رمان عشق ممنوعه استاد پارت 93

میدونستم بخاطر من خیلی ناراحته و این چندوقته زیادی فشار روش بوده ولی دست خودم نبود ، نمیتونستم سرحال طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باهاش رفتار کنم

چند دقیقه ای رو‌ کنارم موند و اینقدر موهامو نوازش کرد که بعد از مدت ها بیخوابی نفهمیدم چطور از دنیای اطرافم غافل و به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم دقیق چند ساعتی رو خواب بودم که یکدفعه با صدای مکرر زنگ گوشیم به خودم اومدم و گیج تکونی خوردم

بی تفاوت توی جام غلتی خوردم که بالاخره صدای زنگش قطع شد باز کم کم داشت چشمام گرم میشد که صدای زنگ بلند شد عصبی چشمامو نیمه باز کردم و‌ نگاهی به اطراف انداختم

ولی گوشی رو نمیدیدم کلافه اخمامو توی هم کشیدم و‌ باز سرم روی بالشت گذاشتم و‌‌ سعی کردم بی اهمیت به صدای زنگ مکررش بخوابم

ولی مگه میزاشت ؟!

هرکی بود یکسره اش کرده بود و‌ پشت هم زنگ میزد

عصبی روی تخت نشستم و‌ با اخمای درهم نگاهمو به اطراف چرخوندم با دیدنش روی‌ پاتختی خم شدم و بدون اینکه نگاهی به تماس گیرنده بندازم تماس رو‌ وصل کردم

_چیهههه وقتی جواب نمیدم یعنی نمیخوام جواب بدم چرا یک…..

صدای همون آدمی که برای پیدا کردن نازی استخدامش کرده بودم با نفس نفس توی‌ حرفم پرید و‌ گفت :

_قربان رَدی ازش پیدا کردم

منی که خواب توی چشمام بود یکدفعه با این حرفش چشمام گرد شد و هشیار روی تخت نشستم و درحالیکه گوشی رو توی دستم محکمتر میگرفتم سوالی پرسیدم :

_چی ؟؟ مطمعنی ؟؟

صداش قطع و‌ وصل میشد

_آره قربان !!

با فکر به اینکه به زودی اون دختره چموش رو پیدا میکنم لبخندی گوشه لبم نشست

_مطمعنی میتونی امروز فردا پیداش کنی دیگه ؟؟

_تموم سعی ام رو میکنم!!

خواب به کل از سرم پریده بود پتو رو کناری زدم و بلند شدم

_نه نشد اینطوری ، من اون دخترو صد درصد میخوام گرفتی ؟! هر طوری شده برام پیداش کن

_تو فکر نباشید قربان کم کم پیداش میکنم

به طرف دستشویی راه افتادم

_هرکاری میکنی فقط زودتر !!

مطیع لب زد :

_چشم قربان !!

رو به روی آیینه روشویی قرار گرفتم و با دیدن صورت بهم ریخته ام ، کلافه دستی به ریشام که نامنظم و بلند شده بودن کشیدم

_خبر جدیدی شد حتما باهام تماس بگیر

_حتما هر چیزی شد در جریانتون میزارم

خوبه ای زیرلب زمزمه کردم که صدام زد و انگار برای گفتن حرفی دودله با مِنُ مِن گفت :

_میگم قربان شما میدونستید که خانومتون …..

باقی حرفش رو‌ نصف و نیمه رها کرد که گوشی رو به دست دیگه ام دادم و با کنجکاوی لب زدم :

_خانومم چی ؟؟ چی میخوای بگی ؟!

دستپاچه گفت :

_هیچی قربان بیخیالش !!

از اینکه کسی حرفش رو نصفه رها کنه و من رو توی‌ بهت و خماری بزاره متنفر بودم بی اختیار صدام بالا رفت و حرصی گفتم :

_زود باش حرفت رو بزن !!

فهمید عصبی شدم اینو از لرزش صداش حس‌ کردم

_شنیدم ایشون توی‌ این محله سابقه خوبی ندارن و همه به کیف قاپی و‌ دزد……

تا آخر حرفش رو گرفتم !!

پوووف گفتم حالا میخواد چی بگه ، کلافه دستی به صورتم کشیدم و توی حرفش پریدم :

_ بسه !!

بی توجه به حرفم با اصرار گفت :

_ولی قربان خیلی چیزای ناجوری دربارشون گفتن و می…….

نه این حرف آدم حالیش نمیشد !!

عصبی توی حرفش پریدم و صدام رو بالا بردم

_خفه میشی یا نههههه ؟؟!

یکدفعه سکوت محض توی گوشی پیچید
با دست آزادم شیر آب رو‌ باز کردم و‌ درحالیکه دستمو زیرش میگرفتم خشن اضافه کردم :

_این حرفا رو پیش کسی بازگو نمیکنی فهمیدی!؟؟

بازم سکوت مطلق !!

دوست نداشتم کسی از گذشته نازی بیشتر از این بدونه و همه با فهمیدن ماجرا و گذشته اش به ریش من بخندن که چطور متوجه نشدی و همچین کلاه بزرگی سرت رفته

تا امروز هرچی تحقیر شدم بس بود !!
عصبی چشمامو روی هم فشردم و بلند فریاد زدم :

_گفتممم فهمیدی یا نهههه ؟؟

با لُکنت لب زد :

_ب…له فهمیدم قر…بان !!

تهدید آمیز صداش زدم و‌ گفتم :

_خوبه بهتره مواظب حرف زدنت باشی که چی‌از دهنت بیرون میاد و چی‌ نمیاد چون ممکنه برات گرون تموم بشه

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم تماس رو‌ قطع کردم و‌ گوشی رو داخل جیب شلوارکم هُل دادم

سرم در حال انفجار بود لعنتی زیرلب زمزمه کردم و دستام رو زیر شیر آب فرو بردم و مشتای پُر آبم رو محکم به صورتم پاشیدم چندبار پشت هم این کارو تکرار کردم تا یه کم حالم بهتر شد

سرمو بالا گرفتم و نگاه به خون نشسته ام رو توی آیینه چرخوندم با دیدن خودم حالم بهم خورد ، داشت چه بلایی سرم میومد بخاطر یه دختر تا این حد خار و ذلیل شده بودم که همه بهم ترحم میکردن

با یه تصمیم آنی ریش تراش رو برداشتم و عصبی درحالیکه روشنش میکردم توی صورتم گرفتمش و شروع کردم ریش های بلند و نامنظمی که صورتم رو پُر کردن رو زدن

هرچی خورخوری کردم بس بود
باید برمیگشتم به خود واقعیم آره !!

بعد از زدن ریش هام وارد حمام شدم و دوش کوتاهی گرفتم و همین که حوله تن پوشی تنم کردم از حمام بیرون زده و رو به روی‌ آیینه قدی اتاق ایستادم

هووووم حالا خوب شده بودم !!

لباس مناسبی تنم کردم و مثل همیشه با عطر دوش گرفتم و با صورتی بشاس و سرحال بعد مدت ها از اتاق بیرون زدم

خدمتکارا با دیدنم با تعجب نگاهی بین همدیگه رد و بدل میکردن که البته حقم داشتن بعد مدتها داشتن رئیسشون رو سرزنده درست مثل گذشته میدیدن

اون دختر نازی لیاقت اینکه من زندگیم رو براش تیره و تار کنم رو نداشت آره‌!!

با ورودم به سالن خاتون که طبق معمول مشغول نظارت به کار خدمتکارا بود با دیدنم چشماش برقی زد و‌ سمتم اومد

4.7/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سوگند جون
سوگند جون
4 ماه قبل

خیلی کم پارت میدی نویسنده جون قبلاً یک روز درمیون پارت می‌دادی ولی طولانی الان خیلی کوتاهه

Marzi
Marzi
4 ماه قبل

چرا نصفش از پارت قبلی بود؟!
چرا اینقدر کم شده😑
نویسنده حلالت نمیکنم از وسطش ول کنی رمانو بخدا💔😐
تنها رمانیه که واقعا خیلی پیگیرشم

تا جونتون دراد
تا جونتون دراد
4 ماه قبل

یعنی چی اینکه همش تکراری بود از ساعت ۸ صبح منتظرم که بزاری حلالت نمیکنم….

ملیکا
ملیکا
4 ماه قبل

چرااااا اینقدرررر کم شده پارت ها نویسنده
خیلی قشنگه بیشتر بنویس لطفا
ممنون

فهرست
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x