رمان نوش‌دارو پارت بیست و پنج

1
(1)

💛پارت ویژه تقدیم نگاهتون ❤

تا وارد خانه شد بدون اینکه جواب سوال‌های مادرش را دهد به سمت اتاقش رفت و خودش را داخلش پرت کرد

 

به در بسته تکیه داد و نفس حبس شده‌اش را بیرون فرستاد

 

قلبش در سینه تند میتپید قصد مهرداد از این رفتارها چه بود ؟

 

چرا تا میامد نفس بکشد همه چیز را بهم میریخت این پسردایی شده بود ملکه عذابش هر ثانیه و هر زمان قصد آزار دادنش را داشت

 

عجیب بود که نامزدش هیچ توجهی نمیکرد اصلا انگار نه انگار

 

 

در این یک هفته رابطه‌اش با امیرعلی روز به روز بهتر میشد این پسرعمو فرای تصورتاش بود محبت‌هایش را بی قید و شرط نصیبش میکرد حریم‌هایش را دور نمیزد قرار بود بهش آرامش هدیه دهد ؛ آخ که این روزها شدیداً بهش نیاز داشت در این مدت بارها شب و روز مینشست حتی موقع خواب با خود فکر میکرد ته این رابطه میخواست چه بشود ؟

 

دوست داشت جدی بهش فکر کند به هر حال تا ابد که نمیتوانست تنها بماند و از مردها بترسد…

 

قلبش زخمی بود و امیرعلی همانند نوش‌دارو دردش را التیام میداد

 

هر چه که بود دوست داشت این ملاقات‌ها این تلفن زدن‌های گاه و بیگاه ادامه داشته باشد .

 

آن روز هر چه شماره‌اش را میگرفت خاموش بود شماره سهیل را نداشت برای همین به ترانه زنگ زد تا شاید یک خبری ازش بگیرد

 

با خوردن بوق اشغال ناامید گوشی را از گوشش پایین آورد

 

این دلشوره لعنتی هم از صبح به جانش افتاده بود

 

دور اتاق شروع کرد قدم زدن یک دقیقه دو دقیقه نه اینطور نمیشد باید خودش کاری میکرد

 

شال و کلاه کرد و از خانه بیرون زد مادرش به مدرسه رفته بود و در نبودش بهترین فرصت بود بعد از ربع ساعت جلوی آپارتمانش توقف کرد و از ماشین پیاده شد

 

زنگ واحدشان را فشرد

 

یعنی چی آخه !!! نگرانی امانش را برید، کمی همانجا ماند نه حتما اتفاقی افتاده وگرنه تا الان بهم زنگ میزد

 

نمیتوانست به آشنایی هم زنگ بزند کسی از رابطه‌شان آخر خبر نداشت خدایا خودت یه راهی نشونم بده امیرعلی هر جا بود یه زنگ میزد ، یعنی چیشده ؟

 

با روشن شدن صفحه گوشیش از فکر بیرون آمد و تند بدون اینکه نگاه به شماره کند جواب داد

 

_الو ؟

 

صدای ترانه در گوشش پیچید

 

_سلام عزیزم ببخش داشتم با سهیل حرف میزدم جان چیشده ؟

 

این لحن گرفته مال ترانه نبود

 

با استرس لب زد

 

_هر چی زنگ میزنم امیرعلی گوشیش خاموشه

با سهیل حرف زدی خبری ازش نداره ؟

 

 

سکوتش طولانی شد…

 

پوست لبش را با اضطراب جوید چرا حرف نمیزد و او را از این دلشوره نجات نمیداد ؟

 

 

_ترانه تو رو به خدا یه چیزی بگو از صبح دارم دیوونه میشم

 

_چیزی نیست خواهری امیرعلی یه کاری براش پیش اومده گفت تا چند ساعت دیگه خودش بهت زنگ میزنه

 

گوشی در دستش خشک شد کار براش پیش اومده پس چرا بهم نگفت ؟

 

نه امکان نداشت حس میکرد ترانه دارد چیز مهمی را ازش مخفی میکند

 

_دروغ نگو تو رو خدا بگو چیشده ؟

 

پوفی کشید

 

_نازنین جان به خدا اگه نیاز بود بیای بهت میگفتم یه مشکل جزئیه تا امشب آقا امیرت از نگرانی درت میاره

 

هوا برای نفس کشیدن کم آورد منظور ترانه چه بود ، کجا بیاید ؟ ” مشکل جزئی ”

 

به زور لبهایش را تکان داد

 

_تری جون نازی بگو چیشده

 

با کلافگی حرفش را قطع کرد

 

_قسم نده دختر
یکم ناخوش‌احواله فقط

 

قلبش ریخت

 

تند پرسید

 

__ناخوش احواله چی ؟

چرا درست نمیگی بهم ترانه تو رو خدا تو که میدونی…

 

عصبی پوفی کشید

 

_از دست تو نازی قرار نبود بهت بگم تو یه درگیری زخمی شده نگران نباش چیز خاصی نیست

الان تو بخشه حالش خوبه‌..

 

بقیه حرف‌هایش را نمیشنید ذهنش پیش خودش از کاه کوه ساخت در سرش هزار جور فکر رژه میرفت

 

با عجله و سراسیمگی به سمت بیمارستان راند

 

 

دستانش میلرزید و نمیتوانست خودش را آرام کند پس دلشوره سر صبحش بی‌دلیل نبود

 

 

با حالت دو به سمت ایستگاه پرستاری رفت و شماره اتاق را پرسید

 

پرستار با دیدن حال دخترک لبخند آرامی بهش زد

 

_هول نکن عزیزم اول اسم بیمارتو بهم بگو

 

 

مغزش قفل کرده بود به سختی اسمش را بهش گفت

 

_امیرعلی…اسمش امیرعلی کیاییه

 

سری تکان داد و پرونده‌ها را زیر و رو کرد

 

_آره…همونی که چاقو خورده بود

الان از اتاق عمل بیرون اومده

 

 

حس کرد نبضش از حرکت ایستاد

 

بدون اینکه پلک بزند به صورت پرستار خیره شد که بی مراعات این جمله را بر زبان آورده بود

 

چاقو خورده ؟

 

 

چنگی به سینه‌اش زد و دست بر دیوار گرفت

 

پرستار با دیدن حالش نگران به طرفش رفت

 

_چیشدی دختر حالت خوبه ؟

 

 

سرش گیج میرفت و به سختی تعادلش را حفظ کرده بود

 

بازویش را گرفت

 

_حالش خوبه بابا نگران نباش

 

 

اشکهایش روی صورتش ریختن چرا هر کس یه چیزی میگفت ! کی بهش چاقو زده..‌

 

 

فکرهای بد مثل خوره مغزش را میخوردن به سختی خودش را به اتاق رساند اما نتوانست قدم از قدم بردارد

 

 

همه در اتاق حاضر بودن حتی پدرش هم آمده بود الان میرفت چه میگفت ؟

 

صورت رنگ پریده و حال نزارش او را رسوا میکرد خودش را پشت اتاق رساند و سهم او از دیدنش شد دزدکی نگاه کردن از روی شیشه

 

 

 

اختیار اشک‌هایش را نداشت سرمی به دستش وصل بود و در جواب شوخی‌های برادرش امیررضا به زور لبخند میزد

 

 

چاقو به شکمش خورده بود حتما درد میکشید

 

 

با پشت دست اشکش را پاک کرد که صدای زنی او را مخاطب قرار داد

 

 

_معلومه خیلی دوستش داری دوست پسرته ؟

 

 

 

گنگ نگاهش را بالا آورد چه جواب این زن
را میداد

 

دوست پسرش بود ؟… نه این مرد در این مدت کوتاه شده بود همه جانش

 

صدایش از زور گریه ضعیف و گرفته بود

 

 

_عشقمه ..

 

 

و او از آن روز به بعد فهمید که آن مرد روی تخت عشقش است فهمید با دردش قلبش درد میگیرد و با لبخندهایش جان دوباره میگرفت

 

 

اگر اسم این حس عشق نبود پس چه بود ؟

 

 

کاش که اتاق خلوت شود تا بتواند ملاقاتش کند دلش برایش تنگ بود میخواست او را بکشد مگر نه ؟

 

 

….

صدای زنگ پیامش بلند شد نگاه از شیشه گرفت و گوشیش را از داخل کیفش در آورد

 

 

پیام را باز کرد با خواندنش پاهایش لرزید که اگر دست بر دیوار نمیگرفت حتما سقوط میکرد

 

 

نفسهایش سنگین و صدادار شدن

 

 

متن پیام را دوباره خواند

 

 

“_یکم خط و خش روش افتاده نگران نباش اگه دختر خوبی باشی جونشو بهش میبخشم ”

 

 

به سختی نفسش را بیرون داد مغزش قدرت تحلیلی نداشت همان لحظه شماره‌ای روی صفحه‌اش افتاد

 

 

ترسی بر دلش ریخته شده بود فقط مات به صفحه گوشیش روشن بود

 

 

یک پیام دیگر بالا آمد

 

“_ نترس عزیزم این بازی فقط به دست تو تموم میشه ”

 

 

از روی دیوار سر خورد و همانجا روی کاشی‌های سرد بیمارستان نشست

 

 

حس بدی سراسر وجودش را گرفت نفسش به زور بالا میامد

 

 

کار اون لعنتیه ، کار خودشه

 

با ناباوری دست بر دهان گرفت چرا تهدیدش را جدی نگرفت چرا همان شب به امیرعلی نگفت ؟

 

آخرش هم کار خودشو کرد اما در ذهنش یک سوال میچرخید چرا !

 

 

با دستهای لرزانش شماره‌اش را گرفت قلبش مثل گنجشک در سینه میتپید تنش یخ زده بود از وحشت از ترس

 

 

آخ که این روزها حتی صدایش هم برایش مثل سمفونی مرگ بود

 

_به به بالاخره جواب دادی، چیه فکر نمیکردی بلایی سرش بیاد نه ؟

 

 

گوشی در دستش فشرده شد سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند

 

 

_تو یه دیوونه‌ای روانی هستی

 

عصبی حرفش را قطع کرد

 

_ساکت شو هنوز منو نشناختی بهت هشدار داده بودم نازی ولی حرفمو حساب نکردی

حالا این یه نمونشه اونقدری آدم دارم که جنازه‌شو برات بیارن

 

 

از درون فرو ریخت ترس و دلهره قلبش را ناآرام کرده بود

 

 

_چی از جونم میخوای عوضی ، تو سرت چی میگذره ؟

 

قهقه بلندی زد

 

_فکرای خوب عزیزم ؛ منتها باید صبر کنی

 

 

با عصبانیت حرفش را قطع کرد

 

_خفه شو تو مریضی ازت شکایت میکنم گیر میفتی

 

پوزخندی زد

_جدی ؟

باشه اونوقت مدرکی هم داری !

در ثانی قبلش اینو باید بدونی که امیرعلی جونتو از دست دادی

 

 

ناخواسته صدایش بالا رفت

 

_دهنتو ببند تو چت شده چرا نمیزاری یه نفس راحت بکشم ؟

 

بی‌توجه با لحن بدی جوابش را داد

 

 

_بهت گفته بودم نازی نمیزارم منو دور بزنی

دور و بر اون پسرعموی عوضیت نبینم وگرنه خودت بد میبینی

 

 

جمله‌اش لرزی بر اندامش انداخت هر کاری ازش برمیامد ، هر کاری

 

 

میخواست آرامشش را قطع کند میخواست نفسش را ببرد آن هم با تهدید کردن جان امیرعلی

 

آخر این چه سرنوشتی بود که بهش دچار شده بود چرا یک آب خوش از گلویش پایین نمیرفت

 

 

با حال بدی از بیمارستان بیرون زد ترس و استرس مثل خوره داشتن جانش را میگرفتن

 

 

هر آن فکر میکرد کسی مثل سایه دنبالش است و رفت و آمدش را زیر‌نظر دارد

 

 

با رسیدن به خانه لیوان آب سردی خورد و خودش را روی تخت پرت کرد

 

 

قلبش آنقدر تند میتپید که هر آن ممکن بود از سینه بیرون بزند سعی کرد کمی بخوابد ولی مگر میشد حرف‌ها و تهدید‌های مهرداد در سرش رژه میرفت و آرامش را ازش گرفته بود

 

 

امروز یک نمونه‌اش را دیده بود با این کارش نشان داده بود شوخی در کار نیست و تهدیدهایش را عملی میکند

 

حالا باید چه میکرد آخر هدفش چه بود ؟

 

باید ازش میپرسید آره

 

 

شماره‌اش را گرفت با سه بوق جواب داد

 

_دلت برام تنگ شده بود نازی ؟

 

 

خون خونش را میخورد این مرد همان مهرداد گذشته بود ؟ چه بلایی سرش آمده بود !!!

 

_بهم بگو چی میخوای قصدت از این کارا چیه مهرداد ؟

 

تو نامزد داری راه من و تو از هم جداست چرا به خودت نمیایی

 

خونسرد با لحن بی‌تفاوتی جوابش را داد

 

 

_ستایش وجودش موقتیه بعدش دوباره همه چیز مثل قبل میشه

 

 

داشت دیوانه میشد این حرفهای بی ‌‌و سر ته چه بود که از زبانش خارج میشد حتما عقلش را از دست داده بود

 

 

_خوب گوش کن باید بدونی که هیچ چیز مثل سابق نمیشه تو پل‌های پشت سرت رو خراب کردی الان پشیمونی فایده‌ای نداره

 

 

انتظار داشت کمی عذاب وجدان داشته باشد اما با بی‌خیالی گفت

 

 

_همه اینا رو میدونم خودم درستش میکنم فقط صبر کن ببین چیکار میکنم

 

 

چنگی به موهایش زد اصلا به هیچ صراطی مستقیم نبود چه در سرش میگذشت میخواست با خودخواهی کارش را پیش ببرد ؟

 

چیزی برایش مهم نبود اصلا با خود نمیگفت که همه چیز تمام شده و حالا جای جبرانی نمانده

 

 

در این روزها دائم مادرش زیر گوشش میخواند که مهرداد عوض شده و حتی میخواهد نامزدیش را هم بهم بزند

 

 

میگفت بهش فرصت بدهد و هزار جور حرف دیگر اما او این روزها فکر و خیالش حوالی چند خیابان بالاتر در واحد سوم آپارتمانی که صاحبش منتظر آمدنش بود میچرخید

 

از ترانه شنیده بود که از بیمارستان مرخص شده و حالا یک هفته‌ای بود که به خانه برگشته بود در این روزها هزار بار میخواست به دیدنش برود اما چیزی مانعش میشد

 

 

شب و روز کابوس مهرداد جلوی چشمش بود میترسید حرفش را عملی کند عمویش چه گناهی داشت که این یکی پسرش را هم باید از دست میداد ؟

 

 

نه خودش هم طاقت نداشت

 

 

گوشیش را خاموش کرده بود چون آنوقت وسوسه میشد صدایش را بشنود و مگر دیگر میشد جواب این قلبش را بدهد

 

 

میگویند با دیدن کسی که دوستش داری قلبت محکم و تند میکوبد پس چرا در این یک هفته دوری قلبش انقدر ناآرام شده بود

 

 

آخ که دلش خبر نداشت صاحب این قلب میخواست در حقش باز بی‌رحمی کند

 

 

امروز آماده شده بود شال زیتونیش را سر کرده بود و سر راه یک دسته گل زیبا هم خریده بود

 

 

دیگر مخفی شدن بس بود باید حرف‌هایش را بهش میزد تا بفهمد بیخودی منتظرش نماند

 

 

 

سهیل در را برایش باز کرد با دیدنش تعجب کرد، حقم داشت باید زودتر از اینا سر میرسید

 

 

نقاب بی‌تفاوتی به چهره‌اش زد و آرام سلام داد

 

 

به خودش آمد و از در فاصله گرفت

 

 

_راه گم کردین نازنین خانم !

 

 

طعنه‌اش را جواب نداد و به سمت اتاق حرکت کرد

 

 

حس میکرد حالا از هیجان دیدنش نفسهایش قطع میشود

 

 

_بیداره ؟

 

 

دستی به موهایش کشید و جلو آمد

 

 

_آره خیلی وقته منتظرتونه

 

پشت در کمی مکث کرد و وارد اتاق شد

 

 

بوی عطر تلخش بینیش را نوازش داد و به ریه‌اش جان بخشید

 

همین‌جا با دیدنش با آن موهای بهم ریخته مشکیش میخواست اختیار از کف دهد و تمام قول قرارهایی ‌که قبل از آمدن به خودش داده بود را فراموش کند

 

 

هنوز متوجه حضورش نبود جعبه گل را روی میز گذاشت و کنارش روی تخت نشست

 

 

_سلام آقا خسته نشدی انقدر خوابیدی ؟

 

 

حس کرد دارد مثل این یه هفته خواب میبیند ولی چقدر صدایش بهش نزدیک بود

 

 

ساعدش را از روی چشمش برداشت و ناباور به دختر روبرویش خیره شد

 

 

حتما داشت اشتباه میکرد دست دراز کرد تا لمسش کند تا از این خواب بیدار شود

 

 

سرش را کمی عقب برد و آهی کشید

 

 

_میدونم از دستم دلخوری ولی برای این یه هفته دلیل داشتم

 

 

اخم ریزی بین ابرویش نشست حالا که آمده بود به دیدنش چه توضیحی برای این غیبت داشت !

 

 

روی تخت نیم‌خیز شد که بخیه‌اش درد گرفت و صورتش جمع شد

 

با نگرانی نگاهش کرد

 

_راحت باش حرفمو میزنم و زود میرم

 

 

نگاه تندی بهش کرد و به تاج تخت تکیه داد

 

_میشنوم

یعنی اونقدر ارزش نداشتم که تو این مدت یه حالی ازم نگرفتی ؟

 

غمگین شد چه میگفت در راه کلی در ذهنش کلمات را مرتب کرده بود اما حالا که در شرایطش قرار گرفته بود حرف زدن هم یادش رفته بود

 

امیرعلی کلافه از سکوت کردنش دستی به شقیقه‌اش کشید

 

_چیشده نازی، خطایی ازم سر زده ؟

 

نه ضعیفی گفت و قطره اشکی که میامد صورتش را خیس کند را با سرانگشت گرفت

 

 

نگاه سرگردان و ریز‌شده‌اش را به اجزای صورتش چرخاند

 

_پس بهم بگو سر چی یه هفته گوشیتو خاموش کردی

تا چشم باز کردم منتظر بودم بالاسرم باشی همه اومدن الا تو

 

بغضش را فرو داد و چشمانش را بهم فشرد

 

_نتونستم بیام

 

و این حرفش مرد مقابلش را بیش از پیش ناآرام میکرد

 

هر دو طرف موهایش را چنگ زد

 

_دیوونم نکن دختر یه چیزی هست داری ازم پنهون میکنی

بهم بگو مگه من غریبه‌ام ؟

 

آخ کاش همین جا بیهوش میشد و بعد مدتی چشم باز میکرد

 

سخت بود در حضورش حرف زدن

 

نگاهش را به دیوار مقابلش داد

 

_بهتره رابطه‌مون تموم شه

 

 

انگار که برایش جوک تعریف کرده باشد زد زیر خنده

 

 

با تعجب نگاهش کرد

 

کمی بعد خنده‌اش را خورد نگاهش تلخ شد اخمی میان ابرویش نشست

 

_شوخی میکنی ؟

 

 

کاش که شوخی باشد ، کاش

 

 

از اول هم اشتباه بود این رابطه‌

 

 

اصلا نازی آرزوی یک روز خوش هم بر دلش میماند مگر میگذاشتن !

 

از روی تخت بلند شد و پشت پنجره قدی اتاقش ایستاد

 

_نه کاملا جدی‌ام

من و تو هیچوقت ما نمیشیم

 

حس میکرد انفجاری در مغزش ایجاد شده این دختر بعد یک هفته آمده بود دیوانه‌اش کند؟

 

 

دستی پشت گردنش کشید و نفس سنگین‌شده‌اش را بیرون فرستاد

 

_زده به سرت داری هذیون میگی

تو این یه هفته چی عوض شده که زدی جاده خاکی دخترعمو ؟

 

این لفظ دخترعموی سردی که بهش داده بود وقت‌هایی که از دستش عصبی میشد بر زبان می‌آورد

 

 

مانده بود چگونه مجابش کند امیرعلی تیزتر از این حرف‌ها بود که از راز دلش با خبر نشود

 

 

سرش را پایین انداخت

 

_اگه اومدم اینجا چون برام مهم بودی چون نمیخوام بازیت بدم

 

با خشم حرفش را قطع کرد

 

_چرند نگو الان دقیقا داری بازیم میدی

تو چت شده نمیفهمت

 

صدایش از بغض میلرزید طاقت این اخلاقش را نداشت دلش برای مهربانیش تنگ بود

 

_من…من..

 

حرفش را خورد و آهی کشید

 

 

چشمانش را تنگ کرد از جایش بلند شد و چند قدم به سمتش برداشت

 

_تو چی ؟

یه اتفاقی افتاده مگه نه، مهرداد اذیتت کرده

 

 

آخ ‌که همه چیز دلش برایش رو بود

 

 

چطور میتوانست جلویش نقش بازی کند نگاه اشکیش را به چشمان تیره‌اش داد

 

کم طاقت و عصبی شانه‌هایش را گرفت

 

_چرا گریه میکنی اون بی‌ناموس باز چیکار کرده هان ؟

 

با ناله اسمش را صدا زد

 

 

خسته از جواب ندادنش شانه‌اش را ول کرد و چنگی به موهایش زد

 

_داری دیوونم میکنی این قلب لعنتی تحمل دردی رو نداره کم زخم بزن بهم

 

 

از روی دیوار سر خورد و آرام هق زد

 

سر در نمی‌آورد دیدن گریه‌هایش حالش را خراب میکرد

 

 

مقابل پایش نشست

 

_چته تو یه حرفی بزن تو این یه هفته هزار جور فکر و خیال کردم خواستم بیام دنبالت ولی گفتم چرا نیومده ؟

یعنی براش ارزش نداشتم یعنی…

 

 

تحمل ادامه حرفهایش را نداشت جیغ زد

 

 

_داشتی برام ارزش داری که میخوام از هم جدا شیم

 

 

سرش داشت میترکید هیچ درکی از جمله‌اش نداشت

 

 

دستی به صورتش کشید این کار را چند بار تکرار کرد

 

دخترک نفسی گرفت و با بغض ادامه داد

 

_تهدیدم کرد میگفت یه بلایی بدتر از این سرت میاره

گفت میکشتت…

 

به ضرب سرش را بالا آورد

 

_کیو میگی، از چی حرف میزنی ؟

 

با حرص جوابش را داد

 

_مهرداد و میگم

اون میشه بلای جونم نمیزارم نمیزارم تو رو بکشه، بسه دیگه…بسه

 

سرش را میان دستانش فشرد و زمزمه‌وار با خودش حرف میزد

 

امیرعلی با بهت نزدیکش شد و دستش را گرفت

 

_آروم باش نازی

ببین من اینجام سالمم، چیزیم نیست

 

اشکهایش مثل سیل صورتش را خیس کردن

 

_کلی آدم داره باز میان سراغت

امیر من دیگه طاقت ندارم بگذر از من برو پی زندگیت

منم یه فکری به حال خودم میکنم

 

 

اخمی کرد همانطور پیش خودش داشت هذیان میگفت

 

سرش را در آغوش کشید

 

_هیش تمومش کن مگه شهر هرته ازش شکایت میکنم

نترس عشقم ، نترس

 

 

مثل جوجه‌ای ترسیده در آغوشش میلرزید

 

 

مهرداد کابوس این روزهایش بود آن روز امیرعلی آنقدر باهاش حرف زد تا کمی آرام شد

 

 

بعد از برگشتنش به خانه مادرش مشکوک وارد اتاقش شد

 

 

_بی‌خبر میری، بی‌خبر میای

هیچ میفهمی این روزا داری چیکار میکنی ؟

 

 

جلوی آینه ایستاد خوب میدانست دیر یا زود صدای مادرش درمیاید و باید بهش توضیح مناسبی میداد

 

 

موهایش را از کش آزاد کرد و دستی زیرشان کشید

 

 

_مامان میدونی کی باعث شده امیرعلی چاقو بخوره ؟

 

 

تکیه‌اش را از در گرفت و متعجب سر تکان داد

 

_نه چیشده مگه ؟

 

نگاهش را مستقیم به صورتش داد

 

_کار مهرداده

 

رنگش پرید ابروهایش را بالا انداخت

 

_مهرداد؟

 

مکثی کرد و نگاه ریز‌شده‌اش را بهش داد

_مهرداد چرا باید همچین کاری کنه !

 

رویش را گرفت و کلافه دستی به پیشانیش کشید

 

_خوب میدونم از همه چیز خبر داری

مدتیه امیرعلی بهم علاقه‌مند شده…

 

به تندی میان حرفش پرید

 

_خب که چی از اولشم معلوم بود الکی برو بیا نمیکنه

تو چی گفتی بهش ؟

 

این یکی از سخت‌ترین لحظات زندگیش بود آب دهانش را قورت داد و آرام زمزمه کرد

 

_بهش فرصت دادم

 

حس میکرد درست نشنیده شکه و ناباور به دخترکش که خونسرد بهش خیره بود نگاه کرد

 

 

_تو الان چی گفتی نازی ؟

 

پوفی کشید و روی تختش نشست

 

انتظار واکنش بدتر از این هم داشت جای تعجبی هم نبود

 

مریم خانم با ابروهای گره کرده به طرفش رفت و انگشتش را به سمتش نشانه گرفت

 

_تو هیچ میفهمی داری چی میگی ،

به کی فرصت دادی ؟

 

کلافه دست در موهای مشکیش فرو کرد

 

_مگه جرم کردم مامان !

امیرعلی پسر خوبیه یعنی نشون داده که نامردی بلد نیست

 

آخر حرفش را با طعنه گفت که باعث شد مادرش مثل انبار باروت منفجر شود

 

_تو الان داری در مورد امیر علی این حرفا رو میزنی ؟

عقلتو از دست دادی حتما

 

حرصی گوشه لبش را جوید

 

_مامان تو رو خدا گوش بده به حرفم منم اول مثل تو شوکه شدم میدونی چقدر طول کشید تا از این دوراهی در بیام میدونی….

 

 

اصلا نگذاشت حرفش را ادامه دهد نگاه تندی بهش کرد و روبرویش ایستاد

 

_چه دوراهی نازنین ؟

یه مدت ازت غافل بودم گفتم جوونی به حال خودت بزارمت…

 

سرش را میان دستانش گرفت و دور خودش چرخید

 

_آخ که اگه میدونستم میخوای تو روم وایستی و از اون پسره حرف بزنی قلم پاتو میشکوندم نمیزاشتم بری بیرون

 

 

با بغض به مادرش که بی‌منطق میخواست حرفش را به کرسی بنشاند خیره شد

 

 

گناه او چه بود فقط دنبال آرامش بود امیرعلی همان کسی بود که او را به این زندگی برگرداند، همانی که همیشه و همه جا هوایش را داشت

 

مادرش ازش چه میخواست که به همین راحتی دورش بندازد ؟

 

پس این وسط تکلیف احساس چه میشد ، تکلیف دلی که برای بار دوم لرزیده بود !

 

این بار اما حس میکرد اشتباه نمیکند

 

 

آن روز مادرش با عصبانیت از اتاق بیرون زد و در را محکم بهم بست

 

 

کاش کمی هم درکش میکرد به جای سرزنش کردن راهنماییش میکرد

 

کنارش میماند نه اینکه صحنه را خالی کند مهرداد هم دنبال چنین فرصتی بود…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

لیلا جان امروز پارت نیست؟

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

پ چرا پارت نداریم؟نه دیروز داشتیم. و نه امروز

نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

عالی بود واقعاً خیلی سخت برا نازنین و ظاهرا مادرش هم حمایتش نمی کنه

نویسنده رمان بوی گندم
نویسنده رمان بوی گندم
پاسخ به  نسرین احمدی
5 ماه قبل

مرسی گلم آره واقعا شرایط سختیه باید ببینیم نازی چیکار میکنه

Kmkh
Kmkh
5 ماه قبل

کار عاقلانه رو نازی کرد
ایول بهش

Bahareh
Bahareh
5 ماه قبل

وا چرا مامانه اینطوریه حالا خوبه دخترش یه سال به خاطر مهرداد عوضی روانی شده بود بازم اصرار داره بهش برگرده چرا اینقدر بی منطقن بعضی از آدمها.

Newsha
Newsha
5 ماه قبل

گلبم گرفتاااا🥺😂😭
عالی بود عزیزم😍

Newsha
Newsha
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

خدا نکنههه🥺😂❤
قربونت برم🥰

Tiny 6561
Tiny 6561
5 ماه قبل

انقد دلم میخواد همچین مادرایی که طرف فامیل خودشون هستند نابود کنم این الان اصلا براش مهم نیست مهرداد چه بلایی سر دخترش آورده 😡😡😡😡😡

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

مثل همیشه خیلی قشنگ بود لیلا جان ممنون عزیزم که امروز پارت گذاشتی کاش مامان نازنین بیاد طرف دخترش و منطقی به موضوع نگاه کنه چرا کار مهرداد براش مهم نیست ولی گذشته امیرعلی مهمه
لیلا جان پارت بعدی کی میاد ؟

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

انتظار نداشتم مامانش اینو بگه🥺
مررررسی از پارت قشنگت

Sety
عضو
5 ماه قبل

لیلا الان به خون مامان نازی و مهرداد تشنه ام🔪🔪🔪🔪
زنیکه هم میگه به مهرداد فرصت بده هم میگه بیخیال امیرعلی عزیزم شو🤦‍♀️😐

چقدر خوب که نازی به امیرعلی گفت و چقدر امیرعلی خوووبههههه😍😍😍
عالی بود لیلا جونی😘❤

مائده بالانی
مائده بالانی
5 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جون.
چقدر مامان نازی بدجنسه حرصم گرفت ازش

دسته‌ها

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x