رمان نوش‌دارو پارت بیست

3.7
(3)

لباس‌هایش را داخل چمدان کوچکش جا داد و مشغول آماده شدن شد

امروز قرار بود دسته‌جمعی به ساحل بروند و سه روزی را هم در ویلای عمورضا بگذرانند

خانواده دایی مهدی هم بودن رابطه دایی با عمورضا از دیر‌باز با هم خوب بود و دوستی خانوادگی داشتند اما این وسط حضور مهرداد و ستایش بود که آزارش میداد با خود تکرار میکرد که خونسردی خودش را حفظ کند نمیخواست روز به این قشنگی با تیکه‌های ستایش و نگاه‌های مهرداد خراب شود

..

تیپ ساحلیش را یک شومیز گشاد و راحت خلیجی که گل‌های سبز درشتی داشت و شلوار ابر و بادی شیری رنگ تشکیل داد

 

موهایش را با اتو‌مو صاف کرد و شال سفیدش که خط‌های زیتونی رویش میخورد را سرش کرد

 

عینک آفتابیش را به چشمش زد و بعد از برداشتن کیفش از اتاق بیرون زد

 

قرار بود عمو‌اینا هم به اینجا بیایند که با هم حرکت کنند نگاهش به ستایش افتاد که با تیپ ناجوری از ماشین پیاده شد

زیر‌لب ایشی گفت و نگاهش را ازش گرفت دختره انگار داره میره فستیوال شوی لباس واقعا که

مهرداد یک تیپ سرتاپا اسپرت زده بود کت جین آبی با شلوار همرنگش زیر کتش هم تیشرت سفیدی پوشیده بود

 

همیشه به سر و وضعش اهمیت میداد و بهترین لباس‌ها را میپوشید

 

نگاهش را به سردی ازش گرفت و سوار ماشین شد کمی که منتظر ماندن ماشین‌عمو‌اینا هم رسیدن

 

با دیدن امیرعلی که پشت رل نشسته بود ابرویش بالا پرید

 

فکر نمیکرد او هم همراهشان بیاید یا شاید بهتر بود بگوید دلش نمیخواست

 

دقیقا بعد از برخورد آن روزشان هیچ خبری از هم نداشتن و حالا خجالت، دلخوری یا هر چه بود در جواب سلامش آرام جواب داد و سعی کرد نگاهش بهش نیفتد

 

امیرعلی اما با نگاه تیزی به مهرداد خیره شده بود بودنش در اینجا اصلا حس خوبی بهش نمیداد با وجود اینکه سه روزی را هم باید در آنجا میماندن

 

مسافت سه ساعته‌شان تا شهر ساحلی استان فارس به پایان رسید و همه بعد از برداشتن وسیله و چمدان‌ها روانه ویلا شدن

 

بدی این ویلا این بود که اتاق کمی داشت فقط دو تا که تصمیم بر این شد خانواده عمورضا شب را در هال بخوابند آخه نگاشون کن تو رو خدا سرویسشون قد اتاق خوابه خب اینو کوچیکتر میساختین به جاش یه اتاق خواب دیگه درست میکردین

 

حالا عمو اینا هیچی ولی اصلا دوست نداشت امیرعلی برای هر کاری پا در اتاق بگذارد یه تودهنی به افکار ذهنش زد یه وقت خجالت نکشیا نازی خوبه ویلای خودشونه بعد تو شاکی میشی !!

 

به افکارش خندید و گوشه تخت را اشغال کرد

..

با احساس تشنگی از خواب بلند شد

 

دستی به موهایش کشید و از روی تخت بلند شد همه جا سوت و کور بود وا اینا کجان ؟

 

وارد هال شد با دیدن امیرعلی که در کاناپه دراز کشیده بود دلش یه جوری شد طفلک چه مظلوم خوابیده وای اصلا به هیکل قد گوریلش نمیاد انقدر معصوم بخوابه

 

نفهمید چقدر بهش خیره شده بود که با صدایش از عالم هپروت بیرون آمد

 

_چشمات چپ نشه یه وقت

 

” جان ؟ ” این الان با من بود !!

 

چشم غره‌ای رفت و به سمت آشپزخانه رفت حالا مگه لیوان‌ها رو پیدا میکرد

 

وای خب دم دست میزاشتین چی میشد هان ؟

 

 

در گیر و دار پیدا کردن لیوان در کابینت‌ها را بهم میزد که امیرعلی را به آشپزخانه کشاند

 

موهایش بهم ریخته شده بود و چشمان پف‌ کرده از فرط خوابش او را بامزه نشان میداد

 

مظلوم به میز تکیه داد و سرش را پایین انداخت

 

 

_لیوان میخواستم

 

پوزخندی زد مثل دختربچه‌های نه ساله شده بود که خطایی کرده بودن و حالا از بزرگترشان میترسیدن

 

در کابینت پایین را باز کرد و از داخل قفسه‌اش لیوانی برداشت و به سمتش گرفت

 

_بیا بگیر آبتو بخور

جای خوابمو که ازم گرفتی لااقل بذار یه ذره آرامش داشته باشم

 

 

با چشمان گرد شده سر بالا آورد و به نگاه جدیش زل زد حس اضافی بودن بهش دست داده بود و دلخوری در لحنش کاملا معلوم بود

 

_اگه نمیخواستین بیایم چرا از اول پیشنهاد دادین خب ؟

 

امیرعلی با لذت به حرص‌خوردن‌های دخترک خیره شد لیوان را روی میز گذاشت و حق به جانب گفت

 

_ما شما رو دعوت کرده بودیم ولی اینو نمیدونستم اون پسردایی کنه‌ات هم میاد

 

 

جوری با کینه از مهرداد حرف زد که نازنین خودش هم تعجب کرد

 

این چشه وا !! پسره دیوونه‌ست…

 

از آشپزخانه بیرون زد و روی مبلی نشست

امیرعلی جلوی تی‌وی نشسته بود و کانال‌ها را یکی دو تا میکرد

 

زبانش را تر کرد و سر حرف را باز کرد

 

 

_میگم بقیه کجان چرا فقط من و تو خونه‌ایم

 

 

سرش را کمی کج کرد و بی‌تفاوت جوابش را داد

 

_خواب بودی..

دیگه مامانت بیدارت نکرد رفتن یه دوری بیرون بزنند و ناهار بخرن میان زود

منم خسته بودم همراهشون نرفتم

 

 

آهانی گفت و سری تکان داد چه واسه خودشون رفتن گردش مامانو بگوها خب منم بیدار میکردین با خودتون میبردین نامردا

 

کم کم داشت حوصله‌اش سر میرفت امیرعلی هم در حال دیدن بوکس بود وای با هر صحنه‌اش دل و روده آدم میاد بیرون این چیه آخه

 

گوشیش را برداشت که دید ترانه بهش پیام داده لبخندی زد برایش نوشته بود که بهش خوش میگذرد یا نه

 

چند استیکر مسخره هم برایش فرستاده بود دختره دیوونه …منظورش را میفهمید

 

 

برایش تایپ کرد

 

” _تازه بیدار شدم اون مهرداد هم باهامون اومده ”

 

بعد از ارسال پیامش لحظاتی بعد زنگ پیامش بلند شد

 

 

سریع گوشیش را برداشت با دیدن متن پیام خنده بلندی کرد که باعث شد امیرعلی با نگاه ریز و کنجکاوی به طرفش برگردد

 

 

خنده‌اش را قورت داد و جواب ترانه را داد

 

دختره دیوونه چه فحش بدی هم به مهرداد داده بود برایش نوشت که همه چیز امن و امان است و نگران نباشد

 

 

_جوک میگن نیشت بازه ؟

 

با صدایش نگاه از صفحه گوشیش برداشت و با ابروهای بالا‌پریده بهش چشم دوخت

 

چه بی‌ادب نیش خودت بازه سعی کرد کوتاه جوابش را دهد اصلا به تو چه فضول

 

 

_دوستمه بهم پیام داده

 

بیشتر سوال پیچش کرد

 

_کدوم دوستت، من میشناسم ؟

 

چشمانش از این گردتر نمیشد دقیقا این سوالاش واسه چیه !

 

 

_ترانه‌ست باید به شما جواب پس بدم پسرعمو !

 

 

اخمهایش درهم رفت صدای تلویزیون را کم کرد و گفت

 

 

_نه ولی به نظرم حد و حدودتو باهاش رعایت کن به نظر دختر خوبی نمیاد

یادتم که نرفته انفاق اون مهمونی بیشتر تقصیر همین ترانه بود

 

حالا او بود که اخمهایش را درهم کرده بود دست به سینه شد

 

_اول اینکه شما کسی نیستین که بهم بگین چیکار کن یا نکن خودم میدونم چی برام بده یا خوبه

در ضمن ترانه به اشتباهش پی برده چرا یه طرفه قضاوتش میکنین ؟

 

فکش از خشم منقبض شد دخترک بیش از حد لجباز و زبان سرخی هم داشت

به کاناپه تکیه داد و چنگی به موهایش زد

 

_خبر داری از این دوستت که چیکار با رفیقم کرده ؟

 

چشمانش ریز شد

 

_منظورتو نمیفهمم

 

خودش را جلو کشید

 

_تو چه جور دوستی هستی همین ترانه خانم شما بعد از اون سفر شمال یه هفته با سهیل رفیقم حرف زد و با هم دوست بودن

 

سهیل داشت کم کم ازش خوشش میاد بعد یه هفته خانوم جوابشو نمیداد نگو با بقیه پسرا میپره…

دوست شما درکی از تعهد نداره پسرا رو مثل لباس عوض میکنه

با حرفش تعجب کرد و به فکر فرو رفت

 

چرا از این موضوع خبر نداشت ؟ اصلا نمیدانست سهیل به ترانه علاقه‌ای دارد باید حتما با این دوست غد و یکدنده‌اش حرفی میزد

 

چرا دست از این کارهایش برنمیداشت

 

شماره‌اش را گرفت با دو بوق جواب داد

 

_هان بابا مثلا رفتی مسافرتا دلت برام چه زود تنگ میشه

 

به در اتاق تکیه داد و جدی پرسید

 

_تری تو چند وقته با سهیل بهم زدی ؟

 

از این سوال جا خورد و این از لحنش به وضوح معلوم بود

 

 

_زیاد باهاش تو رابطه نبودم سریع تموم کردم

 

_چرا؛ ازش خوشت نیومد ؟

 

 

حوصله‌اش سر رفته بود از این سوالات

 

_وا نازی زنگ زدی اینا رو بپرسی؟

تو که میدونی من آدم تعهد و رابطه جدی نیستم به خودشم گفتم یه بار

چیشده مگه حالا ؟

 

 

پوفی کشید

 

_وای تری از دست تو میخوای تا کی به این کارات ادامه بدی !

سهیل مثل قبلیا نیست همون شبی که به خاطر نجاتمون اومد مهمونی شناختمش پسر خوبیه چرا لگد به بختت میزنی دختر ؟

 

عصبی حرفش را قطع کرد

_دیگه اسمشو جلوم نیار فهمیدی

حالم ازش بهم میخوره پسره بی‌صفت بهم گفت مثل هرزه خیابونی هستی که با صد تا پسر میگردی

 

سکوت کرد حالا ترانه هم آرام گریه میکرد و حسابی بغض داشت

 

_نازی تو که خودت میدونی به خدا دختر بدی نیستم همیشه حریم‌ها رو با پسرای دور و اطرافم حفظ میکنم

من.‌..من مگه چیکار کردم که نمیتونم به یه پسر اعتماد کنم هان ؟

 

آهی در دل کشید رفیقش مثل خودش زخم خورده بود

 

دقیقا در سن هجده سالگی عاشق پسری در دانشگاه شد و شش ماه با هم در ارتباط بودن اما آن نامرد قصد تجاوز را بهش داشت که خدا جان ترانه را نجات داد

 

از آن موقع ترانه سرد شد کینه گرفت از تمام پسران همه را سرگرمی میدید و با هیچکدامشان رابطه‌اش جدی نمیشد

 

ولی تا ابد که نمیتوانست اینطور زندگی کند به قول دکتر روانپزشکش همه مردها مثل هم نبودن بینشان یه انسان واقعی پیدا میشد باید بهش میفهماند که سهیل با بقیه فرق دارد که جنس دوست‌داشتنش یک چیز دیگر است

 

 

ولی باید صبر میکرد موقعی که به شیراز برگردد حتما ترتیب یه ملاقات را میداد و سهیل و ترانه را با هم دعوت میکرد

 

ظهر که شد خانواد‌‌ه‌ها هم آمدن ظرف غذا را از دست مادرش گرفت و گفت

 

_خیلی نامردی به خدا تنها واسه خودتون رفتین گردش

 

مریم خانم لبخندی زد و گفت

 

_به خدا جای زیادی نرفتیم دختر یه دوری تو بازارش زدیم حالا اصل کاریا مونده غروب میریم دریا خودتو آماده کن

 

همان لحظه مهرداد و ستایش هم لباس عوض کرده وارد آشپزخانه شدن

 

ستایش لباس کوتاهی پوشیده بود و تاپش زیادی آزاد بود خجالتم نمیکشه جلو خانواده واقعا که

 

بی‌توجه به آن‌ها سر میز نشست و مشغول غذا خوردن شد

 

 

امیرعلی هم روبرویش نشسته بود و معلوم بود که از حضور ستایش چندان راضی نبود

 

مشغول خوردن بود که صدای نکره‌اش بلند شد

 

_میگم مهرداد جون داریم میریم دریا حتما گیتارتو بیار با خودت

اهنگ درخواستی دارم باید بزنی

 

 

قاشق در دستش خشک شد و خیره شد به مهرداد

 

چرا…چرا نگاهش کرد ؟

چرا بغض بر گلویش چنگ انداخت یعنی برای ستایش هم گیتار میزد و میخواند !!

 

از همان آهنگ‌های عاشقانه‌ای که نازنین از هیجان پلک نمیزد و فقط تماشا میکرد…

 

 

سرش را پایین انداخت ولی صدای مهرداد را شنید که با بی‌تفاوتی گفت

 

_میارم حتما غذاتو بخور

 

 

تمام میلش پرکشید

 

با یک ببخشید از سر میز بلند شد و به اتاق پناه برد

 

این سفر داشت زهرش میشد چرا نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد از دست خودش عصبانی بود در آن سو امیرعلی که تمام حواسش پیش نازنین بود عصبی غذایش را زود تمام کرد و تنها از خانه بیرون زد

*****

 

هميشه موندن با هم
واسه زخم دل تنها

يادم تو بودي مرحم
ولي اون روزها گذشته

ديگه نيستي كه بدوني
كاش مي شد بهت مي گفتم

من مي خوام پيشم بموني
با يه دنيا اشك و غصه

نمي خوام بي تو بمونم
توي اين غروب دلگير

شعر رفتن و بخونم
ولي اون روزها گذشته

شايد از ياد تو رفتم
كاشكي بودي و ميديدي

من هنوز عاشقت هستم عاشقت هستم

من صدات و نشنيدم
نم اشكاتو و نديديم

توي آشيون قلبت من نموندمو پريدم
ولي امروز ياد عشقت من و تنها نمي زاره

لحظه هاي بي تو بودن تو رو ياد من مياره
من همونم كه چشات و پر اشك و گريه كردم

 

 

نگاه مهرداد رویش بود و داشت با تمام مهارت و احساسش ترانه را میخواند

 

 

مات مانده روی تخته سنگ نشسته بود چرا باید این آهنگ را میخواند حرف دلش بود ؟ یا اینکه…

 

حالش داشت دگرگون میشد آن روزها داشت برایش یادآور میشد حسش خوب یا بد نمیدانست اما حالش خراب بود

 

این نگاه پرمعنی چه از جانش میخواست چرا نمیفهمید، چرا جلوی نگاه‌های هرزش را نمیگرفت ؟

 

حتی ستایش و امیرعلی هم متوجهش شده بودن جوری که وقتی آهنگ تمام شد ستایش دست دور بازوی مهرداد حلقه کرد و با لوندی گفت

 

_عشقم بسه اشکمون در اومد پس کو آهنگ مورد علاقه من ؟

 

مهرداد حتی نگاهش هم نکرد خیره به نازنین انگشتانش را روی سیم گیتار حرکت داد و آهنگ دیگری خواند

 

نگاهش را به دریا داد هوا داشت تاریک میشد و آن‌ها چهارنفری دور آتش نشسته بودن و گوش سپرده بودن به آهنگ

 

 

گوشهایش تیز شد اینکه صدای مهرداد نبود سرش را برگرداند

 

گیتار در دستان امیرعلی بود و حالا او با صدای گرفته و بم همیشگیش ترانه غمگینی میخواند

 

 

من نمیدونم خودت یه جوری آرومم کن
من که جز دستای تو راه فراری ندارم

یه دیوونه که اصن کار به جایی ندارم
همه دنیا تویی باقی همش یه بازیه

کوچه ها تنگ میشن وقتی نگات ناراضیه
انگاری یه شهر محـــکومن و چشمات قاضیه

 

چرا این دو مرد همچین میکردن ؟

 

انگار در دوئلی شرکت کرده بودن در یک مسابقه بزرگ و داور هم نازنین بود که میخواستن نظرشان را جلب کنند

 

 

امیرعلی متفاوت از مهرداد با اخم ریزی بین ابرویش بهش خیره بود و مینواخت

 

هی هوا کمتر شـــد جاده ها باریکن
من نمیدونم برم یا بمونم کاری کرد

چشم تو ساکت شــــم یه آب راکد شم
هی هوا بدتر شــــد مسیرا تاریکن

من نمیدونم برم یا بمونم کاری کرد
چشم تو داغون شم هدف بارون شم

 

این نگاه ، این صدا ازش چه میخواست ؟

 

 

کاش حرف دلش نباشد ، کاش

 

 

موهای مجعدش میان باد به بازی گرفته شده بود و نازنین نمیتوانست از تاتو روی دستش از حرکات ماهرانه انگشتانش چشم بردارد

 

 

حتی ستایش هم با تعجب و تحسین چشم دوخته بود به امیرعلی

 

 

اینجای آهنگ را با تمام احساسش خواند زیر نگاه آتشینش داشت ذوب میشد احساس خفگی میکرد

 

 

مثه یه پرنده که همه پراشو چیدن
پشت تو راه اومدم تورو نفس کشیدم

من میترسیدم ولی بخاطرت پریدم
چون دلم میخواد برات بمیرمو نگاه کنی

جاش فقط حسابمو از عاشقات جدا کنی
زخمی که میخورم از آدمارو دوا کنی

..

بغض به گلویش هجوم آورده بود چرا حالش یکهو اینطور شده بود

 

 

این ترانه داشت دیوانه‌اش میکرد نخواست ادامه‌اش را بشنود باید میرفت باید از اینجا فرار میکرد از این نگاه پر سوال و مشکوک مهرداد که بین او و امیرعلی میچرخید از لبخند معنادار ستایش از غم درون چشمان امیرعلی

 

 

قدم هایش را تندتر برداشت و شالش را دورش محکم گرفت ،

 

دریا با تمام قدرت موجهایش را روانه ساحل میکرد کمی که دوید نفسهایش کند شد و پاهایش از حرکت ایستاد

 

 

نگاهش را به دوردست داد اینجا در این خلوتی فقط خودش بود و خودش

 

 

هجوم افکار منفی بر ذهنش بدنش را سست و ناتوان کرده بود

 

 

حس گنگی داشت آخر این چه حالی بود یک قدم به سمت دریا برداشت و چشمانش را بست

 

 

سرنوشت بد تا کرده بود وقتی جلوی چشمت عشق قدیمیت را کنار کس دیگر ببینی و نتوانی خاطرات گذشته را فراموش کنی چطور میتوانی عادی زندگی کنی مثل سابق !

 

 

نگاه امیرعلی را خوب میشناخت و در ذهنش داشت انکار میکرد اما به خود که نمیتوانست دروغ بگوید این پسرعمو بودنش حضورش تکیه‌گاه بودنش در این مدت بیراه نبود ولی بد راهی را رفته بود جاده بن‌بست بود

 

 

او دیگر دلی برای عاشق شدن نداشت هیچکس حالش را درک نمیکرد مهرداد بد ضربه‌ای به او زده بود که دیگر نمیتوانست به آینده به عشق چشمان کس دیگر امیدوار باشد

 

 

یک قدم دیگر به سمت دریا برداشت

 

 

بغض مسخر‌ه‌ای وسط گلویش جا خوش کرده بود و قصد رها کردنش را نداشت

 

 

موج دریا خروشان به سمتش میامد دستانش را از هم باز کرد و به سمت دریا قدم برداشت

 

میخواست چکار کند…خسته شده بود ؟ از این زندگی از این حجم از غم او قادر به نقش بازی کردن نبود نمیتوانست تحمل کند

 

 

چندین سال دست کسی مثل عروسک خیمه‌شب بازی باشد و حالا همان مرد ککش هم نگزد حکم اسباب بازی برایش داشت مگر نه ؟

 

همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد موج او را به سمت جلو هل داد تعادلش بهم خورد همین را میخواست

 

 

لبخند بر لبش نشست که ناگهان کسی از پشت در آغوشش گرفت و به عقب کشیده شد

 

با وحشت به کسی که نجاتش داده بود خیره شد

 

 

یک شخص تکراری اما با چهره‌ای متفاوت صورتش از کبودی انگار داشت منفجر میشد

 

 

چشمانش از فرط عصبانیت دو گوی خونی شده بود دخترک را روی زمین گذاشت و شاکی شانه‌اش را تکان داد

 

_داشتی چه غلطی میکردی هان ؟

 

 

حرف نزد اصلا دلش نمیخواست جوابش را دهد و این مرد مقابلش را کلافه میکرد

 

آخ که وقتی چشمش بهش افتاد آن هم در آن وضعیت ترسی در دلش رخنه کرد که هیچوقت تجربه‌اش نکرده بود

 

این دختر دیوانه بود که میخواست خودکشی کند چه مرگش بود ؟

 

قصد کوتاه امدن نداشت موهای خیس مشکیش را از صورتش کنار زد و نگاهش را به چشمان غمگینش داد

 

_چته تو عقلتو از دست دادی ؟

دِ آخه لعنتی چرا همیشه دنبال دردسری اگه من خاک بر سر نمیومدم میخواستی خودتو بکشی آره ؟

 

 

با بغض و حرص جوابش را داد

 

_آره میخواستم بمیرم حق گرفتن جونمم ندارم ؟

 

فریاد کشید

 

_ساکت شو نازی بیشتر از این عصبیم نکن حق نداری بمیری باید زندگی کنی شیرفهم شد؟

 

میفهمید نگرانی ‌های این مرد را درک میکرد اما خودش را زد به کوچه علی چپ

 

هلش داد عقب و با بی‌رحمی تمام گفت

 

_به تو چه هان ، به تو چه ؟

تو کی منی که نگرانمی اصلا چرا انقدر سر راهم سبز میشی…

 

اینجای حرفش صدایش را بلند کرد و ادامه داد

 

_از همتون بدم میاد چرا منو به حال خودم نمیزارید…چرا نمیزا…

 

حرفش در دهان خفه شد

 

 

با بهت و چشمانی درشت شده به مردی که داشت با خشونت لبهایش را میبوسید خیره شد

 

 

مغزش قفل کرده بود و قدرت تحلیلی برایش نمانده بود

 

چشمانش بسته بود و در آغوشش نوازش میشد

 

 

نفسهایش تند شدن دست روی سینه‌اش گذاشت تا برود عقب

 

در همان حال از میان لبهای بهم چفت شده‌اش نالید تا ولش کند اما….

 

_اینجا چه خبره ؟

 

 

این صدای آشنا و شاکی فقط متعلق به مهرداد بود و بس

 

به خودش آمد با دست محکم هلش داد عقب و خودش را از چنگال دستانش نجات داد

 

 

با ترس و وحشت نگاهش را از چهره کلافه امیرعلی به چشمان پرخون مهرداد داد

 

 

ضربان قلبش روی هزار بود کاش میمرد کاش همین‌جا آب میشد حالا مهرداد درباره‌اش چه فکری میکرد ؟

 

پوزخند بدی زد و توبیخ‌گرایانه به طرفش قدم برداشت

 

_خوب بلدی جانماز آب بکشی حاج خانوم فقط من غریبه بودم نه ؟

 

بدنش لرزید از این حرف از این همه تحقیر و توهین مات مانده سرجایش مانده بود و تکان نمیخورد

 

امیرعلی با خشم از جایش بلند شد و روبرویش ایستاد

 

_به تو چه ؟

نازنین به تو ربطی نداره برو پیش نامزدت پسرجون که یه وقت تنها نباشه

 

آخر حرفش را با لحن مسخره‌ای گفت و وای که مهرداد از شنیدن این حرف دیوانه میشد

 

مگر دیگر کسی میتوانست این بحث را بخواباند جوری بهم نگاه میکردن ‌که انگار به خون هم تشنه بودن

 

ضربه‌ای به شانه‌اش زد و عصبی غرید

_حرف دهنتو بفهم اینجایی که اومدی راه به جایی نداره

چیه نکنه عاشقش شدی…

 

حرفش تمام نشده بود که مشتی بر دهانش فرود آمد

 

حالا کی میتوانست امیرعلی را آرام کند ؟

 

هر دو با هم گلاویز شده بودن و قصد کوتاه آمدن نداشتند

 

گوشه‌ای در خود جمع شده بود و میلرزید از بچگی از دعوا میترسید حالا گوشهایش را گرفته بود تا نشنود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
34 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

لیلاجان خیلی قشنگ می نویسی 👌

تارا فرهادی
تارا فرهادی
5 ماه قبل

عالییی بود لیلی جونم😍💜
ولی من نمیگم بیچاره امیرعلی نازی با شکستی که توی عشق اولش خورده سخته بخواد امیر علی رو دوست داشته باشه🙂

گیتار دست به دست شده مهرداد و امیرعلی
گیتار دست به دست شده مهرداد و امیرعلی
5 ماه قبل

نمیشه به مناسبت امروز یه پارت دیگه بدیییی😕

ساره
ساره
5 ماه قبل

اگه باز بخواد با مهرداد خوب بشه خیلی چرت و مسخره میشه

بی نام
بی نام
5 ماه قبل

نویسنده عزیز. پایان ماه صفر مژدگونی بهمون پارت بدهه خوووببب

بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

چرااااا. نه لطفااا حداقللل فرداا خووب.. نویسنده خوب ودرجه یکی باش

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

درود*
من فقط فقط دلم برای نازنین
ببچاره؛بینواا🤒🤕😔💔😳😵😨😖😢 سوخت(باعرض پوزش، معذرت•••) خداا ازدست هرجفت اینها هم مهرداد هم امیرعلی نجاتش بده••••••••• 👏🙏😇

Sety
عضو
پاسخ به  نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

عههه امیر علی به این خوبی😂

عرشیا خوب
عرشیا خوب
5 ماه قبل

وای چی میشه نازی هم امیرعلی رادوست داشته باشه من که از مهرداد متنفرم امیر عاشق واقعی نازنین هست

مبینامرادی
مبینامرادی
5 ماه قبل

ممنون لیلا جان این پارت خیلی خوب بود🥲🥺

helen nasari
helen nasari
5 ماه قبل

سلام عالی بود عزیزم
فقط یه سوال پارت گذاری چطوری هست؟

Sety
عضو
5 ماه قبل

چقدر نازی خنگه اه اه😂🤦‍♀️
امیر علی به این خوبی چرا ازش فرار میکنی 🤦‍♀️🤦‍♀️😁😁

عالی بود لیلا جوونی😘❤

Sety
عضو
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

خب همین یعنی خنگ بازی دیگه🤣🤣🤣

HSE
HSE
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جونم 💜 خسته نباشی …😍

مائده بالانی
مائده بالانی
5 ماه قبل

خسته نباشی عالی بود

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون که زود پارت گذاشتی خیلی قشنگ بود👍💟

مائده بالانی
مائده بالانی
5 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم عالی بود. چه تراژدی دراماتیکی بود. دلم برای امیر علی خیلی سوخت.

Sety
عضو
پاسخ به  مائده بالانی
5 ماه قبل

نازی ببین یکی دیگه هم بجز من میگه بیچاره امیر علی😂😂😂

دسته‌ها

34
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x