رمان عشق ممنوعه استاد پارت 54

 

به هر سختی و جون کندنی که بود یه چیزی براش درست کردم با لذت غذا رو توی ظرف ریختم و بدون اهمیت به آشپزخونه ترکیده شده به طرف نازی قدم برداشتم

تموم مدت که من مشغول کار تو آشپزخونه بودم اون بی توجه به تلوزیونی که جلوش روشن بود خیرم شده و پلکم نمیزد از طرز نگاهش ترس به دلم مینشست

چون حس میکردم هرازگاهی لا به لای نگاه های مهربون و بیمارش یه نگاهی پر از نفرت میبینم سرم رو به اطراف تکونی دادم و سعی کردم این افکار پوچ از خودم دور کنم

شاید اصلا من اشتباه میکنم هوووووم ؟!

کنارش لبه مبل نشستم و درحالیکه سینی غذا روی میز جلوش میزاشتم خطاب به نازی که عجیب توی فکر بود گفتم :

_ میتونی بشینی ؟!

با این حرفم از فکر بیرون اومد و نگاهش رو توی صورتم چرحوند و بی توجه به سوالم یکدفعه به طرز عجیبی پرسید :

_از خانوادت چه خبر ؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_چی ؟؟ خانوادم ؟؟

_آره

_هیچ خیلی وقته ازشون بیخبرم !!!

خم شدم سینی غذا رو به سمت خودم کشیدم ولی همین که دستم به سمت قاشق رفت با حرف بعدیش خشکم زد

_دعوتشون کن بیان اینجا !!

این چش شده بود ؟! امروز عجیب و غریب میزد یعنی چی‌ دعوتشون کن بیان اینجا

_حالت خوبه ؟!

سری تکون داد و با اخمای گره خورده گفت :

_بهتر از این نمیشم

پشت دستمو روی پیشونیش به دنبال رد و نشونی از تب گذاشتم ، نه تبم نداره پس این چرت و پرت ها چین بهم میبافه ؟؟

_نووووچ تبم که نداری ؟؟

بی حوصله دستم رو کنار زد و گفت :

_نکن گفتم دعوتشون کن بیان

پوووف این بیخیال نمیشه ها ، عصبی به سمتش چرخیدم

_چی چی میگی ؟! دعوتشون کنم بیان اینجا که چی بشه ؟؟ اصلا به چه مناسبت ؟؟؟ سرو شکل خودت رو دیدی

انگار حرف آدمیزاد حالیش نمیشد حرصی چیزی گفت که دیگه طاقت از کف دادم و بلند شدم

_من میخوام ببینمشون

بالای سرش ایستادم و حرصی گفتم :

_چرا اون وقت ؟! نگو دلتنگ تیکه کنایه های بابام شدی

به سختی روی مبل نشست و با اخمای درهم گفت :

_فکر کن آره… مشکلی داری ؟؟

چشمام گرد شد و ناباور لب زدم :

_دیوونه شدی ؟!

دستی به موهاش کشید و درحالیکه خشن پشت گوشش میفرستادشون گفت :

_نه نیستم فقط قصدم پیش بردن بازی توعه

با تعجب نگاش کردم

_چی ؟! بازی من ؟!

خسته سرش به مبل تکیه داد درحالیکه چشماش روی هم میزاشت به سختی لب زد :

_هه آقا رو باشه به این زودی یادش رفته

متوجه منظورش نمیشدم داشت از چی حرف میزد ؟! چشماش رو به آرومی باز کرد و‌قتی من رو اونطور هنگ کرده و گیج دید پوزخندی زد و گفت :

_قضیه نامزدی و عقد رو میگم به این زودی ها یادت رفته ؟!

آهانی زیرلب زمزمه کردم که با تمسخر گفت :

_چه عجب بالاخره یادت افتاد !!

بی اهمیت به حرفاش کنارش نشستم و درحالیکه سینی رو به طرف خودم میکشیدم قاشق غذا رو جلوی دهنش بردم

_بیخیال اون قضیه شدم فعلا تو بخور !!

لباشو بهم فشرد و با اخمای درهم خیرم شد ، دیگه داشت کم کم عصبیم میکرد قاشق پُر رو به دهنش چسبوندم که سرش رو کج کرد

کلافه از بچه بازی هاش قاشق رو وسط سینی پرت کردم و بلند غریدم :

_اهههههه چه مرگته باز ؟؟!

با چشمایی که خشم ازشون میبارید خیرم شد و گفت :

_هیچی فقط میخوام برگردم سرکارم !!

دلیل این همه اصرارش رو نمیفهمیدم ، گمون نکنم یه مرگیش هست با چشمای ریز شده خیره اش شدم و سوالی پرسیدم :

_راستشو بگو قضیه چیه ؟!

 

” نازلی ”

با این حرفش رنگم پرید و بی حرکت موندم حالا باید چی بهش میگفتم ؟!
خاک تو سرت نازی اینقدر تابلو بازی درآوردی طرف فهمید

برای اینکه یه جوری قضیه رو ماسمالی کنم خودم رو به اون راه زدم و بی تفاوت گفتم:

_چه قضیه ای بابا …بده میخوام بهت کمک کنم ؟؟

بدون اینکه نگاه خیره اش رو از روم برداره جدی پرسید :

_آخه تو هیچ کاری رو مجانی انجام نمیدی و الانم خیلی مشکوک میزنی !!

شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت لب زدم :

_برو بابا دیوونه اصلا میدونی چیه ؟! خوبی به تو نیومده

آهانی زیرلب زمزمه کرد و با کنجکاوی سری تکون داد و گفت :

_خوبی نکن چون من فعلا نمیخوام ، حالتم خوب نشده پس زود غذات رو بخور

نمیدونستم دلیل اینکه پشیمون شده چیه ولی میترسیدم بیشتر از این اصرار کنم بدتر بهم شک کنه و بهم گیر بده پس ظرف غذا رو جلوی خودم کشیدم و شاکی گفتم :

_حله ولی اگه چیزی شد دیگه روی من حساب نکنی هااااا

_چرا اون وقت ؟!!

سرمو بالا گرفتم و درحالیکه چپ چپ نگاش میکردم گفتم :

_معلوم هست با خودت چندچندی !؟ تازه میگفتی نمیخوای من بگم نامزدتم و کمکت کنم پس الان چته ؟!

وقتی دید نمیتونم بخورم و سختمه رفت قاشق تمیزی از آشپزخونه برام آورد و درحالیکه کنارم مینشست و کمکم میکرد گفت :

_اولا نگفتم اصلا که نه گفتم فعلا نه ؛ دوما چی‌شده تو هیچی نشده اینقدر درگیر این نامزدی سوری شدی نکنه…..

قاشق پر جلوی دهنم گرفت که دهنمو باز کردم خوردمش با شیطنت نگاهی به لبام انداخت و ادامه داد :

_دلتنگ چیزای دیگه شدی ؟!

با این حرفش غذا به گلوم پرید و با شدت شروع کردم پشت سرهم سرفه کردن

با همون لبخند شیطنت آمیز گوشه لبش خودش رو بهم چسبوند و شروع کرد به ضربه زدن پشت کمرم

_چیه هول شدی ؟! دلت میخواد کافیه فقط به خودم بگی

میون سرفه ها دستمو روی بازوش گذاشتم و سعی کردم به عقب هُلش بدم

_برو بابا…..چی میگی برای خودت ؟؟

روی صورتم خم شد و همونطوری که نگاهش خیره لبهام بود گفت :

_دلتنگی چیز بدی نیست مثل من که دارم برای بوسیدنت لحظه شماری میکنم

با برخورد نفس هاش توی صورتم انگار جادوم کرده باشه بی اختیار عصبانیتم از بین رفت و مات چشماش شدم

دروغ چرا ؟؟
منم میخواستمش و به قدری دلتنگش بودم که حالا نزدیکم بود و داشتم حسش میکردم صدای بلند تپش های قلبم داشت گوش هامو کر میکرد

وقتی دید آروم گرفتم موهای ریخته شده روی پیشونیم کنار زد و درحالیکه خم میشد بوسه روی نوک بینی ام زد و با صدای خفه ای گفت :

_نمیخوای چیزی بگی ؟!

آب دهنم رو به سختی قورت دادم

_درباره چی بگم؟؟

نگاه کنجکاوش رو بین چشمام چرخوند و با لحن خاصی گفت :

_مثلا از احساسات نسبت به من بگی

نمیخواستم چیزی از حس واقعیم بهش بگم چون این حس با وجود انتقامی که میخواستم بگیرم یه اشتباه محض بود و حتی به زبون آوردنش هم باعث دردسر میشد

پس ترجیح میدادم سکوت کنم درحالیکه لبمو زیر دندون میفشردم چشمامو بستم و کلافه لب زدم :

_بیخیال برو ک……

باقی حرفم با نشستن لبهای داغ و خواستنیش روی لبهام نصفه و نیمه موند بی اختیار چشمام باز شد و قصد پس زدنش رو داشتم ولی با دیدن چشمای بسته و با عطشی که لبهام میبوسید کم آوردم و تسلیم شدم

و تا به خودم بیام دستای لروزنم توی موهاش چنگ شد و شروع کردم باهاش همکاری کردن یه طورایی داشتیم تلافی این چند وقت دوری رو درمیاوردیم

با کم آوردن نفس ازم جدا شد و سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و شروع کرد بوسه کوچیک روی گردنم نشوندن با نفس های بریده سرمو کج کردم که لبه پیراهنم رو بالا زد و دستش نوازش وار روی شکمم کشید ولی یکدفعه نمیدونم چش شد که خشکش زد و بی حرکت موند

تموم حس هایی خوبی که داشتم از سرم پرید و گیج نگاهی بهش انداختم که عصبی چشماش روی هم فشرد و خشن زیرلب زمزمه کرد :

_لعنت بهت آریا !!!

پوووف بازم اون لعنتی ؟!
پس بخاطر اینکه اون بهم دست زده اینطوری شده و وسط بوسیدن ها خشکش زده ، کلافه سعی کردم خودم رو عقب بکشم و بدون اینکه نگاهی سمتش بندازم گفتم:

_میخوام برم اتاق

دستی به ته ریشش کشید و دودل گفت :

_ولی قبلش باید به سوال من جواب بدی؟!

حدس اینکه میخواد چه سوالی بپرسه کار سختی نبود پس عصبی گفتم :

_اجباری در کار نیست

سعی کردم خودم بلند شم که بخاطر ضعف بدنیم پاهام لرزید و نزدیک بود زمین بخورم که آراد با یه حرکت توی آغوشش کشیدم و خشن غرید :

_چته ؟! چرا همچین میکنی ؟!

از اینکه بخاطر آریا دست از بوسیدنم کشیده و من رو نجس و هرزه میدونه عصبی شروع کردم به تقلا کردن

_ولم کن نمیخوام کمکم کنی

بخاطر تقلاهام انگار خشمگین شده باشه با یه حرکت به آغوشم کشید و بلندم کرد و درحالیکه به سمت اتاق میرفت حرصی گفت :

_آروم بگیر تا دوکلمه حرف بزنیم

لبامو بهم فشردم و صورتم ازش برگردوندم که روی تختخواب گذاشتم و شاکی بالای سرم ایستاد

_خوب…..اووووم چطوری بگم آریا باهات رابطه هم داشته ؟!

از اینکه بخاطر رابطه داشتن یا نداشتنم با آریا من رو نجس میدونست و اونطوری رفتار کرده بود عصبی بودم پس بی اهمیت به پلکم که وقتی روانم بهم میریخیت میپرید و تیک میگرفت گفتم :

_فکر کن داشته….تو رو سنَنَه ؟!

با صدای داد بلندش به خودم لرزیدم

_چی ؟؟؟

ملافه توی دستم چنگ شد و برای اینکه اذیتش کنم به دروغ گفتم:

_گفتم باهام رابطه داش….

داد زد :

_هیس بسه فقط خفه شو !!!

دستاش دو طرف سرش گذاشت و جنون وار شروع کرد به راه رفتن و زیرلب چیزایی با خودش زمزمه کردن

با دیدن حالش جفت ابروهام بالا پرید و با تعجب خیره حرکاتش شدم باورم نمیشد اینقدر براش مهم باشه و یا اصلا حرفمو باور کرده باشه

_میکشمت آریا !!

این حرف رو زد و با صورتی از خشم سرخ شده به طرف در رفت ، واااای فکر به اینکه قصد داره سراغ آریا بره و باز دردسر درست شه

لرزی به تنم نشست و بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم با ترس اسمش صدا زدم و گفتم :

_نتونست یعنی نشد و همون لحظه تو اومدی

پاهاش از حرکت ایستاد و با بهت زیرلب زمزمه کرد :

_چی ؟!

به سمتم برگشت و با حرص ادامه داد :

_داشتی دروغ میگفتی ؟!

با ترس دعوا و شکنجه دوباره سری به نشونه تایید تکون دادم که انگار تموم قدرتش رو ازش گرفته باشی مات صورتم شد و با بهت زیرلب زمزمه کرد:

_از زجر دادن من چی نصیبت میشه؟؟؟

چی ؟! زجر کشیدن ؟؟
یعنی اینقدر براش مهم بوده ؟!
باورم نمیشد همچین حرفی رو از دهنش شنیده باشم یعنی داشت اعتراف میکرد که دوستم داره

دهن باز کردم که چیزی بهش بگم که دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با اخمای درهم گفت :

_دیگه هیچی نگو

و جلوی چشمای مات و مبهوتم از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید و‌ من رو با دنیای از فکر و خیال تنها گذاشت

خواستم بلند شم و دنبالش برم ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که پاهام لرزید به اجبار باز روی تخت نشستم

بدنم به قدری ضعیف بود که حتی قدرت یک قدم برداشتن رو هم نداشتم لعنتی زیر لب زمزمه کردم و باز خواستم بلند شم که این بار سرم گیج رفت

دستمو به سرم گرفت و با اخمای درهم روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم ریلکس کنم چون داشت حالم بد میشد از حرفایی که به آراد زده بودم پشیمون بودم

ملافه روی سرم کشیدم و درحالیکه چشمامو میبستم به حرفای چند دقیقه پیش آراد فکر میکردم و مدام حرفاش توی ذهنم تکرار میشد یعنی واقعا حسی بهم داره ؟!

بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست !!

حتی فکر به علاقه ای که ممکن بود بهم داشته باشه باعث میشد ته دلم قنج بره و کیلو کیلو قند توی دلم آب شه لبمو زیر دندون فشردم

و هنوزم داشتم براش غش و ضعف میرفتم که یکدفعه با یادآوری اون زن لبخند روی لبم ماسید ، دیوونه شدی نازی ؟!

میدونی دلت داره برای کی میره و برای چی نزدیک شدی به این خانواده و قصدت چی بوده ؟!
فکر و‌ ذکرت فقط انتقام باشه و بس !!

با این فکر نفسم رو صدادار بیرون فرستادم چشمامو بستم و اینقدر فکر و خیال بیخود کردم که کم کم نمیدونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم

با سروصدای که به گوشم رسید از خواب بیدار شدم و گیج و منگ سرمو روی بالشت تکونی دادم اوووف چقدر خوابیده بودم

هنوز گیج میزدم که یکدفعه با شنیدن صدای دختری که توی خونه پیچیده بود خشکم زد چی ؟! دختر توی خونه آراد چیکار میکنه ؟؟؟

خواستم بلند شم ولی نمیتونستم
لعنتی درست مثل فلجی میموندم که روی تخت افتاده و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم

به سختی به تاج تخت تکیه دادم و بلند اسم آراد رو صدا زدم ولی هرچی صداش میکردم بیفایده بود و به سراغم نمیومد

کم کم داشتم عصبی میشدم نمیدونم چه مرگم شده بود که داشتم از درون میسوختم و از شدت حسودی منفجر میشدم بی طاقت با جیغ اسمش رو صدا زدم

که جلوی چشمای متعجبم در اتاق باز شد و با دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود و با پوزخندی گوشه لبش نگاهم میکرد خشم تموم وجودم رو در برگرفت

مهسا ؟!
این لعنتی اینجا چیکار میکرد ؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و با حرص لب زدم :

_تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟

با ناز دستی به موهاش کشید و درحالیکه داخل اتاق میشد گفت :

_من که اومدم خونه همسر آیندم ولی….

بالای سرم ایستاد و با تمسخر ادامه داد :

_باید از تو پرسید تو خونه من چیکار میکنی ؟!

پوزخندی گوشه لبم نشست

_خونه تو ؟!

اینم چه دلش خوشه ، خونه من ؟؟ هه همونطوری که به سختی سعی میکردم بهش پشت کنم با حرص لب زدم :

_برو بابا دیوانه !!

یکدفعه با درد بدی که توی سرم پیچید بی حرکت موندم و خشکم زد

_آاااااخ

موهامو توی چنگش گرفته بود و با بیرحمی همونطوری که میکشیدشون عصبی کنار گوشم غرید :

_دیوانه تویی هرزه ، که چسبیدی به شوهر من !!

از شدت دردی که توی سرم پیچیده بود جلوی چشمام سیاهی رفت و با درد نالیدم :

_ول….ولم کن

تکون محکمی به موهام داد و بلند جیغ کشید :

_خودت رو به موش مردگی نزن یالله گمشو از خونه ام بیرون ببینم !!

حیف که تموم بدنم کوفته و زخمی بود وگرنه بد بلایی سرش میاوردم تا یاد میگرفت با من درنیفته

با درد داشتم زیر دستش زجر میکشیدم که با صدای داد آراد بی حرکت موند و بالاخره دستش رو از موهام بیرون کشید

_داری چه غلطی میکنی ؟؟؟

خودش رو به موش مردگی زد و انگار نه انگار داشته منو زجرکش میکرده با لب و لوچه آویزون گفت :

_اون زبون درازی کرد و منم خواستم از خونه بیرونش کنم

آراد که از چشماش خون چکه میکرد با نگرانی به سمتم اومد و گفت :

_چی شدی ؟؟ خوبی ؟!

با درد موهای آشفته روی پیشونیم کنار زدم و با درد نالیدم :

_آاااااخ شکمم

ملافه روم کنار زد که با دیدن پیراهنم خونیم وحشت زده پیراهنم رو بالا زد و نمیدونم چی دید که صدای داد بلندش خونه رو لرزوند

_ببین چه گوهی خوردی مهساااا ؟؟

مهسا با ترس چند قدم به عقب برداشت و حق به جانب گفت :

_من ….من کاری نکردم

حس میکردم زخمام سر باز کردن چون سوزش شدید داشتم و از اینکه داشت دروغ میگفت و من مقصر جلوه میداد خشمگین نالیدم :

_حیف حالم خوب نیست وگرنه جوری جر…ت میدادم که بفهمی !!

با این حرفم آراد توی اوج عصبانیت خنده اش گرفت و میون خنده بریده بریده گفت :

_برو بیرون مهسا

مهسا که انگار به تریپ قباش برخورده باشه گستاخ جلو اومد و دست به سینه ایستاد

_من جایی نمیرم چون جای من توی این خونه اس نه این هر…زه !!!

از اینکه هی کلمه هر..زه رو به زبون میاورد آنچنان حرص میخوردم که دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم

تکونی به خودم دادم و همونطوری که سعی میکردم از تخت پایین بیام حرصی دهن باز کردم تا جوابش رو بدم ولی یکدفعه با درد بدی که توی بدنم پیچید صورتم درهم شد و داد بلندی از درد کشیدم

_آااااخ خدایا مُردم

مهسا با چشمایی که از خوشی برق میزدند بالای سرم اومد و قصد مسخره کردنم رو داشت که آراد دستش رو بالا برد و آنچنان سیلی محکمی تو صورتش کوبید که اشک توی چشماش حلقه زد و ناباور خیره آراد شد

آراد دستش رو به طرف خروجی گرفت و خشن گفت :

_مگه نگفتم گمشووو بیرون !!

مهسا دستش روی گونه اش گذاشت و با صورتی خیس از اشک ناباور لب زد :

_داری بخاطر این هر…زه من رو از خونت بیرون میکنی ؟؟

آراد سینه به سینه اش ایستاد عصبی سرش رو پایین برد و دقیق کنار گوشش با لحن خشنی غرید :

_کم کم داری روی اعصابم میری میفهمی؟؟ چیزی که میخواستی برداشتی پس کم کم رفع زحمت کنی بهتره

اشک از چشماش سرازیر شد و با بغض و نفرت گفت :

_اوکی….ولی یادت نره خودت این بازی رو شروعش کردی !!

بعد از اینکه نگاه نفرت باری به من انداخت از اتاق بیرون رفت و بعد چند ثانیه صدای محکم بسته شدن در خونه نشون از رفتنش میداد

از طرز نگاهش لرز بدی به تنم نشسته بود از ترس آب دهنم رو صدا دار قورت دادم که آراد کنارم نشست و انگار نه انگار اتفاقی افتاده شروع به بررسی کردن زخمام کرد

بی حال روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بودم که با لمس دستش روی شکمم درست روی زخمم اخمام توی هم رفت و بی اختیار دستش رو چنگ زدم

_آخ….آروم

بلند شد و درحالیکه با جعبه کمک های اولیه کنارم می نشست با اخمای درهم پانسمانم رو عوض کرد و گفت :

_باز مهسا اومد باهاش دهن به دهن نشو اوکی ؟! آروم باش تا خودم بیاد

عصبی تکونی به خودم دادم

_چی ؟؟ مگه بازم میخواد بیاد ؟!

پووووف کلافه ای کشید و چیزی گفت که از شدت حسادت بی اختیار لب پایینم رو زیر دندون فشردم

 

پارت های قبلی همین رمان

3 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست