر جور دوست داری فکر کن…آره.من از اون هرزه هام که مدام واسه این و اون کرم می ریزه الان هم از اونجایی که عشقم میکشه همزمان چندتا دوست پسر داشته باشم علاوه بر دیاکوی عزیزم میخوام به بودن یا سامان جووون هم فکر کنم و به تو هم هیچچچچچ ربطی نداره!

زدم رو کتفش و تنه زنان از کنارش رد شدم و رفتم.
از بینی نفس میکشیدم و مدام انگشتهام رو تو کف دستم فرو میبردم.
تن فروش…تن فروش…
یا اون واقعا تا به این حد ازم بیزار شده بود و جدا باخودش به این نتیجه رسیده یود من یه تن فروشم !؟
لعنتی…
لعنتی عوضی آخه چرا همچین حرفی رو زد !؟چی باخودش در مورد من فکر کرد؟
اصلا اگه من یه هرزه ام اون هم یه هرزه اس…
اون هم با اینکه یه آدم به صورت جدی تو زندگیش اما با منم رابطه داشت پس اونم یه هرزه اس!
با عجله خودمو رسوندم به بقیه که همه همچنان زیر الاچیق نشسته بودن.
سلام کردم و از عمد کنار سامان نشستم.
دلم میخواست اونقدر باهاش گرم بگیرم که شهرام لعنتی از حرص منفجر بشه و بترکه!
سرش رو چرخوند سمتم و با لبخند پرسید:

-خوبی!؟ بهتر شدی یا هنوز درد داری!؟

دستمو رو شکمم گذاشتم وجواب دادم:

-هنوز یه کوچولو درد میکنه اما خوبم بهترم…یعنی نسبت به چنددقیقه پیش بهترم

شوخ طبعانه پرسید:

-از والیبال که متنفر نشدی!؟

با حرص خندیدم وجواب دادم:

-نه ولی از زننده ی اون ضربه چرا…

جوابم حتی اون رو هم خندوند و
فکر کنم این حرکتم، یعنی کنار سامان نشستن و باهاش گرم گرفتن خیلی به مذاق مامان خوش اومد برای اینکه نامحسوس لبخند رضایت بخشی تحویلم داد و لب زد :

-آفرین!

4.1/5 - (17 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sarin
Sarin
6 ماه قبل

رمان از اول خوب بود اما این اخرا خراب شد و قشنگ داره ب طور غیر مستقیم فرهنگ سازی میشه ک رفتارهای شیوا کاملا درسته! وقتی همچین کارایی میکنه و نهایتا میگه نه من هرزه و تن فروش نیستم و… این یعنی این کاراش اصلن ایرادی نداره … نویسنده عزیز به فکر جوونایی باش که با خوندن رمانت این باورای غلط تو ذهنشون جا میگیره و ب باد فنا میرن… وقتی دست به نویسندگی میزنی سعی کن این کارارو وقتی داخل رمانت میاری حداقل خوب جلوه نده که مدیون هزاران نفری نشی که اونو میخونن. کاش یکم با عوض کردن جو رمان اونو قشنگ تر کنی مخصوصا نقش شیوا…
صرفا ی پیشنهاد بود شما که زحمت میکشی ایناهم ی گوشه از ذهنت بزاری عالیه
با احترام.

Tina
Tina
7 ماه قبل

کاشکی شخصیت شیوا یکم بهتر بود.نمی دونم چرا بعضی از نویسنده ها سعی دارن دخترا رو هرزه نشون بدن.

::::
::::
7 ماه قبل

گوه تو گور من کنن ای رمان رو خوندم عصبی شدم حرصی شدم بالای شیوای گوه حرص کدومش بخورن خدایا 😂اوف

::::
::::
7 ماه قبل

گوه تو گور من کنن ای رمان رو خوندم عصبی شدم حرصی شدم بالای شیوای گوه حرص کدومش بخورن خدایا 😂

Marzi
Medical.A
7 ماه قبل

لعنت به روزی که این رمان و شروع کردم😑
خب بیشعور هرزه زیر شهرام که بودی من میگم معشوقشی خب اشکال نداره دیگه چرا رفتی زیر دیاکو اصلا از همه اینا بگذریم چرا خواستی بخاطر اون دیاکوی بیشعور بکارتتو بدی خب لعنتی چرا نمیفهمی اون فقط تو رو اسباب بازی خودش میدونه
نویسنده سگ برینه تو این رمانت یکم از این بنویس این شیوای پدرسگ درست بشه نمی دونم چرا اینقدر داری چنین مسائل مزخرفی و تو جامعه رواج میدی خاک بر سرت کنن الهی
یکم این صحنه های آموزندتو بنداز رو شیدا به فرزاد برسه😏
تو که عرضه رمان نوشتن نداری چرا غلط اضافی میکنی هااااااااان
خدایا چرااااا😭

مهدیس
مهدیس
7 ماه قبل

خوب وقتی جوری رفتار میکنی که یه تن فروشی جوری حرف میزنی که شبیه ادمای تن فروش میشه انتظار نباید داشت که شهرام بهت همچین چیزی نگه ؟؟؟
اخه شیوای خنگ چی فک کردی اگه بکارتتت رو بدییی چی میشههه اون دیاکوو مال تو میشه اخههه از رفتاراشش نعلومه با هزار نفررر داره لاسسس میزنههه این ابلههه یه ذره مغز تو سرشش نیستت ابلههه

z
z
پاسخ به  مهدیس
7 ماه قبل

هستی دیگه ….. از اونتم بدتری یه جوری میگه به من گفت تن فروش انگار نیست از ۱۰۰ تا تن فروسم بدتری اونا حداقل انقدر نمی ان تو بوق و کرنا کنن

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x