9 دیدگاه

رمان نوش‌دارو پارت ده

4.7
(3)

 

خوبی ویلایشان این بود که هم اتاق زیاد داشت هم هر کدام یک سرویس مجزا داشت

 

 

تصمیم داشت یک تیپ ساحلی بزند شومیز و شلوار گشاد سفید ماتش را پوشید با شال آبی آسمانیش را برداشت تا سرش کند

به صورتش کرم ضد آفتاب مالید و با عطرش کمی دوش گرفت بعد از برداشتن کیف و کلاه آفتابیش از اتاق بیرون زد

همزمان باهاش بقیه بچه ها هم حاضر و آماده بیرون آمدن

ترانه با دیدنش سوتی کشید

 

_او له له حاج خانوم چیشده تیپ زدن خبریه ؟

 

نگاهی به خودش کرد و شانه‌اش را بالا انداخت

 

_نه بابا نکنه انتظار داشتی برای دریا رفتن هم چادر بزارم!

 

سحر از پشت سر با خنده گفت

 

_همینو بگو…

وای فکر کن میپوشیدی سوژه عکاسی میشد ،تو باد شبیه بادبان، اونوقت…

 

شاکی اسمش را صدا کرد که دیگر این مسخره بازی را تمام کند

 

در کنار این جمع بودن را دوست داشت با همه عقاید و فکرهای متفاوتشان زبان همدیگه را خوب میفهمیدن و حال هم را خوب میکردن

 

 

اول از همه سری به بازار های محلی شهر زدن در هر مغازه ای با ذوق به لباس ها و اجناس سنتیشان نگاه میکردن و از هر کدام که خوششان میامد میخریدن آوا هم این وسط که ذوق عکاسی داشت چیلیک چیلیک از هر چیزی که چشمش را میگرفت عکس مینداخت

 

 

بعد از گشت زدن در بازار تصمیم گرفتن بستنی بر بدن بزنند در این هوای گرم عجیب میچسبید

 

 

همراه ترانه به بستنی فروشی در نزدیکیشان رفتن، صف شلوغ بود و معلوم بود که حالا حالاها نوبتشان نمیشود

 

 

لعنتی بر شانسشان فرستاد و با پایش روی زمین ضرب گرفت

 

 

ترانه انگار نه انگار با دوست پسر جانش مشغول دل و قلوه  دادن بود

 

 

پوف خدا هر هفته با یکیه جالبه که عاشق همشون هم هست

 

 

سرش را به دور و اطرافش برگرداند که یکهو با دیدن کسی چشمانش مثل گردو درشت شد

 

 

پناه بر خدا این اینجا چیکار میکنه ؟

 

..

هنوز متوجهش نشده بود و داشت با رفیقش صحبت میکرد

 

هوف منو نبینه اینجا وگرنه این سفر رو هم کوفتم میکنه میدونم

 

 

سریع نگاهش را گرفت ولی زیرزیرکی حواسش بهش بود

 

چه با من ستم کرده، پیراهن دکمه دار سفیدی پوشیده بود که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود، زیرش تیشرت سفید مارک داری پوشیده بود با شلوار جین آبی روشن که حسابی بهش میامد

 

 

ول کن نازنین مبارک صاحابش…مبارک آناهیتا جونش

 

وای خدا اَد همون موقعی که من باید بیام مسافرت باید اینو اینجا اونم دقیقا تو همین شهر ببینم !!

 

ترانه صحبتش تمام شده بود و تا خواست صدایش بزند سریع انگشتش را جلوی بینیش گذاشت و پچ پچ مانند گفت

 

 

_هیس یه لحظه ساکت باش

 

 

گنگ و گیج سرش را تکان داد

 

_چی میگی بابا…خل شدی نازی ؟

 

تا گفت نازی توجه آقا امیرعلی به سمتشان جلب شد

 

بیا همینو کم داشتم با حرص به ترانه نگاه کرد

 

_همینو میخواستی ؟… بیا شنید

 

او که نمیدانست از چه صحبت میکند با چشمانی ریز شده گفت

 

_کی شنید ؟
زده به سرت‌ها

 

 

تا خواست جوابش را دهد صدایی در نزدیکیشان گفت

 

 

_سلام خانوما…

 

دیگر وقت قایم شدن نبود

 

 

خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد لبخندی بزند جوری خودش را نشان داد که از دیدنش آن هم در اینجا تعجب کرده است

 

 

_عه وا…سلام پسرعمو شما کجا…اینجا کجا ؟

 

 

 

یک ابرویش بالا رفت و مشکوک نگاهش کرد

 

 

_این سوالو من اول باید از تو بپرسم نازی خانم…

 

و به دنبال حرفش نگاهی به سرتاپایش کرد که خون به صورتش دوید

 

مرتیکه هیز و پررو به تو چه آخه من اینجام شیطونه میگه برم دکورشو بیارم پایین پسره نچسب

 

 

نگاهش را از چشمان کنجکاوش گرفت و قری به ابرویش داد

 

 

_اومدم یه حال و هوایی عوض کنم…از نظر شما جرمه ؟

 

زبان درازی دخترک موجب خنده‌اش شد

 

 

 

_نه چرا پاچه میگیری خب !

 

تیز نگاهش کرد تا بیش از این پررویی نکند

 

 

صدای مردانه‌ای از پشت سر شنیده شد

 

_امیر کجا رفتی یکساعته ؟

با تعجب به سمت صدا برگشت مثل اینکه رفیق آقا امیر بود

 

 

سلام آرامی بهش داد

 

با متانت سری تکان داد و گفت

 

 

_سلام از بنده‌ست….شما باید نازنین خانم باشید درسته…دختر آقا علی

 

 

با تعجب نگاهش کرد

 

_آره درسته، شما منو میشناسید ؟

 

لبخندی زد و خواست جوابش را دهد که امیر عین اجل معلق سر رسید

 

 

 

_خب حالا این حرف ها مهم نیست

 

 

دستش را به سمت رفیقش گرفت

 

 

 

_نازنین جان سهیل رفیق شفیق بنده

سهیل جان نازنینو که میشناسی….

این خانم محترم هم ترانه خانوم هستن دوست نازنین

 

 

 

ترانه که تا آن موقع ساکت بود با وقاری که ازش بعید بود شالش را درست کرد و گفت

 

 

_بله بله از آشناییتون خوشبختم آقا سهیل

 

وای تو رو خدا ببینش دختره آب زیر کاه یعنی نازنین اگه یه ذره این سیاست ترانه رو داشتی الان دنیا دستت بود

 

خدا میدونه تو اون ذهن خبیثش چه میگذره سهیلم که فوق العاده خوشتیپ یعنی صید این هفته اش شاه ماهیه

 

مثل اینکه نوبتشان شده بود، ترانه رو به سهیل گفت

 

 

_شما نمیخواستین بستنیتون رو بگیرین صدامون کردنا

 

 

سهیل یه خورده به دور و برش نگاه کرد و پیشانیش را خاراند

 

 

_آره حق با شماست

 

 

به دنبال حرفش نگاهش را به سمتشان برگرداند و گفت

 

 

_پس ما بریم بستنی ها رو بگیریم همینجا منتظر باشید

 

 

هر دو هاج و واج به رفتنشان خیره شدن اینم یک روش مخ زنی بود دیگر

 

 

 

با صدای امیرعلی نگاهش را از روبرو گرفت

 

_چیزی گفتی ؟

 

 

از گوشه چشم نگاهش کرد و چنگی به موهای خوش حالتش زد

 

 

_دارم فکر میکنم تو چند ثانیه چطور دوستت قاپ رفیقم رو دزدید

 

یک جوری لب خودش را گزید انگار او جای ترانه برای رفیقش عشوه ریخته بود

 

 

امیرعلی از دیدن حالت چهره‌اش لبخندی بر لبش نشست

 

 

دستانش را در جیبش فرو کرد و دستی به گوشه لبش کشید

 

 

با سرفه مصلحتی سر حرف را باز کرد

 

 

_کی اینجا اومدین ؟

 

 

با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.
یعنی نمیدانست یا خودش را به آن راه زده بود ؟ باید باور میکرد که همه چیز اتفاقی بود!

 

تعجبش را یک جور دیگر معنی کرد

 

 

 

_قصد فضولی ندارم…فقط از دیدنت تعجب کردم همین…عمو اینا کجان حالا ؟

 

نگاهش را ازش گرفت

 

_سفر دخترونه‌ست…بابا اینا نیومدن

 

 

حالا او با تعجب خیره‌اش بود، خب حقم داشت با بیست و دو سال و خورده ای هنوز یک سفر مجردی نتوانسته بود برود و هر جا که میرفت خانواده اش هم همراهش بود

 

دوست داشت ازش بپرسد خودش اینجا چه میکند… سرش را بالا گرفت و مردد لب زد

 

 

_چطور شد اومدی شمال ؟

 

حق به جانب گفت

 

_نکنه اینجا رو هم خریدی نازی خانم !

 

 

با حرص رو برگرداند هر لحظه و همه جا میخواست حالش را خراب کند خب اگه نمیخوای بگی نگو ، به جهنم

 

_خب حالا قیافتو اونجوری نکن این موقع از سال چه جایی بهتر از شمال…خیلی وقته نیومدم ، بعد از یه سال درس و کار گفتم یه هوایی عوض کنم

 

در جوابش چیزی نگفت و فقط سر تکان داد

 

 

کمی بعد ترانه و سهیل هم آمدن از لبخند پهن و پررنگ ترانه فهمید که به هدفش رسیده دختره چشم سفید

 

 

همان لحظه گوشیش زنگ خورد سپیده بود تا جواب داد مثل بمب ساعتی منفجر شد

 

_دِ رو تخته بشورنتون، زیر پامون علف سبز شد کجایین پس ؟

 

ترانه با ایما و اشاره خواست بداند چیشده، آن دو هم با تعجب بهش خیره بودن

 

 

بدون توجه بهشان جواب سپیده را کوتاه داد

 

 

_الان میایم

 

سریع گوشی را قطع کرد

..

ترانه به حرف آمد

 

_ببینم سپید بود ؟

 

سر تکان داد

_آره باید زود بریم

 

امیرعلی صدایش در آمد

 

_میشه بفرمائید چیشده…کی منتظرتونه ؟

 

 

با حرص نگاهش کرد

 

_دوستامونن اگه کاری ندارین ما بریم

 

سینی بستنی ها را از دست ترانه گرفت و جلوتر ازش حرکت کرد

 

 

_نازنین خانم صبر کنید

 

ای بابا عین کنه چسبیدن ول نمیکنند

 

 

با کلافگی به طرفشان برگشت

 

 

 

 

 

_باز چیشده ؟

 

مخاطبش سهیل بود اما به جایش امیرعلی با جدیت جوابش را داد

 

_ حالا که اینجا همو دیدیم…بدم نیست با دوستاتون هم آشنا بشیم

 

به دنبال حرفش چشمکی بهش زد و جلوتر ازش حرکت کرد

 

 

 

کم مانده بود از حرص موهای خودش را بکند چی پیش خودش فکر میکنه که دوستاش مثل دوست دخترای رنگ و وارنگشن ؟

 

هه چشم آناهیتا‌جونش روشن دیگه کم مونده بپره دخترا رو بغل بگیره مرتیکه هَوَل

 

قیافه بچه ها اول کلا تو هنگ بود بعد که امیرعلی و سهیل خودشون رو معرفی کردن یخاشون زود آب شد و مشغول صحبت شدن

 

در سکوت داشت بستنیش رو میخورد که سپیده نیشگونی از بازوش گرفت

 

 

با حرص نگاهش کرد و بازویش را مالید

 

 

_چته تو ، پوستمو کندی بابا

 

چپ چپ نگاهش کرد و گفت

 

 

_الان باید من شاکی باشم نه جنابعالی

 

 

یکهو لحنش را آرامتر کرد و در گوشش گفت

 

_ ببینم ورپریده تو یه همچین پسرعمویی داشتی و رو نمیکردی…

پس واسه همین تو و تری یکساعته ما رو قال گذاشته بودین نگو سرتون گرم این دو تا تیکه بود

 

 

با حرفهایش کم مانده از خجالت آب بشود زیر زمین،  وای خدا یکم حیا نداره من به قبر خودم بخندم بیام با این عتیقه وقت خودمو بگذرونم… شاید تیپ و قیافه داشته باشه اما هیچ یک از رفتارهایش را نمیپسندید در نظر او یک مرد خوش گذران که از قضا هم رابطه‌هایش از شمارش در رفته بود اصلا هیچ جذابیتی نداشت… مسلما هر کس که با او ازدواج میکرد باید مثل خودش میشد مثل آناهیتا که معلوم نیست کجاست و الان داره با کی خوش میگذرونه

 

 

 

مثل اینکه اینا خیال رفتن نداشتن کم کم داشت حوصله اش سر میرفت

 

 

کنارشان ایستاد و گلویش را صاف کرد

 

 

 

_بچه ها شما گشنتون نیست ؟
بهتره بریم یه رستورانی جایی

 

 

حرفش تمام نشده بود که سهیل در جواب گفت

 

 

_اتفاقا این نزدیکی‌ها یه رستوران خوب میشناسم…چطوره بریم اونجا ؟

 

 

 

از درون در حال انفجار بود هر جور میخواست دکشان کند به در بسته میخورد انگار تنها کسی که از بودنشان ناراضی بود خودِ خودش بود

 

 

میان راه هر چی بد و بیراه بلد بود نثار ترانه و جد و آبادش کرد هر چی میکشم از دست اونه خب میمردی اسممو صدا نمیزدی… این امیرعلیم انگار که مهره مار داره یعنی استاد مخ زدن دختراست همه هم که براش سر و دست میشکونن

 

 

با اون قد و هیکلی که هر دو دارن هر کس آن‌ها را میدید فکر میکرد بادیگارد همراهشان است ،

 

وارد یک رستوران بزرگ و مجلل شدن نگاهی به دور و برش کرد و همانجا سرجایش خشک شد

 

گذشته مثل یک نوار ویدیویی جلوی چشمانش رو حالت تند ظاهر شد

 

 

مهرداد را میدید که پشت میز دوازده نفره انگشتر را در دستش میکند؛  آن نوازنده ویالون که موقع شام خوردن برایشان مینواخت حالا کجا بود ؟

 

صدای خواننده در گوشش میپیچید و رقص جذاب مهرداد در ذهنش تکرار میشد، چقدر آن روز بهش اصرار کرد که همراهش برقصد اما به خاطر خجالت نتوانست همراهیش کند حالا بعد از ده ماه دوباره پا در این رستوران گذاشته بود

 

 

با تکان دستی به خودش آمد

 

جلوی رویش چهره نگران امیرعلی را میدید

 

 

 

لب گزید و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت بچه ها رفت

 

 

 

 

سحر با دیدنش ابرویی بالا انداخت

 

_کجا بودی تو…بیا اینجا غذا سفارش بده…ما همه کوبیده خواستیم تو چی ؟

 

 

آمدنش به اینجا اشتهایش را به کلی کور کرده بود کمی بعد امیرعلی هم آمد و روی صندلی کناریش نشست ، متوجه حال بدش بود که منو را از دستش گرفت و رو به گارسون گفت

 

_دو تا کباب برگ هم بزارید با مخلفات

 

.
گیج و مات نگاهش کرد خوب میدانست غذای مورد علاقه‌اش چیست اگر جای دیگری بود حتما با لذت غذایش را میخورد ولی حالا بغضی وسط گلویش جا خوش کرده بود و فقط با کباب‌های داخل ظرفش بازی میکرد

 

سرش پایین بود و صدای شوخی و خنده بچه‌ها را میشنید، دوباره شده بود همان نازنین چند ماه پیش انگار که زره آهنیش را حالا از تن در آورده بود که با یک خاطره فرو ریخته بود

دستی به صورتش کشید و سرش را بالا آورد که نگاهش قفل دو تیله قهوه ای شد

 

 

چرا نگاهش انقدر شاکی بود ! این سرزنش در چشمانش از سر چه بود ؟

 

 

امیرعلی شخصیت چند گونه‌ای داشت گاهی شوخ میشد و آن موقع‌هایی که اخم بر چهره داشت معلوم بود که از موضوعی عذاب میکشید… حالا به خاطر چه چیزی اینطور بهم ریخته بود ؟

 

زیر نگاه تیزش دست برد و لیوان آبش را برداشت تا این بغض لعنتی دست از سرش بردارد ، لیوان را از لبش پایین آورد که تیکه‌ای از کباب روی چنگال جلوی صورتش قرار گرفت

 

با تعجب به کسی که این کار را کرده بود نگاه کرد انگار که برایش عادی باشد چنگال را به سمتش گرفت و با لحن طعنه‌آمیزی گفت

 

 

_به جای آب یکم کباب بخوری بد نیست

 

 

ابروهایش بالا پرید

 

حالا همه نگاه‌ها به سمتشان بود کم مانده بود از خجالت آب بشود برود توی زمین این مرد قصدش از این کارا چه بود ؟

 

 

 

از این ترحم کردن‌ها بیزار بود سرش را پایین انداخت ، به خدا که قصدش ناز کردن نبود

 

_میل ندارم ، بهتره…

 

عصبی حرفش را قطع کرد

 

 

_یعنی چی میل ندارم…
مگه دست خودته ؟

وقتی همراهمون اومدی رستوران باید غذاتو هم بخوری…همین کارا رو کردی که شدی پوست و استخون

 

ناباور نگاهش کرد چطور میتوانست چنین حرفهایی آن هم در جمع بهش بزند ، این مرد انکار عقلش را از دست داده بود اصلا به چه حقی سرش داد میزد واقعا چه با خودش فکر کرده بود !

 

 

 

با حرص و عصبانیت از پشت میز بلند شد

 

 

_بهتره من برم…بچه ها ببخشید من حالم زیاد خوب نیست شما خودتون بیاید

 

 

 

قدم اول را برنداشته بود که صدای پرتحکمش بلند شد

 

_تو جایی نمیری ، زودتر این مسخره بازی رو تموم کن

 

 

با اخم به طرفش برگشت دوست نداشت اینجا بحثی کند وگرنه میدانست چه جوابش را دهد

 

سهیل با ملایمت آن‌ها را به سکوت دعوت کرد

 

 

_آروم باش امیر…چته تو ؟

 

 

 

 

کلافه چنگی به موهایش زد و چیزی نگفت

 

 

این بار سهیل نازنین را نشانه رفت

 

 

_شما هم بهتره بشینید تا با هم بریم…لطفا از دست امیرعلی ناراحت نشید منظور بدی نداشت

 

 

 

 

 

چیزی نگفت امیرعلی هم حالا دست از خوردن غذا کشیده بود و رفته بود پشت صندوق تا حساب کند

 

 

پوف مگه چیکار کردم انگار یه چیزم ازم طلبکاره

 

 

 

ترانه با نگرانی دست سردش را گرفت

 

 

_خوبی نازنین ؟

 

 

 

نمیدانست چرا لحنش انقدر تلخ شده بود

 

 

_آره خوبم شما خوش بگذرون

 

 

انگار مقصر اصلی را ترانه میدید او هم چیزی نگفت و فقط با دهانی باز بهش زل زده بود

 

 

خوب میدانست که الان هر حرفی بزند بیشتر کار را خراب میکند نازنین به خلوت نیاز داشت، به تنهایی و به موج آرام دریا که پاهایش را نوازش میداد

 

 

اگه برم اگه برم رنگ گریه با صدامه

اگه نرم اگه نرم روز مرگ خنده هامه

نمیتونم رها کنم خودمو از این اسیری

کجا برم کجا برم زنجیر غمت به پاهامه

به من بگو بگو به من دیروز برات چی بودم

عروس حجله بسته امروز برات چی هستم

عروسک شکسته ………

 

 

تک تک جملات آهنگ را با بند بند وجودش درک میکرد، انگار که وصف حالش بود

 

کاش میتوانست خودش را در این دریای بیکران غرق کند مطمئا آنقدر وسیع بود که درونش جا بگیرد

 

 

امیرعلی انگار امروز صدایش از همیشه گیراتر شده بود از چه میخواند از عروسک شکسته‌ای که دست نامهربانی زمانه بال و پرش را ازش گرفته بود

 

دستای تو دیگه دست یه مهربون نیست

حرفای تو دیگه حرف یه همزبون نیست

چه میدونی چه دردییه

تو کاسه سیاه و مات چشم عروسک

چه میدونی چه حرفییه

رو لبای غمزده بی خشم عروسک

عروسک شکسته‌ای که همه تنش نگاهه

به خاطر نگاه تو چشم شیشه‌ایش به راهه

وقتی مییای زمستونش پر لاله های سرخه

وقتی میری بهارشم بهارشم پر لاله سیاهه

فانوس بزرگ عشق تو بی فروغ بود

حرفای قشنگت مثل خودت دروغ بود

به من بگو بگو به من دیروز برات چی بودم

عروس حجله بسته امروز برات چی هستم

عروسک شکسته ………

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آیلار(آیلی)
آیلار(آیلی)
6 ماه قبل

من که کمتر جذب هر رمانی میشم واقعا این رمان منو جذب کرد😍

Zoha
Zoha
6 ماه قبل

خداقوت لیلا جونم😍

Nushin
Nushin
6 ماه قبل

عاااااااااالی!💗

Bakakan
Bakakan
6 ماه قبل

خسته نباشی

Bakakan
Bakakan
6 ماه قبل

قلمت بی نظیره بانو
هسته نباشی

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x