رمان عشق ممنوعه استاد پارت 64

 

روزا همینطوری پشت سرهم میگذشتن و ما توی این خونه هنوز در عذاب بودیم چون یه کوچولو هم سعی نمیکردن ما رو بپذیرن

مخصوصا منی رو که به عنوان عروس قبول نداشتن و چپ و راست سعی میکردن با تیکه و کنایه اذیتم کنن ولی نمیدونستن من سرسخت تر از این حرفام و اصلا برام مهم نیست

بدتر از همه آرادی بود که به زور مجبورم میکرد تو این درگیری ها درس بخونم و به هیچ وجه هم بیخیالم نمیشد

ولی من به ظاهر در حال درس خودن بودم ولی در واقعیت حواسم به همه جا بود و تک تک حرکاتشون رو زیرنظر داشتم مخصوصا اون مادری رو که شمشیرشو روی من از رو بسته بود

طبق معمول این چند روزه کتاب به دست درحال درس خوندن بودم که مامانش وارد سالن شد و با دیدن من اخماش رو توی هم کشید و گفت :

_اینجا جای درس خوندن نیست

برای اینکه حرصش رو دربیارم بدون اینکه چیزی بهش بگ در جوابش پوزخند صداداری بهش زدم و باز کتاب رو جلوی صورتم گرفتم

حدسم درست از آب دراومد چون آتیشی به سمتم اومد و درحالیکه روی مبل دقیق رو به روم مینشست عصبی گفت :

_کدوم دهاتی بزرگ شدی ؟!

با این حرفش بی اختیار فشار انگشتام دو طرفه کتاب زیاد شد و نگاهم بالا اومد و دقیق روی صورتش زُم شد

با دیدن نگاه خیره ام ، اشاره ای به طرز نشستنم روی مبل که پاهام رو بالا آورده و تقریبا روش دراز کشیده و ولو شده بودم کرد و با تمسخر گفت :

_اصلا پدر‌ و مادرت ادب و تربیت یادت ندادن که جلوی بزرگترت اینطوری روی مبل ولو نشی ؟!

اون هی داشت میگفت و از خانواده و ادب و تربیتم ایراد میگرفت ولی نمیدونست با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میزنه داره چه آتیشی به وجود من میندازه و درست عین کبریت زدن به انبار باروت داره آتیش وجودم که چیزی جز کینه و نفرتی که ازش دارم نبود رو شعله ور تر میکنه

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و خیره به صورتش با لحن پر از نفرتی گفتم :

_نه یاد ندادن میدونی چرا ؟؟

پاشو روی اون پاش انداخت و نگاه ازم گرفت که با تلخی ادامه دادم :

_چون یه طورایی یتیم به حساب میام

_هه پس بگو از زیر بُته به عمل اومدی

با این حرفش حس کردم برای ثانیه ای خون به مغزم نرسید و مات و مبهوت خیره دهنش شدم اون حق نداشت به بابام توهین کنه

به بابای که بخاطر اون دق کرد و مُرد
حالا اون راست راست اینجا جلوم نشسته و من رو حرومزاده خطاب میکنه

روی مبل نشستم و عصبی کتاب توی دستم رو روی میز جلوم پرت کردم که از صدای بلندش تو جاش تکونی خورد و کمی خودش روی مبل عقب کشید

دندونام روی هم سابیدم و درحالیکه دستی پشت گردنم میکشیدم خشن گفتم :

_احترام خودت رو نگه دار

_چیه مگه دروغ میگم ؟!

دستام از زور خشم مشت شد و بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم عصبی گفتم :

_بابای من بخاطر خیانت زن ناجنسش که با مرد دیگه ای پولاشو بالا کشید و رفت دق کرد و مُرد فهمیدی ؟!

با این حرفم خشکش زد و بی حرکت موند ، چند ثانیه بهت زده نگاهش رو توی صورتم چرخوند با دیدن طرز نگاهش انگار تازه فهمیده باشم چی گفتم کلافه لب پایینم رو زیر دندون فشردم و نگاهم رو ازش دزدیدم

با رنگی پریده خیره صورتم شد و با تعجب لب زد :

_چی ؟!

گند زده بودم
نباید همچین حرفایی بهش میزدم و آمار و اطلاعاتی درباره خودم بهشون میدادم مخصوصا به این زن !!

بدون اینکه چیز دیگه ای بهش بگم برای اینکه از این مخمصه ای که دچارش شده بودم رهایی پیدا کنم دستپاچه بلند شدم تا به اتاقمون برم که صدام زد و گفت :

_وایسا !!

پشت بهش با دستای مشت شده ایستادم و منتظر بودم تا حرفش رو بزنه

_اسم بابات چیه ؟!

با این حرفش لبم رو محکم زیر دندون فشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و صورتم درهم شد ، لعنتی اسم بابام رو برای چی میخواست ؟! نکنه به چیزی شک کرده ؟؟

وقتی دید جوابی بهش نمیدم بلند شد و پشت سرم ایستاد و صدای جدیش از فاصله نزدیک به گوشم رسید

_با تو بودم نشنیدی چی گفتم دختر ؟!

برای اینکه بیخیال این قضیه بشه و شکش رو از بین برم با صدای که میلرزید به دروغ گفتم :

_مشکل شما حالا اسم بابای بخت برگشته ماست ؟! اسمش اکبرِ اکبر

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم به اتاقم پناه بردم و با نفس نفس دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

پوووف به خیر گذشت !!
خودمو روی تخت انداختم و با نفس های بریده به سقف خیره شدم و با یادآوری حرفای نیش دارش از شدت عصبانیت پشت پلکم شروع کرد به پریدن و تیک زدن

و زیر لب حرصی زمزمه کردم :

_به زودی تاوان پس میدی منتظرم باش

بعد سوتی که داده بودم برای اینکه دیگه زیر نگاه تیزبینش نباشم و سوال پیچم نکنه سعی میکردم کمتر بیرون برم و باهاش چشم تو چشم بشم چون میترسم باز سوالی ازم بپرسه بدتر گند بزنم به همه چی !!

هرچی میموندم تا موقعیت درست و درمونی گیرم بیاد تا خونه رو قشنگ بگردم بی فایده بود اصلا بیرون نمیرفتن یا اگه هم میرفتن بالاخره یکیشون خونه میموند و درست عین جغد آدم رو میپاییدن ببینن چیکار میکنم چیکار نمیکنم

خسته از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیاد وارد حیاط شدم و صندلی توی آلاچیق رو بیرون کشیدم و درحالیکه روش مینشستم کلافه نگاهمو توی حیاط چرخوندم

حالا که آراد خونه نبود میتونستم چند دقیقه از دست کتابا و درس خوندن در امان باشم و مغزم نفس بکشه و آزاد باشم پس با خیال راحت به پشتی صندلی لم دادم و چشمام رو بستم

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود با سروصداهایی که از توی حیاط به گوشم میرسید چشمامو باز کردم که با دیدن اون زن و شوهر شوم که دست توی دست هم بیرون میرفتن

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید !!
چه عجب اینا میخوان برن بیرون ، بخاطر موقعیت آلاچیقی که من توش بودم دیدی بهم نداشتن و فقط من راحت میتونستم ببینمشون

پوزخندی گوشه لبم نشست یه طوری دستای هم رو گرفته بودن و عاشقانه راه میرفتن انگار نه انگار این همه سن دارن و انگار جون بیست ساله ان !!

بی حرکت سرجام ایستادم و با چشمای ریز شده خیره حرکاتشون شدم ، تا اینکه سوار ماشین شدن و رفتن

با رفتنشون بلند شدم و با عجله به طرف عمارت راه افتادم حالا که نبودن و کسی توی خونه نبود راحت میتونستم وسایلشون رو بگردم و کسی مزاحمم نشه

خدمتکارا توی خونه مشغول کار بودن پس بدون اینکه تابلوبازی دربیارم تا به چیزی شک کنن از پله ها بالا رفتم با رسیدن نزدیکای اتاقشون دستی به موهام کشیدم و نامحسوس نگاهم رو به اطراف چرخوندم

کسی اون اطراف نبود با عجله قبل از اینکه کسی سر برسه و همه چیزو خراب کنه وارد اتاق شدم در رو بستم و با نفس نفس بهش تکیه زدم

آخیش بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم بدون اینکه وقت رو تلف کنم به سراغ کمداشون رفتم و شروع کردم وسایلشون رو زیرو رو کردن

هرچی میگشتم جز چیزای الکی و بی اهمیت به چیز مهمی برنمیخوردم و همین هم داشت اعصابم رو بهم میریخت چون زمان زیادی رو از دست داده بودم و هنوز به چیزی که میخواستم نرسیده بودم

کلافه چرخی دور خودم زدم و زیرلب عصبی زمزمه کردم :

_لعنتی حالا چیکار کنم ؟!

یکدفعه با دیدن قاب عکس بزرگشون گوشه اتاق که اون زن عاشقونه توی بغل عباس نجم لَم داده بود و به دوربین نگاه میکرد عصبی دندونامو روی هم فشردم

به سمتش رفتم و روبه روش ایستادم دوست داشتم عکس رو تیکه پاره کنم درست مثل خوشبختی و پولایی که داشتن و قصد نابودیشون رو داشتم

با خشم دستم به سمتش رفت ولی وسط راه پشیمون شده توی هوا معلق موند و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_حیف که فعلا دست و بالم بسته اس و نمیتونم کاری کنم

نگاهم روی صورت اون زن چرخید انگار جنون بهم دست داده باشه ناخودآگاه دستم به سمتش رفت و درحالیکه انگشتمو محکم روی لبخندش میکشیدم عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_لبخندت رو زهرت میکنم لعنتی !!

هنوز داشتم انگشتمو روش میکشیدم که یکدفعه قاب عکس کناری رفت با فکر اینکه میخواد بیفته و کج شه دستپاچه میخواستم بگیرمش ولی یکدفعه با دیدن چیزیی که پشتش بود دستم بی حرکت موند و خشکم زد

یه کلید نسبتا بزرگ پشتش بود دستمو روش گذاشتم که جلوی چشمای ناباورم قسمتی از دیوار باز شد و اتاق مخفی جلوی چشمام پیدا شد

ناباور چندبار پلک زدم و دستی به چشمام کشیدم
یعنی این چیزی که الان داشتم میدیدم واقعیت داشت ؟!

توی تاریک روشن اون اتاق قدمی داخل گزاشتم ولی همین که دنبال کلید لامپی چیزی میگشتم تا اطرافم رو بهتر ببینم

با شنیدن صداهایی که از بیرون به گوش میرسید پاهام از حرکت ایستاد و آب دهنم رو با ترس قورت دادم

ای واااای یعنی کی میتونست باشه ؟!

 

گیج چرخی دور خودم زدم به قدری مضطرب و دستپاچه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم تا دیر نشده زودی از اتاق مخفی بیرون اومدم و دستمو روی دکمه فشردم

دیوار به حالت اولش برگشت ، در حال درست کردن قاب عکس بودم که با شنیدن صدای قدمایی که به اتاق نزدیک و نزدیک تر میشد با یه حرکت زیرتخت بزرگشون رفتم و با نفس نفس از اون یه ذره روزنه ای که به بیرون دید داشت نگاهم رو به در اتاق دوختم

همه این کارها چندثانیه هم طول نکشیده بود و نفسم از شدت استرس بالا نمیومد و به سختی نفس میکشیدم ، با تکون خوردن دستگیره در دستمو جلوی دهنم گرفتم و سعی کردم صدای بلند نفس کشیدنم رو کنترل کنم

در باز شد و کسی وارد اتاق شد چشمامو ریز کردم و با دقت خیره کفشاش شدم که با دیدن کفشای پاشنه بلندش فهمیدم کسی نیست جز اون زن لعنتی ناهید !!!

این مگه تازه نرفته بود پس چرا به این زودی برگشته ؟!

معلوم بود دنبال چیزی میگرده چون مدام توی اتاق میگشت و کمدا رو باز میکرد بعد از گذشت چند دقیقه مرگ بار صداش رو بالا برد و بلند خاتون رو صدا کرد

_خاتون بیا اینجا ببینم

از روزی که به این خونه اومده بودم خاتون یا همون دایه آراد رو ندیده بودم و فکر میکردم از اینجا رفته پس الان چطوری داره صداش میکنه ؟! اصلا کی برگشته بود ؟؟

بعد از چند دقیقه زن بیچاره با نفس نفس توی قاب در قرار گرفت و با صدای گرفته ای گفت :

_بله خانوم جان !!

_چند ساعتی نیست که از مسافرت برگشتی باز زدی نظم این خونه رو بهم ریختی ؟!

صدای ناراحت و بهت زده اش به گوشم رسید :

_من خانوم ؟؟!

_آره کی جز تو اجازه داره وارد اتاق ما بشه و اینطور بهمش بریزه

با این حرفش با ترس آب دهنم رو قورت دادم و سرمو روی زمین گذاشتم لعنتی یادم رفته بود کمدا رو مرتب کنم اگه میفهمید اونی که کمداش رو باز کرده وسایلش بهم زده من بودم خدا میدونست چه بلایی سرم میاورد

 

توی دلم خدا خدا میکردم خاتون حرفی نزنه و بگه من نبودم وگرنه اون وقت به من بخت برگشته شک میکرد و تا پدرم رو درنمیاورد ول کنم نبود

با شنیدن صدای خاتون و چیزی که داشت میگفت قلبم میخواست از جاش دربیاد

_ولی خانوم من نب……

توی حرفش پرید و عصبی درحالیکه از اتاق بیرون میرفت بلند گفت :

_بسه دیرم شده عباس بیرون منتظرمه باید برم فقط تا وقتی برمیگردم اتاق رو مرتب کن فهمیدی ؟؟

_چشم خانوم !!

اینطوری که معلوم بود چیزی خونه جا گذاشته و برگشته بود برداره و متوجه بهم ریختگی اتاق شده و اینطوری من احمقم نزدیک بود گیر بیفتم

با بیرون رفتنش از اتاق نفس راحتی کشیدم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم خدا به خیر گذرونده بود وگرنه روزگارم سیاه سیاه بود و اول کاری دستم رو میشد !!

داشتم اون زیر خفه میشدم و نفس کم میاوردم از بچگی وقتی جاهای تنگ و بسته ای گیر میفتادم حالم بد میشد منتظر بودم خاتون بیرون بره تا منم از این مخمصه ای که توش گیر افتاده بودم فرار کنم

ولی هرچی منتظر میموندم خاتون بیرون نمیرفت و از صداهایی که به گوش میرسید معلوم بود داره وسایل رو مرتب میکنه و خیال بیرون رفتن هم نداره

کلافه سرمو روی دستم گذاشتم و چشمامو بستم تازه داشتم به جاهای خوب خوب میرسیدم که این زن لعنتی سر رسید

یعنی توی اون اتاق مخفی چی دارن ؟!
با فکر به اینکه بالاخره میتونستم مدرک مهمی چیزی ازشون اونجا گیر بیارم لبخندی گوشه لبم نشست و آروم گرفتم

بالاخره بعد حدود ربع ساعتی که مشغول مرتب کردن و پاک کردن وسایل بود از اتاق بیرون رفت چند دقیقه ای موندم وقتی که مطمعن شدم خیلی دور شده

از زیر تخت بیرون اومدم و باعجله به سمت در رفتم و آروم دستگیره رو فشردم بدون ایجاد کوچکترین سروصدایی بازش کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم

خداروشکر کسی نبود بی معطلی بیرون زدم دو پا داشتم دوتای دیگه ام قرض گرفتم با قدمای بلند از اون اتاق فاصله گرفتم و همین که وارد اتاق خودمون شدم

با ترس روی زمین آوار شدم و دستام رو که از شدت استرس میلرزیدن رو ستون بدنم کردم ، شانس آورده بودم که گیر نیفتادم وگرنه اول کاری با تی پا از این خونه بیرونم مینداختن

حالم که جا اومد نفس عمیقی کشیدم و زیرلب با حرص زمزمه کردم :

_ لعنت به این شانس !!

خوب موقعیتی گیرم افتاده بود و کم کم داشتم به چیزی که میخواستم میرسیدم ولی با اومدن اون زن همه چی خراب شد و حالا حالا معلوم نبود کی میتونستم موقعیت به این خوبی گیر بیارم

درحالیکه روی زمین نشسته بودم توی فکر بودم که چطور بار دیگه وارد اون اتاق بشم و توی ذهنم داشتم نقشه میکشیدم که یهویی در اتاق باز شد و آراد با سری پایین افتاده وارد شد

_نازی بیا ببین چی ب……

سرش رو بالا گرفت و باقی حرفش با دیدن من که وسط اتاق روی زمین با حالت نزار و گرفته ای نشسته بودم نصف و نیمه موند و با نگرانی به سمتم اومد

_چرا اونجا نشستی چیزی شده ؟؟

نمیخواستم به چیزی شک کنه پس سعی کردم زودی بلند شم که دستم رو گرفت و کمکم کرد و با تعجب حرکاتم رو زیر نظر گرفت

_نه نه هیچی نشده !!

با دقت سر تا پام رو گذروند و با چیزی که گفت با تعجب و بهت خیره دهنش شدم

_ بیرون بودی ؟!

دستپاچه تکونی خوردم

_نه چطور ؟!

اشاره ای به لباسام کرد و گفت :

_آخه لباست ….

لباسم چشه ؟!
با استرس نیم نگاهی به خودم انداختم که با دیدن شلوار مشکیم که یه خورده کثیف شده بود با عجله شروع کردم به پاک کردنش

حتما موقعی که زیر تخت رفتم اینطوری شده ، وقتی که کارم تموم شد و سرم بالا گرفتم با دیدن نگاه خیره و مشکوک آراد جا خوردم ولی خودم رو نباختم و شاکی گفتم :

_هااا چیه ؟!

_باز داشتی چه خرابکاری میکردی راستشو بگو ؟!

_هیچی بابا !!

برای اینکه یه جورایی از دستش فرار کنم پشت بهش به طرف بالکن رفتم و با یه حرکت بازش کردم و پرده رو کناری زدم که بیخیال نشد و باز دنبالم اومد

_مطمعن باشم ؟!

ای بابا عجب گیری داده بود !!
نکنه به چیزی شک کرده ؟! با یادآوردی وضعیتی که کف اتاق نشسته بودم لبم رو عصبی زیر دندون فشردم

آخه الاغ….معلومه هرکی باشه تو رو اونطوری ببینه حتما پیش خودش به چیزایی شک میکنه دیگه !!

دست به سینه و شاکی به سمتش برگشتم و گفتم :

_یه بار گفتمت نه چرا بیخیال نمیشی ؟!

_حتما دلیلی دارم….نمیخوام تو این مدت با شیطنتات بهونه ای دست بابا اینا بدی

 

اخمام توی هم فرو رفت
چی شده بود که باز آراد داره این حرفا رو میزنه نکنه من زیرتخت بودم مامانش متوجه شده و بهش زنگ زده ؟! ولی نه بابا اگه دیده بود همونجا با گیسام دارم میزد

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و با ترسی که توی صدای لرزونم کاملا مشخص بود گفتم :

_چیزی شده ؟! بابات اینا حرفی زدن ؟!

لبه میله های بالکن رو توی دستش گرفت و درحالیکه نگاهش رو بین درختا میچرخوند کلافه گفت :

_ آره برای قضیه مهسا تحت فشارم نمیخوام تو رو هم درگیر کنن

پووووف فکر کردم چیزی درباره من گفتن !!

نفس حبس شده ام رو با فشار بیرون فرستادم و از شدت حسادتی که درونم زبونه میکشید عصبی از سر راهم کنارش زدم ودرحالیکه روی تک صندلی پشت سرش مینشستم پاهامو روی هم انداختم و با پوزخندی گوشه لبم گفتم :

_پس نگران مهسا جونتی !!

بهت زده لب زد :

_چی ؟!

بی توجه به حرفش با تمسخر لب زدم :

_بسلامتی بچتون کی به دنیا میاد شوهرجون ؟!

کارد میزدی خونش در نمیومد عصبی دستی پشت گردنش کشید و خشن غرید :

_میفهمی داری چی میگی ؟! صدبار گفتمت اون بچه از من نیست !!

_هه تو گفتی و منم باورم شد

حرصی گفت :

_من هر طوری هست این رو ثابت میکنم و درضمن شما هم کم نیش و کنایه بزن !!

نمیدونستم باید حرف کدومشون رو باور کنم عصبی نگاه ازش گرفتم که رو به روم لبه بالکن نشست و با چیزی که گفت با تعجب دماغمو چین دادم و حرصی گفتم :

_چی گفتی ؟!

_نشنیدی ؟! گفتم باهام بیا تا مهسا رو ببریمش دکتر

چشم غره ای بهش رفتم

_دیگه چی ؟؟ نمیخوای دو روز دیگه لَه لِه بچه ات هم بشم ؟!

پوووف کلافه ای کشید

_ای بابا تو چرا همچین میکنی مگه نمیخوای بهت ثابت کنم که این بچه از من نیست؟!

با اینکه داشتم از شدت حسادت میسوختم ولی خیره چشماش بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و به دروغ لب زدم :

_نه برام مهم نیست !!

با این حرف خشکش زد و با تعجب خیره صورتم شد ، بلند شدم و بی توجه به حالش خواستم وارد اتاق بشم که بازوم گرفت و مانعم شد

_حالت خوبه ؟!

از این سوال یهوییش جا خوردم اینقدر تابلو بازی درآوردم که اینم متوجه حال بدم شده بود

دستش رو پس زدم و بی حوصله لب زدم :

_اهوووم خوبم !!

وارد اتاق شدم و درحالیکه روی تخت دراز میکشیدم بی روح به سقف سفید اتاق خیره شدم که کنارم لبه تخت نشست

سنگینی نگاهش روی نیم رخمم باعث شد به سمتمش بچرخم و بی حس و حال نگاهش کنم نمیدونم چی تو صورتم دید که گفت :

_این چه حالیه….دلت میخواد چه کاری برات انجام بدم یا خودت انجام بدی ؟!

از اینکه موقعیت به اون خوبی رو از دست داده بودم دِپِرس و بی حال شده بودم به قدری که حوصله هیچ چیزی رو نداشتم آرادم فهمیده بود یه مرگیم هست و پیش خودش فکر میکرد بخاطر مهساس نمیدونست درد من چیه !!

از طرفی دلم برای زندگی که داشتم تنگ شده بود با یادآوری محله و گذشته ای که داشتم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالیکه چشمامو میبستم خسته لب زدم :

_دلم یه چیزی میخواد که نمیشه !!

کنارم دراز کشید و بعد از چند دقیقه نوازش دستشو روی بازوم حس کردم و صدای جدیش به گوشم رسید :

_چی میخوای بگو ؟!

چشمام رو باز کردم و از نیم رخ خیره آرادی شدم که تو حالتی که کنارم دراز کشیده بود دستش رو ستون بدنش کرده بود و خیره خیره نگاهم میکرد

_دلم میخواد برم خونه ام !!

ابرویی بالا انداخت وبا تعجب زیرلب زمزمه وار گفت :

_خونت ؟!

سری در تایید حرفش تکون دادم ، که یکدفعه بلند شد و دستش رو به سمتم گرفت :

_اوکی بلند شو

هنوز داشتم گیج نگاهش میکردم که خودش دستم رو گرفت و با یه حرکت به سمت خودش بالا کشیدم و گفت :

_یالله پاشو آماده شو دیگه

_واقعا بریم ؟!

رو به روی آیینه ایستاد و درحالیکه صورت خوش تراشش رو بررسی میکرد گفت :

_آره دیگه بریم که امروز من دربست در خدمت شمام !!

از بس توی این خونه مونده بودم و ذهنم درگیر مشکلات و درگیری های این چند وقته بود که کم کم داشتم افسرده میشدم و با این حرفش به قدری خوشحال شدم

که بلند شدم و بی اختیار خودم توی آغوشش انداختم و درحالیکه روی نوک پا بلند میشدم دستامو دور گردنش حلقه میکردم با خوشحالی گفتم :

_وااای دمت گرم پسر !!!

تو گلو خندید و درحالیکه دستشو نوازش وار روی موهام میکشید گفت :

_باز داش مشتی شدی ؟!

همونطوری که هنوز تو بغلش بودم سرمو بالا گرفتم و با تعجب لب زدم :

_ها داش مشتی ؟!

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و درحالیکه به سمت خودش بالا میکشیدم بوسه ای روی نوک بینی ام نشوند و گفت :

_طرز حرف زدنت رو میگم دیگه ، باز اسم محلتون اومد داره کم کم تغییر میکنه

از برخورد ته ریشش با صورتم دماغم رو چین دادم و با لب و لوچه آویزونی گفتم :

_اهووووم کم کم داشتم اصالتم رو پیش تو از دست میدادم

محکم به خودش فشردم که جیغم بالا گرفت و میون خنده های بلندش با تعجب گفت :

_چی ؟؟ اصالتت ؟!

همونطوری که تقلا و دست و پا میزدم تا ولم کنه گفتم :

_آااای آااای ولم کن…. آره داری همه چیز منو تغییر میدی

عقب عقب رفت و آروم روی تخت انداختم و درحالیکه روم خیمه میزد دستاش رو از دو طرف سرم ستون کرد و گفت :

_هوووم خوبه نمیدونستم دارم تا این حد روت تاثیر مثبت میزارم

از نزدیکی بیش از حدش به خودم و حس سنگینی بدنش روم بی اختیار نگاهمو توی صورتش چرخوندم و همونطوری که روی لبهاش زُم میشدم تُخس گفتم :

_کی گفته تاثیر مثبته ؟! منفیههه منفی

سرش پایین اومد و توی فاصله چند سانتی صورتم طوری که لباش روی لبام میخورد شروع کرد به آروم حرف زدن

_میخوای مثبت بودنش رو نشونت بدم ؟!

با برخورد لباش روی لبهام کم کم داشتم تحر… میشدم ، بی اختیار چشمام روی هم رفت و لبهام نیمه باز شد که دستش رو تحر… وار روی شکمم کشید

و درحالیکه لباشو آروم روی لبهام میکشید زمزمه وار گفت :

_یه نمونه اش اینه که برعکس روزای اول که جیغ جیغو بودی الان پیش من آروم شدی و داری مال من میشی

چی ؟! جیغ جیغو بودم ؟!
چشمامو باز کردم و مثل خودش زمزمه وار لب زدم :

_یه باره بگو وحشی بودی دیگه !!

تو گلو خندید و بوسه کوتاهی روی لبهام نشوند

_اهوووم غیرقابل کنترل و غیرقابل پیش بینی هم بودی

حالا من یه چیزی گفتم این چرا زودی تایید میکنه که آره اینطوری بودی ؟! اخمامو توی هم کشیدم و درحالیکه صورتمو ازش برمیگردوندم گفتم :

_یالله از روی من بلند شو ببینم

چونه ام توی دستش گرفت و سرم رو به سمت خودش برگردوند و تا خواستم دهن باز کنم اعتراضی بکنم لباشو روی لبهام گذاشت و با شدت شروع کرد به بوسیدنم

ناخودآگاه دستام بالا رفت و توی موهاش چنگ شد و شروع کردم باهاش همکاری کردن ولی با نشستن دستش روی یقه ام و حس باز کردن دکمه های لباسم دستش رو گرفتم و با نفس نفس از لبهای خواستنیش دل کندم

قرار بود بریم محلمون پس باید همینجا تموم میشد و کار به جاهای باریک نمیکشید پس با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد نالیدم :

_بسه باید بریم !!

بی اهمیت به حرفم باز لباش روی لبام فشرد و میون بوسه هاش بریده بریده گفت :

_هوووم باشه ولی یه ساعت دیرتر میریم

با اینکه خیلی دلم میخواست الان بریم ولی بازم نمیتونستم از لباش و حس گرمای بدنش روی خودم دل بکنم ، پس با این حرفش دستم به سمت باز کردن دکمه های لباسش رفت

طولی نکشید تموم لباسامون دونه دونه دور و اطراف تخت پرت شدن و حالا با تنی بر…هنه توی آغوش هم در حال بوسیدن همدیگه بودیم

تازگی ها فهمیده بودم که هرچی بیشتر باهاش هستم و رابطه داریم بدتر وابسته اش میشم و بدون اینکه بخوام علاقه ام بهش بیشتر و بیشتر میشه

با حس لبای داغش آ..خفه ای از بین لبهام بیرون اومد و برای اینکه صدام بیرن نره لب پایینم رو زیر دندون فشردم و چشمامو از شدت لذتی که بهم دست داده بود بستم

با نشستن انگشتش روی لبم چشمای خمارم رو نیمه باز کردم و گیج نگاهمو بین چشمای خواستنیش چرخوندم

_صدات رو خفه نکن !!

با یادآوری این همه آدم توی خونه و ترسم از بیرون رفتن صدام ، زبو…نمو روی انگشتش کشیدم و به آرومی لب زدم :

_ولی آخه صدا بیرون میره

با لذتی که از برخورد زبونم با انگشتش بهش دست داده بود چشماش رو بست و با صدای گرفته زمزمه کرد :

_اتاق عایق صداس

این حرفش یعنی صدای بلندت رو میخوام بشنوم ، میدونستم اینطوری بیشتر دوست داره و عاشق اینه که صدام بالا بگیره تا بیشتر لذت ببره

پایین رفت و جلوی چشمای نیمه باز و خمارم کاری که کرد صدای بلندم بود که سکوت اتاق رو شکست و اسمش رو با جیغ صدا زدم

اینقدر به این کارش ادامه داد تا از لذت چشمام بالا رفت نزدیک بود که یکدفعه جلوی چشمای ناباورم از روم کنار رفت و شیطون نگاهش رو توی صورتم چرخوند

 

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست