رمان عشق ممنوعه استاد پارت 157

 

نمیدونم چقدر توی اون حال بد دست و پا زدم که دیگه حس میکردم سرم به قدری سنگین شده که حتی قادر به تکون دادنش هم نیستم

طوری کردن و بدنم خشک شده بود
که کوچکترین تگولی باعث میشد درد بدی توی تنم بپیچه و دادم بلند شه

به فکر خودم نبودم
فقط ترسم بخاطر بچه ام بود
بچه ای که توی شکمم در حال دست و پا زدن برای اومدن به این زندگی بود

زندگی که من لعنتی براش درست کرده بودم زندگی که پر بود از سیاسی و تاریکی

با بدنی گرگرفته بو وی خودم رو کناری زدم و نشستم و سعی کردم به خودم بیام

چون میترسیدم بیشتر دراز بکشم و خودم رو به خواب بزلم بدتر بشم و حالم از اینی که هست خراب تر شه

حوله ی خیس رو کناری انداختم و با عجله و دست و پایی لرزون لباس مناسب و گرمی تنم کردم و موهای بلندم رو با شال کلفتی پوشوندم

ولی هنوز بعد از گذشت نیم ساعت حالم بهتر که نشده بود هیچ داشت بد و بدترم میشد

باید یه کاری میکردم
با همون حال بد از اتاق بیرون زدم
و به هر بدبختی که بود خودم رو به آشپزخونه رسوندم

داروها رو پیدا کردم
ولی همین که میخواستم بخورم با یادآوری بچه ، توی دستم مشت شدن و کلافه صندلی آشپزخونه رو بیرون کشیدم و روش نشستم

یعنی باید اینطوری زجر بکشم
کاشکی تند صبح میشد و میتونستم یه کاری بکنم و از این عذابی که درگیرشم رهایی پیدا کنم

سرمو روی میز جلوم گذاشتم که حال بد بهم غلبه کرد و یکدفعه نمیدونم چی شد که پلکام روی هم افتاد و بیهوش خواب شدم

توی حال بدی دست و پا میزدم
که با حس نوازش دستس روی گونه ام به خودم اومدم و به سختی لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم

چرا اینجا خوابی دختر ؟؟

میتونستم صورت تار خاتون رو ببینم
با شنیدن صدای مهربونش بغض لونه کرده توی گلوم بزرگ تر شد و به سختی لب زدم :

-حالم بده

دستش که مشغول نوازش گونه ام بود
با این حرف روی هوا متوقف شد
و یکدفعه دستش روی پیشونیم گذاشت و با دقت شروع کرد به بررسی کردن

-واااای مادر داری توی تب میسوزی که ”

آب دهنم رو به سختی قورت دادم
و با درموندگی لپ زدم :

-کمکم کن خاتون

خدا مرگم بده ای زیرلب زمزمه کرد
و به سمتم خم شد و سعی کرد بلندم کنه

وقتی دید نمیتونه و سنگین هستم
راست ایستاد و درحالیکه با درموندگی نگاهش رو به اطراف میچرخوند بلند گفت :

-وااای خدایا حالا به کی بگم بیاد

داشت دستپاچه و هول دور خودش میچرخید
که یکدفعه انگار چیزی به خاطر آورده باشه لنگون لنگون درحالیکه سعی میکرد از آشپزخونه بیرون بزنه

آروم با خودش زمزمه کرد :

-آره باید این کارو بکنم

لحظه آخر بیرون رفتنش از آشپزخونه رو دیدم پلکام روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی دور برم میگذره

با حس کشیدن چیزی خیسی روی پوست صورتم به خودم اومدم و به زور لای پلکای بسته ام رو نیمه باز کردم

خاتون رو دیدم
که با نگرانی بالای سرم نشسته و سعی داشت تبم رو پایین بیاره

با وجود کمر درد و پا دردش چطوری تونسته بود من رو تا اتاق بیاره امیدوار بودم آراد این کار رو کرده باشه

انگار این سوال رو از توی چشمام خولد که موهای چسبیده روی پیشونیم رو کناری زد و گفت :’

نگران من نباش خداروشکر حمید بیدار بود بهش گفتم حالت بده بنده خدا کمک کرد بیارمت اتاقم

پس آراد نیومده یا نخواسته بود کمکم کنه نم اشک توی چشمام نشست
که زودی پسشون زدم و فين فين كنان دماغم رو بالا کشیدم

نه نازی نباید دیگه خودت رو بخاطرش آزار بدی با این فکر دستم مشت شد و نگاه خسته ام رو به خاتون دوختم

نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت من رو پاشویه کرد و بهم رسید که کم کم حس کردم حالم داره بهتر میشه

خداروشکر خاتون رو داشتم که بهم رسیدگی کنه وگرنه میخواستم چه غلطی بکنم و حتما اینجا تنها توی این خونه جون میدادم

نزدیکای صبح بود
که دست خاتون روی پیشونیم نشست
با آرامش پلکی زد و گفت :

-خداروشکر تبت قطع شده

ممنون خاتون نمیدونم اگه نبودی میم..

دستش روی لبهام نشست و گفت :

-هیس مادر نفوس بد نزن..

در جوابش پلکی زدم و سکوت کردم
که خم شد و بوسه ای پر سر و صدا رو گونه ام نشوند

-حالا سعی کن بخابی مادر خسته ای
ولی
خاتون باید برگردم اتاقم

خندید و به شوخی گفت :

-به شب رو پیش ما بد بگذرون مگه چی میشه مادر ؟؟

این چه حرفیه…
چشم

واقعیتش این بود که قادر به تکون دادن خودم نبودم و هنوز بدن درد داشتم ولی بازم نمیخواستم مزاحم خاتون بشم و زابراهش کنم

ولی بخاطر اصرارش به موندنم
چشمامو بستم و سعی کردم فکرم رو آزاد کنم ولی مگه افکار بد و منفی از ذهن و فکرم بیرون میرفت

اینقدر آراد و برخورد آخرش توی ذهن و فکرم مرور شد که نتونستم برای به ثانیه پلک روی هم بزارم و بخوابم

دم دمای صبح بود
که خسته شده و خواهم گرفت

نمیدونم چندساعت گذشته بود که یکدفعه با صدای فریاد کسی وحشت زده از خواب پریدم

-کجااااااا فرار کرده هااااااااا؟

اول نفهمیدم جریان از چه قراره و صدای چیه
ولی خوب که دقت کردم متوجه تُن صدای عصبی و خشن آراد که اینطوری فریاد میزد شدم

چی باعث شده بود اینطوری عصبی بشه
نکنه منظورش با منه ??

با این فکر تقلا کردم تا بلند شم
ولی یکدفعه با یادآوری بلایی که سرم آورده بود خشکم زد و با حرص دندون قروچه ای کردم

4.7/5 - (84 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahi
Mahi
6 روز قبل

متأسفانه مقدار پارت کمه به همین دلیل باعث شده داستان به پارت های بیشتری تقسیم بندی بشه و این داره دلیلی برای تکراری شدنش میشه ، لطفا پارت رو طولانی تر کنید

اتنا
اوا
6 روز قبل

دیگه داره خیلی کشششششش پیدا میکنه

......
......
6 روز قبل

دیگه داره خیلی تکراری میشه اه

علوی
علوی
6 روز قبل

مشخصه قراره یه کم هیجان انگیز بشه، یا شاید ان‌شاءالله دیگه تموم بشه. چون میزان غلط املایی‌ها و ایرادات نگارشی بالا رفته. مشخصاً نویسنده یا تایپیست داره عجله‌ای کار می‌کنه

بنده خدا
بنده خدا
پاسخ به  علوی
6 روز قبل

انشالله که تموم شه همش حرف های تکراری

ضحا
پاسخ به  علوی
6 روز قبل

هن بابا

فهرست
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x