رمان نفوذی پارت 25

صدای تپش قلبمو که تند تند میزد به گوشم می رسید!..

عین مترسک همونجا ایستاده بودم و برو بر پسره رو نگاه میکردم!

 

نمی‌دونستم الان باید چیکار کنم؟!

 

با دستمال، داشت قهوه ای رو که روی کت زرشکی رنگش ریخته بود رو تمیز میکرد..

 

آب دهنمو به سختی قورت دادم!..

استرس مثل خوره به جونم افتاده بود!

 

با خودم گفتم، هانا الانه که دنیا روی سرت آوار بشه..

چنان عربده ایی سرت بکشه که هفت جد و آبادت بیاد جلو چشمت و دالی کنن و برن!

 

بگه حواست کدوم جهنم دره ای بود که سینی قهوه رو خالی کردی روی من؟؟!

 

از استرس نمی تونستم لبامو از هم باز کنم، انگار با نخ به هم دوخته شده بودن!!

 

اینجاست که میگن:

«دشمن جسم و روان استرس است

خانه ویران و عقل خاک رس است»

 

نفس کشداری کشیدم و اروم پلکی زدم ، به زور لبای به هم قفل شدمو از هم باز کردم

و با دلهره گفتم:

 

+excuse me sir!

( ببخشید آقا!)

 

 

از استرس داشتم با انگشتام ور می رفتم، لبامو با زبونم تر کردم و ادامه دادم:

 

+I was looking at!

( نگاهم به اطراف بود!)

 

نفس عمیقی کشیدم تا از لرزش صدام کم بشه..

 

+I did not see you and I realized the moment I met you!..

( شمارو ندیدم و لحظه ای متوجه شدم که به شما برخورد کردم!)

 

دست از تمیز کردن کتش برداشت و آروم سرشو بلند کرد، نگاهم به چشمای مشکی رنگ نافزش گره خورد!

 

پلکی زدم، نگاهم رفت پی دستمالی که توی دستش مچاله شده بود !

 

چشم از رو دستش بر نداشتم با خودم گفتم هانا فاتحه‌ات خوندس!

 

همینجا خونتو می ریزه و به ملکوت اعلا می پیوندی!

 

از استرس زیاد، انقد با انگشتام ور رفتم که فک کنم استخون های دستم خرد و خمیر شدن!..

 

منتطر جنگ جهانی سوم بودم، که با صدای نسبتا بلند و بم پسره و جمله ای که شنیدم لحظه ای هنگ کردم!

-مشکلی نیست!…می‌تونی بری!

چشام گرد شدن و پلک زدن یادم رفت، مات شدم به چهرش!

شوکه شدم!

مغزم با شنیدن این جمله یک آن ارور داد!

 

بعد از چند ثانیه، ویندوزم بالا اومد و جمله ای رو که شنیدم رو پردازش کرد و تازه فهمیدم چی شنیدم!!

 

پشت سر هم چند بار پلک زدم و با صدای ارومی زمزمه کردم:

 

+چی؟

شما از دست من عصبانی نیستید؟؟

اخه… اخه…

من سینی قهوه رو ریختم روی شما!!

 

 

بعد از تموم شدن حرفم ، آب دهنمو قورت دادم و دیگه حرفی نزدم و منتظر خیره شدم به چهره اش

انگاری که هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار که اصلا اتفاقی نیافتاده و کتش تمیزه!

 

هضم کردن جمله ای که شنیدم یکم برام سخت بود… یکم که نه خیلی سخت بود !

 

فک کردم الان آسمونو به زمین میاره و منو از وسط دو شقه میکنه..

 

فارسی بلد بود و من اینجا دو ساعت از استرس جون به لب شدم و برای آقا انگلیسی حرف میزنم!..

 

دوباره همون جمله ای که چند دقیقه پیش گفته بود رو تکرار کرد:

 

-گفتم که مشکلی نیست! … می تونی بری..

 

صدای نازک دختری از پشت سرش به گوشم رسید:

 

What’s wrong, baby?

 

(چیشده عزیزم؟ )

 

منتظر نموندم که صاحب صدا رو نگاه کنم .. زود خم شدم روی زمین و تکه های شکسته ی فنجون ها رو که روی چمن ها و سنگ فرش ها ریخته بود، جمع کردم و گذاشتم توی سینی و بلند شدم، بدون نگاه به اطراف پا تند کردم و ازشون دور شدم..

 

قلبم تند میزد!

تالاپ تولوپش دیوونم کرده بود..

از طرفی دیگه استرس جون به لبم کرده بود!

 

انقدر تند تند راه می‌رفتم که حس کردم الانه پام پشت پام بخوره و با کله زمین بخورم..

 

پووفف…

بالاخره به در عمارت رسیدم، درو باز کردم و سریع وارد شدم و درو بستم..

 

به در تکیه دادم چشمامو بستم و نفس آسوده ای کشیدم..

ضربان قلبم که آروم تر شد به طرف آشپز خونه راهی شدم…

 

وارد آشپز خونه شدم، بدون توجه به اینکه کی توی آشپز خونه هست سریع به طرف کابینت قهوه ای رنگ زیر سینک ظرفشویی رفتم، درشو باز کردم و خورده های لیوان شکسته رو توی سطل زباله ریختم..

 

درشو بستم سینی رو گذاشتم روی سینک و تکیه دادم به کابینت!

 

چشمامو بستم و گوش سپردم به صدای نامنظم قلبم…

قلبم بی جهت و بی دلیل روی هزار میزد!

 

دستمو گذاشتم روی قلبم و زیر لب زمزمه کردم :

 

+آخه تو چته دیگه؟ بی جنبه شدی!

 

حالم که جا اومد تکیه ام رو از کابینت گرفتم..

خداروشکر کسی توی آشپز خونه نبود..

دخترا رفته بودن میز شام رو آماده کنن..

 

توی همین حین بود که شبنم وارد آشپز خونه شد، چشمش که به من خورد..

ابروهاشو سوالی توی هم برد و گفت:

 

-هانا مگه تو نرفته بود‌ی پیش مهمونای مسیح؟

پشت بهش کردم که صورت سفیدو بی رنگو روحمو که عین گچ شده بود رو نبینه، هر موقع که استرس می گرفتم.. صورتم عین گچ سفید میشد!

 

چندتا فنجون از کابینت بالای سرم درآوردم و توی سینی گذاشتم.

مشغول گذاشتن فنجون ها توی سینی بودم که بدون نگاه کردن به شبنم گفتم:

 

+ آره رفتم، ولی سینی از دستم افتاد و هر چی توی سینی بود و نبود پخش زمین شد!

 

صدای شبنم از پشت سرم اومد :

 

-از بس دست و پا چلفتی..

 

دوباره فنجون هارو از قهوه پر کردم و برگشتم سمت شبنم و پُکر گفتم:

 

-عمته!

 

سینی رو برداشتم و از آشپز خونه اومدم بیرون…

 

حالا شبنم هم واسه ما بازپرس شده!

 

به طرف در سالن رفتم، دوباره به سختی می خواستم در سالن رو باز کنم.

قبل از اینکه بخوام دستمو بزارم روی دستگیر دیدم دستگیره پایین و بالا شد..

عقب رفتم که در نخوره بهم و این دفعه خودمو نسوزونم!

 

یاشار در رو باز کرد و داخل شد..

 

با وارد شدنش، بوی ادکلنش مشاممو قلقلک داد و دلم قیلی ویلی رفت!

 

نفس عمیقی کشیدم که بوی ادکلنش وارد ریه هام شد.

 

با صدای بمش تکونی خوردم..

 

-ماد مازل نمی خوای بری بیرون؟

 

چرا خشکت زده؟

 

سرمو انداختم پایین و بدون نگاه کردن بهش از کنارش رد شدم و رفتم بیرون، حوصله سر کله زدن با یاشار رو نداشتم!

 

آروم از پله ها پایین رفتم که سوز سرد سرما مثل شلاق به پاهام خورد و نامحسوس به خودم لرزیدم..

 

باد سردی می وزید و هوا سرد تر شده بود سریع از روی سنگ فرش ها به طرف آلاچیق رفتم.

 

از دور صدای بگو و بخندشون به گوشم میرسید..

کیفشون کوک بود!

و صدای قهقه هاشون تا هفت خونه اونورتر هم می رفت!

 

غمشون چیه؟

اصلا غمشون چی می خواد باشه؟

 

قاچاق دختر و مواد و هزار کوفتو زهرمارِ دیگه میکنن..

نه پلیس ایران می تونن خفتشون کنن نه پلیس دبی!

 

غرق شدن تو پولو خوشی و دارن عیش میکنن!

 

خب غمشون چیه ایی وسط؟

 

عمیقاً تو فکر بودم که متوجه شدم به آلاچیق رسیدم..

 

دختر و پسرای زیادی دور هم بودن و جمشون جمع بود.

 

بعضیاشون فارسی حرف میزدن بعضیاشون هم انگلیسی..

 

دخترا هم با پالتو پشمی و پوست حیوون های زبون بسته ایی که کشتنشون و پوستشون رو کردن تنشون!

 

اینا ادم نیستن!

 

قاتلن!

 

کنار پسرا نشسته بودن و بگو و بخندشون به راه بود.

 

از پله های آلاچیق بالا رفتم… با دیدن من خنده و قهقهشون قطع شد!

 

مثل رباتی که شارژش تموم شده‌ باشه ساکت شدن و خیره شدن به من!

 

انگار که تا حالا ادم ندیدن، فک کنم دیو دو سر دیدن!!

 

انگار پاهام سست شده بود، نای حرکت دادن پاهام رو دیگه نداشتم..

 

اونا به من نگاه میکردن، من به اونا!

 

فک کنم مسابقه پانتومیم بود!

 

به زور پاهای میخکوب شدم به زمین رو حرکت دادم و آروم به طرف میز چوبی قهوه ای رنگ وسط آلاچیق رفتم..

 

سینی رو گذاشتم روی میز و برگشتم به سمت پله های آلاچیق..

 

که با صدای مسیح سرجام ایستادم.

 

-قهوه تعارف نمی‌کنی؟

 

عوضی می‌خواست من یکی یکی بهشون قهوه تعارف کنم!

 

دستامو توی هم گره زدم، آروم برگشتم سمت مسیح، کنارش پسری نشسته بود که تیپ اسپورت داشت، خال کوبی هم روی دست و صورتش بود!

قیافش هم تعریفی نبود!

 

و طرف دیگش، تینای عجوزه نشسته بود و عینهو ملکه ها پاش رو روی پاش انداخته بود!

 

با نگاهی پرسشی گفتم :

 

+چی؟

 

دستشو از روی شونه های تینا برداشت و با چشم اشاره کرد به سینی روی میز و با لبخند مسخره ای که روی لبش بود گفت:

 

-به مهمونا قهوه تعارف نمی کنی چشم آبی؟

 

دستامو مشت کردم و فشار محکمی با ناخونام به دستم دادم، که جگرم آب شد!

 

با خشم و نفرت به چشمای مسیح نگاه کردم..

 

سعی کردم آروم باشم! ..

 

پلکی زدم و لبخند مصنوعی تحویلش دادم، دستای مشت شدمو از هم باز کردم..

 

+ البته رئیس!..

 

کلمه ی رئیس رو کشدار گفتم، که لبخند روی صورت مسیح نا پدید شد و جاشو اخم کمرنگی گرفت!

 

نگاهمو ازش گرفتم و به طرف میز رفتم..

4.2/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ayliiinn
عضو
1 سال قبل

عه سلام هانایی
من کامنتتو تازه زیر پارت قبل رمانت دیدم!
ببخش با تاخیر جواب میدم

.
.
یاد چه خاطره ای میوفتی؟
.
.
آره منم گرفتارم دیر به دیر میام یکم!

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

باشه هر طور راحتی!

.
.
قربونت عزیزم
اره کم و بیش میخونم
ممنوووونم
ایشالا خودت موفق بشی
به هر جایی که دوست داری برسی

(:
(:
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

اخ اخ تصویری خدا به خیر کنه😂

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

عاه!
نه خداروشکر برای ما وب کم ممنوعه!
فقط با میکروفون!
.
.
خدا صبرت بده!

.

مررررررررررسی عشقمممم

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

بووووووووس!
گوربونم بری!

...
...
1 سال قبل

سلام نویسنده جان میشه زود به زود پارت بزاری 🙏🙏
کم کم داره به جاهای باحالش میرسه
این پارتم عالی بود خسته نباشین 🌺🌺

1 سال قبل

خسته نباشی عزیزم💙

Maral
Maral
1 سال قبل

وای هانا دده مرسی عزیزم دست طلا عزیزم عالی

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x