رمان عشق صوری پارت 90

مهمون های ویژه ای که خودشون برای اهالی این عمارت بزرگ به شاه و ملکه و بچه هاشون به شاهزاده می موندن بالاخره وقت رفتنشون سر رسید.
من اونا رو تو عروسی مامان و آقا رهام ندیدم چون ظاهرا اون زمان ایران نبودن اما حتی یادمه اون شب یکی از گرونترین هدیه هارو همین خانواده فرستاده بودن!
بقیه جلو میرفتن و منم همراه سامان قدم زنان تو مسیر سنگفرش شده دوشادوشش قدم برمیداشتم.
راستش تمام این نزدیکی ها همش و همش برای حرص دادن شهرام بود و بس…
این تنها نیتی بود که از انجام اینکار داشتم وگرنه با همه حسنهای خوبی که داشتم باز چشم و دلم پی دیاکو بود!
درحالی که نگاهش خیره به جلو بود گفت:

-امشب شب خیلی خوبی بود.راستش اصلا فکر نمیکردم به این خوبی باشه برای من…شب عالی ای بود!

دستهامو تو جیبهای سویشرتم فرو بردم و با چرخوندن سرم به سمتش لبخند زنان پرسیدم:

-دقیقااا چرا خوش گذشت!؟

لحنم منظور دار بود و از عمد هم با منظور همچین سوالی پرسیده بودم. کمی خجل خندید ودستشو پشت گردنش کشید و جواب داد:

-خب امشب همچی عالی بود.همچی…راستش مهمونی هایی که من معمولا میرم فرقشون زیاده با چیزی که امشب تجربه کردم.زیادی خانوادگی بود ولی باحال.

سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-آهاااان! میتونم حدس بزنم مهمونی هایی که میری احتمالا چه جوری ان!
این مهمونی یه جوری در مقابل اون پاستوریزه اس!

شروع کرد خندیدن و بعد هم سرش رو به آرومی برگردوند سمتم و با لحنی منظور داری خیره به چشمهام گفت:

-عوضش با تو آشنا شدم!

-عوضش با تو آشنا شدم!

ایستادیم و چرخیدیم سمت هم.نامحسوس به شهرام نگاه کردم.دستشو دور شونه ی سارینا انداخته بود و با اون گپ میزد.
کلا به من اهمیت نمیداد.یا شاید هم سعی میکرد اهمیت نده.
اما من میخواستم آزارش بدم.میخواستم حرص بخوره و هیچی واسم لذت بخش تر از حرص خوردن اون نبود!
با ناز و کرشمه خندیدم و گفتم:

-منم همینطور!

پرسید:

-تو همینطور چی!؟

فکر کنم جواب رو میدونست اما تصمیم داشت از زبون خودم جوابم رو بشنوه.منم چیزی که دوست داشت رو تحویلش دادم و گفتم:

-منم از آشنا شدن با مردی مثل تو خوشحالم…

تلفن همراهش رو از جیب لباسش بیرون آورد و شوخ طبعانه گفت:

-اگه خوشحالی پس شمارتو تو گوشی این مرد خوب سیو کن!

خندیدم و گفتم:

-حتماااا

خندیدم و گفتم:

-حتماااا

همه رفته بودن بیرون و تنها ما دونفر بودیم که درست تو قاب در، روبه روی هم ایستاده بودیم که شماره تلفن رد و بدل کنیم!
من عمدا کشش میدادم که اونو ببینه دارم چیکار میکتم و بیشتر بسوزه!
شماره رو نوشتم و تلفنش رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بفرماااید!

ابروهاش رو بالا انداخت و جلو چشمهای خودم شماره ام رو به اسم کوچیکم سیو کرد درحالی که دوتا قلب اینور اونور اسمم گذاشته بود.
پدرش به طعنه وشوخی پرسید:

-سامان اگه خیلی بهت خوش گذشته میخوای همینجا جات بزاریم و بریم!؟

مامان واسه اینکه حتی جای پای خودش رو هم تو دل اونا محکم کنه و خودش رو یه زن فوق العاده مهربون جلوه بده گفت:

-من که از خداااامه جاش بزارید که اون اینجا بمونه سامان واسه من به اندازه ی شهرام عزیز و دوست داشتنیه! خیلی مهرش به دلمون نشسته …

مونس خانم که فکر کنم عطوفت تصنهی مامان رو باور کرده بود گفت:

-مرسی مستانه جون…شما واقعا زن خوشگل و مهربونی هستید! من به رهام بابت داشتن همچین زنی تبریک میگم

فارغ از هندوونه باز کردنهای اونا،سامان خندید و تلفن همراهش رو گذاشت تو جیبش و گفت:

-وقتی خواستیم بیایم من خسته ام بود و بیشتر دلم میخواست بخوابم اما اصرار اونا باعث شد نیام حالا اینکه بقول خودشون به عنوان آخرین نفر دارم میزنم بیرون واسشون عجیب!

آهان! پس این بود دلیل تیکه و طعنه ی پدرش!
درهر صورت اون دلیل خوبی برای حرص دادن اون شهرام عوضی بود.
دستشو به سمتم دراز کرد و به عنوان حرف آخر گفت:

-خب شیوا…وقتن رفتنه! به امید دیدار…

دستشو فشردم و با لبخند گفتم:

-به امید دیدار!

انگشتامو رها کرد و بعد با عجله سمت ماشین رفت و خودش هم پشت فرمون نشست.
تکیه به در دادم و خداحافظی کردن دور شدنشون رو تماشا کردم و همزمان از گوشه چشم به شهرام نگاهی انداختم.
کنارم ایستاده بود.
یعنی من از عمد کنارش ایستاده بودم.پوزخندی زدم و آهسته جوری که مامان و رهام نشنون گفتم:

-شمارمو بهش دادم…

دستهاش رو تو جیبهای شلوارش فرو برد و خیره جای دیگه ای گفت:

-این معمولی ترین کاریه که یه هرزه انجام میده! واسه اونا همچی از شماره گرفتن شروع میشه…

مکث کرد.پوزخندی زد و تیر خلاص رو زد:

-بالاخره باید مشتری جمع کنین دیگه!

مکث کرد.پوزخندی زد و تیر خلاص رو زد:

-بالاخره باید مشتری جمع کنین دیگه!

ناباورانه سرمو به سمتش برگردوندم و بهش خیره شدم.واقعا و جدی جدی داشت منو هرزه خطاب میکرد.هرزه ای که داره مشتری جمع میکنه!?
در لحظه چنان خشمگین و عصبی شدم که به سمتش رفتم و بی توجه به مامان و رهام تو روش ایستادم و گفتم:

-هرزگی جنسیت نداره آقا شهرام تو هم یه هرزه ای یه زن باز! یکی که هم با من بود هم با ژینوس و خدا میدونه با چندنفر دیگه.یه بزدل که از ژینوس میترسه و…

دستشو بالا آورد که بزنه توی گوشم اما درست همون لحظه مامان و رهام که تا اون زمان پچ پچ کنان گپ میزدن و دور شدن ماشین سامان رو تماشا میکردن چرخیدن سمتمون .
من عقب رفتم و اون دستشو فورا پس کشید.
رهام خطاب به شهرام پرسید:

-پیش ما می مونی امشب!؟

اخم کرده بود و انگار حتی توی اون لحظات هم نمیتونست سگرمه هاشو وابکنه و به صورت نمادین و ظاهری خودش رو ریلکس نشون بده نه عصبی و کج خلق و عبوس!
سرش رو تکون داد و گفت:

-نه! میرم خونه ی خودم…

پدرش اصرار نکرد اما مامان که اینبار نمیدونم چه نقشه ای واسه شهرام داشت تعارف گونه گفت:

-نه! میرم خونه ی خودم…

پدرش اصرار نکرد اما مامان که اینبار نمیدونم چه نقشه ای واسه شهرام داشت تعارف گونه گفت:

-بودی حالا شهرام جون! اینهمه راه میخوای بری چیکار!؟همینجا تو اتاق خودت استراحت کن!

من یکی که به حدی ازش بیزار شده بودم که ابدا دلم نمیخواست حتی یک ثانیه هم اینجا بمونه.
بد به خونش تشنه بودم و دلم نمیخواست حتی سر به تنش باشه!
دست برد توی جیب شلوارش و با بیرون آوردن سوئیچ ماشینش همزمان گفت:

-نه .کار دارم باید برم خونه.

رهام باهاش دست داد و گفت:

-به ما سر برن پسر!البته با ژینوس…

اینو گفت و رفت داخل.شهرام هم فقط از مامان خداحافظی کرد و بعد به سمت ماشینش رفت و خیلی زود و به سرعت از اونجا دور شد.
با نفرت لب زدم:

“بری دیگه برنگردی …”

همراه مامان رفتیم داخل.خودش درو بست و بعد هم بی وقفه شروع کرد از مونس خانم حرف زدن:

-دیدیش چه جوری لاغر و ترکه ای بود!؟ غلط نکنم پیکرتراشی کرده وگرنه مگه میشه آدم دو شکم زاییده باشه و بدنش از بدن فرشته های ویکتوریا سکرت هم خوشگلتر باشه هووووم !؟
من درمقابلش چاق نشون میدم آره!؟ به نظرت باید برم باشگاه وزن کم کنم آره ؟ هووووف…باید شبها کمتر بخورم…

من درمقابلش چاق نشون میدم آره!؟ به نظرت باید برم باشگاه وزن کم کنم آره ؟ هووووف…باید شبها کمتر بخورم…

زیادی نگران اندامش بود.اصلا هیچوقت هیچ چیز واسه اون به اندازه ی بدنش براش اهمیت نداشت.هیچوقت. نگاهی بهش انداختم و گفتم:

-نه…نیازی به کم کردن وزن نداری!

با اعتماد بنفس گفت:

-صدالبته! من هم خوشگلم هم خوش استایل…اما…اون از من لاغرتر بود!

خدایا! گاهی وقتها دغدغه های مامان واقعاااا مسخره بودن.
با حرص ودرحالی که همچنان به خاطر حرفهای شهرام اعصابم بهم ریخته بود گفتم:

-وای مامان …چون اون از تو لاغرتر تو هم بعید لاغر کنی!؟ این چه حرفیه آخه!؟ عین بچه ها شدی…عین این دختر مدرسه ای های حسود که به دوستهاشون حسودی میکنن!

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-خیلی خب حالا تو هم نمیخواد واسه من معلم اخلاق بشی…برنامه ات واسه فردا چیه!؟
میای بریم آریشگاه؟ میخوام کراتین مو انجام بدم تو هم بهتره موهاتو یه دستی بهشون بکشی…رنگشون کن…هایلات کن اصلا….

سر خم کردم و لگدی به سنگ ریزه ی جلوی پام زدم و درهم و پکر جواب دادم:

-نه…با موهام مشکل ندارم.حوصله آرایشگاه رفتن هم ندارم…صبح باید برم دانشگاه عصر هم شرکت…

کنج لبشو داد بابا و گفت:

-ایششش!بی ذوق…بگو ببینم.با سامان چطور پیش رفتی؟دیدی چقدر عالی بود؟ خوشتیپ …پولدار…خوش قیافه…مگه اصلا یه دختر غیر اینا چی میخواد اخه !؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب داد:

-نگران نباش…اوضاع همونطوری پیش رفت که تو میخواستی! شماره رد و بدل کردیم…

نی نی چشمهاش درخشید و لبخند رضایت بخشی روی صورتش نشست.
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:

– آفرین! الحق که دختر خودمی! خیلی دوست دارم دومادی مثل سامان داشته باشم…

نیشخندی زدم و با بیرون فرستادن نفسم گفتم:

-دارم به این فکر میکنم اگه پس
سر بودم حتما مجبورم میکردی مخ ساریناشونو بزنم!

چشمکی زد و گفت:

-دقیقاااا

با انزجار گفتم:

-اههههههه! عمرااااا….

لبخندی ژکوند تحویلم داد و با تکون انگشت اشاره اش گفت:

-اتفاقا اگه پسر بودی دقیقااااا همین سارینا خانمو واست انتخاب میکردم.

پارت های قبلی همین رمان

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست