رمان عشق ممنوعه استاد پارت 52

 

دست به سینه با اخم رو ازش برگردوندم تا زمانی که به خونه برسیم یک ریز حرف زد و بخاطر لباس زیر…ایی که خریده بود سر به سرم گذاشت و منم همینطوری الکی حرص میخوردم و یه جورایی آخراش دوست داشتم سر از تنش جدا کنم

با رسیدن در خونه بی معطلی از ماشین پیاده شدم که شیشه سمتم رو پایین کشید و بعد از اینکه چشم غره ی توپی بهم رفت حرصی گفت :

_کجا ؟؟ سوار شو از پارکینگ بریم داخل

دستمو به پیشونیم کشیدم و کلافه گفتم :

_یه کم دیگه با تو تنها بمونم دیووونه میشم

و بدون توجه بهش که مدام اسمم رو صدا میکرد با کلید یدکی که موقع بیرون رفتن از جاکلیدی خودش برداشته بودم قفل درو باز کردم

آرادم وقتی دید من از حرفم کوتاه نمیام با سرعت داخل پارکینگ شد و از دیدم پنهون شد ، سری به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم و بعد از اینکه داخل شدم خواستم درو ببندم

که کسی پاشو لای در گذاشت و مانع از بستن شد همین که سرم رو بالا آوردم تا ببینم کیه که با دیدن عزیز قبض روح شدم و بی اختیار دستگیره در از بین دستام رها شد و قدمی به عقب برداشتم

سر تا پام رو برنداز کرد و با لحن ترسناکی گفت :

_به به خانوم پارسال دوست امسال آشنا ؟؟!

از ترس شروع کردم به سکسکه کردن ، پس واقعا زنده بود و من قاتل نیستم داخل شد که انگار مسخ شده باشم و قدرت تکلمم رو از دست داده باشم فقط بدون حرف عقب عقب رفتم از شانس بد هیچ کسی اون اطراف نبود

_چیه ترسیدی

بالاخره به حرف اومدم و با لکنت لب زدم :

_هیع چی ازم می…خوای ؟!

با یه حرکت یقه ام رو گرفت و به طرف خودش کشیدم ، بخاطر حرکت یهوییش پاهام روی هوا آویزون شد

_خودت رو میخوام

با حس خفگی و فشار به گلوم ترس برم داشت و شروع کردم به دست و پا زدن که تکونی بهم داد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_خفه شووو تا همینجا حلق آویزت نکردم

تموم جراتم رو جمع کردم و به سختی گفتم :

_هه گنده لات تر از توام نتونستن ه…..

یکدفعه با دست آزادش آنچنان سی..‌نه ام رو از روی لباس فشار داد که حرفم نیمه تموم موند و از درد ناله ای کردم

بعد آنچنان محکم به عقب هُلم داد که پخش زمین شدم و آروم از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_بدون که من میتونم و آنچنان جر…ت میدم که تا عمر داری از یادت نره

عجب غلطی کردم همراه آراد نرفته بودم دهن باز کردم که جیغ بزنم و کمک بخوام که روم خم شد و‌ با دستش جلوی دهنم رو محکم گرفت

با وحشت شروع کردم به دست و پا زدن که با یه حرکت توی بغلش قفلم کرد و تا به خودم بیام و جیغی بزنم دستمالی جلوی بینی ام گرفت

با فکر به داروی بیهوشی سرمو به اطراف تکونی دادم تا از دستش نجات پیدا کنم و دارو رو استشمام نکنم ولی اینقدر دستش رو فشار داد که کم کم چشمام روی هم افتاد و بیهوش شدم

نمیدونم چقدر بیهوش بودم که با حس حرکت چیزی روی صورتم گنگ پلکی زدم ولی هرچی زور میزدم نای باز کردن چشمامو نداشتم و برای بار دوم بیهوش شدم

توی خواب و بیداری حس میکردم توی جای تاریکی حبس شدم یکدفعه با شنیدن صدای زوزه گرگ ها ترس برم داشت و با تمام وجود آراد رو صدا میزدم ولی هرچی دور خودم میچرخیدم بدتر توی تاریکی فرو میرفتم و صدای زوزه گرگ ها نزدیک و نزدیکتر میشد

موهای چسبیده به پیشونیم رو کناری زدم و با نفس نفس جیغ زدم :

_آراد ….کمکم کن

یکدفعه با دیدن گرگ بزرگی که با اون دندونای بزرگ و درنده اش توی یک قدمی خیره ام بود و به سمتم میومد با ترس قدمی به عقب برداشتم

ولی پام به سنگی گیر کرد و آنچنان سکندری خوردم که با پشت روی زمین افتادم و جیغم بود که توی سکوت شب پیچید

تا به خودم بیام گرگ ها دورم جمع شدن با ترس سعی کردم خودم رو عقب بکشم که یکشون به سمتم پرید و با برخورد دندونای تیزش توی رون پام جیغ بلندی کشیدم و یکدفعه از خواب پریدم

اووووف خدایا همش خواب بود !!!

درحالیکه دستمو روی سینه ام که با سرعت بالا پایین میشد میزاشتم با ترس چندثانیه به اطرافم خیره شدم ، بغض آنچنان راه گلوم رو بسته بود که نفسم به سختی بیرون میومد و انگار ذهن و فکرم رو با پاک کن پاک کرده باشن

هیچی به خاطرم نمیومد ، اصلا اینجا کجا بود ؟! جز این تخت دونفره بزرگ هیچ چیز دیگه ای توی اتاق نبود و رنگ تموم اتاق و تختخواب مشکی بود

رنگی که ترس توی وجودم آدم مینداخت یکدفعه با یادآوری عزیز و کاری که باهام کرد بی اختیار لرزی به تنم نشست و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_وااای نه !!

عمرا اگه این بار از دستش جون سالم به در میبردم ، الان وقت کم آوردن و باختن نبود پس با عجله بلند شدم و دنبال راه فراری تموم اتاق رو زیر و رو کردم ولی به جز دیوارهای غیرقابل نفوذ چیزی نمیدیدم

خدایا پس چطوری من وارد این اتاق شدم ؟!
حتما باید دری داشته باشه !!
بالاخره بعد چند ساعتی که فقط گیج دور خودم میچرخیدم خسته و درمونده روی زمین نشستم و درحالیکه به دیوار تکیه میدادم دستی به صورتم کشیدم

که یکدفعه جلوی چشمای گشاد شده ام قسمتی از دیوار کنار رفت و آریا با چشمایی که نفرت ازشون میبارید به طرفم اومد و بالای سرم ایستاد

و با نفرت گفت :

_بالاخره من و تو تنها شدیم

با اینکه از درون میلرزیدم ولی سعی کردم ترسم رو به روم نیارم

_چی از جونم میخوای ؟؟ برای چی منو آوردی اینجا

از حاضر جوابیم عصبانی شد و با یه حرکت موهامو توی چنگش گرفت و حرصی سرمو به سمت خودش بالا گرفت

_آوردمت که اون زبونت رو برات کوتاه کنم چطوره ؟؟

حس میکردم چطوری موهام داره از ریشه کنده میشه از درد بدی که توی سرم پیچیده بود صورتم درهم شد و آخ خفه ای از بین لبهام بیرون اومد

_دستت رو بکش حرومزاده

موهام رو محکمتر کشید و خم شد کنار گوشم خشن غرید :

_چی زِر زدی ؟؟

دستمو روی دستاش گذاشتم و با نفس نفس جیغ کشیدم :

_گفتمممممم حرومزاده ای

یکدفعه با پشت دست آنچنان توی دهنم کوبید که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و صدای داد بلندم بود که سکوت اتاق سرد و تاریک رو شکست

_خفه شوووو زنیکه !!!

خم شدم و دستمو روی لبهام که از شدت درد به گِز گِز افتاده بودم فشردم که لگد محکمی به پهلوم کوبید و بلند فریاد زد :

_حالا از خونه من دزدی میکنی هاااا ؟؟؟

با درد تو خودم جمع شدم و جیغ کشیدم :

_اااااخ لعنتی

_هم تو هم اون آراد رو یه جوری آدم میکنم تا دیگه هوس دزدی از خونه من به سرتون نزنه

به سمتش برگشتم و عصبی آب دهنم که مخلوتی از خون بود رو با فشار توی صورتش تووف کردم و برای اینکه بسوزونمش با تمسخر گفتم :

_حرفای گنده تر از دهنت میزنی یارو !!!

اول چندثانیه خشک شده ایستاد کم کم به خودش اومد و درحالیکه با چندش دستی به صورتش میکشید بلند فریاد زد :

_عزیزززززززز

با صدای داد بلندش عزیز همراه چند نفر دیگه وارد اتاق شدن که آریا بدون اینکه نگاه خشمگینش رو برای ثانیه ای از روی من برداره بلند خطاب بهش فریاد زد :

_ببرش اتاق مخصوص زود باش !!

_چشم قربان

با شنیدن اسم اون اتاق کذایی لرزی به تنم نشست که عزیز اشاره ای به افرادی که دورشون بود کرد تا به سمتم بیان با هر قدمی که نزدیکم میشدن وحشت زده خودمو عقب میکشیدم

یکشون زیر بازوم رو گرفت و همین که بلندم کرد با فکری که به ذهنم رسید با یه حرکت زیر دستش زدم و خواستم فرار کنم که عزیز با اخمای درهم سد راهم شد و خشن غرید :

_کجا ؟؟ ببریدش زود باشید

دونفری بازوهامو گرفتن و کشیدن ، از ترس بلایی که میخواستن سرم بیارن با تقلا جیغ کشیدم

_ولم کنید لعنتی هاااا

هُلی بهم دادن به زور از اتاق بیرون بردنم وارد راهرو تاریکی شدیم دیگه آریا رو‌ندیدم با تقلا سعی کردم از دستشون خلاص بشم ولی بی فایده بود

_چی از جونم میخواین ؟!

عزیز عصبی گفت :

_خفه شوووو و راه بیا

یکدفته با فکری که به ذهنم رسید از غفلتشون سواستفاده کردم و خم شدم گاز محکمی از بازوی یکیشون گرفتم که داد بلندی از درد کشید ولم کرد

تا توجه ها به اون جلب شد مشت محکمی توی شکم دیگری هم کوبیدم ولی برخلاف تصورم که الان ولم میکنه و‌ دردش میگیره با چشمای به خون نشسته سیلی محکمی به صورتم کوبید و خشن فریاد کشید :

_حیف رییس سالم میخوادت وگرنه میدونستم چه بلایی سرت بیارم

از شدت سیلی که به صورتم کوبید برق از کله ام پرید و ضعف بدی توی تنم پیچید و درحالیکه چند قدم عقب میرفتم بی اختیار پاهام سست و‌ بی حس شد

که کسی از پشت سر خشن‌ دستشو‌ دور کمرم پیچید و درحالیکه من رو به خودش میچسبوند با صدای پر‌ نفرتی توی گوشم گفت :

_به نفعته که آروم بگیری !!!

عزیز بود که اینطوری من رو تهدید میکرد از فکر به اینکه بین این همه مرد تنها گیر افتادم لرز بدی به تنم نشست و به اجبار سکوت کردم

توی ذهنم به دنبال راه فراری ازشون میگشتم که از پله ها بالا بردنم که با دیدن فضای خونه متوجه شدم تمام مدت توی زیرزمین خونه اون آریای کثافت زندانی بودم

با نزدیک شدن به در اتاق مخصوص پاهام از حرکت ایستاد و با یادآوری شکنجه های جن…سی که اونجا شده بودم ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_خدایا نه !!!

به دستاشون چنگ زدم و آب دهنم رو قورت دادم که عزیز درو باز کرد و با نیشخندی گوشه لبش بلند گفت :

_ببندینش به تخت

روی تخت درازم کردن و با زور پاهام رو داخل قّل و زنجیر بستن و همین که به سمت دستام اومدن وحشت زده تقلا کردم و با درد نالیدم :

_تو رو خدا بزارید برم

عزیز با دیدن حال بدم خندید و بلند گفت :

_حالا حالا مونده تا درس بگیری

بعد از اینکه کارشون تموم شد بدون توجه به داد و فریادام بیرون رفتن و درو ققل کردن

توی اون حالتی که درازم کرده بودن هیچ کاری ازم برنمیومد و با هر تقلایی که میکردم بخاطر قفل و زنجیرها بدتر دست و پاهام درد میگرفت

پس به اجبار و درد بدی که توی بدنم پیچیده بود دست از تقلا برداشتم و همونطوری که با نفس نفس پلکامو روی هم میزاشتم با بغض اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم

یعنی تا الان آراد متوجه نبودن من شده بود ؟؟! خدایا عجب غلطی کردم از ماشینش پیاده شدم وقتی اون کفتار پیر آدرس خونه جدید آراد رو پیدا کرده و به سراغمون اومده بود باید حدس اینکه به زودی سروکله آریا هم پیدا میشه میزدم و این خریت رو نمیکردم

عصبی از حماقتی که کرده بودم تکونی به خودم دادم و جری داد بلندی کشیدم

_اهههههه گندِت بزنن لعنتی !!

نگاهمو بین وسایل توی اتاق چرخوندم چیزایی به دیوار وصل شده بود که اصلا سر ازشون درنمیاوردم و نمیدونستم اصلا به درد چی میخورن

ولی مطمعن بودم ابزار جن…سی هستن و همون از دور نگاه کردن بهشون هم باعث میشد لرز بدی به تنم بشینه ، زیرلب خدا خدا میکردم که خبری از آریا نشه چون اون وقت به هیچ وجه با این حالم نمیتونستم از دستش در برم

چندساعتی از اینکه همونطوری به تخت بسته بودنم میگذشت و منم اینقدر برای فرار به مغزم فشار آورده بودم که خسته بی اختیار پلکام روی افتاد و نمیدونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم

با ضعفی که توی بدنم پیچید از خواب بیدار شدم و برای یه لحظه فراموش کردم کجام خواستم به پهلو بچرخم که بخاطر حرکت یهوییم زنجیر توی دستم کش اومد و آنچنان درد بدی توی دستم پیچید که آخ بلندی از بین لبهام بیرون اومد و چشمام از ترس گشاد شد

خدا لعنتت کنه آریا !!
لبمو زیر دندون فشردم و حرصی بلند جیغ زدم :

_آهای لعنتی بیا دست و پای من رو باز کن

هرچی جیغ زدم بی فایده بود و انگار نه انگار کسی اون بیرون هست صدام به گوش کسی نمیرسید با حس گرفتن گلوم چند بار پشت هم سرفه کردم و سعی کردم آروم باشم چون فقط و فقط داشتم خودم رو زجر میدادم

توی فکر بودم که یکدفعه در اتاق باز شد آریا داخل شد و در رو قفل کرد با دیدن این حرکتش آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و با وحشت نالیدم :

_چی….چیکار میکنی ؟؟!

به سمتم اومد و درحالیکه سرتا پام رو برانداز میکرد با لحن ترسناکی گفت :

_قراره یه کم باهم بازی کنیم چطوره کوچولو ؟؟

_ب….بازی ؟!

خم شد و درحالیکه دستش رو‌ نوازش وار از صورتم تا یقه ام که بر اثر تقلاهام باز شده بود میکشد زیرلب زمزمه کرد :

_من عاشق بازی با تن و بدن توام نکنه یادت رفته ؟؟

_چی‌ زِر زِر میکنی حرومزاده

خشمگین شد و آنچنان بالا….تنه ام رو توی دستش فشرد که بی اختیار جیغ بلندی کشیدم و خشن غریدم :

_ااااخ ولم کن کثافت

یقه ام رو با یه حرکت از وسط جر داد و آنچنان سیلی محکمی به سی… ام کوبید که داد بلندی از درد کشیدم

_میخوای درد نکشی پس صدات رو ببر !!

_من کاری نکردم ولم کن روانی

فکم رو توی دستش فشرد و خشمگین توی چشمام زُل زد

_هنوزم داری انکار میکنی ؟؟!

_من کاری ن….

آنچنان سیلی محکمی توی صورتم کوبید که برق از چشمام پرید و حرفم نصف نیمه موند

_فکر میکنی من احمقم ؟! با وجود دوربین هایی که تک تک لحظه هایی که داشتی دزدی میکردی رو ثبت کردن بازم دارم دروغ بهم میبافی دختره هرزه ؟؟

وقتی دیدم بحث باهاش بی فایده اس و ازم مدرک داره ، عصبی آب دهنم رو توی صورتش توووف کردم و بلند جیغ کشیدم :

_این به تلافی سیلی که بهم زدی کثافت !!

دندوناش روی هم فشرد و عصبی دستی به صورتش کشید ، منتظر بودم به باد کتک ببندم ولی کریح خندید و درحالیکه پشت به من به سمت وسایل توی اتاق میرفت گفت :

_روی من توووف میکنی هاااا یه جوری آدمت میکنم تا وقتی اسمم جلوت اومد تو دو سوت آماده به خدمت جلوم وایسی

عصبی تکونی به بدنم دادم که صدای زنجیرها بلند شد و گفتم :

_هه شتر در خواب بیند پنبه دانه

شلاق و چشم بند عجیب قریبی از بین وسایل بیرون کشید و با قدمای آروم به سمتم اومد

_آماده ای هرزه کوچولو

همین که دستش به سمتم اومد جیغ کشیدم

_بهم دست نزن عوضی

بی توجه به داد و فریادهام چشم بند رو با لبخند مسخره ای که روی لبهاش حک شده بود روی چشمام بست و با تاریک شدن همه جا جلوی چشمام آروم کنار گوشمم زمزمه کرد :

_وقت بازیه دختر !!

دیگه هیچ جایی رو نمیدیدم سرم رو کلافه به اطراف تکونی دادم که دستش روی بدنم درحال درآوردن لباسام حس کردم با نفس نفس نالیدم :

_به نفعته دست بهم نزنی وگرنه…..

پیراهنم رو کامل از تنم بیرون کشی و نوازش وار دستش روی بالا…تنه ام از روی لباس کشید

_وگرنه چی ؟؟

با پاره شدن لباسم و حس لمس دستش روی بالا تنه ام بدنم یخ زد که با یه حرکت شلوارم رو با هم پایین کشید و چیز سردی روی بدنم کشید

از ترس بلایی که میخواست سرم بیاره بی اختیار پاهامو بهم چسبوندم و بدنم شروع کرد به لرزیدن

_تو رو خدا نکن

دستش روی تنم کشید و کنار گوشم آروم لب زد :

_چیه ؟! تازه که خوب زبون درآورده بودی

اون وسیله سرد توی دستش رو پایین برد و با کشیده شدنش لبامو چفت کردم تا جلوی آ…هی که میخواست از بین لبهام بیرون بیاد رو بگیرم

دست گرمش روی لبهام نشست یکدفعه حس کردم چیزی توی دلم فرو ریخت بی اختیار لب پایینم رو گا…ز گرفتم و سرم به سمت بالا رفت

تا بخوام عکس العملی نشون بدم زود اون وسیله رو بین پایین برد و تکونی بهش داد که حس لذ…ت همراه ترس توی وجودم ریشه دوند به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا عکس العملی نشون ندم

که یکدفعه با حس لباش بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم صدای از توی گلوم بیرون اومد و از شدت لذت به خودم پیچیدم

بخاطر اینکه چشمام بسته بود و جایی رو نمیدیدم انگار اصلا یادم رفته باشه کجا و توی چه موقعیتیم مثل دیووونه ها فقط و فقط لذت بود که داشتم میبردم

سرش رو کنار گوشم آورد و همونطوری که از پایین داشت کارش رو ادامه میداد زبو…نش روی گوشم کشید که سرمو کج کردم یکدفعه لاله گوشمو به دندون گرفت و کشید

با این کارش بالاخره اختیار از کف دادم و آنچنان نا…له ای از بین لبهام بیرون اومد که صداش توی اتاق پیچید و به نفس نفس افتادم

یکدفعه دست از کار کشید و با تمسخر گفت :

_هه تو همونی نیستی که میخواستی بهت دست نزنم آره ؟!

با این حرفش انگار آب سرد روم خالی کرده باشه یخ زدم و یکدفعه تموم حس و حالم پرید
لعنت بهت نازی که جنبه هیچ چیزی رو نداری دختره خنگ !!
یعنی با یه چشم بستن ، یادت رفته این حرومزاده ای که دستش داره روی تن و بدنت میچرخه کسی نیست جز آریای عوضی ؟؟!

نفسم رو با کلافگی بیرون فرستادم و خجالت زده توی خودم جمع شدم که روی رون های پام کوبید و همونطوری که سعی میکرد پاها…مو باز کنه بلند خندید و گفت :

_چی شد تازه که خوب لنگا…تو هوا داده بودی

حرصی دندونام روی هم فشردم و خشن غریدم :

_دستت رو بکش روانی !!!

_هه خوب شد یادم انداختی کی هستی و لیاقت لذت بردن ز…یر منو نداری

یکدفعه با کاری که کرد جیغم بود که توی اتاق پیچید

با یه چیز شلاق مانندی که بنظرم چرم بود آنچنان محکم وسط پاهام میکوبید که از زور درد فقط جیغ میکشیدم

یکدفعه موهام رو توی چنگش گرفت و درحالیکه سرمو به سمت خودش میکشید کنار گوشم خشن غرید :

_هه یه کم بهت حال دادم زود وا دادی ولی بدون لیاقت تو فقط اینکه زجر کش بشی شنیدی هر…زه ؟؟

از اینکه اینطوری داشت تحقیرم میکرد با خفت توی خودم جمع شدم و لبامو با حرص روی هم فشردم تا صدای داد بلند از دردم بالا نگیره

که سرمو محکم تکونی داد و بلند فریاد کشید :

_بگو پرونده کجاست ؟

_نمیدونم از چی حرف میزنی

_که نمیدونی هاااااا ؟!

سری به نشونه تایید تکون دادم که موهامو ول کرد و با برخورد نفساش روی پوست صورتم با چشمای بسته حس کردم فاصله اش باهام فقط اندازه بند انگشته ، آب دهنم رو با ترس قورت دادم

یکدفعه گاز محکمی از لبم گرفت و آنچنان کشیدش که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید با دست و پای بسته شروع کردم به تقلا کردن که دستاش دو طرف صورتم گذاشت و بی رحم دندوناش محکم تر فرو کرد

بی اختیار نا…له ای از درد توی دهنش کردم که بالاخره ولم کرد از درد بدی که توی لبهام پیچیده بود عین مار به خودم میپیچیدم حس میکردم قدرت تکلمم رو از دست دادم و قادر به تکون دادن لبهام نیستم

_عین سگ زجر کش بشی یادت میاد از چی حرف میزنم درست میگم ؟!

به زور لبهای خونیم رو تکونی دادم و به سختی گفتم :

_فقط داری وقتت رو هدر میدی لعنتی

با لحن ترسناکی غرید :

_اوکی هی بازی دربیار…. ولی یادت باشه کار من رام کردن گربه های وحشیه !!!

_دست از سرم برد……

باقی حرفم با حس گیره های فلزی که به نوک سی… هام وصل کرد نیمه تموم موند از شدت دردی که یکدفعه توی وجودم پیچید نالیدم :

_ااااااخ خدا

آنچنان درد بد و طاقت فرسایی توی کل بالا تنه ام پیچیده بود که بالاخره سد مقاومتم شکست و گوله گوله اشک بود که از چشمام پایین میومد

که صدای باز کردن زیپ شلوارش به گوشم رسید و همین باعث شد برای ثانیه ای اون درد بد رو فراموش کنم و یه طوری از ترس خشکم بزنه که حتی نفس کشیدنم از یاد ببرم

حس میکردم سرم سنگین شده ولی باید به هر جون کندنی که بود قبل از اینکه بهم تجا…وز میکرد خودم رو نجات میدادم ، وحشت زده از اینکه جایی رو نمیدیدم تکونی به خودم دادم و با گریه جیغ زدم :

_آاااای سوختم درشون بیار لعنتی !!

حس کردم روم خیمه زده این رو از گرمای نفساش که روی صورتم پخش میشد حس میکردم با بی رحمی دستی به گیره ها زد که از درد هقی زدم

_اااااخ ولم کن کثافت

_عه چرا ؟؟ تازه داره بهمون خوش میگذره که

از اینکه با بی تفاوتی داشت من رو زجر کش میکرد و لذت میبرد عصبی آب دهنم رو توی صورتش توووف کردم و خشن غریدم :

_خفه شوووو روانی سادیسمی

عصبی شد این رو از نفس هایی که تند تند میکشید حس میکردم یکدفعه با سیلی محکمی که به صورتم کوبید گوشم شروع کرد به زنگ زدن و خشن فکم رو توی دستش فشرد و غرید :

_چه گوهی خوردی ؟؟؟ کاری میکنم که تا چند دقیقه دیگه به غلط کردن بیفتی

با هر کلمه ای که میگفت پایین…اش به بدن برهنه ام میخورد و بدتر وحشت رو به جونم مینداخت

با اینکه پاهام با زنجیر بسته بود ولی شانسی که آورده بودم این بود که بخاطر نزدیکی پاهام بهم تقریبا میتونستم بهم چفتشون کنم و مانع از کارش بشم وقتی دید بدنم رو منقبض کردم از روم بلند شد و خشن غرید

_اههههههه لعنتی

نمیدونم چیکار کرد که زنجیرها شروع کردن به حرکت کردن با ترس نفس نفس زدم

_داری چه غلطی میکنی هاااا

وقتی که دست و پاهام به قدر کافی از همدیگه فاصله گرفتن پایین تنم نشست و با حرص گفت :

_ببینم وقتی جر میخوری باز هم زبونت تا این حد دراز میمونه یا نه !!!

یکدفعه با چیز سردی که روی با….نم حس کردم تنم یخ بست به زور سعی داشت چیز سرد و نسبتا درشتی رو فرو کنه ولی نمیتونست

محکم به رون پام کوبید و با تمسخر گفت :

_نه بابا خوبه فکر نمیکردم پیش آراد تا این حد آکبند مونده باشی

جیغ کشیدم :

_دستت نجست رو بک…..

باقی حرفم با فشار زیادی که بهش آورد حرف توی دهنم ماسید و جیغ گوش خراشم بود که توی اتاق پیچید با دیدن زجر خوردنم بلند خندید و درحالیکه روم خیمه میزد بلند گفت :

_خوبه بلندتر جیغات دارم سر حالم میارن

کار خودم رو تموم شده میدیدم اشکام کل صورتم رو خیس کردن بودن زیرلب اسم خدا رو صدا زدم که یکدفعه تقه ای به در اتاق خورد و آریایی که مشغول زجر دادن من بود بی حرکت موند

بی اهمیت باز دستش روی تنم کشید و شروع به گا…ز گرفتن سر شونه هام کرد که بار دیگه تقه محکمتری به در اتاق خورد ، آریا بدون اینکه کنار بره عصبی بلند گفت :

_چیهههههههه !!

صدای دستپاچه عزیز بلند شد

_ببخشید مزاحم شدم قربان ولی کار‌ مهمی پیش اومده

پوووف کلافه ای کشید و بعد از چند ثانیه دستی روی کشید و درحالیکه اون شی سرد و کلفت رو تکونی میداد تا بیشتر فرو بره خشن کنار گوشم گفت :

_این میمونه تا آدم شی

حس میکردم چطور با فشار دستش بهم فشار اومده یکدفعه از تکونی که بهش داد آنچنان درد طاقت فرسایی توی تنم پیچید که جیغ گوش خراشم بود که توی اتاق پییچد

با دیدن درد کشیدنم با لذت خندید و کنار رفت و بعد از چند ثانیه صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید

_مگه صدبار بهتون نگفتم هیچ وقت مزاحم خلوتم نشید هاااااا ؟؟

_ولی قربان در مورد آقا آرادِ

با شنیدن اسم آراد به دنبال منبع صدا سرم رو کج کردم تا بهتر بشونم

_پس بالاخره اومد ؟؟

_آره خیلی وقته اومده و اصرار داره شمار رو ببینه تا الانم به زور مانعشون شدم تا تک تک اتاقا رو به دنبالتون نگرده

آریا با تمسخر گفت :

_هه پس همونطوری که حدس میزدم با پای خودش تو دام افتاد

_آره‌ باید فقط قیافه اش رو ببینید قربان

آب دهنم رو قورت دادم و با فکر به اینکه الان آراد اینجاست کور سوی امیدی توی دلم روشن شد و قلبم از هیجان شروع کرد به تند تند تپیدن

صدای بسته شدن در اتاق به گوشم رسید و هرچی بیشتر از در اتاق فاصله میگرفتن صداشون ضعیف و ضعیف تر میشد

_اون چیزی که میخواستم با خودش برا….

دیگه چیزی به گوشم نرسید ، فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم و بیقرار زیرلب نالیدم :

_لعنتی یعنی چی میخواست که آراد براش بیاره ؟؟

نکنه منظورش اون پرونده ای بود که من از خونه اش برداشته بودم و الانم پیش آراد بود ؟! ولی محال بود آراد اون رو بهش برگردونه اونم بخاطر کی ؟!

منی که هیچ ارزشی توی زندگیش جز یه دختر فقیر پایین شهری و دزد ندارم پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و سعی کردم فکرای بیخود رو از خودم دور کنم

از اینکه چشمام بسته بودن کلافه شده بودم سعی کردم بدون توجه به درد بدی که توی تنم پیچیده بود تکونی به خودم بدم

که یکدفعه با شنیدن صدای باز شدن در اتاق و ترس از برگشت دوباره آریا روح از تنم رفت و تنم یخ بست

 

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست