رمان عشق ممنوعه استاد پارت 102

با درد خم شدم و شروع کردم به پست سرهم عوق زدن ، طوری که هرچی خورده و نخورده بودم بالا آوردم و تازه بود که راه تنفسم آزاد شد

با نفس نفس دستمو جلو بردم و شیر آب رو‌ باز کردم و مشت پر آبی به صورتم پاشیدم ، حس میکردم چطور عرق سردی روی کمرم نشسته و پاهام قدرت تحمل وزنم رو ندارن

شیر آب رو بستم و با قدمای لرزون سعی کردم از حمام بیرون بزنم ولی یهویی نمیدونم چی شد پاهام لرزید و اگه دستم رو به در نگرفته پخش زمین شده بودم

دلیل حال این چند وقتم رو نمیفهمیدم
حتما از شدت استرس و اضطراب که اینطوری خورد و خوراکم بهم ریخته و آشفته شده ام آره !!

دستی روی شکمم که به شدت درد میکرد کشیدم و به سختی به پشتی حال تیکه دادم و چشمامو بستم

لعنتی دهنم تلخ تلخ بود !!
ولی نمیتونستن یعنی جون نداشتم بلند شدم و چیزی برای عوض کردن مزه دهنم بیارم

توی حال بدی دست و پا میزدم که حس کردم سر و صداهایی از کوچه به گوش میرسه اول فکر کردم اشتباه شنیدم ولی وقتی که خوب دقت کردم صدای گُل بانو رو که بلند بلند چیزایی میگفت رو تشخیص دادم

پوووف باز چی شده بود ؟؟
حوصله اینکه بیرون برم و نگاهی بندازم رو نداشتم یعنی بدنم به قدری سست و بی جون شده بود که نمیتونستم قدم از قدم بردارم

سرم رو به پشتی کهنه تکیه دادم و چشمام رو که از بیخوابی دیشب میسوختن روی هم گذاشتم ولی هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود صدای کوبیده شدن در خونه به گوشم رسید

_ای بابا باز کیه

غُرغُرکنان بلند شدم و بلند گفتم :

_کیههههه ؟!

صدای گُل بانو باعث شد نفسم رو خسته بیرون بفرستم

_باز کن منم مادر !!

با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشیدم به سمت در رفتم و بازش کردم

_چرا این همه در میزنم ب…..

باقی حرفش با دیدن من توی دهنش ماسید و وحشت زده جلو اومد و گفت :

_چی شدی ؟؟ این چه حالیه که داری ؟؟

بی حال سرمو به لبه در تکیه دادم

_هیچی نیست یه کم سرم درد میکنه فقط

چشم غره ای بهم رفت

_خودت رو توی آیینه دیدی رنگ به رو نداری بعد میگی هیچیت نیست ؟؟

مزه تلخی دهنم داشت حالم رو بد میکرد
ولی برای اینکه از نگرانی درش بیارم قدمی جلو گذاشتم و با صورتی درهم زیرلب زمزمه وار گفتم :

_بخدا چیز خاصی نیست فقط یه ک…

یکهویی سرم گیج رفت و نزدیک بود پخش زمین شدم که خاتون زیربغلم رو گرفت وحشت زده گفت :

_وااای خدا مرگم بده چی شدی ؟؟

چونه ام بی اختیار شروع کرده بود به لرزیدن با دیدن حالم صداش رو بالا برد و نگران فریاد زد :

_زهرا بیا ببین چه خاکی تو سرمون شده !!!

چشمام روی هم رفت
فقط لحظه آخر زهرا رو دیدم که با قدمای بلند و وحشت زده به سمتم میومد بعدش چشمام روی هم رفت و‌ دیگه چیزی نفهمیدم

نمیدونم چند دقیقه ای بود که توی اون حال بودم که با حس برخورد قطرات آب با پوست صورتم هشیار شدم ولی نای باز کردم پلکامو نداشتم

بی حال تکونی به خودم دادم و زیرلب نالیدم :

_آاااخ

صدای نگران گُل بانو توی گوشم پیچید

_جانم مادر چی شدی یهو ؟؟

قدرت حرف زدن و باز کردن چشمام رو نداشتم ، یکدفعه با ریختن مایع شیرینی بین لبهای خشکیده ام جونی گرفتم و حس کردم حالم داره سر جاش میاد

گُل بانو نگران گفت :

_چیکار کنیم ؟؟ زهرا جان برو دکتر بهداری رو خبر کن

دست سردی روی پیشونیم نشست و بعد از چند ثانیه صدای نگران زهرا توی گوشم پیچید :

_چشم چند دقیقه دیگه بهتر نشد اون وقت میرم

نمیخواستم به زحمت بیفتن
و از طرفی حالمم داشت بهتر میشد پس چشمامو به سختی باز کردم ، توی خونه و توی رختخواب بودم و اونا هم کنارم نشسته و با نگرانی نگاهم میکردن

برای اینکه از اون حال و هوا درشون بیارم لبخند لرزونی زدم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد گفتم :

_مگه مُردم که قیافه هاتون اینطوری شده ؟؟

گُل بانو عصبی چشم غره ای بهم رفت

_این چه حرفیه که میزنی زبونت رو گاز بگیر

بی جون خندیدم که زهرا با نگرانی سمتم خم شد

_خوبی ؟؟ چت شد یهو دختر ، ما که نصف عمر شدیم

سعی کردم بلند شدم که گُل بانو کمکم کرد

_نمیدونم یهو سرم گیج رفت

زهرا با کنجکاوی پرسید :

_قبلش حالت خوب بود ؟؟ یعنی هیچ علائمی نداشتی ؟؟

میترسیدم از حالت تهوع و حال بد چند دقیقه پیشم بهشون بگم و بدتر نگران شن پس سری به نشونه منفی به اطراف تکونی دادم و به دروغ گفتم :

_نه بابا فکر کنم ضعف کردم فقط همین !!

با نگرانی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و یکدفعه چیزی گفت که وحشت کردم و با استرس خیره دهنش شدم

_گفته باشم این یهویی غش کردنا اصلا عادی نیست هااا !!

با ترس زبونی روی لبهای خشکیده ام کشیدم و گفتم :

_یعنی چی ؟؟

شونه ای بالا انداخت و با حالت خاصی گفت :

_یعنی امکان داره مریضی بدی داشته باشی

عرق سردی روی پیشونیم نشست

_واقعا ؟؟

_آره مثلا شاید امروز یا فردا باز بیهوش شدی ولی دیگه چی ؟؟ بیدار نشدی

وحشت زده چشمام گرد شد

_چی ؟؟؟

گُل بانو که تموم مدت توی سکوت حرفای ما رو گوش میداد ، ضربه آرومی به بازوی زهرا کوبید و حرصی گفت :

_چرا داری سر به سرش میزاری وَر پریده !!

زهرا پقی زد زیرخنده و با دست اشاره ای به صورت رنگ پریده من کرد

_آخه قیافه اش خیلی بامزه شده بود

ناراحت چشم غره ای بهش رفتم

_برو خودت رو مسخره کن الاغ !!

میدونستم زیادی روی این کلمات حساسه ، حدسمم درست از آب دراومد چون خنده روی لبهاش ماسید

_با من بودی ؟؟

دراز کشیدم و بیخیال لب زدم :

_اهوووم مگه غیر تو الاغ دیگه ای هم اینجا هست ؟؟

از زور خشم نفس نفس میزد

_حیف که حالت خوب نیست !!

پوزخندی به صورت عصبیش زدم

_میخواستی چیکار کنی اونوقت ؟؟ هاااا ؟؟

با تمسخر گفت :

_فعلا که دراز به دراز افتادی نمیشه کاریت کرد

4.7/5 - (21 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahi
Mahi
1 سال قبل

جر حقیرو اسممو گذاشته رو خودش
این خزا همجا هستن😐💫

Mahi
Mahi
1 سال قبل

حقیرو اسممو گذاشته رو خودش
این خزا همجا هستن😐💫

Shyli
Shyli
1 سال قبل

چرا همه ی سایتا انقد پارتا کوتاه شدهههههه
اه اینجا ک پارت گذاریش خوب بود هم ب موقع بود هم طولانی ولی حالا خیلی کوتاه شده
لطفا مثل قبل بشه
آها راستی درباره ی رمان هم خیلی عالیه خداکنه آراد از نازلی متنفر نشه و بیاد و با بچه اشون زندگی کنم

Facam
Facam
1 سال قبل

کی به کی پارت گذاری میشه تو خماریش موندم😂🤦🏽‍♀️

مایکلیو
مایکلیو
پاسخ به  Facam
1 سال قبل

یک روز در میون 😂😬🤪

hasti
hasti
1 سال قبل

اگه فقط ده خط بیشتر از الانش بود محشر میشد….
ولی بهرحال رمان خوشگلیه،…

Mahii
Mahii
1 سال قبل

مطمئلا حامله است✌️

مایکلیو
مایکلیو
پاسخ به  Mahii
1 سال قبل

ارع

M'l
M'l
پاسخ به  Mahii
1 سال قبل

اونکه صددرصد معلومه

Mahi
Mahi
پاسخ به  Mahii
1 سال قبل

حقیرو اسممو گذاشته رو خودش
این خزا همجا هستن😐💫

سوگند
سوگند
1 سال قبل

عالییییی ولی کوتاه

مایکلیو
مایکلیو
پاسخ به  سوگند
1 سال قبل

دقیقااااااا

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x