رمان عشق ممنوعه استاد پارت 68

_همه این سخت گیری هام بخاطر خودته میفهمی دیگه ؟!

میدونستم همه حواسش پیش منه و میترسه بلایی سرم بیاد که اینطوری پیگیر کارهای من شده و مواظبه بلایی سرم نیارن

حس اینکه کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم و همیشه بی هیچ چشم داشتی حواسش بهم هست باعث شده بود بی اختیار لبخند بزرگی صورتم رو پر کنه و پر بشم از حس جدید وع ناشناخته !!

حسی عجیب که بوی وابسته شدن میداد ، با فکر به آینده تلخی که در انتظارمون بود و وابستگی که امکان داشت بعدأ از پا درم بیاره باعث شدن لبخند کم کم از روی لبهام پر بکشه

و بغض به گلوم بشینه ، اخمام توی هم فرو رفت و سعی کنم از آغوش گرمی که شدید بهش احتیاج داشتم فاصله بگیرم

نه نباید وابسته آراد میشدم کسی که بالاخره روزی از هم جدا میشدیم و با فهمیدن واقعیت اینکه من کی هستم و چه نسبتی باهاش دارم ازم متنفر میشد که چرا این همه مدت بازیش دادم

با دیدن عکس العملم با تعجب ازم فاصله گرفت دستپاچه قبل از اینکه اشکای حلقه شده توی چشمامو ببینه خواستم ازش فاصله بگیرم که بازوم رو گرفت و به سمت خودش برم گردوند

_ببیمنت !!

نمیتونستم سرمو بالا بگیرم و دلیل موجه‌ ای برای این حالتم بیارم ، وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا گرفت

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با رسیدن به چشمام و دیدن اشکای حلقه شده توشون ابروهاش با تعجب بالا پرید و با نگرانی پرسید :

_چی شده ؟! چرا داری گریه میکنی ؟؟

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم

_هیچی !!

پشت بند این حرف ، اشکام پایین ریخت که دستش روی گونه هام نشست و درحالیکه سعی میکرد اشکام رو پاک کنه عصبی پرسید :

_گفتم چته ؟! نکنه بخاطر اینکه سرت داد زدم داری گریه میکنی هاااا ؟!

اون یک بند حرف میزد ولی من بی اختیار اشکام دونه دونه پایین میریخت اولین بار بود که داشتم گریه میکردم همیشه سعی میکردم سرسخت باشم ولی الان بخاطر یه پسر به این حال افتاده بودم

باورم نمیشد روزی اینقدر وابسته آراد بشم که حتی فکر جدایی ازش تا این حد دیوونه ام کنه و بهمم بریزه

داری دیوونه میشی دختر !!
آره صد در صد دیوونه شدی که اینطوری داری زار زار گریه میکنی ، به خودت بیا نازی و مثل همیشه سرسخت باش

با این فکر دستی به صورتم کشیدم و با لبخند تلخی گوشه لبم به دروغ گفتم :

_هیچی یاد یه چیزی افتادم گریه ام گرفت

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با نگرانی پرسید :

_مطمعن باشم خوبی ؟!

سری تکون دادم و فین فین کنان نالیدم :

_ آره

وقتی دیدم هنوز داره با حالت خاصی نگاهم میکنه و چشم ازم برنمیداره زدمش به حالت شوخی و با خنده مصلحتی گفتم :

_زشت شدم اینطوری نگاهم نکن

جلوی چشمای گشاد شده ام خم شد و درحالیکه بوسه ای روی پیشونیم مینشوند با لحن خاصی گفت :

_به چشم من که همیشه خوشکلی !!

از این کارش به قدری مست شدم که بی اختیار خشکم زد و توی همون حالت موندم باورم نمیشد آرادی که اونقدر مغرور بود داره اینکارا رو میکنه

مخصوصا با منی که جز یه دختر دزد و بی خانواده چیزی نبودم این پسر داشت قلب و‌ احساس من رو بدجوری به بازی میگرفت ، قلب منی که یه دختر خام و ساده بوم و توی عمرم محبت ندیده بودم مخصوصا از جنس مخالف !!

قبل اینکه دیر بشه و زیادی توی این باتلاق فرو برم باید ازش دوری میکردم آره این بهترین راه حله ، با این فکر وحشت زده ازش فاصله گرفتم و بدون نگاه کردن به صورتش دستپاچه نالیدم :

_من برم دستشویی !!

با عجله وارد دستشویی شدم در رو بستم و درحالیکه با نفس نفس بهش تکیه میدادم چشمام رو بستم

دستمو روی قلبم گذاشتم و با خشم زیرلب نالیدم :

_ آروم بگیر لعنتی !!

درست ضربانش رو زیر دستم حس میکردم که چطور میتپه و کنترلش از دستم خارج شده ، خودم رو دیگه نمیشناختم این نازی که اینطور بخاطر یه بوسه دست و پاهاش یخ کرده و داره از درون میلرزه

نکنه دارم عاشق میشدم ؟!
عاشق آرادی که پدر و مادرش دشمن خونی منن و از روز اول به قصد انتقام بهش نزدیک شدم

سرم رو به اطراف تکونی دادم و خشن زیرلب نالیدم :

_نه نه این چیزا تو قرارمون نبود دختر….به خودت بیا !!

بعد از چند تا نفس عمیق که کشیدم بالاخره به خودم مسلط شدم و به سمت روشویی رفتم تا با زدن آب به صورتم کمی از اون حال و هوا بیرون بیام

” آراد ”

با لبخندی گوشه لبم خیره در دستشویی بودم و توی فکر این بودم که این دختر چرا تا این حد شیرینه !!

همه حرکاتش برای من جذاب بودن مخصوصا جدیدا وقتی بهش نزدیک میشدم و میدیدم که چطور رنگ عوض میکنه و دستپاچه میشه بدتر ترغیب میشدم که بهش نزدیک بشم

چون این رفتارا برام تازگی داشت که یه دختر حتی با یه لمس کوچیک اینقدر سرخ و سفید بشه و خجالت زده بخواد ازم فاصله بگیره

اونم کی ؟؟ نازی که اصلا احساسات دخترونه نداشت و باورم نمیشد یه روزی اینطوری ببینمش !!

هنوز خیره در بسته دستشویی بودم که با تقه ای که به در اتاقمون خورد به خودم اومدم و بیرون رفتم خدمتکار با دیدنم سرش رو به نشونه احترام خم کرد و خجالت زده گفت :

_ببخشید آقا گفتن برید اتاقشون !

با یادآوری حرفایی که در مورد نازی به اون دوستای عوضیش زده بود ، عصبی دندونامو روی‌هم سابیدم و گفتم :

_بگو آراد گفته نمیام

خواستم وارد اتاق بشم که دستپاچه صدام زد و گفت :

_ولی آقا گفتن خیلی مهمه و اگه نرید ….

باقی حرفش رو نصف و نیمه رها کرد ، دستم از زور خشم مشت شد میدونستم باقی حرفش رو حدس بزنم که اگه نرم میخواد چیکارم کنه

هه باز تهدید پشت تهدید !!
بدون اینکه سمتش برگردم عصبی گفتم :

_اوکی تو میتونی بری

_چشم قربان !!

اول نمیخواستم برم و بیخیال تهدیداش بشم ولی همین که سرم رو بالا گرفتم با دیدن نازی که کنجکاو توی قاب در دستشویی ایستاده بود و منو نگاه میکرد دودل شدم

میترسیدم بلایی سرش بیاد چون بابا فهمیده بود تا چه حد روش حساسم و بالاخره نقطه ضعف من رو به دست آروده بود عصبی دندونامو روی هم سابیدم و زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_لعنتی !!!

چاره ای جز اطاعت نداشتم پس بدون توجه به نازی که انگار میخواست چیزی بپرسه و منتظرم ایستاده بود بیرون رفتم و درحالیکه در اتاق رو محکم میبستم به سمت اتاق بابا راه افتادم

اینطوری فایده نداشت باید درست حسابی باهاش حرف میزدم تا بیخیال اذیت کردن نازی بشه

پشت در اتاقش که رسیدم برخلاف دفعه های گذشته که به احترامش در میزدم و تا اجازه نمیداد داخل نمیرفتم

با یه حرکت در رو باز کردم و با صورتی گرفته و درهم داخل شدم سرش پایین و مشغول کاری بود که با صدای در سرش رو بالا گرفت و با دیدن من اخماش رو توی هم کشید

_این چه طرز داخل شدنه ؟!

بی توجه به حرفش نزدیکش رفتم

_میشه شما بگی این چه طرز برخورد با زن من پیش اون همه آدم بود ؟!

پرونده جلوش رو بست و با تمسخر گفت :

_هه زنت ؟؟

دندونام روی هم سابیدم و خشن اسمش رو‌ صدا زدم :

_بابا !!

به صندلیش تکیه زد و جدی گفت :

_چیه ؟؟ به چشم من اون نه زن توعه نه عروس من !!

_فعلا که چه بخوایید چه نخوایید عروستون به حساب میاد

_عروس من فقط مهساس نه هیچکس دیگه ای

هه مهسا ….اون دختره عجوزه که هر کاری از دستش برمیومد کرد تا من رو پایبند خودش کنه ولی کور خونده بود

بدبختیش هم اینجا بود که حتی بابای خودمم کمکش میکرد تا هر طوری شده بیخ ریش من بچسبونتش !!

کلافه دستی به ته ریشم کشیدم و بی اهمیت به حرفش گفتم :

_چه بخواید چه نخواید زن من نازیِ ….پس خواهش میکنم رفتارتون رو باهاش درست کنید حداقل جلوی دیگران !!

با چشمای ریز شده نگاهش رو توی صورتم چرخوند و جدی پرسید :

_و اگه درست نکنم چی ؟؟

دست به سینه جلوی میزش ایستادم و گفتم :

_اون وقت اون روی منم میبینید که چه کارهایی ازم برمیاد !!

جفت ابروهاش با تعجب بالا پرید

_الان داری منو تهدید میکنی ؟؟

لبخند تلخی گوشه لبم نشست

_خودتون چی فکر میکنید بابا

ناباور چند ثانیه نگاهم کرد و انگار تازه داشت میفهمید قضیه از چه قراره و چی بهش گفتم صورتش رنگ باخت و دیدم چطور دستاش به لرزه افتادن

اولین بار بود داشتم بابام رو تهدید میکردم اره بابای خودم رو …..ولی مجبور بودم بخاطر محافظت از نازی هرکاری بکنم چون نمیخواستم از دستش بدم

بابا که میدونست بیشتر اطلاعاتش دست منن و به راحتی آب خوردن میتونم کارش رو یکسره کنم اینطوری رنگش عین گچ سفید شده بود و ترسیده بود

شاید چون از لحن عصبی و حرصیم فهمیده بود تا چه حد جدی هستم و دروغ توی کارم نیست ، همه حرکاتش رو زیر نظر داشتم که چطور سر جاش تکونی خورد و درحالیکه زبونی روی‌ لبهای خشک شده اش میکشید

با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد ناباور لب زد :

_داری به خاطر یه دختر توی روی من که باباتم وایمیستی ؟!

_یادتون رفته خودتون مجبورم کردید ؟؟!

با این حرفم دیگه انگار خیلی عصبی شده باشه مشتش رو محکم روی میز کوبید و خشن فریاد زد :

_ساکت شوووو میفهمی من پدرتم هاااااا ؟!

چشمام رو که از صدای بلند دادش بسته بودم رو باز کردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_من که میفهمم شما چی میفهمید امروز چیکار کردید ؟؟ عروس خودتون رو ، زن من رو پیشکش اون بیناموس کردید

چند ثانیه سکوت کرد و با نفس های عصبی خیره چشمام شد فکر کردم از کارش و اینکه به روش آوردم خجالت کشیده ولی برخلاف تصورم با نفرت گفت :

_حتما لیاقتش همین بوده که پیشکش لاشخورا بشه

باورم نمیشد همچین حرفی از بابام شنیده باشم انگار آتیشم زده باشن تموم تنم گُر گرفت و درست مثل کوهی که هر لحظه آماده انفجاره دستام مشت شد و بلند فریاد زدم :

_درباره زن من درست صحبت کنید !!!

با شنیدن صدای داد بلندم ، عصبی از جاش بلند شد و گفت :

_حالا برای من صدات رو بالا میبری ؟!

حیف که پدرم بود وگرنه همین الان دودمانش رو بخاطر اینکه به نازی بی احترامی کرده به باد میدادم تموم بدنم از زور خشم میلرزید و از اینکه نمیتونستم خشمم رو بیرون بریزم و روی سرش خالیش کنم درحال مرگ بودم

پس تنها کاری که کردم این بود که لبامو بهم فشردم و با اعصابی متشنج درحالیکه انگشتمو روی هوا تهدید کنان تکونی میدادم گفتم :

_این بار میبخشمتون و انگار هیچی نشنیدم و ندیدم رفتار میکنم فقط به این دلیل که پدرم هستید ولی دفعه بعد اگه کوچکترین بی احترامی به زنم بکنید اون وقت دیگه دیووونه میشم و میزنم به سیم آخر این رو هیچ وقت یادتون نره

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم جلوی چشمای گشاد شده اش بیرون رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم

” نازلی ”

چند روزی توی‌ سکوت و آرامش نسبی گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد یعنی من مجبور بودم بخاطر اینکه همش زیر نظر آراد بودم آسِه برم آسِه بیام

چون نمیخواستم بهانه دیگه ای دستش بدم تا بهم گیر بده و مجبور بشیم از این خونه بریم چون من حالا حالا اینجا کار داشتم

مهمتر از همه اتاق مخفی بود که اون روز دیده بودم و باید باز سراغش میرفتم ولی موقعیت مناسبی گیرم نمیومد و به جز پدر و مادرش خود آرادم اضافه شده بود که همش زیرنظرم داشت تا دست از پا خطا نکنم

دیگه کلافه شده بودم بعضی وقتا میخواستم از زور حرص و خشم سر خودم رو به دیوار بکوبم اولین بار بود توی زندگیم تا این حد درمونده شده بودم که هیچ کاری ازم برنمیومد

طبق عادت هر روزم توی حیاط نشسته و با کتابایی که آراد به زور بهم داده بود تا بخونم خودم رو سرگرم کرده بودم که یکی از ماشین ها جلوی در عمارت پارک کرد

کتاب رو بالاتر گرفتم و با چشم های ریز شده از پشتش خیره در عمارت بودم ببینم چه خبره که طولی نکشید خدمتکارا چندتا چمدون بزرگ آوردن و توی صندوق عقب ماشین جاسازی کردن

اینجا چه خبره ؟!
نکنه کسی میخواد جایی بره ؟؟

هنوز داشتم با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکردم که عباس نجم دست توی دست زنش بیرون اومد و درحالیکه چند دقیقه ای رو با خدمتکارا صحبت کردن جلوی چشمای متعجبم سوار ماشین شدن و با سرعت از عمارت بیرون زدن

باورم نمیشد الان اینا رفتن ؟!
با خوشحالی بلند شدم و با قدمای بلند خودم رو به عمارت رسوندم و خطاب به خدمتکاری که مشغول تمیز کردن برگای ریخته شده جلوی عمارت بود سوالی پرسیدم :

_میدونی الان آقا و خانوم کجا رفتن ؟؟

با شنیدن صدام دستپاچه سرش رو بالا گرفت و درحالیکه جاروی توی دستشو روی‌ زمین میذاشت آروم گفت :

_نه نمیدونم خانوم !!

نمیدونم چرا حس میکردم داره دروغ میگه چپ چپ نگاهی بهش انداختم و حرصی گفتم :

_باشه به کارت برس !!

باز مشغول کار شد که با هیجانی که از رفتنشون اونم چمدون به دست نصیبم شده بود لبخندی زدم و بی معطلی در سالن رو باز کردم و قدمی داخل گذاشتم

بعد این همه صبر حالا وقتش بود که میرفتم سراغ اون اتاق و چیزایی که میخوام به دست میاوردم ، با این فکر خواستم از پله ها بالا برم ولی با یادآوری اینکه معلوم نیست واقعا مسافرتی جایی رفتن یا نه و نکنه وقتی که من توی اتاقم بیان و سر مُچم رو بگیرن پشیمون شده ایستادم

باید اول مطمعن میشدم ولی چطور ؟؟!

پوست لبم رو با دندون آروم کشیدم و نگاهم رو توی سالن چرخوندم که با دیدن خاتونی که داشت به سمت آشپزخونه میرفت لبخند کم کم روی لبهام جا خوش کرد

آره تنها کسی که میتونستم از زیر زبونش حرف بیرون بکشم تنها خود خاتون بود و بس !! چون بخاطر علاقه بیش از حدش به آراد من رو زیادی تحویل میگرفت و از وقتی که من زن آراد شده بودم درست مثل پروانه دورم میچرخید

زن بیچاره فکر میکرد من واقعا زن آرادم نمیدونست که همه اینا چیزی جز یه بازی مسخره نیستن ، هرچند دیر یا زود دستمون پیش همه رو میشد

با حس سنگینی نگاهم سرش به سمتم چرخید و با دیدنم صورتش به لبخندی باز شد و با مهربونی گفت :

_خوبی دخترم !!

همین یه کلمه باعث شد به خودم بیام و با خوشحالی به سمتش پرواز کنم

کنارش رسیدم و در جواب حرفش با نیش باز لب زدم :

_آره عالیم عالی

خداروشکری زیر لب زمزمه کرد که دستاش رو گرفتم و برای اینکه خودم رو لوس کنم با مهربونی صداش زدم و گفتم :

_خاتونممممم !!

با مهربونی خندید و گفت :

_باز چی میخوای ؟؟

دیگه فهمیده بود وقتی اینطوری صداش میزنم یه خواسته ای ازش‌دارم و یه چیزی میخوام برای همین با شنیدن لحن صحبت کردم اینطوری خنده اش گرفته بود

این عادت هایی لوسی که جدیدا پیدا کرده بودم رو نمیدونم چطوری درگیرشون شده بودم هر چی بود بخاطر عوض شدن طرز زندگیم بود

کم کم داشتم چیزهایی رو از این پولدارای از خود راضی یاد میگرفتم و چه میخواستم چه نمیخواستم روم تاثیر گذاشته بودن ، دستاش رو محکم توی دستام فشردم و به آرومی پرسیدم :

_واه خاتونم یه طوری میگی انگار هر دفعه میام پیشت یه چیزی ازت میخوام نه عشقم من بخاطر خودته که دوست دارم و نمیتونم دوریت رو تحمل کنم

ریز ریز شروع کرد به خندیدن و درحالیکه سرش رو با تاسف به اطراف تکونی میداد زیرلب زمزمه وار گفت :

_ای بابا از دست تو دختر !!

نگاهم رو توی صورتش چرخوندم این زن چی داشت که حتی نگاه کردن بهش هم حال آدم رو عوض میکرد با دیدن نگاه خیره ام دستی به صورتم کشید و با مهربونی گفت :

_میخوای برات چیزی بیارم بخوری ؟؟

تنها کسی که اینجا بعد آراد به فکرم بود و همیشه حواسش بهم بود این پیرزن ساده و مهربون بود بوسه ای کف دستش نشوندم و جدی گفتم :

_اولا که مگه من مُردم که شما بری برام غذا بیاری دوما نه گرسنه ام نیست خیالت تخت

خوبه ای زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه دستم رو رها میکرد گفت :

_خوب پس من برم به کارهام برسم مادر که امروز حسابی سرم شلوغه !!

چی ؟! سرش شلوغه ؟! نکنه خبری هست که من ازش بی اطلاعم ؟؟

با یادآوری عباس نجم و زنش که چمدون به دست از خونه بیرون رفته بودن سد راه خاتونی که قصد داشت بره شدم و با کنجکاوی پرسیدم :

_میگم شما نمیدونی بابا مامان آراد کجا رفتن ؟!

با تعجب گفت :

_مگه تو نمیدونی ؟؟!

یعنی چی این حرفش ؟! چی شده که باید من هم اطلاع داشته باشم ؟! اخمامو توی هم کشیدم و با تعجب پرسیدم :

_چی رو ؟؟؟

نزدیکم شد و درحالیکه صداش رو پایین میاورد چیزی گفت که چشمام گرد شد و با تعجب نگاهش کردم

باورم نمیشد ، یعنی چی که همیشه جایی میرن به هیچکس درموردش نمیگن و اصلا معلوم نیست مسافرتشون چند روزه باشه یعنی ممکنه مسافرتشون یه ساعته باشه یه روز باشه یا یه ماه یا……!!

مگه همچین چیزی امکان داشت ؟!
هنوز داشتم با دهن باز نگاهش میکردم که دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_چت شد دختر ؟؟ چرا یهویی اینطوری شدی

به خودم اومدم و زودی دهنم رو بستم و ناباور پرسیدم :

_اینا رو که الان گفتی جدی بودی دیگه ؟؟؟

مات موند و با ناراحتی گفت :

_دروغ چی دارم بهت بگم آخه مادر… حالام برو که من باید برم به کارهام برسم

خواست از کنارم رد بشه و بره که بازوش رو گرفتم و سوالی پرسیدم :

_میگم خاتون یعنی حتی به آرادم نمیگن و خبری ازشون نداره

انگار دیگه کم کم دارم روی اعصابش میرم و حوصله اش با سوال و جواب هام سر رفته باشه چشم غره خفنی بهم رفت و گفت :

_گفتم که هیچکسی خبر دقیقی از رفتن و اومدنشون نداره

باورم نمیشد همچین چیزی !!
حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست که همچین کاری میکنن وگرنه دلیلشون چیه که دست به همچین کارهایی میزنن

توی فکر فرو رفته و توی دنیای دیگه ای سیر میکردم که خاتون دستی روی بازوم کشید و گفت :

_من دیگه برم مادر که خیلی کار دارم

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه ازم فاصله گرفت و رفت ، پس حالا طبق حرفای خاتون معلوم نیست کی بیان پس تا وقت رو از دست ندادم باید شروع میکردم

با این فکر بی معطلی از پله ها بالا رفتم ولی همین که میخواستم بی سروصدا سمت اتاقشون برم با شنیدن صدای حرف زدن آراد که از پایین به گوش میرسید باعث شد زودی راهم رو کج کنم و به سمت اتاق خودمون برم

اووووف خدایا این یکدفعه از کجاش پیداش شد ؟؟
همیشه بد موقع سر وکله اش پیدا میشد اگه یک درصد میفهمید میخوام چیکار کنم و سر فضولی کردن مُچم رو میگرفت دیگه نمیتونستم کنترلش کنم و هر طوری شده میبردم خونه خودش !!

چیزی که اصلا نمیخواستم پس مجبور بودم پنهونی و دور از چشمش این کارا رو بکنم ، در اتاق رو باز کردم و داخل شدم چون میدونستم الان سر وقتم میاد زودی کتابی باز کردم و الکی خودم رو با مطالعه سرگرم نشون دادم

که طبق انتظارم طولی نکشید که در اتاق باز شد و آراد با پاکتی که توی دستش خودنمایی میکرد داخل شد و به سمتم اومد

داشتم با کنجکاوی و تعجب پاکت توی‌ دستش رو‌ نگاه میکردم که مردونه خندید و گفت :

_میبینم که سرگرمی خانوم !!

درحالیکه بادی به غبغب مینداختم کتاب توی دستم رو تکونی دادم گفتم :

_بله دیگه مجبورم !!

خوبه ای زیرلب زمزمه کرد و پاکت توی دستش رو به سمتم گرفت کتاب توی دستمو روی میز گذاشتم و با کنجکاوی لب زدم :

_این چیه ؟؟

ابرویی بالا انداخت و گفت :

_باز کن خودت ببین

هیجان زده پاکت رو از دستش گرفتم و با فکر به اینکه چی میتونه توش باشه زودی شروع کردم به باز کردنش ولی همین که درش باز شد با دیدن چیزایی که توش بود

انگار یکدفعه تموم شوق و ذوقم دود شه و به هوا بره مات و مبهوت نگاهم رو داخل جعبه چرخوندم این چی بود برام گرفته ؟؟

منو بگو چی پیش خودم فکر میکردم چی شد ، وقتی دید دارم چپ چپ نگاهش میکنم مردونه خندید و گفت :

_چیه خوشت نیومد ؟؟

جعبه رو دستش دادم و با چشم غره ای بهش گفتم :

_کی اخه کتاب هدیه میده بیا مال خودت !!

پشت بهش به سمت آیینه قدی اتاق رفتم و ناراحت با لب و لوچه آویزون خیره اش شدم از توی آیینه دیدم چطور داره با خنده نگاهم میکنه

بی محل بهش شروع کردم با موهام وَر رفتن ، آخه یعنی چی داره با کتاب خفه ام میکنه تا میخوام یه خورده راحت باشم یه کتاب جدید تو حلقه ام میکنه

پشت سرم ایستاد و درحالیکه از تو آیینه نگاهش رو به چشمام میدوخت یکدفعه دستاش جلوی صورتم اومد و با دیدن چیزی که توی دستاش بود ماتم برد و بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست

گردنبند قلب زیبایی که الماس های کار شده توش آدم رو مجذوب خودش میکرد توی دستاش خودنمایی میکرد اینقدر بهش خیره شده بودم که زمان و مکان از دستم در رفته بود ، که با شنیدن صدای جدی آراد اونم دقیق کنار گوشم به خودم اومدم

_اینم کادوی اصلی خانوم….خوشت اومد ؟؟!

ناباور لب زدم :

_مال منه ؟؟!

موهام رو کناری زد و درحالیکه توی گردنم میبستش آروم لب زد :

_آره !!

با حس سردی گردنبند توی گردنم لبخندی روی لبهام نشست و با ناباوری دستمو روش کشیدم باورم نمیشد آراد همچین چیزی رو برای من خریده باشه

اینقدر از توی آیینه خیره گردنبند شده بودم که به کل آراد رو فراموش کرده و همش خودم رو برانداز میکردم برای منی که هیچ وقت هدیه ای از کسی نگرفته بودم این هدیه تازگی داشت

با بوسه ای که آراد روی گردنم نشوند به خودم اومدم و نگاهم به سمتش کشیده شد و با اشکایی که ناخودآگاه توی چشمام حلقه زده بودن آروم لب زدم :

_ممنونم !!

بازوم رو گرفت و به سمت خودش برم گردوند

_گریه چرا ؟!

دستمو درست روی قلب گردنبند کشیدم و ناباور لب زدم :

_خیلی خوشکله !!

تو گلو خندید و درحالیکه بوسه ای روی پیشونیم مینشوند آروم زمزمه کرد :

_اینم شد دلیل برای گریه ؟!

خودم رو توی آغوشش انداختم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم این مرد داشت روز به روز من رو به خودش وابسته تر میکرد

همین اختلاف هیکل و قد و اینکه اینطور توی بغلش گم میشدم رو دوست داشتم بوی عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم که دستاش دور کمرم حلقه شد و درحالیکه من رو به خودش میفشرد آروم گفت :

_دوست دارم !!

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست