رمان عشق صوری پارت 92

-تا کی طول میکشه؟!

شونه بالا انداخت و جواب داد:

-نمیدونم!تو الان برنامه داری که اومدی!؟مگه عصر قرار عکاسی ندارید!؟ میکاپ آرتیستتون الان نیست…عصر میاد! زود اومدی!

دختره ی فضول! بگو آخه به تو چه مربوط!؟

اخم غلیظی روی صورت نشوندم که بدونه خیلی با حرفهاش حال نکردم.
نمیتونستم نسبت به چرت و پرتهاش بیتفاوت و ریلکس بمونم.اون اخمی که روی صورتم مینشست دست خودم نبود و من کنترلی روش نداشتم!

بند کیفمو روی دوشم جابه جا کردم و گفتم:

-خیلی خب…منتظر می مونم تا بیاد بیرون!

بدون اینکه نگاهم بکنه گفت:

-من بودم منتظر نمی موندم.احتمالا جلسه اش طول بکشه!

درست همون لحظه ی صدای افتادن یه ظرف فلزی روی زمین از داخل دفترش به گوش هردمون رسید.

سرم رو فورا به سمت در چرخوندم و اون انگار که بخواد حواس منو پرت بکته گفت:

-جلسه اش تموم بشه بهش میگم اومده بودی…وقتتو تلف نکن!

لبخند دندون نمای حرص دربیاری تحویلش دادم و بعد عقب عقب رفتم و با نشستن روی صندلی های انتظار و با بالا و پایین کردن شونه هام گفتم:

-مشکلی نیست! من وقت دارم!

روی صندلی نشستم و کیفم رو هم کنارم نگه داشتم.
اول اخم کرد ولی بعد کنج لبهاشو داد پایین و البته لب زنان و پچ پچ کنان باخودش گفت:

“به من چه! اونقدر بمون زیرپات علف سبزبشه”

روی صندلی نشستم و کیفم رو هم کنارم نگه داشتم.اول اخم کرد ولی بعد کنج لبهاشو داد پایین و البته لب زنان و پچ پچ کنان باخودش گفت:

“با من چه! اونقدر بمون زیرپات علف سبزبشه”

چپ جپ نگاهش کردم اما حرفی نزدم.اون برام اهمیتی نداشت.
من فقط دلم میخواست پیش دیاکو باشم.

کنار اون بودن همچی رو قابل تحمل کرد !
تقریبا ربع ساعت منتظر بودم که بالاخره در دفترش باز شد و شینا بگو بخند کنان از اونجا اومد بیرون و همزمان مشغول بستن دکمه های مانتوش بود.

خیلی زود از روی صندلی بلند شدم و دست درجیب به سمت هردوشون خیره شدم.

به شینا که از مدلهای معروف اینجا بود و به دیاکو که نیشش تا بناگوش وا بود و مشخص بود اونجا خیلی یهش خوش گذشته از همون فاصله خیره شدم!
متوجه من که شد لبخندش محو شد.چرخید سمتم و گفت:

-عه! شیوا تویی! کاری داشتی!؟ فکر کردم برنامه ات واسه عصر…

پوزخند محوی زدم و جواب دادم:

-بله میدونم…

شینا موهای فرفری بلند ش رو پشت کمرش انداخت و بعد گفت:

-خب من دیگه میرم…بعدا میبینمت!

با دیاکو دست داد و بعد هم خداحافظی کرد و از اونجا رفت بیرون درحالی که نگاه من هم به دنبالش تا نزدیک در کشیده شد….چقدر بودنش اینجا مشکوک بود!

بلافاصله بعداز رفتن شینا دیاکو قدم زنان اومد سمتم و با اشاره به ورودی دفترش گفت:

بلافاصله بعداز رفتن شینا دیاکو قدم زنان اومد سمتم و با اشاره به ورودی دفترش گفت:

-چرا وایستادی! بیا داخل…

کیفمو برداشتم و بدون هیچ حرفی دوشادوشش به سمت ورودی رفتم.
هنوزی بوی ادکلن شینا توی فضای دفترش به مشام می رسید.از اون دختره اصلا خوشم نمیومد.

حس خوبی بهش نداشتم و کلا احساس میکردم ارتباطش با دیاکو فراتد از روابط کاریه…

نمیدونم.شاید باید این حس و حال رو میذاشتم پای حسادتهای دخترانه !
درو پشت سرم بست و پرسید:

-خیلی وقته منتظرمی!؟

چرخیدم سمتش.نتونستم شاد و سرحال باشم یا حتی وانمود کنم حالم خوبه و هیچ مورد ریز و درشتی منو دلخورم نکرده.

من دلخور بودم…هزارتا دلیل هم براش داشتم.هزار دلیل که میتونستم بدون توقف همه رو پشت سرهم ردیف کنم!
بهش نگاه کردمو با بی جواب گذاشتن سوالش گفتم:

-باهات تماس گرفتم اما جواب ندادی…حتی پیام هم فرستادم!

رفت سمت میزش.تلفنش رو برداشت و بعد از چک کردنش لبخندی دست و پا شکسته زد و گفت:

-عه آره!ولی ندیدم …سایلنت بود!

پوزخند محوی زدم و بعد خم شدم و از روی زمین گلدون کوچیک تزئینی فلزیش رو برداشتم و همزمان به میز عسلی رنگش که مخصوص برگزاری جلساتش بود نگاه کردم.

این گلدون طرح همخامنشی همیشه وسط این میز بود اما حالا افتاده بود روی زمین…

یکی دوتا از صندلی ها هم کج و نامرتب بودن.

انگار دونفر داشتن اینجا حسابی حتل و هول میکردن!

نفس عمیقی کشیدم و با صاف نگه داشتن کمرم گفتم:

نفس عمیقی کشیدم و با صاف نگه داشتن کمرم گفتم:

-این افتاده بود رو زمین…

اومد سمتم.گلدون رو از دستم گرفت و گذاشتش سرجاش و برای دست به سر کردنم جواب داد:

-آره! دستم خورد بهش افتادم! بیا ببینم…بگو چه خبر.دلم برات تنگ شده بود باربی خوشگل من…

نمیدونم چرا اظهار دلتنگی هاش رو باور نداشتم.

دستمو گرفت و به دنبال خودش برد سمت مبل های چرم مشکلی رنگش.
نشست و منم حین نشستن پرسیدم:

-واقعا!؟

دستشو دور گردنم انداخت و سوالم رو با سوال جواب داد:

-چی واقعا!؟

کنج لبمو دادم بالا و با کنار گذاشتن کوله پشتیم ، یه طعنه و کنایه جواب دادم:

-واقعا دلت برام تنگ شده بود!؟

لبخندی مغرورانه روی صورت جذاب خودش نشوند و جواب داد:

-خب معلومه!

پوزخند زدم! اصلا حرفش برام قابل باور نبود.اینبار این احساسمو به زبون آوردم و گفتم:

-ولی تو میتونستی باهام تماس بگیری…میتونستی بیای دیدنم…میتونستی یه پیام بدی…میتونستی اصلا یه تک زنگ بزنی من دست کم احساس کنم که تو واسه یک ثانیه هم که شده گاهی بهم فکر میکنی!

بیشتر بهم چسبید تا نزدیکتر از قبل بشه.با دست دیگه اش چونه ام رو گرفت و سرم رو کاملا به سمت خودش برگردوند و بعد هم پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گفت:

-هی عزیزم…من سرم خیلی شلوغه تو که میدونی.

وفتی از این فاصله بهم نگاه میکرد من حتی اگه به نیت گلایه هم اومده بودم باز دلخوری هام از یادم می رفت.

همیشه همینطور بود.میومدم گله کنم شکوه و شکایت بکنم اما یه لبخند که تحویلم میدا همچی از یادم می رفت اینبار خیلی سعی کردم تحت تاثیر احساسی که بهش دارم قرار نگیرم و حرف دلم رو بزنم برای همین گفتم:

-آره ولی تو هیچوقت واسه من وقت نداری…هیچوقت!

سر انگشتاشو رو پوستم‌بالا و پایین کرد و گفت:

-تو که میدونی چقدر درگیر ماجراهایی که با شهرام داشتیم بودم…

آهسته گفتم:

-آره میدونم…ولی
تو این مدت حتی یه بار هم نشده چنددقیقه باهم تنها باشیم…

لبخند زد.صورتمو نوازشوار دست کشید و بعد گفت:

-حالا که هستیم درسته!؟

اینو گفت و لبهام رو به آرومی و خیلی آهسته بوسید.

گله هام از یادم رفت.درست میگفت.الان که پیشش بودم.

چشمامو باز و بسته کردم و جواب دادم:

-آره…الان هستیم…

گله هام از یادم رفت.درست میگفت.الان که پیشش بودم.

چشمامو باز و بسته کردم و جواب دادم:

-آره…الان هستیم…

آهسته خندید و با بستن چشمهاش دوباره لبهاش رو روی لبهام گذاشت اینبار اما طولانی تر از قبل مشغول بوسیدن لبهام شد.

این لحظه هارو دوست داشتم چون تو دلم مونده بودن و داشتن تبدیل میشدن به حسرت و یا حتی یه دغدغه!

گاهی لبهام و گاهی زبونم رو میخورد و من با بستن چشمهام همراهیش میکردم.

از اون فاصله ی نزدیک بوی تیز ادکلن خوش بو و گرونقیمتش رو کاملا احساس میکردم.

خوب بود و دلم میخواست اون بو تا ابد تو مشامم ثبت بشه!

دستهامو دو طرف صورتش گذاشتم و با اشتیاق همراهیش کردم.

هیچوقت همچین فرصتهایی برای من درکنار اون پیش نمیومد.

هیچوقت…

آروم آروم خم شد روی تنم و بعد حتی خودش کیفم رو برداشت و انداخت رو زمین و خیمه زد رو تن منی که حالا تقریبا روی اون کاناپه ی چرم دراز کشیده بودم.

نفس که کم آورد لبهام رو رها کرد و سرش رو کمی بالا گرفت.

لبخند زدم و بهش خیره شدم.
پایین مقنعه ام رو گرفت و از سرم جداش کرد و انداختش کنار و اینبار سرش رو تو گردنم فرو برد…

چشمهام روی هم افتادم و نفسم از داغی لبهاش تو سینه حبس شد.

دراز کشید روی تنم و همزمان دوتا دستش رو سمت لباسم برد و دکمه ی مانتوی رو به آرومی باز کرد.

نمیدونم چرا ناخواسته چشمهام رو باز کردم و دستهاش رو گرفتم.

رابطه جنسی با اون حس میکردم بیشتر برای من ترس به همراه داره تا لذت!
نمیخواستم اتفاقات اون روز دوباره تکرار بشن!

چشماشو ریز کرد و پرسید:

3.3/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
N
N
4 ماه قبل

توی یه اتفاق شیوا می‌فهمه که دیاکو بهش خیانت کرده بعدش هم شکست عشقی ارشام هم میاد پیشش از دیاکو متنفر میشه البته فک کنم

Roz
Roz
4 ماه قبل

کاش اینقد اصکل نشون ندی این شیوا رو از ی طرف بحث زرنگیشه از ی طرف اینجوری…
رمان بی حس و حال میشه آخه از اون رفتارای دیاکو بچه ۲ ساله هم میفهمه خبراییه!
یکم هیجانیش کن لطفا رمانت قشنگه حیفشه….

z
z
4 ماه قبل

رمان به شدت داره مزخرف میشه…..

Nafas
Nafas
4 ماه قبل

فکرکنم‌ این دیاکو خان هم هر مانکن ازکنارش ردمیشه روخوابونده‌روکاناپه شرکت🙄🙄🙄

.....
.....
4 ماه قبل

یعنی واقعا نمیفهمه دیاکو با هزار نفر دیگم هست 😐 چقدررررر خره این بشر خواهرش که بدتر از اینه 😑

Narges
Narges
4 ماه قبل

چقدررر این بشرررر خره ه ه ه ه ه ه ه ه ه
معلوم وو رو نمیخاد خر

Marzi
Marzi
4 ماه قبل

شیوای جنده یه مگس نر هم ازش کام گرفته😑
نویسندهههههههههه آخه این چه وضعشه

فهرست
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x