رمان نوش‌دارو پارت بیست و نه

1
(1)

شب بود. تمام خانواده و فامیل نگران نازنین بودن هیچوقت سابقه نداشت تا این اندازه دیر کند

 

از آن بدتر خاموش بودن موبایلش بود تمام سوراخ سنبه‌ها را زیر و رو کرده بودن اثری ازش نبود

 

مریم خانم از دلشوره یکسره فقط در هال قدم میزد علی‌آقا همراه با برادرش آقا رضا رفته بودن بیرون تا به کلانتری اطلاع دهند

 

این وسط حال امیرعلی از همه بدتر بود نمیتوانست جلوی بقیه تظاهر به بیخیالی کند هر چقدر فکر میکرد عقلش قد نمیداد آخر نازنین کجا میتوانست باشد ؟ تا الان باید حتما خبری از خودش میداد

 

 

صدای زنگ موبایلش بلند شد، همه نگاه‌ها به سمتش برگشت

 

اولین نفر مریم خانم بود که واکنش نشان داد

 

_جواب بده شاید خبری از نازنینم باشه

 

نگاهش را به صفحه گوشیش داد با دیدن اسم مهران ابرویش بالا رفت

 

جواب داد که صدای نگرانش بیشتر او را متعجب کرد حتما از غیب شدن نازنین باخبر شده بودن

 

_چیشده مهران خبری از نازی داری ؟

 

لحنش کلافه و کمی عصبی بود

 

_نمیدونم امیر نمیدونم وقتی شنیدم دیوونه شدم مهردادم خونه نیست همش نگرانم که نکنه…

 

ادامه‌اش را نشنید گوشی از دستش افتاد و
وای بلندی گفت

 

 

مادرش تکانش داد

 

_چیشده پسر کی بود ؟

 

اصلا انگار در این دنیا نبود صداهای بقیه را می‌شنید ولی فکرش حوالی جمله مهران میچرخید آخ مهرداد آخ که اگر بلایی سر نازنینش آورده باشد

 

بی‌توجه به بقیه از خانه بیرون زد امیررضا میان راه بازویش را گرفت

 

_کجا داری واسه خودت میری کی زنگ زد چی گفت بهت ؟

 

با خشم بازویش را از زیر دستش رها کرد

 

_ولم کن باید برم حق اون بی‌ناموس رو کف دستش بذارم…

نمیذارم به هدفش برسه نمیذارم

 

امیررضا از حرف هایش سردرنمی‌آورد ولی نمیتوانست بگذارد همینطور تنها برای خودش برود هر چه بود موضوع درباره نازنین بود

 

به سرعت خودش را به ماشینش رساند و سوار شد

 

امیرعلی تند به طرفش برگشت

 

_کجا میای پیاده شو

 

اخمی کرد و کمربندش را بست

 

_هر جا داری میری منم هستم زود حرکت کن

 

پوفی کشید و ماشین را به حرکت در آورد اصلا حالا کجا باید به دنبال نازنین میگشت !

 

میان راه موضوع را برای برادرش تعریف کرد با شنیدنش عصبی دستش را مشت کرد

 

_گردنشو میشکنم برو خونه پدرش حتما اونا از پسر نمونه‌شون یه خبری دارن

 

سری تکان داد و جلوی در خانه توقف کرد

 

رابطه‌شان با خانواده مهرداد خوب بود و رفت‌ و آمد خانوادگی داشتن این وسط مهرداد بود که گند زده بود به همه چیز

 

با ورودشان به حیاط ستایش با توپی پر به سمتشان آمد

 

_خوب شد اومدین آقا امیر خبری از عشق عزیزت داری ؟

معلوم نیست با نامزدم کجا رفته که خبری از هردوشون نیست

 

نگاه بدی بهش کرد جاش بود یک مشت حواله آن صورت مسخره‌اش میکرد اما فعلا پیدا شدن نازی مهم‌تر از هر چیزی بود

 

آقا مهدی کلافگی از سر و رویش میبارید و فقط دست بر صورتش میکشید

 

_حالا شما مطمئنید با مهرداده شاید جای دیگه‌ای رفته باشه

 

امیررضا به حرف آمد

 

_ما هم اومدیم تا بفهمیم کجاست شما خبری از پسرتون ندارین اینکه تا الان خونه نیومده چه معنی میده ؟

 

منیژه خانم از تو ایوان صدایش را بلند کرد

 

_پشت سر پسرم صفحه نزار امیررضا مگه نازنین بچه‌ست که اونو بدزده حتما با پای خودش رفته

 

 

این حرف آتش خشمش را بیشتر کرد هیچ حوصله معطل شدن نداشت تا دیر نشده باید نازنین را پیدا میکرد

 

مهران با تاسف سر تکان داد و از پله‌ها پایین آمد

 

_نگران نباشید به همه سپردم هر جا مهرداد رو دیدن یه زنگ بهم بزنند..‌

راه دوری نمیتونه رفته باشه جایی نداره اصلا

 

شاکی حرفش را قطع کرد و انگشتش را تکان داد

 

_اگه بلایی سرش بیاد تو جوابشو میدی ؟

وای به حالتون یه مو از سر نازنین کم بشه دودمانتون رو به باد میدم

 

امیررضا سعی در کنترل کردنش داشت صدای منیژه خانم هم میامد که یکسره آه و نفرین میکرد

 

ستایش هم این وسط مثل اسپند میسوخت به هر حال نامزدش هم غیبش زده بود و به غرورش برخورده بود

 

….

کمی بعد پدر و عمویش هم سر رسیدن تا فهمیدن مهرداد هم از عصر پیدایش نشده یکه خوردن عموعلی خون خونش را میخورد و فقط بد و بیراه نثار مهرداد میکرد

 

_میکشمش فقط شانس بیاره دستم بهش نرسه

 

هر کس یه چیزی میگفت و اوضاع خراب‌تر از حد تصور بود

 

گوشه‌ای ایستاده بود و به بحث عمو و پدر مهرداد خیره بود که دستی روی شانه‌اش نشست

 

برگشت که مهران را جلویش دید

 

آخ که هر چه از مردانگی این پسر میگفت کم بود به جای برادر نامردش شرمنده بود

 

دستی به ته ریشش کشید

 

_حالا باید چیکار کنیم ردی نشونی ازشون پیدا نیست !

ببینم به نظرت مهرداد جای مخفی چیزی نداره ممکنه اونجا رفته باشه ؟

 

جلوتر ازش به سمت در حیاط رفت و گفت

 

_اتفاقا میخواستم همینو بهت بگم یه جایی رو الان یادم اومده احتمالا همونجا رفته

 

تند به طرفش رفت

 

_کجا…

تو مطمئنی حالا ؟

 

نیم نگاهی بهش کرد

 

_سوار شو بهت میگم

 

به دنبالش روی صندلی جلو نشست هیچکس حواسش به آن دو نبود

 

از کوچه خارج شدن که پرسید

 

_خب برام تعریف کن داریم کجا میریم

 

پوفی کشید و گوشه لبش را جوید

 

_از اینجا دوره، خارج شهره

 

با حرفش رد اخم میان ابرویش نشست

 

بعد از کمی مکث ادامه داد

 

_اونجا پاتوق کثافتکاریاش بود هیچکسم بویی نمیبرد چه غلطی میکنه مطمئنم همونجا نازنین رو برده

 

با تک تک کلماتش آتش خشمش بیشتر میشد آخ حتی نمیتوانست به این فکر کند که تا الان نازنینش پیش آن مرد باشد امیدوار بود دیر نکنند اجازه نمیداد بلایی سرش بیاید به هیچ وجه

 

***

 

 

بدنش ضعف داشت و این از لرزش پاهایش معلوم بود

 

صدای چلیک چلیک دندان هایش به گوشش میخورد و او مجبور بود این درد را تحمل کند

 

این حالت به خاطر اعصاب ضعیفش بود که در مواقع استرس‌زا به سراغش میامد ساعت از دوازده شب گذشته بود و کسی برای نجاتش نیامده بود حس میکرد اینجا آخر خط هست و محال بود فرار کند

 

 

در با صدای قیژی باز شد در آن تاریکی برق چشمان سبزش قلبش را لرزاند

 

نه از هیجان، نه از عشق از وحشت !!

 

سرتاپایش یخ زد بوی تند الکل و نوع راه رفتنش نوید خوبی نمیداد

 

تند از جایش بلند شد و به زحمت صاف ایستاد

 

صدایش در اثر استرس میلرزید

 

 

_مه‌‌‌‌‌…مهرداد‌‌‌‌..چی…چیشده ؟

 

این وقت شب چرا وارد اتاقش شده بود ؟

 

نگاهش یک جوری بود از همان‌ها که دانه عرق بر تیره کمرش مینشست از این نزدیکی‌ها فراری بود

 

پشتش به دیوار چسبید

 

_تو رو خدا جلو نیا مست کردی

 

 

لبخند کریه‌ای زد نمیتوانست از طعمه حاضر و اماده ای که جلویش بود بگذرد ،حالا در یک قدمیش ایستاده بود

 

_چیشده عشقم من مهردادم چرا ازم فرار میکنی ؟

 

مثل جوجه‌ای بی‌پناه از ترس شکارچی سرش را عقب برد و شروع کرد به التماس کردن

 

 

_مهرداد تو رو خدا ولم کن بعدش پشیمون میشی

 

تک خنده‌ای زد و بطری مخصوصش را از جیبش در آورد

 

نگذاشت به دهانش نزدیک کند به طرفش رفت و جیغ زد

 

_اون لعنتی رو نخور این دیوونه بازی رو تموم کن عوضی

 

این حرفش او را عصبانی کرد محکم هلش داد عقب که سرش به دیوار خورد و آخ بلندی از دهانش خارج شد

 

 

اشک در چشمانش جمع شد اصلا در حال خودش نبود میخواست چه غلطی کند !

 

 

تمام مشروب را سر کشید چشمانش دو کاسه خون بود نگاهش را بالا آورد و نیشخندی زد

 

 

_از دست من نمیتونی خلاص شی عزیزم

 

عزیزم آخرش را کشدار گفت و دستش را دراز کرد

 

 

جیغش بلند شد محکم زد روی تخت سینه‌اش تا کمی عقب برود

 

با آن همه مشروب عجیب بود که یک اینچ هم تکان نخورد

 

 

صورتش داشت هر لحظه نزدیک میشد قلبش انقدر تند میکوبید که صدایش در گوشش میپیچید

 

 

خدایا خودت یه کاری کن نذار آبروم لکه‌دار شه یه دری واسم باز کن

 

نجابتش برای او همه چیز بود اجازه نمیداد به این راحتی ازبین برود

 

در آغوشش تقلا میکرد و به سینه و بازویش مشت میزد

 

 

_ولم کن آشغال ولم کن نامرد تو دیوونه شدی دیو.‌.‌

 

 

با خشونت موهایش را در چنگش گرفت

 

_خفه شو نمیزارم کسی تو رو ازم بگیره تو مال مهردادی مال من…

سهم منی اجازه نمیدم چیزی که سهم منه یه نفر دیگه صاحب شه

 

از حرفهایش دلش میخواست عق بزند انگار که او را کالایی میدید که میخواست با زورگویی صاحبش شود

 

 

با ناخن‌هایش پوست گردنش را خراش داد که این کار بیشتر عصبیش کرد

 

محکم پرتش کرد روی زمین که درد بدی میان زانویش پیچید آنقدر که به گریه افتاد

 

_حالم ازت بهم میخوره عوضی من بمیرمم سهم تو نمیشم

 

همان لحظه چشمش به بطری افتاد آب دهانش را قورت داد این آخر خط بود حاضر بود یک عمر به جرم گناه خودکشی در جهنم بسوزد ولی دامنش لکه‌دار نشود

 

کشان کشان خودش را به بطری خالی رساند و محکم روی زمین کوبید

 

 

مهرداد فهمید چه در سر دارد سریع متوجه شد و مثل انبار باروت منفجر شد

 

_چه غلطی میکنی دیوونه ؟

 

از ترس و زور گریه به نفس نفس افتاده بود تیزی بطری را روی شاهرگش گذاشت

 

_ولم کن وگرنه خودمو میکشم جلو نیا

 

پوزخندی زد و بهش نزدیک شد

 

_حرف مفت نزن اونو بذار سرجاش

 

چشمانش را بست و جیغ زد

 

_بهت میگم برو عقب به خدا که خودمو میکشم

 

تیزی شیشه را روی پوستش احساس کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد

 

ناگهان دستی بازویش را گرفت و بطری از دستش رها شد

 

_احمق میخواستی خودتو به کشتن بدی ؟

 

هق‌هقش اوج گرفت

 

_تو رو خدا دست از سرم بردار تو چت شده هان تو نامزد خودتو داری موقعی که باید کنارم میبودی پشت پا زدی به همه چی…

چرا نمیفهمی دیگه نمیخوامت دیگه دوست ندارم

 

توی صورتش حرف‌هایش را فریاد میزد

 

با خشونت شانه‌هایش را گرفت و تکان داد

 

_تو غلط میکنی عشق تو فقط منم امیرعلی فقط یه بازیه مگه نه میخوای مجازاتم کنی داری تلافیشو سرم درمیاری…

 

شانه‌اش را رها کرد و محکم بر سرش کوبید

 

_میخوای منو دیوونه کنی میدونم

 

با گریه سرش را محکم و تند تکان داد

 

_نه..نه…نه دیگه عاشقت نیستم دیگه نمیخوامت

حتی…حتی اگه امیرعلیم نبود هیچوقت بهت برنمیگشتم

 

رنگ صورتش عوض شد مردمکهای چشمانش گشاد شده بودن و ترس بر دلش رخنه میکرد

 

با قرار گرفتن دستش روی پایش شانه‌هایش لرزید

 

_ولم کن دیوونه داری چیکار میکنی ؟

 

انگار آن لحظه مغزش قدرت فکر کردن نداشت انگار یک مهرداد دیگر شده بود

 

توجهی به جیغ و تقلاهایش نمیکرد تیشرتش را که از تن در آورد با تمام قدرتش جیغ زد و خدا را صدا کرد

 

 

_مهرداد تو رو خدا…

من نازی‌ام میبینی، من

میخوای به دخترعمت تجاوز کنی آره ؟

 

جنون زده خندید و نزدیکش شد

 

_دارم کاری میکنم عشقمو به دست بیارم اینجوری دیگه مال من میشی مال خودِ خودم

 

شک زده خودش را عقب کشید خدایا چرا جونمو همین‌‌جا نمیگیری دارم ذره ذره به دست این بنده حیوون صفتت نابود میشم

 

 

به صورتش چنگ میزد مشت میزد کاری از دستش برنمیامد انگار خدا هم دیگر صدای دخترک را نمیشنید

 

 

از زور تقلا بدنش خیس عرق بود حس میکرد جانش رفته رفته داشت از بدنش میرفت

 

 

سرش سبک شده بود در همان حال باز هم التماس کرد به قاتل آرزوهایش

 

_ولم کن‌…تو رو به خدا من میمیرم اینجوری، من میمیرم

 

هق هق امانش را برید

 

لبهایش را چفت هم کرده بود که نگذارد به هدفش برسد این حرکتش به مزاقش خوش نیامد دستش را بالا آورد

 

_میزنمت نازی منو عصبی نکن

 

بیچاره وار دستانش را روی صورتش گذاشت و زار زد به بدبختیش به این سرنوشت تلخ و زهرمانندش که با او سرناسازگاری داشت

 

به این مردی که روزی میخواست بهش تکیه کند و حالا قصد تجاوز بهش داشت

 

 

نفهمید چه شد دلش به حالش سوخت یا چیز دیگر از کنارش بلند شد و فریادش به هوا رفت

 

_لعنت به تو…

لعنت به تویی که منِ خر هنوز عاشقتم

 

 

عربده میزد و گلدان کنار تخت را محکم به دیوار کوبید

 

 

مظلوم خودش را بغل تخت جمع کرد و گریه کرد به حال خودش به حال این عشقی که جز نفرت و درد ارمغان دیگری نداشت

 

همان لحظه صدای ترمز ماشینی در نزدیکی ویلا شنیده شد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

27 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

خیلی خوب بود نکنه باهم دعواشون بشه واین وسط یک نفر کشته بشه ،👌💐

بی نام
بی نام
5 ماه قبل

فانتزی من الان این. یهویی بیام ببینم پارت دادی . منم ذوقق کنممم. نازیم نجات پیدا کن و‌مهراد بره زندان. مامان نازیم از خجالت آب شه.
من به فانتزیم میرسونی

بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

وای مرسیییی. تو چقد خووبییییی

همتا
همتا
5 ماه قبل

لعنت به خود کثیفش
بیشور الان فهمیده کیو از دست داده، کفر منو درآورد دیگه

آهو
آهو
5 ماه قبل

وای که چقدر این پارت عالی بود واقعا خسته نباشی حرف نداشت 👏👏👏👏

camellia
camellia
5 ماه قبل

خوب وعالی و ممنون از پارت گزاری کم نظیرت و ممنون به خاطر پارت فردا.😘

بی نام
بی نام
5 ماه قبل

واییی عاللیییی بوود.. عاللییی

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

واقعا عاشقشه؟!

کاش ادامه میدادیییی🥺

زودتر پارت بده ببینم میتونن نجاتش بدن

زیبا بود خسته نباشی

مبینامرادی
مبینامرادی
5 ماه قبل

خیلی ممنون لیلا جان
پارت حساسی بود
بیچاره نازی🥺

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون لیلا جان که امروزم پارت گذاشتی خدا رو شکر که مهران ویلا رو بلد بود واقعا نازی شانس آورده اگه تا بیان داخل بلایی سرش نیاره

Sety
عضو
5 ماه قبل

هر چی فوش به مهرداد بدم بازم کمه🤬🤬🔪🔪🔪
پسره سه نقطهههه🤬🔪🔪🔪🤬🤬🤬
خدارو شکر ک پسر قشنگم بالاخره رسید😍🤣

عالی بود لیلا جوونی😘😘❤️❤️
ای کاش هر روز پارت میذاشتی😁😁😁

Sety
عضو
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

جات خالی😁😁
انقدر رقصیدم پاهام درد میکنه هنوزم🤣🤦‍♀️

𝐻𝒶𝒹𝒾𝓈𝑒𝒽
عضو
5 ماه قبل

سلام لیلا جان من تازه امروز شروع به خوندن این رمان کردم عالی بود موفق باشی عزیزم🩷🩷💜

مائده بالانی
مائده بالانی
5 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان.
خیلی این پارت هیجان انگیز بود. آدرنالین خونم حسابی رفت بالا.

دسته‌ها

27
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x