رمان عشق ممنوعه استاد پارت 53

 

مثل بید به خودم میلرزیدم ولی تموم سعیم این بود که جلوی لرزش بدن و برخورد دندونام روی هم رو بگیرم ، چون اصلا دلم نمیخواست جلوی اون عوضی خودمو ضعیف نشون بدم

صدای قدماش که به سمتم برداشته میشد توی اتاق پیچید که سرم رو کج کردم و از ترس زیادی که توی وجودم ریشه دونده بود شروع کردم به تند تند نفس کشیدن

با لمس دستش روی‌ بدنم آب دهنم رو صدا دار قورت دام و حس کردم چطور موهای تنم از درد شکنجه ای که میخواست باز سرم دربیاره روی هوا سیخ شدن

فکر میکردم آراد اومده و از دستش نجات پیدا میکنم ولی الان که چند دقیقه نگذشته بود چی شده زودی برگشته و به سراغم اومده …یعنی اینقدر حرفاشون زود تموم شده ؟؟

از ترس لال شده بودم و با حرکت دستش روی بدنم برای ثانیه ای حتی نفس کشیدنم یادم رفت که سرش رو دقیق کنار گوشم آورد و خشن گفت :

_حالا نوبتی هم که باشه نوبت منه !!

با شنیدن صدای عزیز ناباور لبهای خشکیده ام رو تکونی دادم و با بهت نالیدم :

_عز….عزیز !!

دست زمخت و زبرش روی لب پایینم کشید و حرصی گفت :

_نظرت چیه که من کار رییسم رو ادامه بدم ؟؟

وحشت زده سرمو عقب کشیدم و با لکنت لب زدم :

_بکش کنار تن لَشِتو کثافت !!

موهامو توی چنگش فشرد و عصبی گفت :

_تا تاوان کاری که باهام کردی رو سرت درنیارم بیخیالت نمیشم فهمیدی هر…زه !!

موهام رو رها کرد که سرم محکم روی تخت کوبیده شد با نفس نفس سرمو کج کردم و غریدم :

_کمتر زر بزن بابا !!

حس کردم ازم فاصله گرفت و دور شد با فکر به اینکه یک درصد از کارش پشیمون شده امیدوار شدم ولی یکدفعه با ضربه محکمی که به شکمم خورد ناله بلند از دردم بود که به هوا رفت

_چی شد ؟! دردت گرفت

دهن باز کردم که چیزی بگم که بی رحم با شلاق دستش شروع به ضربه زدن بهم کرد و عصبی چیزایی زیرلب با خودش زمزمه میکرد

اینقدر بهم ضربه زد و زیر دستش هق زدم که دیگه جونی توی تنم نمونده بود و حس میکردم تموم بدنم تیکه تیکه شده و خون که از روی شکمم بیرون میزنه با درد و گریه زجه زدم :

_نزن کثافت ….خدا لعنتت کنه !!!

یکدفعه با صدای بهت زده آراد دست از کارش کشید

_اینجا چه خبره ؟!

از اینکه آراد من رو توی این وضعیت خفت بار دیده بود بی اختیار توی خودم جمع شدم و از زور خجالت و شرم حتی نفس کشیدنم یادم رفته بود

خدایا چرا باید من رو توی این حال رقت بار و اینطوری برهنه ببینه

عزیز خشن گفت :

_کی بهت اجازه داده وارد اتاق مخصوص آقا بشی ؟؟

منتظر بودم آراد حرفی بزنه ولی صدای قدمایی که به تختم نزدیک میشد به گوشم رسید و بعد از اون صدای بُهت زده آراد بود که در فاصله نزدیک بهم به گوشم رسید

_نگو که این تویی نازی !!

با شنیدن بغض و لرزش توی صداش بالاخره مقاومتم شکست و آنچنان زدم زیر گریه که دل سنگم آب میکرد و میون اشکام بریده بریده لب زدم :

_بالاخره اومدی ؟؟ منو از اینجا ببر

انگار هنوزم با شنیدن صدام باور نمیکرد منم چون دست لرزونش روی صورتم نشست و آروم آروم چشم بند روی چشمامو کنار زد ، با باز شدن چشمام و برخورد نور صورتم درهم شد

با اینکه چشم بندم رو برداشته بود ولی از فرط خجالت از موقعیتی که توش بودم حاضر به باز کردن چشمام نبودم که عزیز بالای سرمون اومد و خطاب به آراد خشن گفت :

_برو بیرون تا ب…..

یکدفعه با قطع شدن صداش و‌ داد بلندی که کشید با ترس چشمامو باز کردم که عزیز رو درحالیکه پخش زمین شده بود و آراد با مشت و لگد به جونش افتاده بود دیدم

_چطور جرات کردی این بلا رو سرش بیاری و بهش دست بزنی هااااااا

با تموم قدرت میزدش و درست عین دیوونه ها مدام این کلمه رو بلند تکرار میکرد ، عزیز که با اون قد و قواره بزرگش بی جون زیر دست و پای آراد افتاده بود داد کشید :

_باید تاوان کارش رو‌ پس میداد تازه کار اصلیم باهاش شروع نشده تا جرش ند…..

آراد با تموم قدرت ضربه محکمی به شکمش کوبید و‌ خشن غرید :

_گوه نخور کثافت…فقط کافیه یه بار دیگه دور و برش ببینمت دودمان تو و اون رییست رو به باد میدم فهمیدی یا نهههههههه ؟؟؟

از این فاصله و با اینکه پشتش بهم بود بازم میتونستم ببینم چطور تموم بدنش از زور عصبانیت میلرزه میترسیدم همه جمع شن و بلایی سرش بیارن

آب دهنم رو به زور قورت دادم و لبهای خشکیده ام رو تکونی دادم و به سختی اسمش رو صدا زدم

_آ…آراد

با شنیدن صدام به سمتم برگشت که با دیدن صورتش که از شدت خشم به کبودی میزد و چشماش دو کاسه خون بود ماتم برد و چشمه اشکم جوشید

به سمتم اومد و درحالیکه نگاهش روی زخمای تنم میچرخوند در مقابل چشمای ناباورم قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و با بغض نالید :

_جانم….. جان آراد

به سختی لب زدم :

_از اینجا ببر منو

به سمتم قدمی برداشت که چشمام از زور ضعف و دردی که توی تنم پیچیده بود روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش شدم

 

” آراد ”

وقتی دوربین های مداربسته رو چک کردم و با دیدن عزیزی که نازلی رو راحت با خودش برده بود خشمم اوج گرفت ولی قبل از اینکه دیر بشه نفهمیدم چطوری خودم رو به خونه آریا رسوندم و آنچنان داد و هواری راه انداختم که بالاخره مجبور شد از لونه اش بیرون بیاد به هر طریقی که بود راضیش کردم کاری به نازلی نداشته باشه

وارد اتاق مخصوص شدم با دیدن نازلی توی اون حال ، روح از تنم پرید و برای ثانیه ای حس کردم نفس کشیدن یادم رفته ولی تا به خودم اومدم و اون شلاق توی دست عزیز دیدم به طرفش حمله ور شدم به جونش افتادم و تا میخورد زدمش ولی همین که به سمت نازلی چرخیدم با بیهوش شدنش جلوی چشمام وحشت کردم نکنه بلایی سرش اومده باشه ؟!

با این فکر با عجله به سمتش قدم برداشتم و انگشتم رو جلوی بینیش گذاشتم که با برخورد نفس های گرمش با انگشتم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم باعجله ملافه روی تخت دور تن برهنه اش پیچیدم و بغلش کردم همین که میخواستم بیرون ببرمش عزیز که آش و لاش شده بود و خون بود که از سر و صورتش میریخت به سختی بلند شد و درحالیکه سد راهم میشد بلند فریاد کشید :

_علی حامد بچه ها کجایید بیاید ببینم !!!

با صدای دادش طولی نکشید که دور تا دورمون آدماش جمع شدن و عزیز با خشم گفت :

_کجا ؟! یالله دختره رو برگردون سرجاش

با فکر به اینکه برای یه لحظه هم نازلی رو اینجا بین این همه گرگ تنها بزارم تنم یخ کرد و خون به مغزم نرسید اون هر درد و رنجی که الان داره تحمل میکنه فقط و فقط بخاطر منه لعنتی و حرص و طمعی که من دارمه بود نگاهمو توی صورت زخمیش چرخوندم و با یادآوری بلایی که آریا سرش آورده بود و به بدنش ، بدنی که مال من بود دست زده بود بلند فریاد کشیدم :

_اگه نمیخوای بمیری از سر راهم میری کنار وگرنه …..

اشاره ای به افراد پشت سرش کرد تا جلو بیان و با پوزخندی گفت :_وگرنه چی هااااا ؟؟

با یادآوری قول و قراری که با آریا بستم و تقریبا هرچی که میخواست بهش دادم تا دست از سر نازی برداره و اون رو بهم برگردونه عصبی گفتم :
_وگرنه با رییست طرفی !!

سر جاش ایستاد و با بهت گردنش رو کج کرد و گفت :

_چی ؟! آقا گفته میتونی این د…..

بی طاقت توی حرفش پریدم _آره حالام تن لَشتو بکش کنار !!

با تنه محکمی که بهش کوبیدم از کنارشون گذشتم ولی همین که پا توی سالن گذاشتم صدای قدماشون که تند تند پشت سرم برداشته میشد به گوشم رسید پوزخندی گوشه لبم نشست هه…فکر میکردن دروغ میگم و یه جورایی باورشون نمیشد که آریا به اون سرسختی از همچین لقمه ای بگذره و بیخیال نازلی بشه

ولی من رگ خواب آریا رو خوب میدونستم بخاطر این دختر حاضر بودم هر کاری بکنم و اینکه از خودمم گذشتم که تنها نجاتش بدم برام پشیزی ارزش نداشت فقط و فقط توی ذهن و فکرم نازی و حال بدش میچرخید
آریا که توی سالن با اخمای درهم مشغول سیگار کشیدن بود با دیدن نازلی توی بغلم خشن زیرلب گفت :

_حیف که ….

باقی حرفش رو نصف و نیمه گذاشت و حرصی دود سیگار رو از دماغش بیرون فرستاد معلوم بود به اجبار اینکارو کرده از ترس اینکه یه وقت پشیمون بشه به قدمام سرعت بخشیدم ، عزیز که معلوم بود خیلی بهش فشار اومده عصبی خطاب به آریا گفت :

_قربان داره دختره رو میبره نمی….

از سالن که بیرون زدم باقی حرفاش به گوشم نرسید با عجله جلوی چشمای بقیه بادیگارداش که یه طورایی بر علیه ام گارد گرفته بودن و همدیگرو نگاه میکردن به طرف ماشین رفتم و بی معطلی نازلی رو عقب خوابوندم و خودم پشت فرمون نشستم و با سرعت از اون خونه شوم بیرون زدم با رسیدنم سر خیابون اصلی نیم نگاهی از آیینه به نازلی که مدام از درد ناله میکرد انداختم و بی معطلی گوشیم از جیبم بیرون کشیدم شماره دکتر شخصی خودم رو گرفتم و با وصل شدن تماس ازش خواستم زود خودش رو به خونم برسونه چون موقعیت اورژانسی پیش اومده و به کمکش احتیاج دارم دیگه نیازی نبود نازلی رو به اون آپارتمان ببرم پس به طرف عمارت روندم و با رسیدنم ماشین توی حیاط پارک کردم و درحالیکه با دستای لرزون در عقب رو باز میکردم نازلی با احتیاط توی آغوشم ملافه پیچ بلند کردم و از پله های عمارت بالا رفتم خدمتکار با دیدن نازلی توی بغلم وحشت زده گفت :

_وااای خدا مرگم بده چی شده ؟؟؟

بدون توجه به سوالش با عجله به طرف اتاقم رفتم و بلند فریاد زدم :

_در رو باز کن زود باش

در اتاق رو برام باز کرد که با عجله روی تخت خوابوندمش و درحالیکه نمیتونستم نگاه از صورت رنگ پریده اش بگیرم خطاب به خدمتکار گفتم :

_زود باش برو یه دست لباس تمیز برام بیار

وقتی دیدم از جاش تکون نمیخوره به طرفش چرخیدم که با دیدن نگاه ماتش که خیره نازی شده بود و پلکم نمیزد بی اختیار بلند داد کشیدم :

_با تو بودمم کجا رو نگاه میکنی هااا ؟؟؟

وحشت زده تو جاش تکونی خورد و با دو از اتاق بیرون رفت
اووووف خدای من…عجب آدم خنگی گیر من افتاده بود !!

با رفتن خدمتکار کنار نازی روی تخت نشستم و دست لرزونم به سمت لمس صورتش رفت و آروم موهای روی پیشونیش کنار زدم

لبه ملافه رو توی دستم گرفتم ولی دل و جرات اینکه کنارش بزنم و نگاهم به تن زخمیش بیفته رو نداشتم عصبی چشمامو روی هم گذاشتم و زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!!

اون لحظه فقط قصد خروج از اون خونه و نجات نازی رو داشتم ولی الان از شدت خشمی که داشت درونم زبونه میکشید دوست داشتم سرمو به دیوار بکوبم

تا تلافی بلایی که سرش آوردن رو سر اون آریا و عزیز کثافت درنیارم نمیتونم برای لحظه ای آروم بگیرم و بیخیال باشم عوضی ها !!

بی اختیار خم شدم و بوسه ای روی لبهای ترک خورده و خونیش زدم و از اینکه باز تونستم پیش خودم داشته باشمش توی دلم خداروشکر کردم

اون لحظه ای که دیدم بردنش تازه فهمیدم که چه کسی رو از دست دادم و تا چه حد نگرانشم و نفسم به نفس این دختر بنده واقعا تا وقتی کسی رو از دست ندی نمیفهمی که چقدر برات مهمه و دوستش داری

نمیدونم چند دقیقه بود که همونطوری توی اون حال لبام روی لبهاش بود که تقه ای به در اتاق خورد و صدای خجالت زده خدمتکار به گوشم رسید :

_ببخشید آقا لباسا رو آوردم

بالاخره از لبهاش دل کندم و درحالیکه صاف مینشستم خطاب بهش گفتم :

_بزارشون اینجا و برو

_چشم

اول میخواستم ازش‌ بخوام خودش لباساس نازی رو تنش کنه ولی با یادآوری زخمایی که روی بدنش بود پشیمون شدم بهتر بودم خودم اینکارو میکردم

بعد از بیرون رفتنش از اتاق به هر سختی که بود ملافه رو از دورش کنار زدم که با دیدن زخمایی که روی تنش بود دستم مشت شد و عصبی غریدم :

_خونت رو میریزم آریا !!

دستام از شدت عصبانیت میلرزیدن و کنترلی روی اعصابم نداشتم من احمق حتی عرضه نگهداری از این دختر رو نداشتم و راحت گذاشتم اینطوری عذابش بدن

با هزار جور عذاب و خشم لباساشو عوض کردم و نازلی هم تموم مدت از درد به خودش میپیچید و ناله های از سر دردش بودن که سکوت اتاق رو میشکستن

با دیدن عذاب کشیدنش گوشی از جیبم بیرون کشیدم تا باز شماره دکتر لعنتی رو بگیرم ببینم چرا نیومده که در اتاق باز شد و خدمتکار با دکتر وارد شدن

با دیدنش عصبی گفتم :

_چرا اینقدر دیر دکتر ؟!

به طرف نازی اومد و درحالیکه کیفش رو باز میکرد جدی گفت :

_ترافیک بود حالا بگو چه اتفاقی افتاده؟؟

 

کلافه دستی به صورتم کشیدم

_با هر چیزی که فکر کنی شکنجه شده

داشت گوشی های‌ مخصوص معاینه روی گوشاش میگذاشت که با شنیدن این حرفم با تعجب به سمتم چرخید و لب زد :

_چی ؟!

بیقرار شروع کردم طول اتاق رو بالا پایین کردن

_اههههه تو فعلا به کارت برس دختر از دست رفت

شروع کرد به معاینه کردن و زیرلب گفت :

_اوکی پسر آروم باش !!

دل و جرات نگاه کردن به نازی که داشت توی خواب اخ و ناله میکرد و زیر دست دکتر از درد به خودش میپیچید رو نداشتم خواستم از اتاق بیرون برم که با شنیدن اسمم از زبونش پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد

_آ…راد کم…کم کن

با شنیدن صدای گرفته و لرزونش که داشت تو خواب هزیون میگفت قلبم لرزید و با عجله برگشتم تخت رو دور زدم وکنارش لبه تخت نشستم

_جانم ؟! اینجام

دستش رو گرفتم و نگاهمو توی صورت دردمندش چرخوندم که دکتر بعد از اینکه بدنش رو پانسمان کرد سِرُمی به دستش وصل کرد و جدی خطاب بهم گفت :

_براش آرامبخش وصل کردم تا کمی بخوابه و راحت باشه زخمای تنش سطحی هستن جای نگرانی نیست فقط داروهاش سر موقع بخوره

با آرامش نفسم رو بیرون فرستادم

_ممنونم دکتر

سری تکون داد و بعد از جمع کردن وسایلش همونطوری که به سمت در خروجی میرفت به شوخی گفت :

_من برم دیگه و مزاحم خلوتتون نشم

داشت به رفتارای من که دست کمی از مجنون نداشتن اشاره میکرد اصلا دل خندیدن نداشتم و برعکس هردفعه که به شوخی هاش غش غش میخندیدم فقط سری با تاسف تکون دادم و جدی اسمش رو صدا زدم و گفتم :

_دکتر مطمعنی دیگه حالش خوبه ؟!

به سمتم برگشت و درحالیکه توی چشمام خیره میشد بدون توجه به سوالم با لحن جدی گفت :

_میبینم که بدجور گرفتار شدی مرد؟!

خودمم حرفش رو قبول داشتم پس توی سکوت فقط خیره چشماش شدم
وقتی دید فقط دارم نگاش میکنم خندید و گفت :

_آره بابا خوبه فقط حواست بهش باشه داروهاش سرموقع بخوره و چند سِرُم تقویتی که براش تو نخسه نوشتم رو حتما بزنه…من برم دیگه خدافظ

_اوکی ….ممنونم

میدونستم که باید حداقل تا در سالن همراهیش کنم ولی به قدری نگران نازلی بودم که پاهام همراهیم نمیکردن و دوست نداشتم حتی یه سانتی ازش دور بمونم

اینقدر بالای سرش نشستم تا سِرُمش تموم شد و به آرومی سوزن رو از دستش بیرون کشیدم که صورتش از درد درهم شد و توی خواب ناله ای کرد

دستمو روی صورتش کشیدم و با حس متعادل بودن گرمای تنش و آروم نفس کشیدنش خیالم راحت شد که حالش بهتره پس کنارش با فاصله دراز کشیدم و اینقدر به صورتش توی خواب خیره شدم که کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب فرو رفتم

توی خواب و بیداری با شنیدن صدای تند تند نفس کشیدنش و ناآرومی هاش از خواب پریدم و توی تاریک روشن اتاق به صورت غرق در اشکش خیره شدم

زیرلب هزیون وار نالید :

_نه نه بهم دست نزن !!

لعنتی انگار داشت خواب شکنجه ها رو میدید آروم صداش زدم :

_نازی داری خواب میبینی پاشو

سرش رو کج کرد و توی خواب نالید :

_آریا نه نه نکن دردم میاد

با شنیدن اسم آریا از دهنش دیگه نتونستم طاقت بیارم و عصبی چراغ روی پاتختی روشن کردم و به سمتش چرخیدم نمیخواستم بترسه دستمو نوازش وار روی صورتش کشیدم و آروم شروع کردم به صدا کردنش

_نازی….عزیزم بیدار شو داری خواب میبینی

چندبار که صداش کردم بالاخره با ترس از خواب پرید و درحالیکه روی تخت مینشست وحشت زده نگاهش رو به اطراف چرخوند

میتونستم وحشت و‌ ترس رو توی چشماش ببینم دستمو آروم روی کمرش کشیدم که با ترس از جاش پرید

_منم منم نترس !!

همین که چشمش به من خورد با تموم قدرت خودش رو توی بغلم پرت کرد که بخاطر حرکت یهوییش روی تخت افتادم و درحالیکه خودش توی سینه ام پنهون میکرد هق هق گریه اش بود که بالا گرفت

معلوم بود خیلی فشار روحی و روانی روشه چون اولین بار بود که نازی رو درحال گریه کردن میدیدم و از اون دختر سرسخت حالا چی مونده بود جز یه بدن لرزون که داشت توی آغوشم میلرزید

آروم دستمو روی موهاش کشیدم و کنار گوشش زمزمه کردم :

_هیس….آروم باش

پیراهنم رو توی مشتش گرفت و بدنش مثل بید شروع کرد به لرزیدن ، با دیدن حال داغونش بی اختیار شروع کردم به بوسیدنش و نوازش کردنش

_نزار منو ببرن

_نمیزارم دیگه دست کسی بهت بخوره آروم باش و بخواب باشه ؟!

نمیدونم چند دقیقه درحال نوازش و گفتن حرفای خوب در گوشش بودم که کم کم بدنش آروم گرفت و صدای نفس های آرومش نشون میداد خوابش برده

خواستم از خودم جداش کنم و آروم روی تخت بزارمش و بلند شم که اینبار پیراهنم رو رها کرد و آنچنان دستاش رو محکم دور گردنم انداخت و بهم چسبید که پشیمون شده کنارش دراز شدم و توی آغوشم فشردم
نه نمیتونستم اینطوری رهاش کنم

 

” نازلی ”

همش توی خواب و بیداری حس میکردم که توی برزخی دست و پا میزنم و حالم اینقدر بده که آریا و عزیز برای یه ثانیه هم دست از سرم برنمیدارن و کاری جز عذاب دادنم نمیکن

ولی هر دقیقه که به خودم میومدم و چشمامو باز میکردم با دیدن آرادی که کنارم دراز کشیده بود و نگاهم میکرد آرامش به وجودم تزریق میشد و درحالیکه دستامو دورش محکم تر میکردم با ترس بیشتر بهش میچسبیدم

اینطوری حس امنیت داشتم و میدونستم که آراد پیشمه و برای چند دقیقه هم که شده میشد آروم بخوابم ، سرمو روی سینه اش جا به جا کردم و درحالیکه بوی عطرش رو عمیق نفس میکشیدم کم کم خوابم برد

نمیدونم چند ساعتی خواب بودم که با حس درد بدی که توی تنم پیچید از خواب پریدم ولی بدون اینکه زیاد تکونی بخورم با درد آخ آرومی گفتم و سعی کردم به پهلو بچرخم ولی بی فایده بود

که یکدفعه صدای خش دار آراد اونم دقیق کنار گوشم باعث شد به خودم بیام و تکونی بخورم

_درد داری ؟!

بدون باز کردن چشمام لبهای خشکیده ام رو به زور تکونی دادم و با صدای که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم :

_آره ..‌..یه کم

حس کردم از کنارم بلند شد این رو از گرمای تنش که ازم دور شد و خش خش ملافه ها تشخیص دادم

خسته دستمو روی شکمم فشردم و از درد بدی که توی کل بدنم پیچیده بود به خودم پیچیدم که یکدفعه کسی کنارم نشست و چیزی بین لبهای سرد و یخ زده ام قرار گرفت

_این رو بخور

دهنم رو باز کردم و قرص بلعیدم که پشت بندش نی داخل دهنم گذاشت به سختی مکی بهش زدم که مزه آب پرتغال توی دهنم پیچید

بی میل سرمو کج کردم که نی رو دور کرد و بعد از چند ثانیه با نشستن دستش روی موهام به هر سختی که بود لای پلکای سنگینم رو باز کردم ، و بالاخره بعد از چند بار پلک زدن بالاخره دیدم خوب شد

با دیدن صورت خسته و چشمای به خون نشسته اش غم عالم توی دلم نشست و تازه یادم اومد که چقدر دلم برای رنگی چشماش تنگ شده دستم به سمت لمس صورتش رفت

که دستمو گرفت و درحالیکه بوسه ای کف دستمو مینشوند با صدای خفه ای پرسید :

_گرسنه ات نیست ؟!

سری به تایید تکون دادم که بی رمق خندید و گفت :

_پس برم یه چیزی بیارم برات بخوری

بلند شد و از اتاق بیرون رفت چشمامو بستم و خسته خودم رو به خواب زدم که بعد از چند دقیقه که برای من اندازه یه عمر گذشت با سینی توی دستش کنارم لبه تخت نشست

باورم نمیشد اینی که داره اینطوری بهم محبت میکنه آرادِ ، قاشق قاشق سوپ بهم میداد و هر ازگاهی با دستمال توی دستش گوشه های لبامو تمیز میکرد

تموم مدت خیره صورتش شده بودم و ناباور پلکم نمیزدم داشت قند توی دلم آب میشد ولی یکدفعه با یادآوری موقعیت بدی که منو توش دیده بود خجالت زده تو خودم جمع شدم

و در مقابل قاشقی که داشت به طرف دهنم میاورد بی میل سرمو کنار کشیدم که فهمید حالم عوض شده و سوالی پرسید :

_چیشده ؟؟

_هیچ دیگه میلی ندارم

اخماش توی هم رفت و جدی گفت :

_اصلا و ابدا…..باید بخوری مگه دست خودته

سرمو پایین انداختم و با خجالت نگاه ازش دزدیدم که وسایل دستش روی پاتختی کنارش گذاشت و دستش زیر چونه ام نشست سرمو بالا گرفت

نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه کردن به چشماش خواستم سرمو عقب بکشم که آروم لب زد :

_نگو که از من خجالت میکشی ؟؟

با این حرفش بی حرکت موندم که سرش رو نزدیک تر آورد

_هوووم با توام ؟!

نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم دهنم رو برای گفتن حرفی باز کردم ولی باز خجالت زده بستمش و چشمامو روی هم فشردم با حس گرمای دستش روی صورتم

چشمامو باز کردم و نگاه به اشک نشسته ام رو بهش دوختم که ناباور نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_گریه چرا ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم دستش رو‌ پس زدم و پشت بهش روی تخت دراز کشیدم و ملافه روی سرم کشیدم ، حالم از خودم بهم میخورد و حس میکردم جای جای تنم کثیفه و جای رد انگشتای آریا داره تنم رو میسوزونه

توی تموم عمرم تا این حد خفت و خاری نکشیده بودم و به این روز نیفتاده بودم ولی بخاطر اون زن….اون کثافتی که حتی نمیشد اسمش رو مادر گذاشت ببین چه بلایی سرم اومده بود

اگه بخاطر انتقامم و نزدیکی به آراد نبود الان باید توی خونه قدیمی و کلنگی خودم بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکردم ولی حالا باید تا مرز تجاو..ز برم و این بلاها سرم بیاد

با یادآوری اون زن به اصطلاح مادر با خشم دستام مشت شد و درحالیکه دندونامو روی هم می سابیدم آروم زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_تلافی تموم این درد ها رو پس میدی منتظر باش !!

صدای پوووف کلافه ای که آراد کشید به گوشم رسید و بعد از چند ثانیه گفت :

_دیگه بیشتر از این به خودت سخت نگیر چون من اینطوری میبینمت داغو…..

حرفش رو نصف و نیمه رها کرد ، یعنی چی میخواست بگه ؟؟ صدای بلند کوبش قلبم داشت گوشام رو کر میکرد و درست عین ندید بدیدا داشتم با یه ابراز احساسات ساده اش خودم رو میباختم

به خودت بیا دختر !!
داشتم خودم رو برای بی جنبه بودنم سرزنش میکردم که با حرکت بعدیش برای ثانیه ای نفس کشیدن از یادم رفت و یخ زدم

روم خم شده بود و چندبار پشت سرهم روی موهای بیرون اومده از زیر ملافه ام رو بوسه میزد و با لحن آرومی کنار گوشم زمزمه کرد :

_من میرم بیرون یه کار کوچیک دارم زود میام توام سعی کن کمتر ناراحت باشی اوکی ؟؟

چی ؟! میخواست بره بیرون من اینجا تنها بزاره ؟!

_چی ؟؟!! نه من تنها نزار

آنچنان وحشت کرده بودم که تموم غم و دردم رو فراموش کرده و یکدفعه ملافه رو کنار زدم و خواستم بشینم

که بخاطر حرکت یهوییم آنچنان درد بدی توی تنم پیچید که صدای آخ بلند از دردم بود که توی اتاق پیچید با چشمای گرد شده به سمتم چرخید و با نگرانی فریاد کشید :

_وااای خدا چی شدی ؟؟

دستمو به پهلو و شکمم گرفتم و بی اختیار زدم زیر گریه که توی بغلش گرفتم و با اخمای درهم غرید :

_اهههههه لعنت بهت آریای حرومزاده

همونطوری که توی بغلش بودم آروم طوری که بهم فشار نیاد روی تخت خوابوندم و درحالیکه خودشم کنارم دراز میکشید حرصی گفت :

_نباید تکون بخوری میفهمی ؟!

از اینکه قصد داشت تنهام بزاره ترسیده بودم و از طرف دیگه با دردی که توی تنم پیچیده بود بی اختیار بغض به گلوم چنگ انداخته بود و با صدای لرزونی گفتم :

_ترسیدم تنهام بزاری !!

دستش دورم حلقه کرد و با خشم و صدای دورگه ای غرید :

_باشه هیچ جایی نمیرم فقط دیگه نبینم بغض کنی هاااا ؟!

با این حرفش بی اختیار گریم بند اومد و لبخند نامحسوسی روی لبهام جاخوش کرد لبخندی که از دید اون پنهون بود

حس میکردم از موقعی که اون بلا سرم اومده چیزایی بین من و آراد تغییر کرده و بیشتر بهم وابسته شدیم میدونستم اشتباه و نباید بهش دل ببندم

ولی این دل لعنتی مگه حرف حالیش میشد ؟!
تا یه کم بهش ابراز علاقه میدید وا میداد و مثل موم نرم میشد

نمیدونم بخاطر قرصایی که خورده بودم بود که مدام پلکام سنگین میشد و خوابم میبرد و اینقدر بی حال میشدم که قدرت کنترل بدنم و بیدار موندن رو نداشتم

سرمو روی سینه آراد جا به جا کردم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم با آرامش از امنیتی که دارم کم کم خوابم برد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم

نمیدونم دقیق چند ساعتی بود که خوابیده بودم که با صدای بلند شکستن چیزی از خواب پریدم وحشت زده نگاهم رو به اطراف چرخوندم کی شب شده بود ؟!

تقریبا همه جا تاریک بود و جز یه خورده نوری که از لای در داخل اتاق میشد هیچ روشنایی پیدا نبود و تا چشم کار میکردی سیاهی بود و سیاهی !!

با ترس دستم رو به اطراف چرخوندم که با حس نکردن و ندیدن آراد کنارم با ترس سعی کردم روی تخت بشینم به سختی اسمش رو صدا زدم :

_آراد

یعنی کجا رفته بود ؟! مگه قول نداده بود کنارم بمونه لعنتی

صدای شکستن چیزی و پشت بندش سکوت مرگ بار خونه آنچنان رعب و ترسی به جونم انداخته بود که بی اختیار شروع کرده بودم به سکسکه کردن !

بعد از اتفاقایی که برام افتاده بودم انگار اصلا به آدم دیگه ای تبدیل شده باشم انقدر ترسو شده بودم که تا چیزی میشد بدنم مثل بید میلرزید و حالم سر جای خودش نبود

دهنم رو برای صدا زدن آراد باز کردم ولی با دیدن سایه ای که از لای در داخل تقریبا روی دیوار اتاق افتاده بود شوکه زده دهنم نیمه باز موند و خشکم زد

سایه که یه چیزی شبیه چاقو توی دستش بود داشت نزدیک و نزدیک تر میشد آب دهنم رو از فکر به افراد آریا با ترس قورت دادم و انگار لال شده باشم حتی زبونم نمیچرخید جیغ بکشم و کمکی بخوام

ملافه توی دستم چنگ شد و توی دلم اسم خدا رو فریاد زدم که با ورودش به اتاق اینقدر ترسیده بودم و میلرزیدم که بی اختیار دستامو روی چشمام گذاشتم و شروع کردم به از ته دل جیغ زدن!!

همینطوری بی توجه به اطرافم فقط جیغ میزدم و متوجه اطرافم نبودم که صدای آراد به گوشم رسید که نگران گفت :

_هیس آروم باش دختر ببین منم !!

وقتی دید بازم دست از جیغ کشیدنم برنمیدارم به زور دستامو از روی چشمام کنار زد

_نگام کن ببین منم !!

اتاق روشن بود و آراد با سرو صورتی بهم ریخته و چشمای قرمز شده درحالیکه چاقو آشپزخونه توی دستش بود کنارم نشسته بود سعی میکرد آرومم کنه ، با دیدنش خودم توی بغلش انداختم و دستامو دور گردنش حلقه کردم

بوسه ای روی لاله گوشم زد و با لحن دلگرم کننده ای گفت :

_هیس …. آروم باش ببخشید

یه کم که آروم شدم تو گلو خندید و گفت :

_خیر سرم میخواستم برات غذای تقویتی درست کنم ببین چی شد ؟؟

 

” آراد ”

در جوابم هیچ چیزی نگفت و سکوت کرد باورم نمیشد این دختری که اینطوری تو بغلم کِز کرده و قایم شده نازلی باشه !!
دختری که هرچیزی میشد سینه سپر میکرد و جلو میرفت و از زبونم کوتاه نمیومد

با یادآوری اینکه آریا این بلا رو سرش آورده که تا این حد شکننده و رنجور شده نفسم میگرفت و به قدری عصبی میشدم که دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم

نباید تنهاش میزاشتم اون لحظه که دیدم راحت خوابیده بلند شدم تا به خدمتکار بگم براش یه چیز مقوی درست کنه ولی همین که پامو داخل آشپزخونه گذاشتم

یادم اومد که خدمتکار ازم خواسته بزارم چندساعتی زودتر بره و منم بهش اجازه داده بودم حالا باید چیکار میکردم ؟!

از این غذاهایی که آماده کرده بود هم نمیتونستم به نازی بدم بخوره پس خودم دست به کار شدم و با اون چیزی که خودم بلد بودم شروع کردم به غذا درست کردن

اینقدر مشغول شده بودم که اصلا حواسم نبود کی هوا تاریک شده و جز لامپ آشپزخونه که خودم بودم تموم خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود

همین لحظه لیوان از توی دستم زمین افتاد و جلوی چشمام هزار تکه شد پوووف کلافه ای کشیدم و خم شدم بعد از اینکه تکه شیشه ها رو جمع کردم

مشغول خورد کردن پیازا شدم که حس کردم صدایی از اتاقی که نازی هست میاد با کنجکاوی به سمت اتاقش رفتم ولی همین که دستم روی کلید لامپ نشست

صدای جیغ بلند نازی توی اتاق پیچید و به قدری ترسیده بود که با دیدنم گریه کنان بهم چسبیده و الانم در حال نوازش موهاش و آروم کردنش بودم

نمیدونستم باید چیکارش کنم چون اصلا نمیزاشت یه دقیقه تنهاش بزارم و آروم و قرار نداشت

کلافه پوووفی کشیدم باید هر طوری شده به خودش میاوردمش تا این ترسش رو کنار بزاره ، نمیخواستم تنهاش بزارم پس آروم از خودم جداش کردم و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم گفتم :

_بنظرت میتونی راه بری ؟!

با ناراحتی سری تکون داد و به سختی زمزمه کرد :

_نه !!

بلند شدم و درحالیکه یکی از دستامو پشت گردنش میزاشتم دست دیگمم زیر پاهاش گذاشتم و با یه حرکت به آغوشم کشیدمش

از درد صورتش درهم شد و آخ آرومی گفت ، با نگرانی ایستادم و پرسیدم :

_چی شدی ؟؟ خوبی ؟؟

بی حال سرش روی سینه ام گذاشت

_آره خوبم

به طرف سالن راه افتادم و آروم روی مبلی که از اونجا به آشپزخونه دید داشت خوابوندمش و بالشتک زیر سرش تنظیم کردم

_اینجا بمون تا منم به کارم برسم

مظلوم سری تکون داد که بعد از روشن کردن تلوزیون و تموم چراغ های خونه به طرف آشپزخونه راه افتادم

 

پارت های قبلی همین رمان

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست