رمان نفوذی پارت 27

این جور دخترا اصلا نمی دونن عشق چی هست ؟

عاشقی چیه ؟

معنی کلمه احترام یعنی چی؟

نه میدونن وفاداری یعنی چی و نه وفادار می میونن!

تینا هم از اون دسته دختراس که نه می‌تونه حس عشقو درک کنه،نه می‌تونه وفادار بمونه و از این شاخه به اون شاخه میپره!

 

احترام گذاشتن به طرف مقابلش هم صفر، صفررر…

اینقدر عصبی شده بودم که تا عمارت به تینا بد و بیرا می گفتم، دعا میکردم شران ققدیسه منو نبینه و بتونم برم طبقه بالا و اگه تونستم بکپم..

یواشکی وارد سالن شدم ، دخترا مشغول آماده کردن میزه شام بودن..

حتما شران هم پیشه دختراس..

 

آروم آروم به سمت پله ها می رفتم.. و نگام به سمت سالن بود که کسی بیرون نیاد..

صدایی شنیدم انگار صدای آسانسور بود..

یعنی آسانسور تو این عمارت بود؟

نه نبود!

بود؟

 

اون موقع من نمی دونستم آسانسور هست؟

سمت چپم و نگاه کردم، نه انگاری واقعا آسانسور بود!!

یعنی آسانسور تو این عمارت بود و من نمیدونستم..

این هم پله رو پایین و بالا رفتم و آسانسور کنارم بود؟

این همه از پاهام کار کشیدم؟

چشمام گرده شده بود و دهنم باز مونده بود..

نمی دونستم الان عصبی بشم؟..

بخندم؟

واقعا هنگ بودم

لعنت بفرستم به کدومشون؟

 

با صدای یاشار از فکر دراومدم..

 

-باز که تویی؟

چرا خشکت زده؟

ابرو سمت چپشو بالا داد و منتظر نگام کرد..

منم که انگار برق گرفته بودم، خشکم زده بود..

بزاق دهنم و دادم پایین و پلکی زدم،خوب الان اگه بهش بگم می خواستم برم طبقه بالا بخوابم و می پایدم که شران یه وقت نیاد مثل اعزرائیل جلوم سبز بشه و بگه کجا به سلامتی؟

یاشار هم پوزخندی تحویلم میداد و می‌گفت بانو می خوای بگم تخت آماده کنن؟

توی این یک روز انگار یک ساله که می‌شناسمش!

خودم و جمع جور کردم گفتم :

+ میخواستم برم آشپز خونه،تازه از بیرون اومدم

چهار قدم جلو اومد و روبه روم ایستاد همنطور که دستاش توی جیب شلوارش بود..

-باش مترسک

و از کنارم رد شد و رفت..

ااا پسره ای بیشعور ببین

بهم میگه مترسک!!

یعنی کارد می‌زدی خونم در نمیومد..

حیف که نمی تونستم چیزی بش بگم،وگرنه بهش می گفتم مترسک عمته!

اخمام و باز کردم، لبمو کج کردم و رفتم سمت آسانسور..

حالا که آسانسور یافتم ازش استفاده می کنم..

اخیش انگار یه وزنه صد کیلویی از رو دوشم برداشتن، دیگه می دونم نه کمر درد می گیرم نه پا درد..

دکمه طبقه دوم و زدم..

تو آیینه آسانسور نگاهی به خودم کردم

موهامو بالا بسته بودم که یکم به هم ریخته بود، صورتم بی روح شده بود..

مثل کسی که ده شب بیداری کشیده و نخوابیده، چشمام قرمز شده بود و دور مردمک چشممو مویرگ های قرمز احاطه کرده بودند دستی به لباسم کشیدم، نفسمو پر صدا بیرون دادم..

خیلی خسته بودم..

هیچ روزی تو عمرم به اندازه امروز کار نکرده بودم،

انگار رفته بودم بیل کلنگی کار کرده بودم!..

در آسانسور باز شد، رو به روم در اتاق یاشار بود..

جدی جدی من چجوری این آسانسور رو ندیده بودم؟

فکر کنم کور تشریف داشتم..

بیخیال شونه بالا انداختم از آسانسور بیرون اومدم و به سمت اتاق رفتم..

دو قدم نرفته بودم که سرجام ایستادم،نگاهی به در اتاق یاشار کردم و فکری به ذهنم اومد….سرکی به اتاقش بکشم

شاید گردنبندم توی اتاقش باشه…!

آره میرم…

نگاهی به پله ها کردم…

همینطور که آسانسور و پله ها رو زیر نظر گرفته بودم در اتاق یاشار باز کردم و رفتم تو، در بستم..

نمیدونستم کجا رو بگردم…

ولی باید زودتر دست به کار میشدم…

سریع رفتم سمت کشو های میز دراور باز کردم وسایل رو گشتم کشو پشت کشو باز کردم… قلبم تند میزد استرس گرفته بودم، دست پاچه بودم…

می ترسیدم که یه وقت یاشار بیاد اون موقع دیگه کار من ساختس…

به سرعت باد همه جا رو گشتم!…

میز های کنار تخت…

لای پرونده ها…

نبود…

هیجا نبود!…

 

نا امید کنار تخت دست به کمر ایستادم نیست،

نیست هیجا نیست…

باید زود برم! الاناس که یاشار یا یکی دیگه از راه برسه…

در رو باز کردم کمی سرمو بیرون بردم ،چپ و راست راهرو و نگاهی کردم کسی نبود…

جَلدی بیرون رفتم…

با قدم های بلند و نگاهی سمت پله ها که کسی نیاد و منو ببینه و پاچه امو بگیره،

رفتم سمت اتاقمون…

 

در رو باز کردم، پریدم تو اتاق و درو بستم…

تکیه دادم به درو سرمو بالا گرفتم چشامو بستم…نفس حبس شده توی سینه مو بیرون فرستادم…

نفسم که جا اومد از در فاصله گرفتم، با فکر اینکه گردنبندم کجاست و واقعا مسیح ذوبش کرده سلانه سلانه به سمت تختم رفتم…

بدون اینکه لباس عوض کنم ولو شدم روی تخت،دراز که کشیدم انگار خون یخ و منجمد شده تو رگام به جریان افتاد یه حس راحتی بهم دست داد، از کار کردن زیادی بود دستامو گذاشتم روی شکمم و انگشتامو توی هم قفل کردم..

به سقف تاریک چشم دوختم…

یک روز…

من 24 ساعت

از خونمون…

دور بودم…

مامان بابا فک می کنن من کجام؟

میدونم حتما تا الان فهمیدن من گم شدم!…

وای مامان چه حالی میشه!…

میدونم دلشوره می گیره…

دلش هزار راه میره من کجا رفتم؟

کجا موندم؟

چه اتفاقی برام افتاده؟

شاید هم تا الان فهمیده باشن مسیح کیانی دارو دستش مارو دزدیدن!…

ولی میدونم مامان و بابا حتما دنبالم میان…

میانُ از این خراب شده نجات پیدا می کنیم!…

شدیم مثل کسایی که تو چاه افتادن و امید چندانی ندارن کسی پیداشون کنه ولی بازم امید دارن کسی صداشونو بشنوه و بیان نجاتشون بده…

نفسی کشیدی کشیدم..

کلی فکر و خیال توی ذهنم وول می خورد…

سرم درد می کرد ولی ذهنم انگار از فکر کردن خسته نمی شد…

شده بودم مثل کسی که هم امید داره هم نداره..

 

نگفتم روزه بسیاری نپاید؟

ریاضت بگذرد سختی سراید…

پس از دشواری انسانیست ناچار

ولیکن آدمی را صبر باید…

4.3/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ayliiinn
عضو
1 سال قبل

وویییییییییییییی!

!!!
!!!
1 سال قبل

سلام هانا جون خوبی؟
ب زودی حتما رمانتو میخونم
بعضی قسمتاشو خوندم خیلی دوست داشتم🤗

!!!
!!!
پاسخ به  Eli
1 سال قبل

خوبم مرسیت
خداروشکر ک خوبی
ب روی چشمم
حتما منتظر باشیااا😂

Maral
Maral
1 سال قبل

مثل همیشه قشنگ دستت درد نکنه 💙✨

1 سال قبل

خسته نباشی عزیزم💙

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x