رمان نوش‌دارو پارت بیست و هفت

1
(2)

****

 

دندان‌هایش از سرما بهم میخوردن

 

آخر وسط چله زمستان در این هوای سرد بیرون آمدنش چه صیغه‌ای بود !

 

اینجا پرنده هم پر نمیزد شالش را دورش گرفت و خودش را گوشه دیوار بغل کرد

 

 

چطور جرئت کرده بود از خانه بیرون بزند خدا میدانست دیگر آن خانه را دوست نداشت خانه‌ای که حالا فقط بوی جنگ و دعوا میداد نفس کم می‌آورد باید میزد بیرون…

 

 

با شنیدن صدای موتور سرش را تند بالا آورد

 

 

لبهایش لرزید ….

 

 

بی‌معرفت اگه میخواستی عاشقم کنی و تنهام بزاری پس چرا از اول اومدی به سختی چند قدم جلو رفت

 

 

او هم آشفته بود، بیقراری در چشمانش موج میزد نگاهش سرخِ سرخ بود نکند باز مشروب خورده بود

 

آخرین بار از سهیل شنید که خودش را در الکل مخفی کرده بود تا دم در خانه‌اش هم رفته بود اما نخواست ببیندش تمام وسایل اتاقش را میشکست و عربده میزد

 

 

سهم او از دیدنش هم شده بود گریه‌های بی‌صدا پشت در

 

 

با امروز یک هفته‌ای بود که از هم خبر نداشتن مرد عاشق گذشته حالا بی‌رحم شده بود دیگر نازی‌اش را فراموش کرده بود و سراغی ازش نمیگرفت

 

 

حالا آمده بود باز هم دل حیرانش را دیوانه کند و برود، از این آمدن و رفتن‌ها خسته بود کسی چه میدانست همین ملاقات‌های دیر به دیر تب عشقش را بیشتر میکند چرا کمی درکش نمیکرد ؟

 

تمام دلخوریش را در چشمانش ریخت و آهسته گفت

 

_همین بود قولت ؟

 

به وضوح دید نم اشک در چشمانش نشست عصبی و کلافه چنگی به موهای خیسش زد و رویش را گرفت

 

_سرده واسه چی اومدی بیرون ؟

 

بغض کرده به دیوار چسبید

 

 

خوب میدانست هر روز عصرها همین جا منتظر چشم به راهش میماند ولی خودش را به آن راه میزد

 

 

_خودت چرا اومدی اینجا ؟

 

نگاه خونیش را بهش داد و هیچ نگفت…

 

ندانسته حرف دلش را میفهمید حال هردویشان خراب بود گناهشان چه بود انتخابشان اشتباه بود که حالا محکوم به جدایی بودن ؟!

 

با پشت دست صورت اشکیش را پاک کرد و به سمتش رفت

 

 

_بریم از اینجا، بریم دارم میمیرم امیر

 

 

نازنین این بار بدتر از قبل عاشق شده بود و اختیار رفتارش هم دست خودش نبود باید هم مرد روبرویش تعجب میکرد

 

_حالت خوب نیست

 

با غیض حرفش را قطع کرد

 

_ازت بدم میاد

 

شاکی شد نگاهش تیز شد و مثل همیشه اخمی بین ابرویش نشست

 

_حق نداری از من بدت بیاد فهمیدی ؟

 

چقدر صدای مردش میلرزید تحمل نداشت باید این دوری را تمام میکرد به جهنم که در کوچه بودن به جهنم که قضاوت میشد اصلا گور بابای حرف بقیه نقطه آرامشش همین عطر تلخ و تند با رایحه گیاهی بود…

همین ضربان قلب تندش که بهش زندگی میداد اصلا از کی نفسش به جانش بسته شده بود ؟

 

سرش را در سینه‌اش فشرد و عمیق بو کشید مرد مقابلش جلویش را نگرفت ولی انگار از این وضعیت راضی نبود

 

 

از موتور پیاده شد و سرش را در آغوشش گرفت همانطور به سمت پشتی خانه رفت اینجا دیگر کسی آن‌ها را نمیدید اینجا دیگر جلویشان را نمیگرفتن فقط خودشان بودن و بس

 

 

با خشونت میان بازوانش فشرده میشد بوسه‌های ریز و پیاپی که به موها و صورتش میزد ریتم قلبش را تندتر کرده بود

 

 

جلویش را نمیگرفت نمیخواست این بوسه‌ها تمام شود این نوازش‌هایی که قلب زخمیش را خوب میکرد

 

در بغلش آرام هق زد

 

_چرا نیومدی معرفتت همین بود مگه نه ؟

 

 

با نگاهی تب دار پیشانیش را به پیشانی دخترک چسباند هر دو نفس نفس میزدن

 

 

بینیش از سرما قرمز شده بود و کمی میلرزید تنش را دوباره میان اغوش گرمش فشرد

 

_گریه نکن

 

مشت آرامی به سینه‌اش زد

 

_قرار نبود میدونو خالی کنی

 

تلخ شد موهای دخترک میان انگشتانش چنگ خورد

 

_نکردم

 

با بغض سر بالا آورد

 

_چرا کردی مامانم بهم سرکوفت میزنه میگه تو لیاقتم رو نداری

بابامم ناامید شده همین بود.‌..

 

با انگشت مهر سکوت بر لبانش گذاشت

 

_هیس هیچی نگو جون من ادامه نده

 

 

با ناراحتی سکوت کرد و آهی کشید

 

پیشانیش داغ شد و لبهای گرمش پلک‌های خیسش را نوازش داد

 

_بهت گفته بودم روزی که نبینمت روز مرگمه ؟

 

لبهایش را از صورتش فاصله داد و دخترک را به دیوار چسباند

 

_همه جلوم وایسادن نازی لااقل تو کنارم باش

 

 

لحنش پر از غم بود و قلبش را پاره میکرد

 

 

_من که کنارتم تویی که یه هفته پیدات نیست

 

لبخند تلخی زد و با پشت دست گونه ظریفش را نوازش کرد

 

_تو این یه هفته صد بار مردم و زنده شدم

 

پوزخندی به دنبال حرفش زد و چنگی به موهایش زد

_ بابام نمیخواد پا پیش بزاره واسه پسر ناخلفش، پشتم نیست

انتظار داری همینطوری تو رو از پدرت خواستگاری کنم ؟

….

به فکر غرور و آبروی دختر مقابلش بود نمیخواست حرفی پشت سرش باشد چرا نباید مثل عاشق‌های معمولی زندگی میکردن چرا ؟

 

دخترک بی‌صدا اشک میریخت این حرف‌ها توی سرش نمیرفت نازنین عجیب بی‌منطق شده بود

 

مثل بچه‌ای بی‌پناه خودش را به آغوشش سپرد و دست دور کمرش حلقه کرد

 

_هر کاری کنند قولت یادت نمیره نه ؟

 

این دختر شکسته بود تازه داشت بال و پر میگرفت این حرفش را با تمام ترسش از مرد مقابلش پرسیده بود تا دلش آرام بگیرد آخر قلبش تحمل ترک کردن دوباره را نداشت

 

بوسه‌ای به موهایش خورد

 

_هیچوقت به عشقم شک نکن همه سنگ‌هایی که جلو پامه رو از سد راه برمیدارم فقط بهم فرصت بده تا همه چیز رو درست کنم

 

 

غمگین نگاهش کرد و چیزی نگفت میترسید از این میترسید که خسته شود حرف‌های خانواده‌اش کم بود باید با مخالفت‌های پدرش هم میجنگید آخر عمورضا بعد از فهمیدن موضوع به شدت مخالفت کرده بود

 

این روزها با خودش میگفت کاش عمویش انقدر بهش علاقه پدرانه نداشته باشد که حتی جلوی پسرش هم بایستد که این عشق را برایش ممنوع میکرد

 

میگفت به درد نازنین نمیخوری بدبختش میکنی حرصش میگرفت چرا کسی نظر او را نمیپرسید ؟

 

اویی که این وسط مثل شمع آب میشد و جیکش هم در‌نمیامد مادرش به جای اینکه پیشش باشد و دلداریش دهد هر بار با گوش و کنایه حالش را بدتر میکرد

 

معلوم نبود مهرداد چی در گوشش خوانده بود که یکهو طرف برادرزاده جانش را گرفته بود فکر میکرد باز هم آن نازنین احمق سابق باشد که خام دروغ‌هایش شود ؟

آخ که در اشتباه به سر میبرد.

 

با ورودش به خانه موج بازجویی‌های مادرش هم شروع شد

 

_کجا بودی تو این سرما…

این چه سر و وضعیه ؟

 

جلوی در با لباس‌های خیس ایستاد و سرش را زیر انداخت

 

دلش میگرفت مادرش عجیب این روزها عوض شده بود اصلا توجهی به حال و روزش نداشت

 

 

صدایش انگار از ته چاه بیرون میامد

 

_بیرون بودم

 

با غضب به سمتش رفت

 

_اونو که میدونم میگم واسه چی رفته بودی

نگو که رفتی دیدن اون پسره ؟

 

دلگیر سرش را بالا آورد

 

_پسره منظورتون امیرعلیه ؟

 

چشمانش را دور کاسه چرخاند

 

_حالا هر کی…

این ادا اطواراتم کنار بذار که اصلا حوصله ندارم

 

یک قطره اشک از چشمش چکید و روی تیغه بینیش نشست

 

به گمانش این حال خراب ادا اطوار بود ؟

 

مگر نمیگویند که مادرها حال فرزندانشان را بهتر از خود میفهمند پس چرا برای او یک جور دیگر بود مادرش سعی داشت بیش از پیش زخمیش کند

 

صدایش میلرزید

 

_حالم بده مامان

 

این جمله را با تمام وجودش گفته بود منظورش این بود که بغلم بگیر نوازشم کن این درد ناعلاجی که به جونم افتاده رو کمی تسکین بده

 

اما مادرش مثل همیشه داغ کرد شروع کرد به داد و فریاد کردن

 

_چون تقصیر خودته عقلتو دادی دست اون پسرعموی بی‌همه چیزت بایدم حالت بد بشه

معلوم نیست چی به خوردت داده افسونت کرده

 

اون مادرش هزار جور جادو جنبل بلده

 

 

شکه و مات به مادرش که مثل اسپند روی آتیش شده بود خیره شد

 

ضربه‌ای به پشت دستش زد

 

_آخ مریم چقدر غافل بودی از دخترت به یه دونه بچت هم رحم نکردن

 

با ناباوری دهان باز کرد

 

_مامان چی میگی ؟

 

شاکی به طرفش برگشت

 

_مامان و کوفت

مثل میت شدی یه نگاه به خودت کردی ؟

اون مهرداد بیچاره رو هم دنبال خودت میکشونی که چی بشه ، میخوای تلافی کنی کاراشو میدونم

 

باورش نمیشد مادرش چنین فکرهایی در موردش میکرد !!

 

شاید هر کس دیگری این حرف را میزد انقدر دلش نمیسوخت اما…

 

قلبش طاقت شنیدن این حرف‌ها را نداشت موهایش را کشید و نمیدانست این چی بود که از حنجره‌اش خارج میشد

 

_بسه بسه اسمشو جلوم نیار

دیگه نمیخوام بشنوم دیگه نمیخوام چیزی ازش بشنوم

 

جیغ میزد و یکی یکی وسایل‌های شکستنی داخل سالن را میشکست

 

مادرش ترسیده سعی داشت جلویش را بگیرد اما او انگار به آخر خط رسیده بود دیگر چیزی برایش مهم نبود

 

مثل همیشه وقتی که به این نقطه از درد میرسید بدن لرزانش را گوشه دیوار جمع کرد و زیر لب با خودش حرف زد

 

_ازش متنفرم…متنفر

 

حالا مریم خانم هم گریه میکرد ناتوان بود از آرام کردن دخترکش

 

آغوشش را برایش باز کرد

 

_نازنین دخترم با خودت اینجوری نکن مهرداد به خدا عوض شده

 

نمیخواست بشنود چرا مراعات حالش را نمیکردن

 

چقدر تلخ بود که مادرش هوای برادرزاده‌اش را بیشتر از دخترش داشت ، احساس تنهایی شدیداً او را ضعیف کرده بود

 

سرش را میان دستانش فشرد

 

_نمیخوام دیگه دوستش ندارم ، ندارم

گفت و هق زد گفت و نفسش بالا نیامد

 

دنـــــیـــــــا

بازی هایت را سرم درآوردی

گرفتنی ها را گرفتی

دادنی ها را ندادی

حسرت ها را کاشتی

زخم ها را زدی

دیگر بس است چون چیزی نمانده ،
بگذار بخوابم …

محتاج یک خواب بی بیدارم !

آرام شده ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگ هایش را

باد برده باشد!
*****

 

 

جسم یخ‌زده‌اش را روی صندلی جلو ماشین نشاند

 

ترس، استرس و نگرانی همزمان بهش هجوم آورده بودن

 

نگاهش را بالا آورد و با دیدن چشمان سرخش قلبش بهش نهیب زد که از اینجا فرار کن هنوز وقت داری

 

اما صدایی در ذهنش گفت اومدنت دست خودت بود رفتنت اما….

چشمانش را بست و نفس سنگینش را بیرون فرستاد

 

_گفتی میخوای منو ببینی

 

و این بوی گند الکل دلشوره‌اش را بیشتر میکرد

 

سادگی بود که بهش اعتماد کرده بود و میخواست حرف های آخرش را بشنود !!

 

دیشب بهش زنگ زده بود گفته بود کار مهمی باهاش دارد حالا پس چرا سکوت کرده بود ؟

 

قلبش در سینه مثل گنجشک میکوبید نگاهش را به نیم رخش داد ابروهایش را در هم گره کرده بود و بطری کوچیکی هم توی دستش خودنمایی میکرد

 

قلبش ریخت هشدارهای مغزش فعال شده بودن

 

_مهرداد واسه چی گفتی بیام اینجا

حرفتو بزن

 

نیم نگاهی بهش کرد از دیدن رگ‌های خونی چشمانش بیشتر وحشت کرد خودش را گوشه صندلی جمع کرد

 

تلخ‌خندی زد و انگشتانش را دور بطری حلقه کرد

 

_از من میترسی، من مهردادم نازی

 

و این نازی گفتن کشدارش نشان از مستیش میداد

 

با اضطراب قولنج انگشتانش را شکست

 

_تو حالت خوب نیست بهتره…

 

با فریادش حرفش را خورد و از ترس چشمانش را بست

 

_آره حالم خوب نیست داری دیوونم میکنی…

 

محکم روی فرمان زد و تکرار کرد

 

_دیوونم میکنی میدونم

 

اصلا هیچ کنترلی روی رفتارش نداشت و انگار داشت هذیان میگفت

 

هول کرده بود و زبانش انگار قفل شده بود با روشن شدن ماشین به تندی سرش را برگرداند

 

_چیکار میکنی ؟

 

بی‌توجه به حالش بطری را به لبش نزدیک کرد و پایش را روی پدال گاز فشرد

 

حس میکرد قرار است اتفاق بدی بیفتد بغض بر گلویش چنگ انداخت

 

_مهرداد با توام تو رو خدا وایسا

 

کلافه از حرف‌های دخترک فرمان را چرخاند و در همان حال سیگاری از جیبش در آورد

 

با حرص داد کشید و سعی کرد جلوی رانندگیش را بگیرد

 

_با توام بهت میگم وایسا

 

عصبی دستش را پس زد و سرش فریاد کشید

 

_بشین سرجات نازی کار رو از این خراب تر ‌نکن

 

با نفس نفس نگاهش کرد بر خود لعنت فرستاد چطور بهش اعتماد کرده بود باید هر چه زودتر خودش را از این مخمصه نجات میداد

 

دستش را روی دستگیره گذاشت که بازویش به عقب کشیده شد و قفل مرکزی را زد

 

_چه غلطی میکنی بتمرگ سرجات

 

از وحشت حس میکرد قلبش دارد ایست میکند

 

با هول و استرس نگاهش را به جاده داد که با سرعت داشتن از شهر خارج میشدن

 

قصد این مرد چه بود ؟

 

نمیخواست به فکری که در ذهنش رژه میرفت جولان دهد

 

_میخوای چیکار کنی من باید زود برگردم خونه

 

مثل بچه‌ای ترسیده لبهایش لرزید

 

_مهرداد تو رو خدا همینجا وایسا داری کجا میری ؟

 

سرعت ماشین هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد و استرسش را بیشتر میکرد

 

 

باید کاری میکرد دستانش انقدر میلرزید که حتی نمیتوانست درست گوشی را در دستش بگیرد

 

آن لحظه فقط اسم امیرعلی در ذهنش بود اشکهایش بی‌وقفه قطع نمیشد

یک بوق خورد که با صدایش مهرداد متوجه شد و با خشونت گوشی را از میان دستانش برداشت

 

_به کدوم بی‌ناموسی میخواستی زنگ بزنی هان ؟

 

با دیدن اسم امیرعلی پوزخندی زد و گوشی را خاموش کرد

 

_امیرعلی جونتو فراموش کن الان فقط من اینجا هستم ، من

 

آخر جمله‌اش را با حرص کشید و سیگار نصفه‌اش را عصبی از شیشه ماشین بیرون انداخت

 

 

نفس‌هایش تند شده بود دیگر راه نجاتی برایش نمانده بود

 

یک لحظه کینه وجودش را گرفت با تمام نفرتش به سمتش حمله ور شد و گردنش را چنگ زد

 

_وایسا عوضی تو روانی شدی اصلا میفهمی داری چیکار میکنی ؟

 

کنترل ماشین داشت از دستش در میرفت با خشم پسش زد و سیلی محکمی در گوشش خواباند

 

_بهت گفتم بتمرگ سرجات تا همینجا یه بلایی سرت نیاوردم

 

خشک شد، مات ماند مایع خونی از گوشه لبش جاری شد ، قلبش از نبض ایستاد

 

چنگی به سینه اش زد برای کمی بلعیدن هوا این مرد دیوانه شده بود چه در سرش بود استرس و دلشوره دست از سرش برنمیداشت و بیحالش کرده بود

 

حس میکرد فشارش افتاده مهرداد از گوشه چشم نگاهی به دخترک کرد رنگش پریده بود و پاهایش میلرزید

 

انگار این لرزش‌ها در مواقع استرس بهش حمله میکردن

 

اشکهایش داشت حالش را بد میکرد چند برگ دستمال کاغذی برداشت و به طرفش گرفت

 

_بگیر اشکاتو پاک کن

 

نگاه تندی بهش کرد و دستش را پس زد

 

_نمیخوام منو برگردون خونه همین حالا

 

 

از صدای جیغ دخترک کنترلش را از دست داد و نعره‌اش به هوا رفت

 

_خفه شو دیگه راه فراری نداری تو مال من میشی به زودی…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
26 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fateme
Fateme
4 ماه قبل

چقد عشق بین نازی و امیرعلی رو دوست دارم من خدایا قلمت فوق العاده اس اینو هممون از بوی گندم میدونیم

همتا
همتا
4 ماه قبل

ای واااااای

Narges
Narges
4 ماه قبل

هاااا پیدا کردم توشدارو رو حالا برم از اول بخونم😂😂😂

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

لیلا جون خسته نباشی. مادر چطور با وجود اینکه حال روز دخترش رو می بینه باز اصرار می‌کنه مگه دختر خونده ش رفتارش واقعاً عجیبه؟

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

دلم آتیش میگیره اصلا💔🥲
الهییییی

Newsha
Newsha
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

🫂🥺
بابا نکنید با من این کارا رو من خیلی گلبم میگیره همش از دست شما ها🥺💔😂😂😂😂

Newsha
Newsha
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

😂🥲❤

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
4 ماه قبل

درود*
اون مادره نازنین مگه بیماری روحی دختر بیچاره،بینوااشوو بخاطر همون برادرزاده ی خودش [باعرض معذرت: ه.و.س ، ب.ا.ز_ ه.و.ل _ و••••]
ندید حتی اگر هم از امیرعلی خوشش نیاد(این میل و سلیقه خودش••) اما چراا اسم مهرداد جلوو این دختره بیچاره بدبخت میاره•••• نمیترسید دختره بیچارش دوباره روانپریش بشه😲😯🤒🤕😟😓😔💔😳😵😨😱 من به جای مادر نازنین ترسیدم که این دختربیچاره دوباره اسم مهرداد بشنوه حالش بد بشه(بنده خداا)😬🤒🤕 😖😢 حالا این به کنار آخرش کُرک پرم ریخت،برگام خشک شد••••

تارا فرهادی
تارا فرهادی
4 ماه قبل

چرا نمیزارن نازی زندگیشو با آرامش بگذرونه قابل درک نیست رفتاراشون😑😑
خسته نباشی لیلای خودم مثل همیشه عالی😍😍❤️❤️

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

یعنیاا. یعنی اگه به نازی تجاوز بشه. من دیگه نمیخونم رمان.
چراااااا آخه تا یکی عاشق یکی میشه باید بهش تجاوز بشه

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

چقدر اتفاق افتاد.
خیلی هیجان انگیز بود. عشقی که بین امیر علی و نازی هست واقعا منقلب کننده است و ناراحت میشم اگه بهم نرسند.
مهرداد چقدر طرفدار داره. چرا مادر نازی واقعیت رو نمیپذیره که باید به خواست دخترش احترام بزاره.
با مست بودن مهرداد باید احتمال هر چیزی رو داد. مثلا یه نی نی گوگولی

Sety
عضو
4 ماه قبل

هی من میگم نازی خنگه هی بگید نه😶😶

جا اینکه بره با عمو وزنعموش اینا حرف بزنه راضیشون کنه ید کمک امیر علی باشه با کله خودشو پرت میکنه تو چاه اون کثافت🤦‍♀️🤦‍♀️

دختره خنگ🔪🔪🔪

نمیتونم بگم عالی بود لیلا چون دارم حرصصص میخووووررررررمممم🤣🤦‍♀️

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون لیلا گلی دستت درد نکنه امروز پارت گذاشتی
خدا بخیر کنه نمیدونم چرا نازنین به حرف مهرداد گوش میده میره باهاش سر قرار که حرفاشو بشنوه بره سراغ عمو و زن عموش

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لیلا جان قراره هر روز پارت بدی یا امروز فقط لطف کردی به خواننده های رمان زیبات😂

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

یا خدا بیچاااره نازی🥺
یعنی چه اتفاقی قرارع واسش بیافته!
کاش نمی‌رفت

عالی بود خسته نباشی

دسته‌ها

26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x