رمان نفوذی پارت 53

°هانا°

کارهای عمارت تموم شده بود و من زود تر از آیلین و شبنم به اتاق رفته بودم تا گردنبندِ صدفی رو تمام کنم و به بهونه ای دادن گردنبند برم اتاق یاشار و ازش سوال های که توی ذهنم این طرف و اون طرف می رفتن بپرسم..

دو ساعت تمام مشغول درست‌ کردن گردنبند بودم و بلاخره تمام شد

گردنبندو توی هر دو دستم گرفتم،برش داشتم و مقابل صورتم گرفتم و نگاهی بهش کردم

همون جوری که میخواستم شده بود

آیلین از پشت سرم صداش اومد :

-ببینم چیکار کردی..

گردنبند رو به هر دوشون نشون دادم و آیلین با ذوق گفت :

-چه خوشگله..

خندیدم و گفتم :

-خوشگل از نوع عَجَق وَجقِش

ایلین پرسید :

-حالا این واسه کی؟

گردنبندو توی دستام گرفتم و بلند شدم و گفتم :

-واسه دیو دو سر.. میخوام به بهونه ای دادن گردنبند برم ازش سوال های که ذهنمو درگیر کرده بپرسم..

شبنم چشمکی زد و گفت :

-موفق باشی..

از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق یاشار رفتم

اروم تقه ای به در زدم ولی صدای نشنیدم

دوباره در زدم که صدای خفه ای از داخل اتاق به گوشم رسید که گفت بیا داخل..

اروم درو باز کردم و داخل رفتم

اتاقش نیمه تاریک بود و تنها نور ماه از پنجره ی تمام قد به داخل اتاقش می تابید..

چشم چرخوندم و توی اتاقش دنبالش گشتم و اروم زیر لب نجوا کردم :

-دیو دو سر..

چشمم روی تختش ثابت موند، روی تختش دراز کشیده بود..

چند قدم جلو رفتم و کنار تخت ایستادم

و گفتم :

-اون گردنبندِ عجق وجقی که بهت گفتم رو برات درستش کردم

گردنبندو توی دستم آویزون کردم و گفتم :

-ببین

یاشار با صدای تحلیل رفته ای گفت :

-بزار روی عسلی بعدا نگاش می کنم..

وا این چش شده بود؟

چرا صداش اینجوری شده؟

نگران پرسیدم :

-حالت خوبه؟

یاشار چشماشو نیمه باز کرد و گفت :

-خوبم.. تو میتونی بری..

گردنبند رو گذاشتم روی میز عسلی و قدمی برداشتم که بیرون برم ولی با خودم گفتم نکنه سرما خورده؟

نکنه تب داره که این حالی شده؟

با این فکر که سرما خورده باشه برگشتم سر جام و به سمتش خیز برداشتم و گفتم :

-بزار ببینم تب داری..

دستمو گذاشتم روی پیشونیش از داغی پیشونیش هینی کشیدم و زود دستمو برداشتم و بهت زده و نگران لب زدم :

-داری توی تب میسوزی..

بعد میگی حالم خوبه؟

واستا برم یه قرصی چیزی بیارم بهت بدم..

قبلی که بخوام از اتاق بیرون برم یاشار با صدای که به گوشم برسه گفت :

-گفتم که حالم خوبه نیازی نیست..

-هیش چیزی نگو.. ممکنه با این حالت تشنج کنی

میرم یه چیزی بیارم و بیام..

سریع رفتم طبقهٔ پایین و قرص و تشت و هر چی لازم بود تا تبش پایین بیاد،برداشتم و اومدم بالا

لیوانی از اب پر کردم و به سمت یاشار رفتم

بالا سرش ایستادم و گفتم :

-میتونی بلند شی قرص بخوری؟

-قرص نمی خواد..

با اخم گفتم :

-قرص نمی خواد چی؟؟

زود باش این قرصو بخور..

یاشار به ناچار با زور دستاش کمی بلند شد روی تخت جوری که فقط بتونه اب بخوره و قرص رو دادم دستش و غُرغُر کنان گفتم :

-شدی عینِ بچه های دو ساله..

کمی از اب لیوان خورد و دوباره بی حال روی بالشت خوابید..

چشماش بسته بود و معلوم بود نای باز کردنِ پلک هاشم نداره..

فکر می کردم با اون لباسای خیس سرما بخوره ولی اونکه زود تر از من لباساشو عوض کرده بود پس چجوری سرما خورده بود؟

تشت برداشتم و رفتم داخلِ حمام و تشتو تا نصفه از اب پر کردم و بیرون اومدم

باید تبشو پایین می آوردم وگرنه ممکن بود تشنج کنه

کهنه سفید رنگو تا کردم به صورت مستطیلی و  توی تشت اب گذاشتم و بَرش داشتم و ابشو چِلوندم

گذاشتم روی پیشونی یاشار.. همین کارو چند بار انجام دادم و دستاشو هم کهنه کشیدم ولی تبش پایین نمی اومد و هنوز داشت توی اتیش می سوخت..

بازوشو گرفتم و گفتم :

-یاشار بلند شو..

یاشار بی رمق گفت :

-ول کن باوا.. حالم خوبه..

عصبی توپیدم بهش:

-زهرمار هی میگه حالم خوبه.. داری توی کوره ای اتیشی میسوزی، میگی حالم خوبه؟؟

بلند شو ببینم..

بازوشو کشیدم که خودشو تکون داد و بلند شد و ایستاد.. زیر بازوشو گرفته بودم که یه وقت نیفته چون انقدر نا نداشت که خودش راه بره و بهش گفتم :

-بیا ببینم

به سمت حمام هدایتش کردم و سلانه سلانه باهام حرکت کرد در حمامو با پا باز کردم و بردمش توی مکعبه شیشه ای که به ‌شکل مربع بود

درِ حمامِ شیشه ای باز کردم و یاشار داخل بردم و گفتم :

-میتونی سر پا وایسی؟

یاشار با چشم های نیمه باز و خسته گفت :

-نه..

-بشین همینجا..

توی کف حموم نشست و بلند شدم شیر دستی حمام رو برداشتم و نشستم رو به روش و اب سردو روی سرش گرفتم..

یاشار که انگار کمی جون گرفته بود گفت :

-چرا نگران حالِ منی؟

بدونی که بهش نگاه کنم گفتم :

-نگران نبودم، فقط عذاب وجدان داشتم که با دیدن حالت بزارم برم بخوابم..

یاشار با صدای ارومی گفت :

-فقط برای عذاب وجدان؟

نگاهمو به صورتش دوختم و گفتم :

-آره..

یاشار دیگه چیزی نگفت و انگار با حرفی که بهش گفتم یه غمی توی چشماش پدیدار شد و سعی داشت اون غمو پنهون کنه!

یعنی من بخاطر عذاب وجدان نگران حالِ یاشار شدم؟

برای وجدانم دارم یاشار رو حمام میکنم تا تبش پایین بیاد؟

یا بخاطر حسی که بهش دارم؟

سرمو دوباره بلند کردم و نگاهی به یاشار کردم، مثلِ یه پسر مظلوم سرشو انداخته بود پایین و تیکه به دیوار داده بود..

ضمیر ناخودآگاهم نجوا کرد که تو بخاطر عذاب وجدان اینجا نیستی، تو بخاطر عشقی که به یاشار داری اینجایی!

با این فکر برای لحظه ای چشمامو بستم و باز کردم الان نباید به این چیزا فکر می کردم حالِ یاشار مهم تر بود..

کمی به یاشار نزدیک تر شدم و ابمو روی سرش گرفتم، یاشار سرشو بلند کرد و چشماشو باز کرد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد منِ بی جنبه دوباره قلبم بی جهت و بی دلیل روی هزار می زد!

با نگاه یاشار دستم کم کم پایین اومد و منم متقابلا فقط نگاهش می کردم از موهای لَختش اب چکه می کرد و قطره های اب روی صورتش مثلِ رد پا باقی مونده بود و لباش خیس اب بود..

چشمام خیره چشم های مشکیش بود که یاشار سرشو جلو آورد و با فاصله ی چند سانتی از گوشم پچ زد :

-ولی من فکر نمی‌کنم که بخاطر وجدانت اینجا باشی..

 

و هرم نفس های گرمشو توی گردنم پخش کرد که بهترین حسو بهم منتقل کرد و با نفس های داغش گُر گرفتم و قلبم تندتر تپید

یاشار کمی سرشو عقب برد و نگاهم کرد دوباره زوم چشماش شدم که مویرگ های قرمز دور مردمک چشم های قشنگو احاطه کرده بود..

اب دهنمو به سختی قورت دادم فاصله‌ی صورتمون در حدِ میلی متری بود و من قلبم توی سرم می زد..

یاشار فاصله ای که از سانتی متر هم کمتر بود رو پر کرد و لبای خیس و داغشو روی لبام قرار داد

و من بی اراده چشمام بسته شدن یاشار لباشو داغ و پر قدرت روی لبام می کشید و عطر نفس هاش ریه هامو پر می کرد

با حرکت لباش روی لبام از درون شعله ور شده بودم

توی حال و هوای دیگه ای غرق بودم و بی اختیار دستامو دورِ گردن یاشار حلقه کردم و باهاش همراهی کردم و با عشق و لذت لباشو می بوسیدم

توی عالمِ خودمون غرق شده بودیم و حریصانه و با لذت همو می بوسیدیم

نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم

هر دومون نفس نفس می زدیم..

لب پایینمو مکیدم و طعم متفاوت لبام باعث شد که قلبم دوباره بلرزه

یاشار دستشو اروم زیر چونم گذاشت و سرمو بلند کرد و توی چشم های خمار و قرمزش خیره شدم، یاشار با نگاه خاصی آروم لب زد :

-من عاشقت شدم چشم آبی..

پارت های قبلی همین رمان

7 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست