رمان نوش‌دارو پارت سه

5
(3)

🌺سخنی با مخاطب🌺

 

من نویسنده این رمانم که قبلا چند پارتی رو تو مدوان گذاشته بودم به نام کوچه‌باغ ولی به خاطر حمایت و ویو کم اونجا تصمیم بر این شد همین‌جا پارت‌گذاری کنم امیدوارم مورد پسندتون واقع شه😍

بازویش را انقدر محکم گرفته بود که هر آن ممکن بود از جا کنده شود

 

_مامان داری کجا میری ؟

 

 

 

اصلا نمیشنید او هم از این وضعیت به تنگ آمده بود دیدن دخترش آن هم در آن وضعیت خونش را به جوش آورده بود کار به کجا رسیده بود که گوش و کنایه های بقیه هیچ ترحم همه را هم باید به جان میخرید

 

 

 

پدرش در حیاط دور خود عصبی به آنور و اینور میچرخید

 

با دیدن دخترش اخمهایش درهم رفت

 

 

نازنین سرش را پایین انداخته بود تا صورت سرخش را نبیند

 

 

 

_سرتو بگیر بالا ببینم

 

 

 

چشمانش را بهم فشرد به جای او مادرش صدایش را بالا برد

 

 

 

_دخترت تخته گاز همینجوری داره برای خودش میره علی باید یه جور آتیشش رو خاموش میکردم

 

 

این بار صدای پدرش بود که بالا رفت

 

 

 

_این نونیه که خودت گذاشتی تو کاسه‌ام زن وقتی میگفتم این پسره به درد نمیخوره عیاشه ، حال بیحالیه کجا بودی ؟ هی سنگ برادرزاده نوبرتو به سینه میزدی کو
نتیجه اش شد این ، دختر دسته گلمو به این روز در آورده بس نبود حرفم باید بخوریم

 

 

 

 

با گریه به بحث و جدال پدر و مادرش که به جان هم افتاده بودن نگاه میکرد

 

 

 

لعنت بهت مهرداد ، لعنت به تویی که ذره ذره داری نابودم میکنی

 

 

همانطور با دو به پناهگاه تنهایی‌هایش پرواز کرد از میان انبوه کاغذهای داخل کمدش قاب عکسش را برداشت و جلوی صورتش گرفت

 

 

 

نامرد این بود قولت نازنین مرد نه ؟  به همین راحتی فراموشم کردی مهرداد مردم چی میگن هان میگن نامزد کردی راسته !!

 

 

گریه اش شدت گرفت

قاب عکس را محکم به سمت دیوار پرتاب کرد

 

 

 

_ازت متنفرم….متنفرم

 

 

 

از گریه سینه اش به خس خس افتاده بود مثل کسانی که داغ دیده بودن بالای سر قاب عکس شکسته نشست

 

 

نگاهش به آن تیله های سبزش افتاد همانی که افسونش کرده بود تمام صحنه ها جلوی چشمش رژه میرفت

 

 

از بچگی تا به الان ؛ شوخی کردن‌هایش همیشه اسمش را نصفه صدا میزد میگفت اینطوری راحت تر هست

 

 

آن همه عشق یکهو چیشد !

 

 

 

تولد پارسالش را کنار دوستانش جشن گرفته بودن و کادویش یک گردنبند طرح ستاره بود میگفت تو ستاره پرنور زندگیمی حالا کمتر از یک ماه دیگر تولدش بود و او دیگر نوری برایش نمانده بود فقط تاریکی بود و تاریکی

 

 

 

 

 

 

جلوی آینه به چهره خودش خیره شد

 

 

 

.حالا زیر چشمان مشکیش یک هاله سیاه گرفته شده بود دستانش را روی استخوان بیرون آمده گونه اش گذاشت صورت زرد و نزارش زیادی توی ذوق میزد

 

 

چه روزی از سال بود چقدر گذشته بود ؟!

 

 

 

خودش هم نمیدانست روزهایش در این چهاردیواری کوچک میگذشت حرف هایش را فقط گنجشک‌های لب پنجره اش می‌شنیدن و با جیک جیک‌هایشان اعتراض میکردن که دیگر بس است آمدنی میامد ولی آن مرد از اول هم رفتنی بود که اینطور همه چیز را جا گذاشت و رفت

 

 

ندید سوختنش را ، ندید کابوس های شب و روزش را ؛ ندید دخترکی این وسط شب و روز میمیرد و باز هم زنده میشود

 

 

 

 

میتوانی زنده باشی ، نفس بکشی ببینی یا بشنوی ولی زندگی نکنی حال و روز او هم همین بود ساعت ها مثل یک مرده متحرک به یک جا زل میزد با خود میگفت من براش چی بودم یه بازی یا یه همبازی که تا چشمش به یه نفر دیگه خورد سریع دورم انداخت یعنی حتی یک ذره هم عذاب وجدان نداشت این مرد کی بود چرا فکر میکرد او را نمیشناسد انگار که واقعا مهرداد همان روز در پارک با تمام شدن عشقش مرده بود

 

 

 

 

در این چند ماه حتی یک خبر هم ازش نگرفته بود اصلا انگار که نازنینی وجود نداشت مثل یک موجود بی ارزش لهش کرد و ازش گذشت حالا شب و روزش سیاه بود مثل زندگیش

 

 

 

 

شب ها از فکر و یادش در امان نبود
خانواده‌اش برایش روانشناس و هزار جور دکتر و مشاوره گرفته بودن اما مگر این دردها درمان میشد چیز کمی که نبود کسی که بیشتر از چشمت هم بهش اطمینان داشتی اینطور از پشت بهت خنجر بزند مگر میتوانست دوباره سرپا شود نه این حالش دیگر خوب بشو نبود

 

 

 

 

بارها خواسته بود خودش را از این زندگی و دنیا خلاص کند اما یک شب….شبی که پدرش او را در آن وضعیت دید و بر سرش کوبید به خودش قول داد حداقل به خاطر خانواده‌اش بلایی سر خودش نیاورد وگرنه این زندگی هر روزش برایش مرگ بود و بس

 

 

 

مثل همیشه مریم خانم با سینی غذا وارد اتاق شد با دیدنش که کز کرده گوشه تخت نشسته بود اخمی کرد

 

 

_پاشو…پاشو ببینم انگار دنیا رو ازش گرفتن پاشو که ببین واست چی درست کردم…
کلم پلو مخصوص مریم بانو…باز کن اون اخماتو دلم گرفت

 

 

 

 

به زور لبخند تلخی بر لب نشاند و آهسته لب زد

 

 

_بابا کجاست ؟

 

 

 

با حرص لبش را کج کرد

 

 

_تو هم که جون به جونت کنند بابایی هستی… من بخت برگشته از کارم زدم دارم واسه تو روز و شب خودمو به آب و آتیش میزنم تا یه لقمه غذا بخوری….بعد تو خبر از بابات میگیری….ای بشکنه این دست….بشکنه

 

 

 

نتوانست به غرغرهای مادرش لبخند نزند میفهمید او هم غصه دار بود و از دیدن وضعیت تک دخترش دلش خون بود اما با نقاب شادی میخواست دخترکش را از آن حال و هوا در بیاورد

 

 

 

کی نمیدانست او چقدر برادرزاده
عزیزکرده‌اش را دوست داشت مهرداد را مثل پسر خودش میدانست حالا طوری آتش به زندگیشان انداخته بود که نمیخواست حتی اسمش را هم بیاورد دخترکش از همه دنیا برایش مهم تر بود

 

 

قاشق پر از غذا را به سمتش گرفت

 

 

 

_بخور مادر لاغر که بودی ، حالا شدی پوست و استخون

 

 

 

 

توان مقاومتش بریده بود و به زور توانست چند لقمه بخورد

 

 

 

بغضی وسط سینه‌اش جا خوش کرده بود که نمیگذاشت غذا ازگلویش پایین برود لیوان آب را برداشت و یک نفس سر کشید شاید بتواند آتش درونش را کمتر کند اما نه تب درونش قوی تر از این حرف ها بود

 

 

 

 

وسط اردیبهشت ماه میان گرما از سرما میلرزید و پتو دور خودش پیچیده بود

 

 

 

صدای چیلیک چیلیک دندان هایش را میشنید و خودش را محکم تر بغل کرد

 

 

 

پدرش هر چند دقیقه یکبار میامد و بهش سر میزد مادر بیچاره اش دستمال را مرتب خیس میکرد و صورتش را مرطوب میکرد تا بلکه تبش پایین بیاید

 

 

 

_آخه این دیگه چه مصیبتی بود افتاد تو زندگیمون….نازنین….نازنین جان مادر چشماتو باز کن….پاشو یه خورده از این سوپ رو بخور

 

 

 

 

نگاه نیمه بازش خیره دیوار روبرویش بود زیر لب مهرداد را صدا زد امشب بعد مدت ها خوابش را دیده بود با لبخند گرمش بهش خیره بود و ازش خداحافظی میکرد

 

 

 

با همه بدی‌هایش دلش تنگ آن تیله ها بود تصور نبودنش را حتی یک روز هم نمیتوانست تحمل کند اما حالا پنج ماه رفته بود

 

 

 

مریم خانم با گریه سر بر بازویش گذاشت

 

 

 

_بمیرم برات مادر….خدا جواب دل شکسته‌تو میده دخترم….چرا خودتو ازبین میبری….

 

 

امشب این حرف ها آرامش نمیکرد او فقط با دیدن ان مرد آرام میشد که بیاید و مثل همیشه با خنده هایش پتو را از روی صورتش بکشد و بگوید 《_ بسه دیگه خانم خواب آلو پس فردا میخوای عروس بشی شوهرت بی صبحونه میمونه ها 》

 

و او با حرص جوابش را اینگونه میداد

《 _کوفت شوهر همینه که هست بخوای بخواه نمیخوای هم فدای سرم 》

 

 

و او دست بر چشمش میگذاشت و میگفت

《_ای به چشم من غلط بکنم 》

 

 

 

امشب بدجور هوس آن محبت ها را کرده بود که بی دریغ نصیبش میکرد

 

 

چرا این شب تمام نمیشد ؟

 

 

چرا این شب طولانی نبودنش روشن نمیشد پس کی میتوانست رنگ خوشی را ببیند خسته بود خسته تر از همیشه یک دختر بیست ساله مگر چقدر گنجایش داشت که تمام این دردها را روی دوش خود حمل کند این شوک اندازه سنش نبود

 

 

 

 

*******

 

با احساس سوزش مچ دستش چشمانش را باز کرد بالای سرش چهره نگران پدر و مادرش را دید

 

 

 

چقدر تن این زن و شوهر را لرزانده بود خدا میداند زن جوانی با روپوش سفید لبخند به لب نگاهش کرد

 

 

 

_بیدار شدی خانم کوچولو الان وقت خواب نیستا

 

 

 

 

گردنش را کج کرد و نگاهش را به عقربه های ساعت داد از درد گردنش تیری کشید ساعت یازده ظهر را نشان میداد انقدر خوابیده بود ؟!

 

 

 

 

دیشب چه بلایی سرش آمده بود تا یادش هست فقط صورت مهرداد جلویش بود یعنی همه آن صحنه ها را در خواب دیده بود

 

 

 

بدون حرف به صحبت های پرستار با پدرش گوش میداد

 

 

 

_وضعیت روحی دخترتون باید زیر نظر روانپزشک مورد معالجه قرار بگیره در این سن این حال و روز براش مثل سم میمونه

 

 

 

 

چشمانش را بهم فشرد و یک قطره اشک از چشمش چکید

 

 

 

حال و روزش مثل یک دریای خروشان بود که با رسیدن به ساحل خشکیده میشد حالا او هم به خاک نشسته بود و بیرون آمدنش سخت بود خیلی سخت

 

 

 

مریم خانم اشک گوشه چشمش را گرفت و دست نوازش بر سر دخترکش کشید

 

 

 

_الهی قربونت برم بسه دخترم خودتو مریض میکنی که چی بشه مگه اون به فکرته پنج ماهه رفته فکر میکنی اونجا بهش سخت میگذره نه یه ذره هم به تو فکر نمی‌کنه

 

 

 

این حرف های مادرش که بی مراعات گفته میشد جگرش را آتش میزد نمیتوانست بپذیرد مردی در آنور مرزها به فکر خوش گذرانی و موفقیتش است و این وسط دخترکی مثل شمع آب میشود

 

 

 

بی معرفت میخوای نیا خب نیا حداقل یه خبر از همبازی بچگیهات بگیر ببین مرده‌ست یا زنده یعنی انقدر از من بدت میومد چرا نمیتونم اون روز نحس رو باور کنم همون روز رفتنت رو

 

 

 

مثل سایه بودی و یکهو تو تاریکی زندگیم محو شدی بی آنکه خبر داشته باشم چرا نمیتونم بفهمت هر چقدر با خود فکر میکرد نمیفهمید مشکلشان چی بود که انقدر یکهو گذاشت و رفت حتی بهش فرصت عزاداری این عشق را نداد

 

 

 

ضربه شوکش ماه ها بود او را بهوش نیاورده بود انگار که در کما رفته بود و روز و شبش جهنم بود مگر دل چه کسی را شکسته بود که همچین بلایی باید سرش میامد

 

 

 

 

بعد از مدت ها گوشیش را برداشت و روشنش کرد

 

 

 

 

عکس بک گراندش خاری بود بر چشمانش سریع بغضش را قورت داد و شماره اش را گرفت شاید جواب دهد باید تلاشش را میکرد

 

 

 

یک بار دوبار سه باره و چندین باره تلاشش را کرد جمله مورد نظر خاموش میباشد
کلافه اش میکرد

 

 

 

حتی نمیخواست صدایش را بشنود… به کدامین جرم اینطور مجازات میشد !!

 

 

 

 

نتش را روشن کرد تا وارد برنامه شد چشمانش میخ صفحه شد

 

 

 

نفسهایش کند و یکی در میان از سینه‌اش خارج میشدن

 

 

 

قلبش را چنگ زد و گوشی را در دستش فشرد امکان نداشت حتما…حتما دارد اشتباه میکند

 

 

 

نازنین خر تا کی میخوای ساده باشی
حرف های بقیه راسته بیا خودت که داری با چشمات میبینی

 

 

 

مثل دیوانه ها سرش را محکم تکان داد دروغه دروغه حتی حالا هم به آن مرد بی رحم باور داشت حس میکرد تمام دنیا جلویش علم قد ایستاده بودن که این عشق را ازش دور کنند که بر سرش بکوبند واسه کی داری اینجوری خودتو میکشی اونه که به فکرت نیست اونه که دور و برش رو دخترای رنگ و وارنگ پر کرده

 

اشک دیدش را تار کرده بود زیر عکس
دو نفره‌شان تبریک های بقیه موج میزد

 

 

تبریک ، تبریک چی  ؟

 

 

مهرداد که نامزد او بود آخر چطور ممکن بود با کس دیگری هم نامزد کرده باشد !

 

 

مگر اینکه مرده باشد آره ؛ همیشه حرفشان این بود میگفتن فقط مرگ میتواند همدیگر را از هم جدا کند ولی او که زنده بود هنوز نفس میکشید هنوز هم قلبش برای آن مرد سنگی  میتپید

 

 

 

داری بازیم میدی مگه نه اینم یکی از شوخیای دیگته تو طاقت نداری میدونم فقط عاشق منی هق میزد و این جمله ها را به عکس مقابلش میگفت

 

 

 

 

نگاهش به دختر توی آغوشش افتاد موهایش بی پروا دور شانه هایش ریخته شده بود و لبهای رژ زده اش میخندید همینو میخواستی مگه نه دنبال همین آدما بودی پس بهانه هات الکی نبود از من زده شده بودی از بس امل بازی در آوردم خسته شدی و رفتی

 

 

 

 

تند از جایش بلند شد و در کمدش را باز کرد با دیدن چادر مشکیش تنفر در دلش لانه زد قیچی را برداشت و از وسط پاره اش کرد

 

 

 

همینا تو رو از من گرفتن مثل دیوانه ها چادر پاره‌اش را مچاله کرد و به سمت آینه روبرویش پرتاب کرد

 

 

 

همین چادر لعنتی تو رو از من دور کرد دیگه نمیزارم دیگه هیچوقت نمیزارم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahi
Mahi
5 ماه قبل

عالی ممنون از قلم زیبات

Eli
Eli
5 ماه قبل

چقد این دختره ضعیفه😑💔گریه هاتو کردی بسه دیگ
الان وقتشه بلند شه و ی زندگی ای برا خودش بسازه ک مهرداد تو حسرتش بمونههه👍🏻👍🏻👍🏻هرچند ب نظرم مهرداد ی دلیلی داره این کارش

admin
مدیر
5 ماه قبل

سلام لطفا فقط از عکس اول استفاده کنید عکس تکراری آپلود نکنید

Setayesh Mohammadyari
Setayesh Mohammadyari
پاسخ به  admin
5 ماه قبل

سلام ببخشید من چجوری میتونم پست بزارم؟
آخه تازه ثبت نام کردم و هیچی نمیدونم میشه کمک کنید بهم؟

admin
مدیر
در انتظار تایید
پاسخ به  Setayesh Mohammadyari
5 ماه قبل

سلام اینجا نمیشه باید تو سایت مد وان ثبت نام کنید

Haniya Maleki
Haniya Maleki
5 ماه قبل

سلام عزیزم چطوری
بسیار زیبا فوق العاده
فقط عزیزم شما دیگه زود زود پارت بزار فدات♡
فقط یک سوال پایانش شاده یا غمگین
تروا شاد باشه لطفااا

Haniya Maleki
Haniya Maleki
5 ماه قبل

سلام عزیزم
چطوری؟؟؟
بسیار زیبا و عالی فوق العاده
فقط تروا شما زود زود پارت بزار
فقط یک سال پایانش شاد یا غمگین ؟؟؟؟
تروخدا شاد باشه♡
باز عالیییییییی♡♡♡

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

دوستان ببخشید اینقدر طولانی شد به نظرم گفتن یسری مسائل لازم بود**

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

درود* درسته خییلی سخته اما بدون روانشناس و روانپزشکهای مُجَرب خییلی سختتر هم میشه ناراحتی روحی روانی به این شکل حاد مشکلی نیست که آدم به تنهایی بتونه از پسش بربیاد کما اینکه اگر این افراد تنها بمونن ممکنه خدایی نکرده دیوونه بشن••••••• خوبه که خانوادش در جریان مشکل دخترشونن و همه جوره کنارش هستن و ازش مراقبت میکنن• ۲۰ سالگی که سنی نیست تازه اول جوونی این دختر باکمکهای ویژه میتونه خوب بشه و به خودش بیاد و زندگیش رو از سر بگیره سروسامان بده و به خودش برسه و•••••••
اووه کلی وقت هست برای عشقوعاشقی حتی تا ۳۰،۴۰سالگی هم دیر نمیشه آهسته آهسته دختراا باید بادبگیرن خودشون رو دوستداشته باشن و همینطور زندگی رو( به قول سیروان خسروی عزیز؛ دوستدارم زندگی رو😉😀😘😇💓💕💞) و به قول وین دایر سررشته زندگی خودشون رو در دست بگیرن و••••••• با کمک والدین مخصوصن مادر و کتابهای روانشناسی و یا خوده مشاور؛روانشناس به بلوغ فکری ذهنی عاطفی عقلی برسن••••••••
ازدواج فرار نمیکنه اگر مردی تو نیمه راه تنهامون گذاشت ما دختراا باید بدونیم که یعنی اون مرد لیاقت ما رو نداشته و ما نباید خودمون رو ببازیم باید با صبروحوصله و تلاشوپشتکار به بهترین چیزها؛ رتبه مقام و جاها و••••• برسیم* و دعا کنیم خداا خودش شخصی که لایق ما هست رو در زمان مناسب سر راه ما قرار بده••

Saha
Saha
5 ماه قبل

عالی بود

camellia
camellia
5 ماه قبل

سلام خانم مرادی.یعنی دیگه تو مد وان کوچه باغ رو نمیگزازید?

شیما
شیما
5 ماه قبل

خاک تو سرت منم مثل تو بودم بازم هستم ولی اینجوری داغون میشی کافیه باید با دردا ساخت

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x