رمان ناسپاس پارت 14

 

بلوک شکسته ای رو به زحمت زیاد تا پای دیوار کشوندم و بعد رفتم روش ایستادم تا قدم از دیوار بلند تر بشه .
نگاهی به داخل حیاط خونه انداختم.نه خبری از داخترا بود و نه پسرا…البته نبودنشون طبیعی بود چون الان هر کدوم یه وری تو کوچه پس کوچه ها و خیابونها و لای ماشینها داشتم جوراب و گل و سیگار میفروختن….
از رو بلوک سیمانی پریدم پایین.خاک نشسته روی کف دستهامو تکوندم و بعد رفتم سمت در قراضه…
به یه هل و لگد نه خیلی محکم پسش زدم و بعد از کنارش رد شدم و رفتم داخل…
از حیاط پر ریگ و آت و آشغال رد شدم.
مرضیه که اصلا حواسش به من نبود و حتی نفهمیده بودم اومدم پشت من لابه لای قوطی کهنه ها در جست و جوی آن و آشغالهای قابل فروش هی با خودش حرف میزد و میگقپفت:

“الهی به حق پنج تن جزه جگر بگیری سلدا….الهی خودم حلوات رو بپزم.. .الهی خدا رو سیاهت بکنه…دختره ی جنده ی حرومزاده…دختری که اون زن بزاد اینم نمیشه…جنده ی فراری ”

دهن کثیفش رو وا کرده بود و هرچی به مغز پوکش می رسید رو به زبون میاورد.واسه اینکه بیشتر از این چرت و پرت نگه لگدی به سطل جلوی پام زدم و گفتم:

-هاااان چیه مرضی شیش دست….چشم منو دور دیدی هی هرچی از دهنت بیرون میادو به زبون میاری….

تا صدامو شنید و فهمید اومدم فورا به سمتم برگشت و حیرت زده بهم خیره شد.اونقدر تو شوک دیدنم بود که چندبار پلک زد تا مطمئن بشه خواب نمیبینم.
وسایل توی دستش افتادن روی زمین….
چشماشو درشت کرد و گفت:

-ورپریده تو کجا بودی تا الان هاااان !؟؟؟

اخم کردم و گفتم:

-هرجا…تو رو سننه!؟ هان!؟

دستشو به کمرش تکیه داد و بعد آت و آشغالهای جلوی پاش رو شوت کرد اینور اونور و گفت:

-منو سننه!؟ گیس بریده شوهر ننه مرده ی من بخاطر توی جنده افتاده زندون؟ بعد منو سننه!

نفس عمیقی کشیدم.پس شفیق انداخته بودش زندون….

نفس عمیقی کشیدم.پس شفیق انداخته بودش زندون. فکرش رو میکردم اینکارو انجام بده اما خب نه به این سرعت.
رو پاشنه پا چرخیدم که بدو بدو خودش رو بهم رسوند و گفت:

-هووووی سلیطه! وایسا ببینم…همینجوری عین خر سرتو مینداری پایین و میری بیرون….

محل ندادم و به راه افتادم. قدم برداشتم با اون کفشهای پاشنه بلند روی اون زمین ناهموار سخت و اذیت کننده بود.
خودشو بهم رسوند و از پشت سر لباسم رو گرفت و گفت:

-وایسا ببینم…مگه اینجا طویله اس سرتو بندازی بیای داخل و بعدشم سرتو خم کنی و عین گاو بری بیرون هااان!؟

ایستادم و برگشتم سمتش.چشماشو درشت کرد و بعد لباسم رو عمدی کشید و صداشو انداخت رو سرش و گفت:

-هااااان….کجا بودی هان؟ دیروز کجا در رفتی!؟ واسه چی مارو انداختی تو هچل!؟ تو که میخواستی در بری گه خوردی نشستی پا سفره عقد.در رفتی و حالا سانتی مانتالی برگشتی !؟

لباسمو به زور از دستش بیرون کشیدم و هلش دادم به عقب تا ازم فاصله بگیره و بعد گفتم:

-برو اونور بابا….به تو چه اصلا؟ در رفتم که رفتم….من زن شفیق میشدم تا تو شب سر راحت رو بالش بزاری!؟ به گور بابلت و ننه ات خندیدی…زنیکه….

صداشو انداحت رو سرش و نعره زد و بعد چندتا مشت به سینه ی خوشد کوبید و گفت:

-آی هواااار…آی مردم….آی مردم به دادم برسین…شوهرمو انداخته زندون عجق وجق کرده تو خیابونا میچرخه….

چرخیدم سمتش و داد زدم:

-خفه شو کثافت…خفه شو ..

سر بالا انداخت و گفت:

-خفه نمیشم…مصیبو انداختن زندون..ما از کجا 11 میلیون پول بیاریم و بدیم دست شفیق…تو که نمیخواستی زن شفیق بشی گه خوردی تور پوشیدی و زلم زینبو کردی !حالا من چجوری شکم این توله سگارو پر کنم!؟
چه گهی بدم بخورن….

اه! گوشهام درد گرفته بودن از دری وری هاش!
واسه اینکه شرش کنده بشه گفتم:

-خب دیگه اینقدر زر نزن! کدوم کلانتری؟

با لحن تندی گفت:

-واسه تو چه فرقی داره…تو که انداختیش تو زندون خیالت راحت شد

-آدرسو بگو…میرم درش میارم

دست به کمر پوزخندی زد و گفت:

-هه! چیه !؟ یه شبه رفتی کجا دادی که شدی حاتم طایی!؟

4.3/5 - (31 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Negariiii
Negar
2 روز قبل

جیییییییییییییییییییییییییییغغغ چجوری نفهمیدممممممم اون عروس فراریه که پرید تو ماشین سام و ساتین ،همین سلدا بودهههههههههههه

Sarina
Sarina
پاسخ به  Negar
2 روز قبل

یا موسی تازه فهمیدی
ناگهان خودمان ریختیم و برگهایمان ماند
آخه کی به جز این سلدا عروس فراری بود
نه من پریدم تو ماشین
🤣😂😂
( شوخی کردم ها نارحت نشی عزیزم )

آخرین ویرایش 2 روز قبل توسط Sarina
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x