رمان نوش‌دارو پارت بیست و هشت

3.7
(3)

بهت زده لبهایش را تکان داد اما انگار صدایی ازش خارج نشد

 

دهانش خشک و تلخ شده بود. میترسید از اتفاق بدی که انتظارش را میکشید واهمه داشت این مرد مهرداد نبود انگار یک نفر دیگر کنارش نشسته بود

 

چشمان سبزش سرد و ترسناک بود برایش غریبه بود قصد داشت این بار کلا نابودش کند مگر نه !

 

دیگر از شهر خارج شده بودن ، جاده خاکی و باریک مقابلش موهای تنش را سیخ میکرد

 

کاری جز گریه و التماس از دستش برنمیامد

 

_مهرداد تو رو خدا بذار با هم حرف بزنیم چرا اینجوری میکنی ؟

الان بابام نگران میشه باید برم خونه

 

….

 

اینجا کسی به حال دخترک نمیسوخت فقط خودش بود و بس

 

گریه‌هایش دلش را به رحم نمی‌آورد جلوی ویلا مخروبه‌ای نگه‌داشت و از ماشین پیاده شد

 

ترسیده به دور و برش نگاه کرد کاش همین جا خدا جانش را میگرفت قبل از اینکه بلایی سرش بیاید

 

در سمتش باز شد و با خشونت از جایش کنده شد

 

بازویش زیر فشار انگشتانش داشت خورد میشد

 

با تقلا خواست خودش را ازش جدا کند

 

_ولم کن بهم دست نزن من با تو هیچ جا نمیام

 

شاکی نگاهش کرد و با دست هلش داد جلو

 

 

_راه بیفت انقدر رو نِرو من نرو نازی

 

 

اصلا انگار صدایش را نمیشنید حتما دیوانه شده بود دایی مهدی میدانست پسرش تا چه اندازه وقیح شده بود ؟

 

با وجود ستایش چرا انقدر پاپیچش بود !!

 

به دنبالش به سمت ویلا کشیده میشد پاهایش دیگر نا نداشتن حس میکرد همین الان بیهوش میشود کاش که بمیرد کاش

 

*****

 

 

با گام‌های محکم و استوارش به سمت خانه پدرش حرکت کرد و زنگ در را فشرد

 

 

مادرش که همیشه از دیدنش ذوق میکرد و به پیشوازش میامد حالا با رنگی پریده وسط درگاه آشپزخانه ایستاده بود

 

 

نگران بود از آمدن پسرش آن هم در این وقت روز !
….

 

امیرعلی لبخند تلخی زد و خودش را روی مبل رها کرد

 

 

_بیخودی استرس نکش نرگس بانو برای دعوا نیومدم

 

 

نفس راحتی کشید و به طرفش قدم برداشت

 

 

_خوش اومدی پسرم خدا نکنه برای دعوا بیای چیزی میخوری برات بیارم ؟

 

سرش را کمی خم کرد و پا روی پا انداخت

 

 

_نه به بابا زنگ زدم الان میاد خونه باهاش کار مهمی دارم

 

مثل همیشه نگرانی در چشمانش خانه کرد

 

 

_چه حرفی امیرعلی ؟

باز میخواین مثل سگ و گربه به جون هم بیفتین نه…

به خدا من دیگه طاقت ندارم

 

اخم کرد

 

_آروم باش مادر من…

گفتم که نه بحثی دارم، نه دعوا امروز قراره حرفای اخر رو بزنم و برم

 

با چشمانی ریز شده نگاهش کرد

 

_چه حرف آخری پسر…

مشت ارامی به سینه‌اش زد و نفسی گرفت

 

_آخ که تو یکی منو میکشی میدونم

 

کلافه از بیقراری‌های مادرش چنگی به موهایش زد و چشمانش را بست

 

امروز نیامده بود که بی نتیجه برود قرار بود با پدرش اتمام حجت کند زده بود به سیم اخر دیگر طاقت دوری از نازنین را نداشت

 

 

بعد از مدت کوتاهی اقا رضا هم وارد خانه شد با دیدن پسرش سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد

 

 

در جواب سلامش ارام سر تکان داد و به طرف اتاقش حرکت کرد

 

در این میان نرگس خانم با دلهره دست روی دست گذاشته بود و هر ان میترسید اتفاق بدی بیفتد

 

 

لحظات به کندی میگذشت انتظارش زیاد طول نکشید بالاخره آقا رضا با لباس های خانگی وارد سالن شد و روبرویش روی مبل تکی نشست

 

نرگس خانم از فرصت استفاده کرد و با دو فنجان چای به سالن برگشت

 

_بیاین گلوتون تر شه ناسلامتی پدر و پسرین انگار شدین دشمن خونی هم

 

با این حرف مادرش پوزخندی زد و فنجان چای را به لبش نزدیک کرد این عادت داغ خوردنش هیچوقت از سرش نمیرفت حتی چند بار نازنین هم بهش تذکر داده بود

 

با یادآوریش قلبش پر از آرامش شد تازه فهمید برای چی به اینجا آمده

 

گلویش را صاف کرد و نگاهش را به پدرش داد

 

_فکر کنم بدونین واسه چی اینجام ؟

 

آقا رضا از فکر بیرون آمد و سرش را بالا آورد

 

اخم ریزی بین ابرویش بود نفس عمیقی کشید و سر تکان داد

 

_خوب میدونم

باز اومدی چی بگی ما که حرفامون رو با هم زدیم

 

 

از این این همه سردی ناخوداگاه قلبش پر از کینه شد و این در لحنش کاملا معلوم بود

 

_آره زدیم ولی چیزی حل نشده..

بگو اگه نمیخوای واسه پسرت کاری کنی بدونم که هیچ ارزشی واستون ندارم

 

نرگس خانم چنگی به صورتش زد

 

_وا پسر این چه حرفیه دیوونه شدی ؟

 

شاکی خواست چیزی بگوید که پدرش با تحکم گفت

 

 

_بسه امیر انقدر مادرتو خون به جگر نکن چند بار تا حالا گفتی منم جوابتو دادم بگرد دنبال کسی که وصله تنت باشه

 

به زور داشت خودش را کنترل میکرد از این منطق پدرش متنفر بود چند بار به صورتش دست کشید و در آخر فنجان چایش را روی میز کوبید و از جایش بلند شد

 

 

_من کوتاه بیا نیستم جناب کیایی بزرگ هیچکس نمیتونه نازنین رو ازم بگیره..

 

به طرف پدرش برگشت و انگشتش را جلوی صورت سرخ از خشمش تکان داد

 

_حتی شما هم نمیتونید

 

این حرف آتش درونش را شعله‌ور کرد به ضرب از جایش بلند شد و روبرویش ایستاد

 

 

_درسته چند ساله نه پدری میشناسی نه مادری…

درسته واسه خودت هر غلطی که دلت خواست کردی اما من هنوز زنده‌ام اجازه نمیدم با اشتباهت هم خودتو هم اون دختر بیچاره رو بندازی تو باتلاق فهمیدی ؟

 

 

کاسه صبرش لبریز شد افسار گسیخته توی صورتش فریاد کشید

 

_اگه ادعای پدری داری واسه این پسر یه لاقبات یه قدم بردار

تو چه جور پدری هستی هان چ….

 

نگذاشت حرفش را ادامه دهد سیلی محکمی روی صورتش کوبید که از شدت ضربه با آن هیکلی که داشت چند قدم عقب رفت

 

 

نرگس خانم با دیدن این صحنه سینه‌اش را چنگ زد و عجز و لابه‌اش را شروع کرد

 

 

_خدا منو بکشه از دستتون راحت شم بس کنید خجالت بکشید

 

 

نیم نگاهی به مادرش کرد و با نیشخند دستش را از روی صورت کج شده اش برداشت

 

 

آقا رضا از خشم نفس نفس میزد و یک دستش را کنار پایش مشت کرده بود

 

_تو اون دختر رو نابود میکنی امیر یکم به خودت بیا اون یه بار شکست خورده

 

بی‌توجه به حرفش تک خنده عصبی زد

 

 

_خوب خودتونو نشون دادین چه خوب شد که یکم دور و بریامو شناختم

 

 

خنده‌اش قطع شد و حالا نگاهش پر از تنفر بود با برق‌کینه‌ای که پدرش از دیدنش رنگش پرید سینه به سینه‌اش ایستاد و پوزخند تلخی زد

 

 

_جوابمو گرفتم آقارضا از الان به بعد دیگه هیچ صنمی با هم نداریم

 

 

با تمام شدن حرفش از جلوی نگاه بهت‌زده‌اش کنار رفت و به طرف در سالن قدم برداشت

 

 

صدازدن‌های مادرش را میشنید ولی بی‌توجه از خانه بیرون زد و سوار ماشینش شد

 

عصبانیت و حرصش را با فشردن پدال گاز خالی میکرد چند بار روی فرمان کوبید و داد زد

 

_لعنتی…لعنتی

 

 

ماشین را گوشه‌ای پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت

 

 

هیچوقت تا این حد احساس ضعف نکرده بود هر چقدر هم تظاهر میکرد به قوی بودن یک جایی حقیقت تلخ مثل پتک بر سرش کوبیده میشد

 

 

کجای کار را اشتباه کرده بود که پدرش هم قبولش نداشت ؟

 

انگار مخالف اصلی این وصلت خودِ خودش بود از این کشمکش و جنگ خسته بود آخ که اگر از دل نازی خبر نداشت قیدش را به کل میزد و از این کشور میرفت

 

اما حالا که میدانست دل او هم مثل خودش گیر است حالا که عشق دخترک را در چشمانش دیده بود پای رفتن نداشت

 

 

در این وضعیت فقط با شنیدن صدایش حالش خوب میشد گوشیش را برداشت یک میسکال داشت با دیدن شماره نازنین لبخندی گوشه لبش نشست

 

 

شماره‌اش را گرفت جمله مشترک مورد نظر خاموش میباشد کلافه‌اش میکرد بهش زنگ زده بود و گوشیش خاموش بود !

 

” دخترک لجباز ”

 

به سمت خانه‌شان راند تا نیمه جانش را نمیدید آرام نمیگرفت

 

 

ماشین را کمی دورتر از خانه‌شان پارک کرد مطمئنا زن‌عمویش حسابی از دیدنش شاکی میشد، از اول هم چشم دیدنش را نداشت و حالا که…

 

 

نفسش را در هوا فوت کرد و زنگ در را فشرد با نوک کفش ضربه‌ای به سنگریزه جلوی پایش زد که صدای مریم خانم در آیفون پیچید

 

 

_واسه چی اومدی نازی خونه نیست

 

 

پلک‌هایش را یک بار باز و بسته کرد تا بر اعصابش مسلط شود

 

حقیقتا چوب‌خطش برای امروز پر بود

 

_بگید نازی بیاد دم در هر چی زنگ میزنم گوشیش خاموشه به خدا قصدم…

 

میان حرفش پرید

 

_پسرخوب میگم نازنین خونه نیست چرا حرف تو سرت نمیره آخه

 

 

آنقدر حالش خراب بود که همانجا پیشانیش را به دیوار سنگی خانه چسباند

 

_چرا دروغ میگین آخه یکم درکمون کنید نازنین کجا رو داره بره !

 

مریم خانم خسته از حرف‌های بی سر و ته‌اش شال و کلاه کرد و تا جلوی در رفت

 

 

_ بیخودی اینجا واینستا امیرعلی نازنین رفته بیرون

 

 

با صدایش سرش را از روی دیوار برداشت آرام سلام داد و کلافه پرسید

 

_کجا رفته نگفت کی میاد ؟

 

وضعیتش انقدر خراب بود که کمی دلش به حالش سوخت

 

آهی کشید

 

_بسه امیر تو دنیات با نازنین فرق داره دست از سر دخترم بردار زن برات فراوونه چرا…

 

با عصبانیت دستش را به معنای سکوت بالا آورد

 

 

_لطفا ادامه ندین

بقیشو خودم میدونم شده ملکه ذهنم از بس شب و روز به خوردم دادین

 

 

لب گزید و رویش را ازش گرفت

 

تلخ‌خندی زد و کمی عقب رفت

 

با انگشت به سرش اشاره کرد

 

 

_اینجاست نمیره تا ده سالم بگین فکرش از سرم بیرون نمیره…

 

تن صدایش را پایین‌تر آورد و همانطور که عقب عقب میرفت زمزمه‌وار ادامه داد

 

_هیچوقت نرفت نرفت…نتونستم فراموشش کنم

 

 

 

میدونی بن بست زندگی کجاست؟
وقتیه که نه حق رسیدن داری!
نه توان فراموش کردن !

به دوست داشتنت متهمم
به این جرم افتخار می کنم
و به فراموش نکردنت

و آرزویم این است که مجازاتم
حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد!️…

 

بطری را از لبش پایین آورد و سرفه خشکی کرد سرفه‌های بعدی بی‌وقفه از دهانش خارج میشد

 

شوری اشک را روی لبش حس کرد از درد شقیقه‌اش را فشرد و مسکن را بدون آب قورت داد

 

 

چشمانش از فرط الکل سرخِ سرخ بود نفهمید چقدر خورد تا چه اندازه فقط این را خوب میدانست که با هر پیک به خودش میگفت فراموش میشه میشه این پیک ها تمام شده بودن اما یادش هنوز در ذهنش بود

 

این عشق ذره ذره داشت جانش را میگرفت دلش کمی خواب میخواست یه خواب راحت بدون هیچ فکر و خیالی

 

مگر خاطره‌ها از سرش میرفتن آن روزی که در هوای بارانی بدون هیچ فکری سوار موتورش شد و کاپشنش را چسبید همان لحظاتی که توی اغوشش بغضش را خالی کرد

‌..

 

آن امیرعلی گفتن‌هایش حتی خجالت کشیدن‌هایش…. این دختر هم برایش حکم نفس داشت و هم داشت او را میکشت

 

 

الان اگر میفهمید باز هم مست کرده با سرزنش غر به جانش میزد

 

تلخ‌خندی زد گوشیش را برداشت دلش برای صدایش تنگ بود این مشروب و قرص هم بهش آرامش نمیداد

 

شماره‌اش را گرفت با شنیدن صدای زنی که خاموش بودن گوشی را اعلام میکرد عصبی موبایل را به طرفی پرت کرد

 

با همان حالش از خانه بیرون زد به خاطر مصرف الکل به زور تعادلش را حفظ کرده بود پشت فرمان نشست و اولین کاری که کرد شماره سهیل را گرفت

 

انقدر هوشیار بود که حواسش به جاده باشد سهیل با ترانه بیرون بود حتما خبری از نازنین داشت

 

بوق آخر خورد که جواب داد

 

 

_جانم داداش ببخش دستم بند بود

 

 

وارد خیابان اصلی شد و با صدای خش‌داری گفت

 

_ترانه کنارته ؟

 

کمی تعجب کرد

 

_آره چطور ؟

تو حالت خوبه مشروب که نخوردی…

 

حوصله سوال جواب کردنش را نداشت

 

_بیخیال بهش بگو خبری از نازی داره یا نه

از صبح بهش زنگ میزنم گوشیش خاموشه

 

همان موقع صدای ترانه پشت گوشی پیچید

 

 

_سلام آقا امیر چیشده ، اتفاقی افتاده ؟

 

پوفی کشید

 

_نگرانم…

نازنین تا الان باید یه زنگ بهم میزد تو امروز ندیدیش ؟

 

حالا او هم نگران شده بود

 

_نه والا من تا غروب بیمارستان بودم بعدشم اومدم با سهیل بیرون اصلا وقت نشد همو ببینیم میرفتین دم خونش…

 

کلافه حرفش را قطع کرد

 

_رفتم خونه نبود الانم دارم میرم فعلا خوش باشید

تماس را قطع کرد و به سمت خانه عمویش راند

 

ترانه اما از شنیدن این خبر دلشوره عجیبی گرفت ، بی‌توجه به سوال‌های سهیل شماره نازنین را گرفت با خاموش بودنش ناامید گوشی را از گوشش پایین آورد

 

دختره دیوونه واسه چی گوشیشو خاموش کرده !!

 

کسی چه میدانست نازنین حالا در چه شرایطی به سر میبرد در این اتاقک در بسته که پنجره‌ای هم درش وجود نداشت چندین ساعت بود که حبس بود

 

تن لرزانش را گوشه اتاق جمع کرد و بی‌صدا اشک ریخت از بس جیغ زده بود و خدا را صدا میزد که حنجره‌اش میسوخت

 

کسی به دادش نمیرسید کسی دلش به حال این دخترک بی‌پناه نمیسوخت

 

خانواده‌اش مطمئنا تا حالا نگرانش شده بودن امیرعلی چی ؟

 

آخ با یادآوریش اشکهایش شدت گرفت

 

حالا که فهمیده بود چقدر دوستش دارد حالا که طعم خوشبختی را داشت میچشید یکهو همه چیز پیش چشمش تیره و تار شده بود

 

 

چرا دردهایش تمامی نداشت !

 

با صدای خش‌دار در فلزی اتاق بیشتر در خودش جمع شد

 

از این مرد میترسید از نگاه‌هایش قدم‌هایش واهمه داشت

 

چه به روزشان آمده بود روزی تصور ندیدنش او را میکشت و حالا از دیدنش وحشت میکرد

 

 

با نزدیک شدنش عرق سرد روی کمرش نشست ضربانش کند و نامنظم شده بود

 

بوی سیگار و الکل حالش را بدتر میکرد این مرد حتما زده بود به سیم آخر

 

 

جلوی پایش نشست و ظرف غذا را جلویش گذاشت

 

این همه خونسردی از کجا میامد ؟

 

اصلا انگار نه انگار که او را دزدیده بود و وسط یک جنگل در این ویلا که دیوارهایش داشت میریخت زندانیش کرده بود

 

معلومه که باید نفهمه چیکار میکنه انقدر اون مشروب لعنتی رو خورده که عقلش زایل شده

 

با لقمه‌ای که جلوی صورتش قرار گرفت نگاهش را بالا آورد هیچ چیزی در نگاهش نبود از این وضعیت خسته شده بود

 

صورتش را عقب برد

 

_نمیخورم منو از اینجا ببر

 

از بی‌محلی‌های دخترک اعصابش بهم میریخت لقمه را روی سینی رها کرد و دستی به شقیقه‌اش کشید

 

_تو این یک سال روزی نبوده که به فکرت نباشم صد بار خواستم بیام ولی نشد

 

با خودم میگفتم میخوای بری چی بگی روم نشد

 

پوزخندی زد حرف‌هایش برایش غیرقابل باور بود

 

_جداً ؟

 

تو که میگفتی ما بهم نمیخوریم گفتی میخوای بری دنیای بزرگتری رو ببینی بدون اینکه حتی مهم باشه چی به سرم میاد رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی…

 

رفته رفته صدایش بالا میرفت نفسی گرفت و سرش را به طرفین تکان داد

 

_تو هیچوقت عاشقم نبودی رفتی خوش‌گذرونیاتو کردی و حالا میگی پشیمونی ؟

 

این حرفش برایش سنگین بود دخترک حق داشت اما او نمیتوانست قبول کند این همه نقشه نچیده بود که تهش جلویش کوتاه بیاید

 

گوشه لبش را به دندان گرفت و چهره دخترک را از نظر گذراند

 

در این مدتی که ازش دور بود چشمانش روز و شب جلوی چشمش بود یک لحظه هم از یادش خلاصی نداشت همان جا بود که فهمید یک چیزی کم است نبودش زیادی تو ذوق میزد

 

خودش را کمی جلو کشید و بهش نزدیکتر شد

 

_نازنین به من نگاه کن میدونم بخشیدن من به این راحتی نیست میدونم خطا کردم ولی تو انقدر خوبی که منو ببخشی مگه نه ؟

 

نگاه تندی بهش کرد و خودش را عقب کشید

 

این مرد چه میگفت واقعا انتظار داشت مثل گذشته سرش را مثل کبک توی برف کند و کوتاه بیاید ؟ هه هنوز او را نشناخته بود

 

 

سرد نگاهش کرد جوری که مرد مقابلش یک لحظه رنگش پرید

 

_دیگه تموم شد پسردایی بعضی وقت‌ها راه برگشتی نیست

اینی که جلوته با هزار جور قرص و دارو سرپا مونده واقعا فکر کردی هنوزم اون دختر احمق و ساده‌ام که دروغاتو باور کنم ؟

 

فکش از خشم منقبض شد دخترک بد پا رو دمش گذاشته بود باید از یک راه دیگه‌ای پیش میرفت

 

از جایش بلند شد و به سمت در رفت

 

_من همینجام نترس تا فردا بازم میام پیشت غذاتو بخور سرد نشه

 

دستش را روی دستگیره گذاشت که با صدایش ایستاد

 

_صبر کن مهرداد میخوای تا کی منو اینجا زندونی کنی ؟

 

با اخم به نگاه تند و تیزش خیره شد

 

_بستگی به خودت داره که زندونی باشی یا خانوم خونه‌ام

 

با حرص به جان پوست لبش افتاد مثل همیشه در را قفل کرد دوست داشت سرش را به دیوار بکوبد

 

این مرد تا دیوانه‌اش نمیکرد دست از سرش برنمیداشت چطور میتوانست از اینجا فرار کند هیچ روزنه امیدی نبود

 

با حرف‌هایش بیش از پیش خونش به جوش آمد تا چه حد میتوانست وقیح باشد که از او چنین درخواستی کند

 

حاضر بود مثل پاسوخته‌ها شب و روز اینجا حبس شود ولی نگاهش بهش نیفتد هیچ حسی جز تنفر در دلش نبود شاید اگر همان اوایل برمیگشت و این حرف‌ها را میزد همه چی عوض میشد اما او این آرامشی که با امیرعلی به دست آورده بود را با هیچ چیز عوض نمیکرد

 

 

بدون اینکه لب به غذایش بزند کف اتاق به حالت جنینی دراز کشید و چشمانش را بست دلش برای امیرعلی تنگ بود حتما حالا از نگرانی داشت شهر را زیر و رو میکرد به فکرش هم خطور نمیکرد چنین جایی به دست مهرداد زندانی شده باشد

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
19 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Newsha
Newsha
4 ماه قبل

یعنیییااا متنفررررممم من از این مهرداد عوضی😡😡
با احترام اما به نظرم خیلی آدم پستی هست و ثبات شخصیتی نداره
بیچاره نازی🥲
عالی بود❤

آهو
آهو
4 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم عالی بود

سحر
سحر
4 ماه قبل

مهرداد به نازی تجاوز میکنه و ازش باردار میشه و مجبور میشه باهاش ازدواج کنه و امیرعلی هم میره خارج، زندگی نازی هم خیلی بد میشه و مهزداد هم ادم هوس باز و زن بازیه و در اخر با بدختی نازی ازش جدا میشه و در نهایت با امیرعلی ازدواج میکنه

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

عالی بود لیلا جان خسته نباشی کاش زودتر یکی خبردار شه نجاتش بدن واقعا امیرعلی این همه سختی کشیده بخاطر عشقش💔💔💔

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جون.
طفلک امیر علی چقدر مظلومه دل آدم کباب میشه.
درمورد مهراد دچار تردید شدم یعنی واقعا به نازی علاقه منده؟ چه دلیلی میتونه برای دزدینش وجود داشته باشه اخه؟

کاربر
کاربر
4 ماه قبل

میشه یکی بگه مهرداد چه نقشه ای ریخته ؟ من اولش رو نخوندم

Fateme
Fateme
4 ماه قبل

بگردم من نازی رو چقد سختی کشیده
خداروشکر که امیر علی انقدر دوستش داره 🥲
قلمت که انقد قشنگه که آدم حس میکنه توی اون لحظه گیر کرده واقعا ❤️

ایسان
ایسان
4 ماه قبل

عالیه بود

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

وااای خدا
نازی جون🥺🥺🥺

مهراد آشغال عوضیییییی😡

خیلی قشنگ بود خسته نباشی لیلا جان

مریم
مریم
4 ماه قبل

عالییییی

دسته‌ها

19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x