رمان نوش‌دارو پارت بیست و سه

3.7
(3)

 

 

 

احساس میکرد خون به مغزش نمی‌رسد

 

انتظار هر حرفی را داشت جز این !

 

جیغ زد. لیوان روی میز را به طرف دیوار پرتاب کرد

 

_چه حرفی هان ، چه حرفی ؟

بعد یه سال اومدی اینجا که چی ؟

من با توعه نامرد عوضی هیچ حرفی ندارم

گمشو از اینجا بیرون

مادرش از پشت در آغوشش گرفته بود و سعی در آرام کردنش داشت

 

ولی مگر شدنی بود عین بید میلرزید باز هم شوک عصبیش عود کرده بود انگار این مرد قصد داشت باز آتش به جانش بزند

 

یک قدم به سمتش برداشت و دستش را بالا آورد

 

_آروم باش نازی…

آره تو حق داری من بهت بدی کردم ولی فهمیدم بدون تو نمیتونم زندگی کنم

به خدا تو این یک‌سال روز و شب عذاب کشیدم ، با خودم کلنجار میرفتم که چطوری برگردم پام نمیکشید بیام‌‌.‌..

ولی قلبم طاقت نداشت نتونستم ازت بگذرم به خدا که نشد

 

مغزش گنجایش این حرفش را نداشت به ضرب از آغوش مادرش بیرون امد و به سمتش رفت

محکم زد روی تخت سینه‌اش

_خفه شو عوضی ، خفه شو دروغگو

تو هیچ فهمی از عشق نداری اگه واقعا بهم علاقه داشتی منو اینجا سکه یه پول نمیکردی و نمیرفتی ؛ اگه واقعا برات مهم بودم نمیرفتی با یه دختر دیگه

چون تو هرزه‌ای یکی برات کمه

جلوی ضربه‌هایش مقاومتی نمیکرد و سرش پایین بود

غصه‌های دختر روبرویش تمامی نداشت

آن‌قدر گفت که به گریه افتاد صدایش تحلیل رفته بود و پاهایش تحمل وزنش را نداشتن

 

همانجا دو زانو روی زمین افتاد و خودش
را بغل کرد

 

از سرما میلرزید و دندان هایش بهم میخوردن

 

باز هم آن درد آشنا به سراغش امده بود

 

مهرداد با نگرانی و کمی تعجب بالای سرش ایستاد

 

_چیشده نازی ؟

عمه باید ببریمش دکتر

 

مریم خانم دخترک را در آغوش گرفت و سرش داد کشید

 

_برو بیرون مهرداد ، برو

حال دخترمو بدتر از این نکن

 

گوشهایش را گرفته بود صدای نحسش در سرش تکرار میشد

 

چرا آمده بود ، چرا دوست داشت این نازی زمین خورده را بیشتر از این بشکند

 

کمی بعد مادرش با قرص و لیوان آبی به طرفش آمد

 

_بیا دخترم اینو بخور بهتر شی

 

محکم زد زیر لیوان که با برخورد با کف سالن شکست و هزار تیکه شد

 

مثل دیوانه ها چنگ زد به موهایش وجیغ کشید

 

_نمیخوام خوب شم چرا نمیذارید بمیرم

چی از جونم میخواید ؟

 

پر از خشم بود و با شکستن وسایل خانه عصبانیتش را خالی میکرد

 

_چرا اومده چرا راهش دادی اینجا ؟

دوستم نداره دروغ میگه میخواد باز عذابم بده میخواد باز عذابم بده

 

آخر حرفش را با گریه گفت و گلدان روی کنسول را به دیوار کوبید

 

مریم خانم از عهده کنترل کردنش برنمیامد نگران و ترسیده شماره شوهرش را گرفت تا دخترکش را از این شرایط نجات دهد

 

کاش دستش میشکست در را به روی مهرداد باز نمیکرد هیچ فکر نمیکرد آخرش اینطور شود این دختر تا اسم از مهرداد میشد دیوانه میشد و کسی جلودارش نبود

 

تا شوهرش جواب داد گریه‌کنان گفت

_علی آب دستته بذار زمین نازی حالش بده

 

از صدای گریه زنش و جیغ‌های نازنین بلند یا حسین گفت و بدون هیچ حرفی تماس را قطع کرد

 

امیرعلی که تازه وارد بانک شده بود و میخواست با عمویش حرف بزند با دیدن چهره آشفته و سراسیمگیش نگران جلو رفت

 

_چیشده عمو اتفاقی افتاده ؟

 

نیم نگاهی بهش کرد و سریع جواب داد

 

_نازی حالش بده باید برم

 

با شنیدن این حرف کمی هول کرد نازنین که حالش خوب بود !!

این‌طور نمیشد دلش طاقت نمی‌آورد به دنبال عمویش از بانک بیرون زد و سوار ماشین شد تا موقعی که به خانه‌شان برسد هزار جور
فکر کرد

 

سر چه چیزی ممکن بود نازنین دوباره حالش بد شود آخ که اگر به خاطر او به این حال و روز درآمده باشد قیدش را میزد تحمل درد کشیدنش را نداشت

 

اگر با وجود او حالش قرار بود بدتر شود بهتر بود که هیچوقت نباشد مثل گذشته

 

جلوی در خانه ماشین را نگه‌داشت و سریع پیاده شد

صدای شکستن وسایل از داخل خانه میامد با شنیدن جیغش قلبش تیر کشید

 

این صدای نازی‌اش بود !

با عجله و بدون هیچ درنگی در باز حیاطشان را هل داد و وارد خانه شد

 

علی‌آقا با دیدن دخترکش چنگی به موهایش زد و جلو رفت

 

_نازی بابا آروم باش به من نگاه کن ؟

 

با نفس نفس به پدرش نگاه کرد و عقب رفت

 

_جلو نیا…

اومده ، باز میخواد منو دیوونه کنه

بابا بهش بگو نیاد بگو بره

نمیخوام ببینمش…

 

جیغ زد و موهایش را کشید

 

_میخواد باز گولم بزنه

 

علی‌آقا هم پا به پایش اشک میریخت کمرش خم میشد از دیدن عذاب‌های دردانه‌اش

 

_قربونت برم دخترم

کی میخواد بیاد من اجازه نمیدم بهت قول میدم

 

هیستریک سرش را تند تکان داد و زمزمه‌وار گفت

 

_نه ، نه دروغ میگی توام دروغ میگی

 

اصلا صدای گریه‌های مادرش و حرف‌های پدرش را نمی‌شنید

 

جلوی آینه به چهره رنگ پریده دخترک روبرویش خیره شد دخترکی که نمیشناخت زیر چشمانش گود افتاده بود و مردمک‌هایش میلرزید

 

صدای آشنایی به گوشش خورد که با عجز اسمش را صدا زد

 

بغضش را سخت قورت داد چشمانش را بست نمیخواست بشنود کاش همینجا به خوابی عمیق میرفت که هیچوقت بیدار نمیشد کاش

 

….

امیرعلی کلافه و ناباور از دیدن نازنین در آن وضع بدون توجه به نگاه بهت زده عمو و زن‌عمویش جلو رفت و دوباره صدایش زد

این بار با خواهش

 

_نازی تو رو خدا یه نگاه به من بنداز..

به خودت بیا جون من

 

این شخص ، این لحن پر التماس و نگاه نگران جنونیش کرد

 

این یکی چه از جانش میخواست به اندازه کافی زخم خورده بود چرا گورش را گم نمیکرد

 

سرش را میان دستانش فشرد

 

_برید همتون گم شید نمیخوام کسی رو ببینم نمیخوام کسی کنارم باشه

منِ لعنتی رو به حال خودم بذارید

 

رفته رفته صدایش بالا رفت هر سه سرجایشان خشک شده بودن و میترسیدن چیزی بگویند که کار بدتر شود

 

اشکهای مزاحم روی صورتش را پاک کرد و با صدایی که کمی لرزش داشت گفت

 

_نابود میشم میدونم این بار میمیرم

 

امیرعلی با بغض مردانه‌ای جوابش را داد

 

_نمیذارم حق نداری

میکشمش نازی به خدا اون نامرد رو میکشم

 

نگاه تندی بهش کرد

 

_توام مثل اونی

 

انگشتش را جلوی نگاه متعجبش تکان داد

 

_بدتر از اونی..

مهرداد از اول دوستم داشت ، از بچگی

تو چی میگی ؟

شماها فقط میخواین منو نابود کنین

 

شمعدانی روی کنسول را برداشت و به طرفش پرت کرد که به دیوار برخورد کرد وصدای بدی داد

 

_برو از اینجا وگرنه خودمو میکشم

 

مریم خانم گوشه هال نشسته بود و قلبش را چنگ میزد

 

_ای خدا دخترمو بهم برگردون ما چه خبطی کردیم که این بلا سرمون اومد ؟

 

با حرف مادرش جنون بهش دست داد

 

_در و واسه مهرداد باز کردی

تو گفتی باهام حرف داره

 

جیغ کشید و مشتش را روی آینه کوبید

 

_تو دعوتش کردی اینجا

 

نفهمید خون از میان دستانش روان شد

 

صدای فریاد پدرش و امیرعلی را شنید

 

انگار این ضربه آخر بود که دیوانگیش تمام شود…

هیچ دردی نداشت کاملا بی حس حتی اشکهایش هم قطع شده بود

 

خودش را در آغوش گرمی حس کرد سر بالا آورد

 

امیرعلی اشک میریخت و دست زخمیش را میان دستمالی فشرده بود

 

_چه بلایی سرت آوردی نازی ؟

یه چیزی بگو قربونت برم

چشمانش کمی خواب میخواست این مردی که میان بازوانش فشرده میشد و با عجز ازش خواهش میکرد حتما دیوانه بود

 

انگار خون زیادی ازش رفته بود صورتش هر لحظه رنگ پریده‌تر میشد

 

صداهای دور و برش را میشنید ولی قادر به جواب دادن نبود

 

امیرعلی تعلل نکرد تن دخترک را مثل پر کاه از جا کند و در آغوشش از خانه بیرون زد

 

علی‌آقا هم به دنبالش سوار ماشین شد

 

_تو پشت فرمون بشین امیر

سریع حرکت کن تا دیر نشده

 

کاش عمو کمی او را میفهمید دست و پایش قفل کرده بود مرگ امیرحسین جلوی چشمانش تکرار میشد طاقت از دست دادن عزیز دیگری را نداشت

 

چنگی به موهایش زد و با سرعت ماشین را به سمت بیمارستان راند

 

میدانست بعد باید یک توضیح حسابی به عمویش بدهد اما حالا وقت فکر کردن به این چیزها نبود او فقط یک خواسته از خدا داشت که نازی‌اش آسیبی نبیند

 

دکتر با دیدن وضعیت مریض سریع دستور داد اتاق عمل را آماده کنند

 

شیشه به رگ انگشتش برخورد کرده بود و احتمال فلج شدنش زیاد بود

 

مریم خانم حالش بد شده بود و مجبور شدن بهش سرم بزنند

 

دستی پشت گردنش کشید و از بیمارستان بیرون زد حالش خراب بود قلبش از دیدن وضعین نازنین فشرده میشد

 

همه‌اش به خاطر وجود آن لعنتی بود دوست داشت گردنش را بشکند همانی که عشقش را ازش گرفت و حالا قصد جانش را کرده بود

 

در دل قسم خورد اگر بلایی سرش بیاید خونش را بریزد

 

با صدای زنگ گوشیش رشته افکارش پاره شد

 

پدرش بود با بیحوصلگی جواب داد

_بله ؟

آقا رضا با شنیدن صدای گرفته و خش‌دارش نگران پرسید

 

_چیشده پسر حالت خوبه تو ؟

 

چنگی به موهایش زد

 

_نه..

نازنین حالش بده بیمارستانیم

 

صدای یا خدا پدرش را پشت گوشی شنید

 

_کدوم بیمارستانین چیشده ؟

 

موضوع را برایش سرسری تعریف کرد کمی بعد همراه با مادرش و امیرمحمد به بیمارستان رسیدن

 

جلو رفت و سلامی داد

 

چهره آشفته و نگاه خونیش برایشان تعجب‌برانگیز بود اما جای فکر کردن نبود

 

امیرمحمد دست بر شانه‌اش گذاشت

 

_حال نازی چطوره ،سر چی این اتفاق افتاده ؟

 

آه غلیظی کشید و روی صندلی‌های راهرو نشست

 

_شیشه دستشو زخم کرده رگش پاره شده

 

ای وای بلندی گفت و دست بر سرش گذاشت

دقایقی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد همه به سمتش هجوم بردن

 

اولین نفر علی‌آقا با اضطراب پرسید

 

_آقای دکتر حال بچم چطوره خوب میشه ؟

 

دکتر ماسک را از روی صورتش برداشت و جواب داد

 

_خدا رو شکر تونستیم از فلجی انگشت جلوگیری کنیم ولی تا یکماه نمیتونه تکونش بده

 

این خبر آب سردی بر آتش دلشان بود اما مخش سوت میکشید وقتی شنید نمیتواند انگشتش را تکان دهد

 

بعد از آوردنش به بخش همه به ملاقاتش رفتن ولی او کلافه از راهرو بیرون رفت

 

احساس خفگی میکرد بیرون رفت و سوار ماشین شد

 

حرف‌ها و گریه‌های نازنین در سرش رژه میرفت پایش را روی پدال گاز فشرد و مشتش را گوشه لبش گذاشت

 

چرا هر بار باید به خاطر عشقش ازش دوری میکرد ؟

 

یک بار به خاطر مهرداد ازش گذشت تا مانع عشقشان نشود این بار هم به خاطر آرامشش قرار بود فراموشش کند ،آخ که دیگر تحمل نداشت

 

بغل امامزاده‌ای ماشین را پارک کرد و وارد شد

 

آخرین بار یادش نمیامد کی با خدایش درد و دل کرده بود شاید بعد از مرگ امیرحسین از آن موقع با همه چیز قهر کرده بود فقط عشق نازنین بود که او را سرپا نگه داشته بود

 

 

اما امروز داشت در بغلش جان میداد قلبش کشش این مصیبت را نداشت بعد از مدت‌ها سفره دلش را پیش خدایش باز کرده بود اما با گله و شکایت

 

_خدایا اگه قراره این عشق بهش آسیب بزنه قلبمو از سنگ کن چرا بعد این سال دلم آروم نمیگیره چرا ؟

 

همانجا با خدای خود عهد بست

فقط یک بار ، یک بار دیگر شانسش را امتحان کند

 

اگر نازنین قبولش کرد که هیچ اما اگر دست رد به سینه‌اش زد قلبی که برایش میتپید را از سینه در می‌آورد و از اینجا میرفت جایی که آرام جانش آنجا نفس نکشد

 

دور میشد تا بلکه این عشق چند ساله از قلبش بیرون برود

 

وقتی که از امامزاده بیرون زد حس میکرد نیرویی درونش وجود دارد

 

مصمم و با اعتماد به نفس بیشتر راه خانه را در پیش گرفت با این ظاهر آشفته نمیخواست به دیدنش برود پیراهن سفید با شلوار کتان مشکی پوشید و موهای بهم ریخته‌اش را مرتب کرد

 

عطر تلخش را به گردن و مچ دستش زد و از اتاق بیرون زد

 

همان لحظه سهیل از بیرون وارد خانه شد با دیدنش سوتی کشید

 

_او له له ندزدنت پسر خبریه ؟

 

لبخند محوی زد و جلوی در کفشهایش را پا کرد

 

_فکر بیخود نکن دارم میرم ملاقات نازی حالش بد بود

 

چهره‌اش نگران شد

 

_چرا اتفاقی براش افتاده ؟

 

سر تکان داد و سوئیج را از روی جاکفشی چنگ زد

 

_با شیشه انگشتشو بریده الان حالش بهتره زود میام امشب ، شام دستتو میبوسه

 

سهیل تا جلوی در به دنبالش آمد

 

_بهتره منم بیام باهات عجیبه ترانه چیزی بهم نگفت

 

دکمه آسانسور را زد

 

_نمیخواد داداش ترانه هم نمیدونست بیخود نگرانش نکن

 

با باز شدن در آسانسور منتظر جوابش نماند و واردش شد

 

سر راه یک دسته گل بزرگ و زیبا از لیلیوم و زنبق خرید و به سمت بیمارستان راند

 

آشنایی در راهرو نبود و این از خوش‌شانسیش بود، به پرستار درخواست ملاقات داد و کمی همانجا منتظر ماند

 

 

تمام حرف‌هایی که میخواست بهش بزند را در ذهنش مرور کرد ناامید نبود آمده بود اینجا تا ازش بله بگیرد پس لبخندی بر لب نشاند و با سری بالا وارد اتاق شد

 

 

با دیدن جسم کوچک و ظریفش که روی تخت دراز کشیده بود قلبش فشرده شد

 

دخترک لجباز چه بلایی سر انگشتش آورده بود

 

متوجه حضورش شد با تعجب نگاهش را ازش گرفت و به دسته گل توی دستش داد

 

سبد گل را روی میز بغل تخت گذاشت و کنارش نشست

 

_بزن بهادر شدی خانوم

کم مونده بود قبل از تو من گوشه بیمارستان بیفتم شانس آوردم شمعدونه به سرم نخورد وگرنه الان تو کما بودم

 

لب گزید و خدانکنه‌ای زیر لب گفت که گوشهای تیزش شنید و یک ابرویش بالا رفت

 

_مگه دوست نداری بمیرم ؟

نباشم دیگه اذیت نمیشی دیگه انقدر مزاحم و پاپیچت نمیشم

 

نگاهش را دزدید و بغض بر گلویش چنگ انداخت

 

به کی باید میگفت که بعد از بهوش آمدنش اسم او را صدا زده بود چطور باید حرف دلش را بازگو میکرد که از غیبتش دلخور شده بود و منتظر چشم به در دوخته بود تا به ملاقاتش بیاید !!

 

تمام آن لحظاتی که دیوانه شده بود جلوی چشمش تکرار میشد اما آن صحنه آخر که دستش به آینه خورد و امیرعلی را نگران و با چشمان اشکی بالای سرش دید قلبش را دگرگون میکرد

 

حسش را نمیفهمید اما انگار کسی در ذهنش بهش هشدار میداد که این مرد تو رو از جونشم بیشتر دوست داره

 

در تمام این مدت ثابت هم کرده بود ولی او چشمهایش را بسته بود امشب هم انگار میخواست خودش را خلاص کند ولی خدا به این مرد رحم کرد به دل عاشق و التماس‌هایش رحم کرد

 

سکوت طولانی که بینشان بود را شکست

 

_تو فکرت چیه امیر ؟

خانواده‌ام شک کردن، مامانم میگفت امیرعلی اونجوری یهو اومد داخل و با دیدنت حالش خراب شد چه توضیحی میخوای بهشون بدی ؟

 

دخترک سر حرف را باز کرده بود و این کارش را راحت‌تر میکرد

 

اخم محوی بین ابرویش نشست و نگاهش را به نقطه دیگری داد

 

_فکر کنم واضحه برات که تو فکرم چی میگذره ،من تا الان فکر میکردم عاشقتم اما امشب…

 

مکثی کرد و یک دستش را کنار پایش مشت کرد

 

نگاهش را مستقیم به چشمان مشکیش داد

 

_وقتی تو اون حال دیدمت دیوونه شدم همونجا از خدا خواستم فقط بشی همون نازنین گذشته

منم از عشقم میگذرم عشقی که تهش بهت درد بده رو نمیخوام

ترجیه میدم خودم روز و شب تو این تب بمیرم ولی تو راحت زندگی کنی

 

قلبش ریخت

این مرد پرغرور و سنگی حالا جلویش داشت تمام احساساتش را نشان میداد چقدر متفاوت حرف میزد ؟

یعنی آنقدر برایش ارزش داشت که حاضر بود ازش بگذرد !

 

با ادامه حرفش از افکارش بیرون آمد

 

_ حالام اومدم برای آخرین بار حرف دلمو بهت بزنم نمیخوام تو رو مجبور به کاری یا چیزی کنم فقط میخوام بشنوی و بعد مختاری هر تصمیمی بگیری

 

در سکوت منتظر بهش چشم دوخت تا ادامه حرفش را بزند

 

نفسش را در هوا فوت کرد و از جایش بلند شد

 

کمی در اتاق قدم زد انگار داشت چیزی را در ذهنش تجزیه تحلیل میکرد

 

دستی پشت گردنش کشید و پشت بهش ایستاد

 

_نازنین این مردی که تو این اتاقه امیرعلی همون پسرعموی ناخلفت همونی که از اذیت کردنت لذت میبرد

همونی که تو مهمونی و مشروب
شب و روزش رو گذرونده حالا داره بهت اعتراف میکنه که دلشو بهت باخته

نه از این عشق آبکی‌ها نه …

تا تهش هستم

 

مات مانده بود حرفی بر زبانش نمیامد

 

هیچ فکر نمیکرد همین جا بخواهد اعتراف کند

 

آرام صدایش زد

_امیرعلی ؟

 

به طرفش برگشت و جوابش را با جان داد

 

_جان امیرعلی ؟

 

دانه عرق بر تیره کمرش نشست “عرق شرم ”

 

دوست داشت چشمانش را ببندد چرا انقدر عوض شده بود باورش نمیشد در این مدت بارها بهش ابراز علاقه کرده بود و عشقش را ثابت کرده بود اما انگار امشب یک جور دیگر شده بود

 

حرفهایش عجیب به دلش مینشست و دوست داشت باز هم بشنود

 

نگاهش را به چشمان بسته دخترک داد و تلخ‌خندی زد

 

_میدونم از قدم برداشتن دوباره میترسی میدونم دلت ترسیده ولی نازی به شرفم قسم که من تو رو واسه هوس نمیخوام

امشب فهمیدم تو مثل جونمی و نبودت
ذره ذره منو میکشه

ازت انتظار ندارم یهو قبولم کنی نه ولی بهم فرصت بده بذار خودمو بهت ثابت کنم بذار

..

چرا سرنوشت اینطور رقم خورده بود عشق چندین ساله‌اش مهرداد پشت پا زد به همه چیز و تنهایش گذاشت

 

حالا این پسرعمو چه میگفت ؟

قلبش دیوانه‌وار خودش را به دیواره سینه‌اش میکوبید اما عقلش خلاف دلش میترسید ، واهمه داشت از نابود شدن آرامش اندکی که هنوز بهش جریان زندگی میداد

 

پلک هایش را باز کرد و با صدای ضعیفی زمزمه‌وار گفت

 

_میدونی داری تو چه راهی پا میذاری؟

امیر تو منو میشناسی امشبم یه رومو دیدی

 

سرفه‌ای کرد و نگاه به چشمان قهوه‌ایش داد که حالا ریز شده بهش خیره بود

 

_من بی اعتمادم ،به همه چیز سرد شدم

برای تو زن زندگی نمیشم

 

کاش که با این حرف‌ها برود پی زندگیش آخر این روح زخم خورده چه فایده‌ای به حالش داشت !!

 

اما انگار این مرد قرار بود تمام معادلات ذهنش را نقض کند

 

_همه اینا رو میدونم

همینجور که هستی دوست دارم قول میدم قلب سردتو گرم کنم قول میدم اعتماد ازبین‌رفته‌تو به دست بیارم

تو فقط با دلم راه بیا دنیا رو به پات میریزم

 

لبخند تلخی زد و نگاهش را ازش گرفت حرفهایش قشنگ بود اما مگر این دلش میفهمید میترسید از وابسته شدن عاشق شدن

 

آخ که زن‌ها تنها نقطه ضعفشان همین دل بستن‌های اشتباه‌ست که آخر سر همه چیز را ازشان میگیرد

 

_برو امیر از اینجا برو

دختر برات فراوونه من اعصاب درستی ندارم با هزار جور قرص سرپام

 

صدایش از بغض میلرزید نفسی گرفت باید حرف آخرش را میزد

 

_من نمیتونم خوشبختت کنم

 

با تحکم حرفش را قطع کرد

 

_از کجا معلوم علم غیب داری که میگی نمیتونم ؟

 

با تعجب نگاهش کرد چرا خسته نمیشد ؟

این مرد مصرتر از این حرف‌ها بود

 

با ابروهای گره خورده سرش را نزدیک کرد و از میان دندان‌های کلید شده‌اش غرید

 

_یه طرفه به قاضی نرو خانوم قبلا هم گفتم با این بهانه‌ها نمیتونی منو از سر خودت باز کنی

تو یه هفته بهم فرصت بده اگه دنیا رو برات بهشت نکردم اونوقت تف بنداز تو صورتم هوم چطوره ؟

 

هاج و واج مانده حرفی بر زبانش نمیامد به سنگ پای قزوین هم گفته بود زکی مانده بود چه کند در دوراهی بدی گیر کرده بود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
28 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
4 ماه قبل

ازدواج بکنن🙅••

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
4 ماه قبل

کاش این دختره میتونست ۷ماه نفس بکشه بدون هییچ مزاحمی اه
چراا یکیشون میره اون یکی میاد اون یکی میره دوباره این یکی میاد😐😲😟😓🤒🤕😔💔😳😵😨
ببخشید مهرداد چیگفت این وسط حالا رفته نامزد کرده دوباره برگشته پشیموون🤔 البته امیرعلی هم دوستدخترش که همه حدس میزدن بخوان ازدواج بککن رهاکرد😐

camellia
camellia
4 ماه قبل

خیلی خوب و عالی و پر و پیمون و اینکه کاش خانم مرادی اگر براتون امکان داره,هرروز بزارید!😎🤗👀🙈

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

مرسی از پارت های قشنگ و طولانیت عزیزدلم😍❤

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

با اینکه پارت طولانی بود اما من به شدت منتظر پارت بعدی هستم 🥺
خیلی قشنگ بود
حالا باید صبر کنیم و ببینم جوابش چیه شاید قبول کرد 😄

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لیلا من بهت مد وان پیام دادم لطفا بیا اونجا کارت دارم

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

ی چند تا عکس جدید پیدا کردم
میخوام نظرت رو بدونم
روبیکا‌یی بله ای چیزی نیست که بیایی نظر بدی؟
نمیتونی بری بله یا روبیکا؟
ببخشید البته

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

منتظرم پس🥺

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم.
یک هفته بنظرت زمان کمی نمیاد اونم بزای به دست آوردن دل کسی که تو بحرانی ترین حال ممکنه

Tina&Nika
Tina&Nika
4 ماه قبل

وای لیلا جونی خیلی قشنگ بود ❤️❤️❤️میسه دوباره بزاری 🥺💜

Sety
عضو
4 ماه قبل

جوووون امیر علی😍😍😍

یعنی نازی بیشعوره اگه قبول نکنه
باید بره بمیره اگه بگه نه😂🤦‍♀️

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Sety
بی نام
بی نام
4 ماه قبل

بی نظیر بود

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

وایییی چه عالیییی.خیلییی خوبببوددذد مرسیییی

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

سلام لیلا جان عالی مینویسی عزیزم بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم ممنون که آول صبح پارتو میذاری

دسته‌ها

28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x