رمان نوش‌دارو پارت بیست و شش

1
(2)

از بیرون صدای بحث پدر و مادرش را میشنید

دستی به سرش کشید نمیخواست به خاطر او جنگ و جدلی پیش بیاید

 

سریع شماره امیرعلی را گرفت، با سه بوق جواب داد

 

_جانم ؟

جانم گفتن‌هایش بهش گرما میداد روی صندلی میز کامپیوترش نشست و گفت

 

_امیر من به مامانم همه چیو گفتم

 

بعد از کمی مکث جواب داد

_خب بعدش ؟

 

پوفی کشید

_همونجور که فکر کردم مخالفت کرد

امیر الان اوضاع خونمون بهم ریخته‌ست منم تو اتاقمم نمیخوام بین بحث مامان بابام بیفتم واقعا موندم چیکار کنم

 

صدای نفس‌هایش را از پشت گوشی شنید لحنش جدی و با جذبه بود جوری که سراپا گوش شد

 

_اولشه خانوم باید به مادرت حق بدی تو نگران هیچی نباش خودم درستش میکنم

الانم دارم میرم کلانتری برای شکایت

 

ترسیده میان حرفش پرید

 

_شکایت از کی ؟

امیر تو رو خدا خودتو تو دردسر ننداز

 

لبخند گرمش را ندیده میتوانست حس کند

 

_نه خوشگلم دنبال دردسر نیستم ولی باید جواب اون همه چیز رو بدم که فکر نکنه هر کاری دوست داره میتونه انجام بده

چهره اون ارازل یادمه میرم و به پلیس اطلاع میدم

 

حرفش درست بود اما قلبش ناآرام بود و فکرهای منفی از سرش بیرون نمیرفتن

با صدای تقه در رشته افکارش پاره شد دستی به صورتش کشید آمادگی رو در رو شدن با پدرش را نداشت

 

با سری افتاده در را باز کرد علی‌آقا مثل همیشه مهربانانه پیشانیش را بوسید

 

_سرتو بگیر بالا دخترم از چی انقدر شرمنده‌ای ؟

 

لبش را گزید در مقابل فروتنی این مرد چه بر زبان می‌آورد !

 

_با من کاری داشتین بابا ؟

 

نگاهش را از دخترک گرفت و روی تخت یک نفره‌اش نشست

 

_بشین اینجا باهات حرف دارم

 

گفته‌اش را عملی کرد و کنارش نشست حدس اینکه میخواست درباره چه‌ چیزی صحبت کند سخت نبود

 

علی‌آقا دستی بر ریشش کشید و سکوت را شکست

 

_میدونی که به خاطر چی اینجام ؟

 

چیزی نگفت و فقط آرام سرش را تکان داد از خجالت تمام تنش عرق کرده بود

 

_مادرت خیلی عصبانیه میگه انتظارشو نداشت این حرف رو بهش بزنی

 

با بغض سرش را بالا آورد

 

_میشه باهاش صحبت کنید آخه اون که…

 

با دیدن نگاه پدرش شرمزده لبش را گزید

 

از کی تا حالا نازنین انقدر پررو شده بود که همچین مسئله‌ای را میخواست تو روی پدرش بگوید !!

 

به خود آمد دید در آغوش پرمهر و گرمش فشرده شد

 

_نازنین بابا خوشبختی تو همه آرزومه مادرت فقط نمیخواد تو دوباره اشتباهی کنی

 

 

زبانش مثل همیشه جلوتر از عقلش به کار آمد

 

 

_نمیکنم بابا شما که امیرعلیو خوب میشناسید

 

 

تک خنده‌ای زد و سرش را نوازش کرد

 

_یعنی دختر کوچولوی من انقدر دلبسته پسر داداشم شده ؟

کاش همین‌جا آب میشد سرش را در آغوش پدرش مخفی کرد

 

_بابا نگرانیتون رو درک میکنم من این دفعه نمیخوام مثل گذشته راه رو اشتباه برم

باور کنید کلی فکر کردم با خودم کلنجار رفتم تا به پیشنهادش فکر کردم الانم…

 

مکثی کرد و بغضش را قورت داد در گفتن حرفش تردید داشت

 

_الانم اگه بخواین این رابطه رو تموم میکنم

 

خودش خوب میدانست که شدنی نبود ولی فعلا چاره دیگری نداشت تا نظر خانواده‌اش را جلب کند

 

علی‌آقا با افسوس سری تکان داد و موهای دخترکش را نوازش کرد

_فعلا بذار یه مدت بگذره میخوام ببینم این برادرزاده غد و لجوج چند مرده حلاجه

 

با تعجب سرش را از روی سینه‌اش برداشت

 

 

_جدی میگین ، یعنی میخواین بهش فرصت بدین ؟

 

خنده آرامی کرد و بینیش را طبق عادت کشید

 

_آره نازگل بابا چیه تو که گفتی رابطه رو میخوای تموم کنی ؟

 

از اینکه دست و دلش پیش پدرش رو شده بود خجالت زده سر پایین انداخت

 

نخواست بیش از این معذبش کند سرش را بوسید و از کنارش بلند شد

 

_من دیگه باید برم بانک مادرت سرش درد میکنه رفته تو اتاق سعی کن زیاد دم پرش نباشی

 

باشه آرامی گفت و بعد از خارج شدنش از اتاق خودش را روی تخت انداخت

 

حس عجیبی داشت هم خوب بود هم بد از اینکه پدرش مخالفتی نکرده بود دلش روشن بود که این رابطه تازه جان گرفته خاموش نمیشود ، ولی از آن طرف ته دلش هنوز میترسید

 

از هشدارهای مهرداد که نکند دیوانه بازی دربیاورد و تمام خوشی‌هایش را دود کند ؛
از مادرش که این روزها باهاش سرسنگین شده بود و به زور جوابش را میداد

*****

 

یک شب با صدای باد از خواب پرید از پنجره به تاریکی شب خیره شد

 

 

ناگاه ترس عجیبی در دلش رخنه کرد آخ مگر حالا خوابش میبرد

 

هی از آن دنده به این دنده غلت میزد

 

 

یکهو چیزی به پنجره برخورد کرد که صدای بدی داد

 

سیخ سرجایش نشست…

 

توهم نبود با همین چشمانش دید چیزی به شیشه برخورد کرد

 

پاورچین پاورچین با وجود ترسی که داشت از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت

 

 

نگاهی به دور و برش کرد حتما شاخه‌ای چیزی بوده بیخودی ترس به دل راه داده بود

 

 

برگشت برود که با دیدن مرد سیاهپوشی پلکش پرید

 

همان لحظه گوشیش زنگ خورد آنقدر استرس داشت که پرواز کرد به سمت گوشی

 

 

با شنیدن صدای امیرعلی انگار دنیا را بهش داده بودن

 

_امیر یه نفر اومده تو کوچمون داره از پنجره اتاقمو دید میزنه

حتما دزده دارم از دلهره میمیرم

 

خنده کوتاهش قلبش را لرزاند..
ولی چرا میخندید مگر جوک برایش تعریف کرده بود !!

 

_احیانا اون دزده سرتاپا مشکی نپوشیده ؟

 

سریع جواب داد

 

_آره میگم که دزد…

 

حرفش را ادامه نداد و مشکوک پرسید

 

_تو الان کجایی ؟

 

با لحن بامزه‌ای جوابش را داد

 

_اومدم بدزدمت خانوم نترس ضرری واست ندارم

 

از لای پرده دوباره به کوچه خیره شد خدای من اینکه امیرعلیه حالا از آن پایین تکیه‌اش را به ماشین داده بود و گوشی به دست خیره‌اش بود

 

_چیشد خانوم بازم نشناختی ؟

 

با حرص نفسش را در هوا فوت کرد

 

_واقعا که تو دیوونه‌ای آخه اینجا چیکار میکنی !

 

برق چشمانش از همینجا هم معلوم بود بهش اشاره‌ای کرد و پشت گوشی گفت

 

_بیا پایین میخوام ببینمت

 

چشمانش از این گردتر نمیشد جلل الخالق این همه راهو اومده نصفه شبی میخواد منو ببینه

وای چرا مثل این پسر هجده ساله‌ها شده که از دیدن دوست دخترشون هیجان زده شدن نوبره به خدا

 

تماس را قطع کرد و لباس مناسبی پوشید شالی سرش کرد و از پله‌های بالکن اتاقش پایین رفت و وارد کوچه شد

 

امیرعلی با دیدنش به سمتش رفت تا بهم رسیدن نفس حبس شده‌اش را بیرون داد از خانه تا کوچه را دویده بود و حالا به نفس نفس افتاده بود

 

_این وقت شب اینجا چیکار میکنی آخه ،
زده به سرت

 

نگاهش رنگ شیطنت گرفت

 

_دلم برای عشقم تنگ شده مشکلیه ؟

 

عاقل‌اندر‌سفیانه نگاهش کرد و پوفی کشید

 

 

_خب حالا میشه بگی نصفه شبی چی باعث شده منو از خواب نازم بیدار کنی ؟

 

چپ چپ نگاهش کرد و به سمت ماشینش رفت

 

_سوار شو میخوام یه چیزی رو نشونت بدم

 

 

پناه بر خدا خب روز رو خدا ازت نگرفته که ! منو بگو با کی دارم میرم سیزده به در

 

 

با اکراه سوار ماشین شد و دستانش را در سینه قفل کرد

 

_خب نمیخوای بگی واسه چی منو تا اینجا کشوندی ؟

 

با کلافگی پوفی کشید

 

_ای بابا عجب دختری هستی تو یه ذوقی، بوسی چیزی…

 

با دیدن نگاهش حرفش را خورد و لبخند کجی زد

 

_خب حالا چشاتو واسه من اونجوری نکن در داشبورد رو باز کن یه جعبه توشه

 

چپ چپ نگاهش کرد و داشبورد را باز کرد

 

” جعبه چوبی داخلش بود ”

 

_خب این چیه ؟

 

کمی خودش را جلو کشید

 

_واقعا که تو چه جور دختری هستی ؟

الان باید از فضولی قبل از اینکه بگم در جعبه رو باز کنی

 

نگاه تندی بهش کرد و حق به جانب گفت

 

_چون من با دخترایی که دور و برت بوده فرق دارم آقا

 

روی صندلیش صاف نشست و دستی به موهایش کشید

 

_بر منکرش لعنت پس واسه چی انتخابت کردم

حالا در اون جعبه رو باز کن ببینم

 

حرف‌هایش قند در دلش آب میکرد.
جعبه را باز کرد

 

برق جواهر چشمانش را گرفت به نظر گران میامد نمیتوانست چشم از دانه‌های زمرد گردنبند بگیرد

 

همانطور که نگاهش به جعبه بود با بهت لب به سخن گشود

 

_خیلی قشنگه امیرعلی !

 

لبخندی گوشه لبش نشست

 

_از صاحبش که قشنگتر نیست خوشت اومد ؟

 

 

با همان تعجب نگاهش را بالا آورد

 

_مگه واسه من خریدی !!!

یک جوری نگاهش کرد که خجالت کشید چقدر ساده بود خب انتظار داری واسه کی بخره !

درمانده جواب ذهنش را داد باور نمیکنم واسه من خریده باشه

 

با صدایش دست از افکارش کشید

 

_کارای جدید گالری باباست دیروز یه سر رفتم اونجا تا این جواهر رو دیدم گفتم فقط واسه نازی ساختنش

حالا برگرد بذار گردنبند رو تو گردنت بندازم

 

 

از حرفهایش بدنش گر گرفته بود این مرد در همه حال به فکرش بود

 

_ممنون امیرعلی ولی معلومه خیلی گرونه چرا خریدیش ؟

 

اخم شیرینی کرد

 

_کم چرت بگو تو فقط کنارم باش این خورده ریزا که واسه من چیزی نیست، حالا برگرد ببینم

 

ابرویش بالا رفت

_الان ؟

نمیشه امیر نمیخوام فعلا کسی ببینه

 

دست دراز کرد و گردنبند را از داخل جعبه برداشت

 

_قرارنیست جز من کسی تو این جواهر ببینتت الان فقط میخوام نگات کنم بعد میتونی درش بیاری

 

واقعا که تمام کارهای این مرد عجیب و خاص بود طبق گفته‌اش پشتش را بهش کرد مانده بود شالش را از سرش بردارد یا نه

 

در گیر و دار دوراهی دست گرم امیر روی شانه‌اش نشست

 

_شالتو باید برداری

 

قلبش از این نزدیکی داشت دیوانه‌وار میتپید خط قرمزهایش داشت محو میشد در دل گفت این بار رو مجبورم پا رو عقیده‌ام بذارم

 

 

مردد شالش را برداشت و موهایش را یک طرف شانه‌اش جمع کرد

 

نفس‌های گرمش پوست گردنش را مورمور میکرد میفهمید که کلافه شده این از کلنجار رفتنش با قفل گردنبند معلوم بود

 

لبش را گزید

 

_بسته نمیشه ؟

 

با کمی مکث جواب داد

 

_چرا الان تموم میشه یه لحظه وایسا

 

قفل را بست و نفس عمیقی کشید

 

_تموم شد حالا میتونی برگردی

 

خواست شالش را سرش بگذارد که با دست مانعش شد

 

_فقط این بار بدون شال جلوم باش

 

 

اخمی میان ابرویش نشست حس های بدی به ذهنش هجوم آوردن مهرداد هم مثل امیرعلی بود درخواست‌هایش در مهمانی که شالش را بردارد همیشه او را در منگنه قرار میداد نکند امیرعلی هم از سر هوس به سمتش آمده بود ؟

 

 

مرد مقابلش با دیدن مکث دخترک پی به حال درونش برد دستی به صورتش کشید و شالش را به دستش داد

 

_بیا عزیزم بیخودی فکرتو درگیر نکن مجبور نیستی خلاف میلت کاری رو انجام بدی

 

با تردید سرش را بالا آورد و به تیله‌های قهوه‌ایش خیره شد

 

قلبش دوباره لرزید او هم حالا نگاهش میخ موهای مشکیش بود که پریشان دور شانه‌هایش ریخته شده بود

 

گردنبند به پوست روشنش عجیب میامد آخ که این دختر بد دست گذاشته بود روی دلش

 

با کلافگی سرش را روی فرمان گذاشت

 

_شالتو بزار رو سرت

 

از این تغییر یهوییش جا خورد کار اشتباهی کرده بود ؟

 

شال را سرسری روی موهایش گذاشت و آرام پرسید

 

_میتونستی فردا هم اینو بهم بدیا

 

سرش را از روی فرمان برداشت و پوزخندی زد

 

_آخه دلم طاقت نیاورد گفتم دیر نشه بهتره

 

لحنش کمی غمگین به نظر میامد در جعبه را بست و با کنجکاوی دوباره پرسید

 

_منظورت چیه مگه قراره همو نبینیم ؟

 

یک جوری به طرفش برگشت که گردنش تیری کشید

 

از درد اخمی میان ابرویش نشست

 

_اون روزی که نبینمت بدون که مردم

 

 

با اعتراض اسمش را صدا زد

 

_امیر دیوونه شدی !

 

تو گلو خندید

 

_آره دیوونه توام ولی کسی باور نمیکنه

 

چیزی در ذهنش ندا میداد که حتما اتفاق مهمی افتاده که یکهو انقدر آشفته شده

 

_چرا درست حرفتو نمیزنی کیا باور نمیکنند ؟

 

بدون اینکه نگاهش کند جواب داد

 

_مهم نیست خانم کوچولو میدونستم راهم سخت‌تر از این حرفاست..

مردت کوتاه نمیاد مطمئن باش

 

سری به تاسف تکان داد و لبخندی از شیرینی حرفش بر لبش نشست

 

نخواست بپرسد چه شده چون اگر مهم بود بهش میگفت

 

_باشه آقا امیر حالا اگه اجازه بدی برم خونه تا صبح نشده

 

دستش را روی دستگیره گذاشت که با صدایش متوقف شد

 

_نازنین ؟

 

آخ که اینجور صدا زدن‌هایش قلبش را زیر و رو میکرد. ناخواسته جواب داد

 

_جانم

 

چشمانش برقی زد

 

_جونت بی‌بلا

خواستم بگم خیلی دوست دارم

 

گونه‌هایش گل انداخت

 

با گوشه شالش بازی کرد و آرام لب زد

 

_منم

 

بدون اینکه فرصت حرفی بهش دهد سریع از ماشین پیاده شد و با دو به طرف خانه دوید

 

در آن سو امیر با لبخند پررنگی از شیشه ماشین به رفتن دخترک خیره بود قلبش حالا آرام بود با وجود این عشق که دو طرفه هم بود کسی نمیتوانست مانعی ایجاد کند

 

ماشین را روشن کرد و به سمت خانه راند کاش چیزی نتواند این خوشی کوچک را ازشان بگیرد کاش

*****

 

ایستاده بودم

هوا سرد بود

رد شدی

نگاهم کردی

هوا سردتر شد

مرا ندیدی و رد شدی

ولی من

هنوز ایستاده بودم

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

23 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تارا فرهادی
تارا فرهادی
5 ماه قبل

خسته نباشی لیلایی عالی بود❤️❤️😍

تارا فرهادی
تارا فرهادی
پاسخ به  تارا فرهادی
5 ماه قبل

لیلایی جوابتو زیر پارت جدید شاه دل دادم🙂❤️

Newsha
Newsha
5 ماه قبل

هر چقدر از زیبایی داستان و قلمت بگم کم گفتم خوشگلم خیلی عالی همه چیز رو توصیف میکنی انگار خودم اونجام😁😍💋

Newsha
Newsha
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

فداتشم خوشحالم عزیزم🥰😅❤

Sety
عضو
5 ماه قبل

عاااالی بود لیلا جونی😍❤️

اول از همه خدا یه دونه از این باباهای بشدت روشن فکر به من بده🤣🤦‍♀️
بابای من با هرچیی مشکل نداشته باشه با روابطم با پسرا مشکل داره🤣🤣

دوم از همه هم خدا یه دونه دوست پسر لارج مث امیرعلی ک این شکلی جواهر میخره هم بهم بده🤣😍

آهو
آهو
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

قابل توجه باید فیلتربشه اومدن مچ‌گیری 🤣خسته نباشی مثل همیشه عالی ولی این پارت از همیشه کوتاه تربودا؟😕

آهو
آهو
پاسخ به  Sety
5 ماه قبل

شوهرم نه دوست پسر خب حداقل شوهرشوآرزوکن

Sety
عضو
پاسخ به  آهو
5 ماه قبل

شوهر خیلی دست نیافتنیه🤣🤦‍♀️

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  Sety
5 ماه قبل

عجب😂🤦🏻‍♀️

زیادی توقعت بالا شده ستی خوشگله 😂🥺

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

چرا من احساس میکنم قراره ی چیزی بشه🥺

باور می‌کنی من منتظر ی چیزی بودم توی این پارت تا حسابی مچ نازی رو بگیرم؟🤣

ولی خیلی دختر با حجب و حیایی هستی نازی جون
ندیده میگم خیلی گردنبند قنشگی بدهههه!

اینم باید بگم😂🤦🏻‍♀️
با این جمله مردم از خنده 🤣🤣
احیانا اون دزده سرتاپا مشکی نپوشیده
خیلی قشنگ بود خسته نباشی

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

🥺😌🌷

هر چی که هست فقط منتظرم ی چیزی بشه تا نازی رو مثال بزنم🤣
دیروز آخه می‌گفت من اصلا کار بد نمیکنم😂

گیررررت میندازم ی جایی از این پارت های لیلا جونی
مگه نه لیلا؟🤣

مائده بالانی
مائده بالانی
5 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جون.
خیلی رمانتیک و عاشقانه بود
امیر علی خیلی احساساتی بنظر میاد و نازی هم یکم خجالتیه.
اما زوج درخشانی میشن

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون لیلا جان خیلی قشنگ بود ولی فکر کنم کمتر از پارتای فبل بود چون عادت کردیم به پارتای طولانیت عزیزم😉

camellia
camellia
5 ماه قبل

همیشه پارتای پر و پیمان می زاری 😍 ,ولی این دفعه خودمونیم 😉 کمتر بود.خییییلی خوبه,دستت درد نکنه.جان من یه کم,فقط یه کم کمتر اذیتشون کن باششششش. 🤗 😚

آخرین ویرایش 5 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

😅 😅 😅 😅 خدا کنه شیرینیش بیشتر از تلخیش باشه.😇🤗

دسته‌ها

23
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x