رمان ماهرخ پارت 148

4.2
(117)

 

 

 

 

-کی مادر…؟!

 

-یه خر گوش دراز… ولش کن ماهی هیچی نداری بخورم…؟!

 

 

سرش را تکان داد…

-بیا تو آشپزخونه برات غذا گرم کنم…!!

 

 

ماه منیر جلوتر سمت آشپزخانه رفت…

ناخودآگاه نگاهی به سرتاسر سالن انداختم و بوی عطر شهریار به دماغم خورد که قلبم ضربان گرفت…!!!

 

 

یک جوری شدم…

آب دهان قورت دادم.

دنبال ماه منیر رفتم…

 

-شهریار اینجا بوده…؟!

 

 

جا خورده سمتم برگشت…

-تو از کجا فهمیدی…؟!

 

 

خواستم بگویم بوی عطرش که زبان به دهن و ضربان تند شده قلبم را نادیده گرفتم…!!!

-هیچی فقط حدس زدم…!!! چطور مگه کاری داشت…؟!

 

 

 

نفسش را بیرون داد…

-چی بگم مادر منم وسط شما دو تا گیر کردم… تو دنبال اونی و اونم دنبال تو… این وسط فقط نمی فهمم جرا طاقچه بالا میزارین…؟!

 

 

لب گزیدم و پشت میز نشستم…

حق داشت و منم دقیقا حالم را نمی فهمیدم…

دل تنگ شده بودم…

 

-نمی خواد گرم کنی… بده بخورم خیلی گشنمه…!!!

 

 

ماه منیر غذایم را جلویم گذاشت و خودش هم پشت میز نشست…

بهم خیره بود که نگاهم را بهش دادم…

ابرو بالا داد…

 

– حالا قشنگ برام تعریف کن ببینم چته…؟! به شهریار مربوطه…؟!

 

#پست۶۴۱

 

 

 

نمی توانستم خودم و احساسم را لو بدهم…

من دقیقا داشتم چه غلطی می کردم که خودم هم نمی فهمیدم…؟!

 

 

نگاهم به غذایم بود و اشتها نداشتم…

نگاه سنگین ماه منیر را حس می کردم…

-نمی خوای حرف بزنی…؟!

 

 

حرف داشتم اما چیزی نبود که بخواهم به کسی بگویم…!!!

 

-چیزی نیست عزیزم… بی خیال…!!!

 

غذا را به جلو هل دادم و از پشت میز بلند شدم…

ماه منیر صدایم زد…

-ماهرخ اون چیزی که مثل خوره افتاده به جونت رو برام تعریف کن…!!!

 

 

روی سرش را بوسیدم…

-حرفی برای گفتن نیست، خودم حلش می کنم…!!

 

 

هوای ویلا برایم سنگین بود.

ترجیح دادم توی حیاط کمی قدم بزنم…

رفتنم به حیاط مصادف شد با داخل امدن دخترها…

 

 

تا مرا دیدند تعحب کردند…

ابروهایم بالا رفت و این نگاهشان زیادی مشکوک بود…

 

 

ترانه در را بست…

-اومدی استقبال…؟!

 

 

-همچین تحفه ای نیستی که بخوام سلسله مراتب برات بجا بیارم…!!!

 

 

ترانه چشم غره رفت…

-دیوث تر از تو تاریخ بشریت نیومده…! انگار خودش چه تحفه ایه…؟!

 

 

سر تکان دادم…

-لابد یه تحفه ای هستم که این یارو مرده اسمش چی بود…؟! آهان سامیار موی دماغم شده…؟!

 

 

مهوش چشم باریک کرد…

-دیدمش… چیزی گفته…؟!

 

-می خواد باهام رفیق شه…!!!

 

#پست۶۴۲

 

 

 

ترانه گفت: مگه کور بوده شهریار رو ندیده…؟!

 

شانه بالا انداختم…

-نمی دونم اما بدرقمه رو اعصابمه… امروز یه مشت زدم تو صورتش… خیلی دارم خودم رو کنترل می کنم اما آدم نیست…!!!

 

 

مهوش اخم کرد…

-محلش نده خودش میره…!!!

 

 

چشم در حدقه چرخاندم…

-این دیوث اگه می خواست بره، می رفت… نه اینکه پاپیچم بشه…؟!

 

 

مهگل سمتم آمد و دستم را گرفت…

-چون از شهریار دوری می کنی…!!!

 

 

اخم کردم…

-من با هیچ کدوم کاری ندارم…!!!

 

 

مهوش از کنارم رد شد…

-شهریار هیچ کدوم نیست که با بقیه قاطیش می کنی… شوهرته چون اسمت تو شناسنامشه…!!!

 

 

بعد هم بدون هیچ حرف اضافی با ترانه داخل ویلا شدند…

 

مهگل پر حرف نگاهم کرد و او هم رفت…

 

من باید دقیقا چه می کردم…؟!

کجای زندگی را بگیرم که بقیه راه را در آرامش باشم…؟!

 

اصلا مگر آرامش هم پیدا می شد…؟!

 

شهریار…؟!

چرا دوباره تمام فکر و ذهنم از این مرد پر شده بود…؟!

من که دیگر او و زندگی با او را نمی خواستم…؟!

 

 

چشم می بندم و سر به آسمان می برم…

خدایا خودت یک راهی جلوی پایم بگذار…!!!

گلرخ کمکم کن…!

 

 

من نه می توانم با او باشم نه می توانم بدون او زندگی کنم…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 117

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Screenshot ۲۰۲۳۰۱۲۳ ۲۲۵۴۴۵

دانلود رمان خدا نگهدارم نیست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت…
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۲ ۱۱۱۴۴۶۰۴۴

دانلود رمان پنجره فولاد pdf از هانی زند 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         _ زن منو با اجازه‌ٔ کدوم دیوثِ بی‌غیرتی بردید دکتر زنان واسه معاینهٔ بکارتش؟   حاج‌بابا تسبیح دانه‌درشتش را در دستش می‌گرداند و دستی به ریش بلندش می‌کشد.   _ تو دیگه حرف از غیرت نزن مردیکه! دختر منم زن توی هیچی‌ندار…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۲۲۱۰۴۳۷۲۶

دانلود رمان بچه پروهای شهر از کیانا بهمن زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خب خب خب…ما اینجا چی داریم؟…یه دختر زبون دراز با یه پسر زبون درازتر از خودش…یه محیط کلکلی با ماجراهای پیشبینی نشده و فان وایسا ببینم الان میخوایی نصف رمانو تحت عنوان “خلاصه رمان” لو بدم؟چرا خودت نمیخونی؟آره خودت بخون پشیمون نمیشی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۲۰۰۵۳۸۹

دانلود رمان ماهت میشم pdf از یاسمن فرح زاد 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که اسیر دست گرگینه ها میشه یاسمن دختری که کل خانوادش توسط پسرعموی خشن و بی رحمش قتل عام شده. پسرعمویی که همه فکر میکنن جنون داره. کارن از بچگی یاسمن‌و دوست داره و وقتی متوجه بی میلی اون نسبت به خودش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۴۰۱۳۵

دانلود رمان کد آبی از مهدیه افشار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         همه می‌گن بزرگترین و مخ ترین دکتر تهرون؛ ولی من می‌گم دیوث ترین و دخترباز ترین پسر تهرون! روزبه سرمد یه پسر سی و چند ساله‌ی عوضی نخبه‌س که تقریباً تمام پرسنل بیمارستان خصوصیش؛ از زن و مرد گرفته تو کَفِش…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۳۲۳۶۸۷۷

دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری 0 (0)

4 دیدگاه
    خلاصه رمان :       همه چیز از یک تصادف شروع شد، روزی که لحظات تلخی و به همراه خود آورد ولی می ارزید به آرزویی که سالها دنبالش باشی و بهش نرسی، به یک نمایشگاه تابلوهای نقاشی می ارزید، به یک شاهکار می ارزید، به یک…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 1 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
IMG 20230128 233546 1042

دانلود رمان گوش ماهی pdf از مدیا خجسته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان یک عکاس کنجکاو و ماجراجو به نام دنیز می باشد که سعی در هویت یک ماهیگیر دارد ، شخصی که کشف هویتش برای هر کسی سخت است،ماهیگیری که مرموز و به گفته ی دیگران خطرناک ، البته بسیاز جذاب، میان این…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۹ ۲۱۱۶۴۸ scaled

دانلود رمان قصه مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:               داستان یک عشق خاص و ناب و سرشار از ناگفته ها و رمزهایی که از بس یک انتظار 15 ساله دوباره رخ می نماید. فرزاد و مهتاب با گذر از آزمایش ها و توطئه و دشمنی های اطراف، عشقشان…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۰۴۴۱۴۷

دانلود رمان دنیا دار مکافات pdf از نرگس عبدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     روایت یه دلدادگی شیرین از نوع دخترعمو و پسرعمو. راهی پر از فراز و نشیب برای وصال دو عاشق. چشمانم دو دو می‌زند.. این همان وفایِ من است که چنبره زده است دور علی‌ِ من؟ وفایی که از او‌ انتظار وفا داشته‌ام، حالا شده…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
به توچه بی ناموس
به توچه بی ناموس
2 ماه قبل

بابا این چه کاریه بعد از یک هفته یه پارت میزاری اونم انقد کمه که شروع نکرده به آخرش میرسی یا طول پارت هارو بیشتر کنید یا حداقل یک روز درمیان پارت گزاری بشه بعد یه هفته یادت میره پارت قبل چی شده دوباره باید بری یه نگاه به پارت قبلی بندازی تا بفهمی چی به چیه اصلا تنها این رمانه نیست همه رمانا همینن هرچقدرم که میگی انگار نه انگار هیچ کس براش مهم نیست هرکس به فکر نفع خودشه بابا یکی رسیدگی کنه این دیگه چه وضعشه ناموسا

Mahsa
Mahsa
2 ماه قبل

بعد یه هفته همش همین!؟
ده پارت یه بار ماهرخ میگه دیگه شهریارو نمیخوام طلاق میخوام هی با خودش فکر میکنه
داره تکراری میشه دیگه

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x