رمان عشق ممنوعه استاد پارت 171

 

اشاره ای به شکمم کرد و بهت زده گفت :

_گفتن که تو وضعیتت بده و ممکن بوده که بچت رو از دست بدی بگو که دروغه …

اوووه لعنتی
پس فهمیده بود جریان از چه قراره و من باردارم

چشمامو بستم و لعنتی زیر لب زمزمه کردم
نمیخواستم کسی از وجودش باخبر شه البته فعلا ….

ولی حالا که همه چی رو فهمیده بود
نمیشد دیگه بیشتر از این چیزی رو ازش پنهون کرد پس زبونی روی لبهای خشکیده ام کشیدم و به سختی لب زدم :

_هر چیزی که شنیدی درسته و من ب…..

باقی جمله ام با صدای داد بلند امیر نصف و نیمه رها شد

_وااااای خدای من
یعنی چی که درسته فهمیدی چه خریتی کردی هاااااا احمق

اون داد میزد و من توی سکوت فقط با بدنی لرزون اشک میریختم ، حق داشت هر چی که میگفت و بایدم سرزنشم میکرد

من برای انتقام به اون خونه پا گذاشته بودم
ولی حالا داشتم بچه ی کسی رو حمل میکردم که معلوم نبود چه نسبت خونی باهام داره و حتی شاید ممکنه که…..

از شدت شرم زیاد نتونستم به بقیه جمله ام فکر کنم پس برای پاک کردن هرچی توی ذهنم بود سرمو به اطراف تکونی دادم و بیشتر توی خودم جمع میشدم

هیچ جوابی در جواب داد و بیدادهاش نداشتم فقط بغض توی گلوم بزرگ و بزرگتر میشد

با خشم سمتم اومد و فَکم رو توی دستش گرفت و عصبی توی صورتم فریاد کشید :

_ساکت نشووو بگو حالا میخوای چه غلطی بکنی ؟؟

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم فقط لبام از زور بغض لرزید و چشمام لبالب اشک شد

دهن باز کرد چیزی بهم بگه
و باز داد و بیداد راه بندازه که یکدفعه نگاهش توی چشمام نشست و با دیدن حال بدم لباش رو از حرص روی هم فشار داد

و با داد بلندی که کشید پشت بهم کرد و عصبی زیر صندلی وسط اتاق کوبید که با صدای بدی چپه شد و با صداش لرزه بدی به تن من انداخت

امیر به معنای واقعی دیوونه شده بود با دیدن حرکات جنون آمیزش بدنم مثل بید میلرزید و حالم بد شده بود

در اتاق باز شد
و پرستار با صورت بهت زده توی قاب در قرار گرفت و بلند گفت :

_اینجا چه خبره ؟؟

امیر بی اهمیت بهش دستی توی موهای پرپشتش کشید و درحالیکه با تموم توان چنگشون میزد گفت :

_به شما مربوط نیست پس برو رَد کارت

پرستار نگاهش به من خورد
و نمیدونم توی صورتم چی دید که عصبی اخماش رو توی هم کشید و سمت امیر رفت

_میفهمید که دارید چی میگید ؟؟
آقای محترم اینجا بیمارستانه پس صداتون رو بیارید پایین

امیر دستمال یزدی دور گردنش رو دور دستش پیچید و درحالیکه توی صورتش زُل میزد حرصی گفت :

_گفتم برو رَد کارت و توی کار ما دخالت نکن !!

پرستار اشاره ای به منی که از ترس چشمام دو دو میزد کرد و عصبی گفت :

_نمیفهمید که مریضتون داره از ترس سکته میکنه ؟؟

حرصی درحالیکه زیر لب با خوشش غُرغُر میکرد ادامه داد :

_نه اینطوری بیفایدس باید به نگهبانی بگم بیاد بیرونت کنه

پشت بند این حرفش با قدمای بلند از اتاق بیرون زد امیر انگار نه انگار توی این دنیاس کلافه دور خودش میچرخید و با خودش چیزایی زیرلب زمزمه میکرد

استرس و اضطراب برای بچه ام سم بود
ولی چیکار میتونستم بکنم وقتی امیر رو توی این حال و روز میدیدم بند بند وجودم میلرزید

پس تموم شجاعتم رو جمع کردم و بلاخره به حرف اومدم و گفتم :

_میدونم اشتباه کردم ولی کاریه که شده و نم…..

توی حال و هوای دیگه ای غرق بود که با این حرفم یکدفعه سرش رو بالا گرفت و درحالیکه توی حرفم می پرید با لحن سردی گفت :

_سقطش کن

_چـــــــــــــــی ؟؟

همین یه حرفش باعث شد خشکم بزنه
حس میکردم اشتباه شنیدم و گوشام دارن سوت میکشن یعنی درست شنیدم این الان از من خواست که بچه خودم رو از بین ببرم

با عجله سمتم اومد و دستامو گرفت

_نازی تا اینجایی سقطش کن و خودت رو از قید و بند همه چی رها کن

اون حرف میزد و سعی میکرد من رو قانع کنه
ولی من با قلبی که از شدت وحشت تند تند میزد نگاهش میکردم و هنوزم فکر میکردم دارم اشتباه میشنوم و این امیر اون امیری که میشناختم نیست

4.5/5 - (98 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پ ا
پ ا
26 روز قبل

نویسنده گل عزیزم یکم بیشتر‌ بنویس من تا خودم بیام بفهمم چی شدمی بینم پارت تموم شد 😐

شورشو دراوردين
شورشو دراوردين
26 روز قبل

خسته نشدين هي گفتين كمه كمه؟ خب بسه ديگه اقا مشكل داري نخونننن انقد هي بگين تا اخر كلا اين رمانو بردارن همين مورچه اي هم كه ميخونديم كه نميبينيم..

آخرین ویرایش 26 روز قبل توسط شورشو دراوردين
زهرا
زهرا
27 روز قبل

نویسنده محترم سلام
آخه خیلی کم می نویسی پارت بیشتر کن.من دو روز دارم میخونم اما اگه اینطور پیش بره دیگه نمیتونم.نظرلت نوشته بود یکسال دارن میخوانند آخه آدم بیکار نیست که یکسال به رمان پیگیری کنه اینطوری بی مزه میشه.خود دانی

حدیثه
حدیثه
27 روز قبل

نه ببخشید منظورم این بود که خوب تموم شه

ف.م
ف.م
27 روز قبل

اولین پارت رمان رو ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ گذاشتین بیشتر از یک سال و یک ماه میگذره هنوز رمان تموم نشده!!!! مگه میشه؟!؟ چند سال دیگه تموم میشه؟!؟

Helma
Helma
27 روز قبل

ای خدا خب ناهید بیاد بگه این خواهر آراد نیس برن با بچشون زندگیشونو بکنن دیگه اه😒

حدیثه
حدیثه
27 روز قبل

فقط همین ؟! امیر اومد گفت بچه را سقط کن ؟ اصلاً مادر نازی کجاست آراد کجاست

فروز
فروز
27 روز قبل

ماهم با نازی میمیریم وزنده میشیم…نمیشه روزی دوتا پارت بزارین؟خوبه ها شماهم دیگه میتونید تمومش کنید وبسلامتی رمان دیگه ای رو شروع کنید…ولی دمت گرم این suspenseرو خوب میای!

حدیثه
حدیثه
پاسخ به  Fatemeh
27 روز قبل

اگه آخراشه پس خدا کنه زودی تموم شه

negar
negar
27 روز قبل

خوب بود

ف.م
ف.م
27 روز قبل

نویسنده محترم خواهش میکنم با روح و روان ما بازی نکن تو رو جون هر کسی دوست داری بیشتر بزار این رمان تموم بشه بعد یه رمان جدید شروع کن ، اینطوری پیش بره از جذابیتش کم میشه و دیگه رغبتی برای خوندنش نیست آدم از داستان و فضای رمان دور میشه

ترنم
27 روز قبل

چقدرنازی احمقه😒

ترنم
27 روز قبل

نازی احمق😒

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x