رمان عشق ممنوعه استاد پارت 50

 

 

تقه ای به در اتاق زدم و حرصی صداش زدم

_نازی میدونم اون تویی درو باز کن ببینم !!

ولی دریغ از گفتن یه کلمه و بازم سکوت محض بود و بس !!

_میخوام باهات حرف بزنم زود باش

هرچی به در کوبیدم و یه جورایی التماسش کردم هیچ عکس العملی به حرفام نشون نمیداد و نادیدم میگرفت

منم جلوی بقیه که با تمسخر نگاهم میکردن و حرکاتم رو زیر نظر داشتن به غرورم برمیخورد بیشتر از این پشت در اتاق بمونم

عصبی از پله ها پایین رفتم و رو به روی تلوزیون روی مبل نشستم و کلافه شروع کردم به بالا پایین کردن شبکه ها که مهسا با لباس بازی که نمیپوشیدن سنگین تر بود کنارم نشست

_عشقم بریم بازار بگردیم ؟؟

بی اهمیت بهش کنترل توی دستم روی میز پرت کردم و دست به سینه به مبل تکیه دادم که دستش رو نوارش وار روی بازوم کشید

_هووووم میای ؟!

به شدت دستش رو پس زدم

_بیخیال شو مهسا

این بشر رو دار تر از این حرفا بود که بخواد کم بیاره مثل کنه بهم چسبید و بوسه ای طولانی روی گونه ام نشوند

_من هیچ وقت نمیتونم بیخیالت بشم عشقم

پوووف کلافه ای کشیدم و بی حوصله از کنارش بلند شدم که سد راهم شد و دستاش دور گردنم حلقه کرد

_تو رو خدا زودی میریم برمیگردم اوکی ؟؟

نگاهمو توی صورتش چرخوندم و با یادآوری نازی و اینکه در اتاق روم بسته بود نمیدونم چم شد که زیرلب زمزمه وار لب زدم :

_اوکی

چشماش گرد شد و ناباور جیغی از خوشحالی کشید و با بوسه محکمی که روی لبهام نشوند بلند گفت :

_من برم آماده شم !!

با چندش دستی به لبهام کشیدم و پشیمون از اوکی که بهش دادم چنگی توی موهام زدم ، برعکس همیشه که سه ساعت طولش میداد تا آماده شه بعد از گذشت چند دقیقه حاضر و آماده جلوم قرار گرفت و گفت :

_بریم عشقم !!

حرفی بود که زده بودم ، پس به اجبار به دنبالش راه افتادم و بعد از اینکه توی حیاط نیم نگاهی به پنجره اتاق نازی انداختم عصبی سوار ماشین شدم و به سرعت راه افتادم

نمیدونم چند ساعت بود که بیقرار توی بازار چرخ میزدم و به زور اون مهسایی که مثل کنه بهم چسبیده بود رو تحمل میکردم که برای صدمین بار دستمو کشید و گفت :

_عشقم اینو ببین

تقریبا دنبالش کشیده میشدم که رو به روی عروسک فروشی ایستاد

_وای چه نازه

بی توجه به حرفش کلافه چشمام رو توی حدقه چرخوندم و خطاب بهش گفتم :

_برگردیم ؟؟

_عه ما که تازه اومدیم

داخل مغازه رفت که عصبی چنگی توی موهام زدم ، چه غلطی کردم دنبال این دیوانه راه افتادم

نمیدونم چه مرگم شده بود که آروم قرار نداشتم و دوست داشتم هرچی زودتر به خونه برگردم و یه جورایی دلم شور میزد

بعد از اینکه بالاخره به هزار دوز و کلک نتونستم راضیش کنم برگردیم عصبی به طرف ماشین راه افتادم و بلند خطاب بهش گفتم :

_اوکی من رفتم هرکاری دلت میخواد بکن

وقتی دید واقعا دارم میرم دستپاچه دنبالم راه افتاد

_وایسا دارم میام

سوار ماشین شدم که با جای گرفتنش کنارم بی معطلی پامو روی گاز فشردم که ماشین با سرعت از جاش کنده شد و توی جاده افتادم

_ آروم تر برو میترسم !!

بی اهمیت بهش بدون اینکه سرعتم رو پایین بیارم فقط نگاه خیره ام به جاده دوختم و دیرم بود که برسم با رسیدنمون و توقف ماشین توی حیاط ویلا ، مهسا از ماشین پیاده شد که همه ی کسایی که توی حیاط بودن

به طرفمون برگشتن و شبنم بلند خطاب بهمون گفت :

_ای شیطونا بی ما کجا رفته بودید ؟؟؟ خوش گذشت ؟؟

مهسا با غیظ چشم غره ای بهم رفت و کنایه آمیز گفت :

_هه آره خیلی

بدون اینکه به چرت و پرتای اونا گوش بدم با کنجکاوی نگاهم رو توی جمعیت توی حیاط به دنبال نازی چرخوندم که با ندیدنش اخمام توی هم فرو رفت و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_یعنی هنوزم از اتاق بیرون نیومده ؟؟

با قدمای بلند و با عجله داخل خونه رفتم که با دیدن در باز شده اتاق ، با فکر به اینکه بالاخره از خر شیطون پایین اومده نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و داخل شدم

ولی خبری از نازی داخل اتاق نبود یعنی کجا رفته ؟!
تقریبا تموم خونه رو دنبالش گشتم ولی هیچ خبری ازش نبود کم کم داشتم نگران میشدم با اخمای درهم به حیاط رفتم و خطاب به جمع گفتم :

_نازی رو ندیدید ؟؟

بابا پاشو روی اون یکی پاش انداخت و با غرور حرفی زد که ناباور خشکم زد

_فرستادمش بره !!

چی ؟؟ چیکار کرده ؟؟! بهت زده نگاهمو بهش دوختم و گفتم :

_یعنی چی ؟؟ نفهمیدم

مهسا که داشت با دمش گردو میشکست نیشش رو تا بنا گوش باز کرد و با لحن شادی گفت :

_عه آراد تو که خنگ نبودی یعنی دختره رفته دیگه

با فکر به اینکه ازم دور شده و هر لحظه ممکنه افراد آریا بلایی سرش بیارن خون جلوی چشمامو گرفت و بی اختیار عربده کشیدم :

_وااااای به حالتون اگه پیداش نکنم

عقب گرد کردم که برم دنبالش بگردم ولی هنوز زیاد دور نشده بودم که بابا عصبی صدام زد و گفت :

_تو قراره به زودی با مهسا عقد کنی پس بهتره بیخیال اون دختره شی

با دستای مشت شده از خشم به سمتشون برگشتم

_اون وقت کی این رو تایید کرده حتما شما آره ؟؟ بسهههه هرچی توی زندگی من دخالت کردید

_باید به حرفم گوش بدی

از اینکه بازم مثل همیشه داشت بهم زور میگفت و جلوی دیگران سعی داشت افکارش رو به من تحمیل کنه به قدری عصبی شدم که انگار به سرم زده باشه بی فکر عصبی گفتم :

_بایدی در کار نیست و من به زودی با نازی ازدواج میکنم

مهسا بازوم رو گرفت و ناراحت گفت :

_چی ؟؟؟ تو این کارو نمیکنی مگه نه

عصبی دستمو از دستش بیرون کشیدم و برای حرص دادن بیشتر بابام خطاب به جمع بلند گفتم :

_برای مراسم عقد همتون دعوتید

با تعجب نگاهم کردن ولی بخاطر جو سنگینی که بین من و بابام بود قدرت حرف زدن نداشتن ، بابا که صورتش از خشم قرمز شده بود و‌تند تند نفس میکشید حرصی گفت :

_من که میدونم جرات مخالفت با منو نداری پس کم برای بقیه فیلم بیا

همش تحقیر پشت تحقیر ، دوست داشت با این حرفاش غرور من رو پیش بقیه له کنه و یه طورایی کوچیکم کنه ولی نمیدونست وقتی دیوونه بشم هیچ چیزی برام مهم نیست

_اوکی … پس به زودی پای مراسم میبینمت پدر

و بدون اینکه فرصت حرف یا عکس العمل دیگه ای رو بهش بدم سوار ماشین شدم و از ویلا بیرون زدم باید هر چه زودتر نازی رو پیدا میکردم و تا دیر نشده و بلایی سرش نیومده باهم برمیگشتیم

با یادآوری حرفای که چند دقیقه پیش زدم کلافه با کف دست ضربه محکمی به فرمون کوبیدم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_اه گندت بزنن آراد

 

تقریبا تموم مسیر های اطراف و جاهایی که به فکرم میرسید رو به دنبالش گشتم ولی دریغ از کوچکترین رد و نشونی از نازی

دیگه داشتم دیوونه میشدم و نمیدونستم کجا رو دنبالش بگردم و یه طورایی فقط کلافه داشتم دور خودم میچرخیدم یکدفعه با یادآوری گوشی موبایلی که خودم بهش داده بودم بی معطلی گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم

و در حین رانندگی و همونطوری که یه چشمم به جاده بود شروع به گرفتن شماره اش کردم ولی هرچی بوق میخورد جواب نمیداد عصبی لبم رو با دندون کشیدم

با پیچیدن صدای زنی که میگفت مشترک مورد نظر پاسخگو نیست عصبی پامو روی گاز فشردم و کنار مسیر ماشین هایی که برای بردن مسافرها توی ایستگاه کنارهم پارک کرده بودن ایستادم

دونه دونه ماشین ها رو‌ به دنبالش سرک کشیدم ولی انگار آب شده و‌ به زمین رفته باشه هیچ خبری ازش نبود خسته بار دیگه شمارش رو گرفتم که در کمال ناباوریم صدای شاکیش توی گوشم پیچید

_هاااااا باز چی میخوای ؟؟

از صبح دارم در به در دنبال خانوم میگردم حالا به جایی اینکه من عصبی باشم اون اینطوری شاکیه ، سعی کردم آروم باشم تا از زیر زبونش حرف بیرون بکشم و بفهمم کجاس

_کجایی ؟؟

صدای پوووف کلافه ای که کشید به گوشم رسید

_تو رو سَنَنَه ؟؟

دختره‌ تخس !! چنگی توی‌ موهام زدم خودش نمیخواد آروم باشم

_گفتمممم کجایی دیووونم نکن نازی ؟؟!

با غیض آدرس رو‌ گفت و تماس رو قطع کرد و با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم کلافه سرم رو به اطراف تکونی دادم و بی معطلی سوار شدم و راه افتادم

آدرسش زیاد از اینجا دور نبود و به پنج‌ دقیقه نشده رسیدم و با دیدن نازی که کنار دیوار با اخمای درهم نشسته بود بی معطلی روی ترمز زدم و پیاده شدم

با دیدنم اخماش رو توی هم کشید و نگاهش رو ازم گرفت که کنار پاش زانو زدم و با نگرانی نگاهمو توی صورتش چرخوندم

_خوبی ؟؟

_مگه مهمه ؟؟ شما که با عشقت داشتی خوب عشق و حال میکردی و رفتید بیرون حالا اینجا چی میخوای ها ؟؟

از حسودی کردنش لبخندی گوشه لبم نشست

_اولا اون عشق من نیست دوما پاشو سوار ماشین شو تا برگردیم

_من به اون ویلا برنمیگردم

_ویلا نمیریم برمیگردیم خونه

ذوق زده بلند شد

_واقعا ؟؟!

_آره پاشو بریم تا دیر نشده

 

” نازلی ”

با عجله سوار ماشین شدم که آرادم سوار شد و پشت فرمون نشست ولی هنوز دستش به سمت چرخوندن سوییچ نرفته بود که با لحنی نامطمعنی پرسیدم :

_مطمعنی میخوای برگردی خونه ؟؟

_آره

_ولی آخه بابات گ…..

عصبی بین حرفم پرید

_بیخیال بقیه ما همین امروز برمیگردم

با شوق و ذوق درحالیکه چهار زانو روی صندلی می نشستم به سمتش چرخیدم

_حله آتیش کن بریم !!

خندید و با تاسف سرش رو به اطراف تکونی داد ماشین روشن کرد و با سرعت توی جاده افتاد این چند وقته از بس اونجا توی فشار و تهدید بودم که از اینکه الان داشتیم برمیگشتیم به قدری خوشحال بودم

که انگار تو آسمونا دارم پرواز میکنم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم ، آراد با دیدن خوشحالی من با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_فکر نمیکردم از اینکه برگردیم اینقدر خوشحال میشی و گرنه زودتر از اینا برت میگردوندم

چشم غره ای بهش رفتم

_از اولم راضی نبودم برم وَر دل کسایی که اصلا نمیشناسم

هیچی نگفت و توی سکوت به جاده خیره شد و عمیقا توی فکر فرو رفت این رو از اخمای درهم و چیزهایی که هر از گاهی زیر لب با خودش زمزمه میکرد راحت میشد حدس زد

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و نمیدونم چقدر به نیم رخش خیره شدم که کم کم خوابم برد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم نمیدونم چند ساعت بود که خوابیده بودم که با تکون هایی که ماشین میخورد به خودم اومدم

سعی کردم چشمامو باز کنم ولی نمیتونستم فقط بعد از چند دقیقه حس کردم کسی بغلم کرد با ترس هشیار شدم ولی با دیدن آراد آروم گرفتم و بی اختیار سرمو روی سینه اش گذاشتم و عطر تنش رو عمیقا نفس کشیدم

نمیدونستم کجاییم ولی به قدری خسته بودم که فقط دلم یه خواب عمیق میخواست و با وجود آراد و حس اینکه کنارمه راحت میتونستم بخوابم

بعد از چند دقیقه روی جای نرم و راحتی گذاشتم که بدون باز کردن چشمامم میتونستم حدس بزنم تخت خوابه همین که میخواست ازم جدا شه با ترس دستمو دور گردنش حلقه کردم و درحالیکه به زور چشمای خمار از خوابم رو باز میکردم زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_بمون !!

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و بعد از بوسه کوتاهی که روی لبهام نشوند کنارم روی تخت دراز کشید توی آغوشش خزیدم و با حس آغوش امنی که داشتم با آرامش خوابیدم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس حرکت چیزی روی صورتم از خواب بیدار شدم ولی به قدری خسته بودم و پلکام سنگین بود که قدرت تکون خوردن نداشتم پس بدون اینکه چشمام رو باز کنم فقط دستی روی‌ صورتم کشیدم و سعی کردم کنارش بزنم

ولی بی فایده بود و بعد از چند دقیقه باز روی صورتم حسش کردم کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب نالیدم :

_اههههههه

برای فرار از اون پشه‌ یا چیزی که داشت اذیتم میکرد تکونی به خودم دادم و به دنبال پیدا کردن آراد همونطوری چشم بسته دستمو روی تخت کشیدم که با حس سینه شش تیکه اش با لذت سرمو روش گذاشتم که با حس لرزیدن بدن و خنده اش به خودم اومدم و چشمامو باز کردم

ولی با دیدن لبخند شیطانی و تیکه ای از موهام که توی دستش بود خشکم زد و چند ثانیه نگاهم رو بین دستش و صورتش چرخوندم و انگار تازه دوهزاریم افتاده بود که چه خبره

مشت محکمی روی سینه اش کوبیدم و حرصی داد زدم :

_نگو تو بودی از صبح داری اذیتم می….

با نشستن دستش روی دهنم باقی حرفم نیمه تموم موند و با چشمای گشاد شده خیره لبخند عجیب و غریب روی لبش شدم

_آروم دختر !!

از صبح داره سر به سرم میزاره حالام توقع داره آروم باشم دستش رو‌ از جلوی دهنم کنار زدم و پشت بهش پتو روی خودم کشیدم

_برو میخوام بخوابم

انگار امروز دیونه شده باشه پتو رو از روم کشید و گفت :

_اگه اینطوری باشی نمیگیرمت

با فکر به اینکه داره شوخی میکنه عصبی زیرلب گفتم :

_برو بابا دیوونه

و باز خواستم پتو روی خودم بکشم که با یه حرکت روم خیمه زد و جدی گفت :

_پاشو خودت رو برای مراسم آماده کن

_چی ؟! چه مراسمی

خیره لبام شد و گفت :

_مراسم عقدمون !!

هاااا چه عقدی چه کشکی ؟! این چرت و پرتا چین که داره بهم میبافه یعنی چی‌ عقدمون

گیج لب زدم :

_هاااا ؟!

با خنده روی نوک بینیم زد

_توی این مسایل چرا تا این حد گیج و‌ خنگ میشی تو؟! مراسم عقد من و تو منظورمه دیگه ؟؟

چشمام گرد شد من کی قرار بود زن این یابو بشم که این اینطوری مراسم مراسم میکنه ، دستمو روی بازوش گذاشتم و سعی کردم به عقب هلش بدم

_برو کنار ببینم این چرت و پرتا چین که بهم میبافی

بدون اینکه از روم کنار بره و کوچکترین تکونی بخوره خیره چشمام شد و جدی گفت :

_قرارداد جدیدمون که یادت نرفته

این پیش خودش چی فکر کرده که بخاطر نقشه و قراردادی که باهاش دارم گند میزنم به شناسنامه ام و زن قراردادیش میشم ؟؟

_دیووونه شدی ؟؟

بدون لحظه ای تردید لب زد :

_آره

_همون دیووونه شدی که چرت و پرت بهم میبافی حالام از روی من برو کنار که خفه شدم

انگار دیگه کلافه شده باشه از روم کنار رفت و خودش روی تخت انداخت ، تکونی به خودم دادم و از اینکه از دستش آزاد شدم بیخیال روی تخت نشستم که صدای عصبیش به گوشم رسید

_آره واقعا اون لحظه دیوونه شده بودم کاش لال میشدم و اون حرف رو نمیزدم

کنجکاو به سمتش چرخیدم

_چه گندی زدی باز ؟؟

چشم غره ای بهم رفت

_ از لج بابا گفتم که قراره به زودی عقد کنیم

حس کردم برای ثانیه گوشام سوت کشید و ناباور داد زدم :

_چی ؟؟؟؟ چه غطلی کردی

کلافه چنگی توی موهاش زد

_حرفیه که زدم دیگه میگی چیکار کنم ؟؟

عصبی از روی تخت بلند شدم

_اصلا روی من حساب نکن هااااا

هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که صدام زد و با چیزی که گفت بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

_حتی اگه هر چی که بخوای بهت بدم ؟!

وسوسه شده ایستادم و با کنجکاوی زیرلب زمزمه کردم :

_هرچی ؟!

فهمید تونسته نظرم رو جلب کنه

_آره فقط کافیه پا پس نکشی و جلوی خانوادم کوتاه نیای

خواستم برگردم و بهش بگم قبوله ولی با فکر به اینکه باید عقد کنیم و اسمش نحس خاندانش هرچند به دروغ به عنوان همسر بیاد تو شناسنامه ام پشیمون شده دستم مشت شد

_نظرت چیه ؟؟ از الانم بگم که زیاد وقت نداریم

کلافه از فکر به اینکه اون زن به اصطلاح مادر ، میشه مادرشوهرم و از طرفی دیگه نسبت دقیقمم با آراد مشخص نیست و هنوزم وقتی لمسم میکنه دچار تردید میشم جدی گفتم :

_دور منو یه خط قرمز بکش من نیستم !!

_ولی نمی…..

بی اهمیت به حرفاش با چند قدم بلند از اتاق بیرون زدم و برای فرار ازش خودم رو داخل دستشویی انداختم و درحالیکه دستمو لبه های روشویی قرار میدادم نگاهمو از داخل آیینه به صورت غمگینم دوختم

غمی که تموم این سال ها پشت نقاب شاد و‌ بی غمم پنهونش کرده بودم تا بتونم به هدفم نزدیک بشم هدفی که تموم عمرم رو صرفش کرده و حالا دیگه چیزی نمونده بود که بهش برسم

زیرلب خطاب به خودم زمزمه وار گفتم :

_حواست باشه هنوز زوده که جا بزنی !!!

توی فکر بودم که تقه ای به در دستشویی خورد و صدای کلافه آراد به گوشم رسید

_بیا بیرون باید باهم حرف بزنیم !!

شیر آب رو باز کردم و چندبار دستامو پر آب کردم و محکم توی صورتم پاشیدم برای ثانیه ای نفسم از سردی بیش از حدش گرفت که لگدی به در حمام کوبید و شاکی بلند گفت :

_با تو بودماااا

عصبی با همون سروصورت خیس درو باز کردم

_چیه صدات رو انداختی پس کله ات ؟؟ گفتم نههههه نَشنُفتی ؟!

_ولی من روی تو حساب کردم که اون حرف رو زدم

با تنه محکمی که بهش زدم از کنارش گذشتم و درحالیکه آستین لباسمو به صورت خیسم میکشیدم خطاب بهش غریدم :

_من رو چه به زن تو شدن ؟؟! خواب دیدی خیر باشه بابا

بازوم رو گرفت و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند

_هوا برت نداره قراره زن سوری بشی نه زن اصلی من !!

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و بی تفاوت لب زدم :

_حالا هرچی چه فرقی میکنه

_تصمیمت رو گرفتی دیگه و نظرت منفیه؟؟؟

گستاخ تو چشماش زُل زدم و گفتم :

_آره نظرم منفیه این برای صدمین بار

لباشو بهم فشرد و حرصی نگاه ازم گرفت و گفت :

_اوکی ولی بدون خودت خواستی

عصبی از اتاق بیرون زد و درو بهم کوبید ، کلافه چرخی دور خودم زدم حالا باید چیکار میکردم ؟؟ با اینکه باهاش مخالفت کرده بودم ولی بازم یه چیزی مثل خوره به جونم افتاده

و ذهنم رو مشغول کرده بود چیزی که درست نبود اینکه توی این بازی که راه انداخته بودم باید روی آیندمم قمار کنم

لبه تخت نشستم و دستامو از دو طرف توی موهام فرو کردم و زیرلب زمزمه وار خطاب به خودم نالیدم :

_درست فکر کن لعنتی !!

توی فکر بودم که با صدای بلند اس ام اس گوشیم به خودم اومدم ، یادم نمیومد بار آخر کجا همراهم بوده و دیدمش

کنجکاو بلند شدم و گیج چرخی اطراف تخت به دنبالش زدم ولی با ندیدنش اخمامو توی هم کشیدم و با یادآوری اینکه آراد منو داخل اتاق آورده بود خواستم صداش بزنم و ازش بپرسم

به سمت در قدم برداشتم ولی هنوز دستم روی دستگیره ننشسته بود که پشیمون شده ایستادم و زیرلب زمزمه کردم :

_بیخیالش الان باز شروع میکنه به چرت و پرت گفتن

خودم روی تخت پرت کردم و سرمو داخل بالشت فرو کردم ولی همین که بالشت زیر سرم جا به جا کردم با لمس چیزی زیر دستم با تعجب سرمو بالا گرفتم و بالشت کنار زدم که با دیدن گوشی چشمام برقی زد

تو اینجا بودی و من اینقدر دنبالت گشتم لعنتی… با عجله قفلش رو باز کردم که با دیدن پیام از شماره ناشناسی که نمیشناختم کنجکاو پیامش رو باز کردم

که با دیدن متن پیام و چیزی که نوشته بود دستام لرزید و‌ بی اختیار گوشی از بین دستای لرزونم پایین افتاد

_فکر کردی تو هزار سوراخ موش قایم بشی نمیتونم پیدات کنم ؟!
عزیز

دستام لرزید نه از این متن بلکه از اسم عزیزی بود که آخر پیام سیو شده بود پس اون دفعه که دیده بودمش اشتباه نکرده و توهم نزده بودم

واقعا خودش بوده ؟!
مگه اون توی بیمارستان در حال مرگ نبود پس چطوری ممکنه به این زودی خوب شده و مرخص شده باشه
اصلا چطوری فهمیده این خط دست منه که بهش پیام داده سرمو به اطراف تکون دادم و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_نه نه امکان نداره

با ترس درحالیکه به صفحه گوشی پرت شده کنارم خیره شده بودم توی فکر فرو رفته بودم که در اتاق باز شد و آراد با اخمای درهم به طرف کمد لباسیش رفت و شروع کرد به زیر و رو کردن لباساش

_سوییچ ماشینمو ند…..

همین که برگشت با دیدن حال من چند قدم جلو اومد و با نگرانی پرسید :

_چی شده ؟؟

با صداش به خودم اومدم و به سختی نگاه از گوشی که حالا صفحه اش خاموش شده بود گرفتم

_عزیز بهم پیام داده

با تعجب چند ثانیه نگاهم کرد و یکدفعه زد زیرخنده

_باز مثل اون دفعه توهم زدی ؟؟

عصبی لبامو بهم فشردم و گوشی رو به سمتش گرفتم

_بیا خودت ببین و اینقدر انگ توهمی و دروغگویی به من نچسبون

با پوزخندی گوشه لبش گوشی رو با یه حرکت از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت ولی کم کم اخماشو توی هم کشید

_چی ؟؟ یعنی واقعا خوب شده ؟؟ یا کسی سرکارمون گذاشته

موهای بلندم رو توی دستم جمع کردم و درحالیکه سعی در بستنشون داشتم با تمسخر خطاب بهش گفتم :

_چی شد تازه که باورت نمیشد

عصبی گوشی توی دستشو روی تخت کنارم پرت کرد و گفت :

_اصلا به من چه !!

خم شد سوییچش که پایین تخت افتاده بود رو برداشت و خواست بیرون بره که دستپاچه صداش زدم

_کجا میخوای بری ؟؟

سوییچ توی دستش تکونی داد :

_بیرون

با فکر به پیامی که برام اومده بود با ترس نالیدم :

_میخوای منو اینجا تنها بزاری ؟؟

با بدجنسی توی چشمام خیره شد و گفت :

_دیگه مسولیتت گردن من نیست و قراردادمون هم فسخه میتونی هرجایی میخوای بری

 

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست