رمان نوش‌دارو پارت سیزده

5
(2)

_ولم کن..

..

صدایش را خودش به زور شنید چه رسد به مرد روبرویش

 

رهایش که نکرد هیچ فشاری بهش داد و با لحن بم و گیرای همیشگیش زیر گوشش لب زد

_گریه کن بریز بیرون این بغض لعنتی رو… تمومش کن، تموم

..

 

با اخم نگاهش کرد و تقلا کرد از آغوشش جدا شود در آن جا حتی پرنده هم پر نمیزد وگرنه آبرویی برایش نمیماند

..

_تموم نمیشه همیشه باهامه…دست از سرم بردار

..

از این تقلاکردن‌هایش خسته شده بود با خشونت بازویش را چنگ زد و از میان دندان‌های کلید‌شده‌اش غرید

_تموم میشه همینجا…منتظر چی هستی ؟

..

گنگ نگاهش کرد

شانه هایش را تکان داد

..

_ولت نمیکنم نازنین…تا قوی نشی از اینجا نمیریم حاضرم همینجا ولت کنم و تنها برم ولی با این وضعت تو رو با خودم نبرم…به خودت بیا، دست از سرزنش کردن خودت بردار…میخوای تا کجا پیش بری هان تا الان فکر و خیال…غصه چه فایده‌ای برات داشت ؟

..

 

مات بهش خیره بود و حتی قدرت تکلمش را هم از یاد برده بود

..

انگشتش را در هوا تکان داد

_یه بار، فقط یه بار برای همیشه واسه دردهای زندگیت عزا میگیری امروز همینجا تموم میشه حالا شروع کن تا جایی که دلت میخواد اشک بریز چون بعد از این حق گریه کردن نداری حق غصه خوردن نداری

..

 

چه برای خود میگفت این نگاه و این حرف‌ها عجیب‌تر از همیشه بود

 

از آغوشش جدا شد و به سمت پرتگاه قدم برداشت باد شدیدی میوزید و موهایش را به بازی گرفته بود دیگر حتی از باز بودن موهای بلندش هم حساسیت به خرج نمیداد

..

 

 

نگاهش را از بالا به پایین داد و یک قطره اشک از چشمش پایین چکید قطره‌های بعدی ازش فرمان نگرفتن و سیلابی روی صورتش به وجود آوردن

 

دوست داشت از ته دل فریاد بزند تا این بغض لعنتی دست از سرش بردارد نمیدانست میشود یا نه امتحان کردنش ضرر نداشت

..

خدایا ببین به کجا رسیدم با این سن کم اندازه یه آدم چهل ساله غم و تجربه روی دوشمه بین این همه آدم سهم من از این زندگی چرا باید اینجوری میشد چرا واسش ارزش نداشتم اونقدری که دوستش داشتم بهم اهمیت نداد‌‌‌….نداد

 

دستش را مشت کرد و با فریاد خدا را صدا زد

_میبینی منو یا نه…یه نگاهی به این بنده حقیرت بنداز دیگه چیزی ازم نمونده…نمونده

 

حس میکرد با فریاد زدن دلش سبک‌تر میشود حالا آزادانه مثل دیوانه‌ها بلند بلند گله و شکایتش را فریاد میزد

..

 

جوری که حنجره‌اش سوخت جوری که بدنش به لرزش افتاد زانوهایش تحمل وزنش را نداشتن به خود آمد که در آغوش گرمی فرو رفت و صدای بم مردانه‌ای در گوشش پیچید

 

_آروم باش نازی تموم شد ، دیگه تموم شد

 

 

در آن لحظه محتاج یک آغوش بود و برایش مهم نبود که این آغوش مردانه و گناه بود برایش مهم نبود شخص مقابلش امیرعلی بود

..

های های در سینه‌اش زار زد و بغض کهنه‌اش را شکست

 

_از من بدش اومد…منو نخواست براش بازیچه بودم…بازیچه

 

 

 

 

با حوصله مشغول نوازش موهایش شد و زیر گوشش مشغول آرام کردنش شد

 

 

_اونی که شکست خورده اونه..خودتو ناراحت نکن واسه کسی که ارزش نداره…نگران خودت باش واسه خودت دل بسوزون نه نبود اون نامرد…بسه، عذاب دادن خودت بسه

 

انگار این مرد از غصه‌های دخترک بیشتر از خودش عذاب میکشید که اینطور با عجز و خواهش ازش تمنا میکرد

 

 

گریه کرد از بخت بدش گلایه کرد از بی‌رحمی روزگار گفت و زار زد اشکهایش مثل سیل روی صورتش روان بودن آنقدر که حس کرد چشمانش به سوزش افتاده آنقدر که لرزی در وجودش احساس کرد

..

 

امیرعلی با دیدن حالش حلقه دستش را تنگ‌تر کرد و به خودش فشرد

 

_حالت خوبه ؟

 

 

هم سردش بود و هم حس میکرد تب کرده این دیگر چه وضعی بود یک نگاه به خودش کرد و لب گزید عجیب بود که در آغوش گرم این مرد غصه‌های دلش را باز کرده بود

اما آرام شده بود و این غیر قابل انکار بود

 

روی نگاه کردن بهش را نداشت از آغوشش بیرون آمد و کاپشنش را از روی شانه‌هایش برداشت

 

 

صدایش از زور گریه به زور درمیامد

 

_بهتره بریم

 

 

و بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشد با قدم‌های سستش به پایین حرکت کرد

سرش کمی گنگ بود و برای پایین آمدن از پله‌ها مجبور بود دستش را به نرده بگیرد

..

 

حس میکرد بدنش دارد سبک میشود و زمین زیر پایش را حس نمیکرد نکند فشارش افتاده بود یک نگاه به روبروی خودش کرد موقع بالا آمدن این هم پله را قدم گذاشته بود ؟
خدای من حالا باید چیکار کنم !!

..

 

به زور دو پله دیگر پایین آمد که دستی بازویش را گرفت و به طرف خود کشید

..

 

 

_وقتی صدات میزنم تو هپروت سیر نکن چرا جلو پاتو نگاه نمیکنی ؟

..

 

با بهت سرش را برگرداند نگاهش شاکی بود مثل یک پدر که از کرده فرزندش عصبی شده بود و قصد تنبیه کردنش را داشت تازه فهمید که چقدر لبخند به این مرد میاید و برعکس اخمش او را جدی و ترسناک نشان میداد جوری که ازش حساب میبردی

 

 

شرمزده سرش را پایین انداخت و لب زد

 

_نشنیدم

….

 

پایش را روی پله بعدی گذاشت که ناگاه سرش گیج رفت و کم مانده بود پخش زمین شود که دست‌های قدرتمند امیر او را نجات داد

 

 

_چته تو یه راه درست درمون هم نمیتونی بری ؟

 

 

شوری اشک را روی لبش احساس کرد حس میکرد بدنش دارد لمس میشود

 

نگاهش را بالا آورد و فقط توانست بگوید

_حالم بده امیر…

 

 

با تعجب بهش چشم دوخت رنگش عین گچ دیوار شده بود و دستش سرد سرد بود

 

پوفی کشید و همانجور در آغوشش پله‌های مانده را پایین آمد و به سمت موتورش رفت

 

دروغ چراکمی ترسیده بود آخر چرا حالش بد شده بود  !

کمکش کرد سوار موتور شود و سریع حرکت کرد بیحال بود و تمام وزنش را روی شانه‌اش احساس میکرد

 

_الان میبرمت درمونگاه سفت منو بچسب

انقدر حالش بد بود که بدون هیچ مخالفتی خواسته‌اش را انجام داد و دستش را دور کمرش حلقه کرد

 

 

حس کرد که شانه‌اش تکان خفیفی خورد چشمانش را بست آخ که میدانست سرما به جانش افتاده بود موتورسواری در سرما عاقبتش بهتر از این نمیشد حالا چه باید جواب خانواده‌اش را میداد

در درمانگاه دکتر با دیدنش و بعد از معاینه سرم و امپولی برایش تجویز کرد امیر نسخه را از دکتر گرفت و رفت تا داروهایش را بگیرد

حدسش درست از آب در آمده بود سرما آن هم در تابستان همینش کم بود از نگاه امیر میتوانست نگرانی و شرمندگی را بخواند

 

چشم ازش گرفت و به سرم بالای سرش داد که هنوز نصفش مانده بود

_من حالم خوبه ببخشید تو رو هم اسیر کردم

 

صدای نفس عصبیش بلند شد کنارش روی تخت نشست و ملحفه را رویش مرتب کرد

_تو نمیخواد به این چیزا فکر کنی مقصر این حالت منم خانم کوچولو

حرصش میگرفت نمیخواست جلویش از خودش ضعفی نشان دهد

_من نازک نارنجی نیستم آقا یه سرماخوردگی ساده‌ست در ضمن بار آخرت باشه به من میگی کوچولو

جفت ابروهایش بالا پرید حرص که میخورد عجیب بامزه میشد خنده‌اش را جمع کرد و از جایش بلند شد

_باشه خانم کوچولو من برم بیرون چند دقیقه دیگه میام

..

با رفتنش چشمانش را بست و زیرلب غرولندی زد مرتیکه هرکول خوبه مثل تو باشم عین هیولا میمونه به من میگه کوچولو هه

..

 

بعدی از چندی که برایش به کندی گذشت بالاخره سرمش تمام شد با بیرون آمدنش متوجه امیرعلی شد که داشت کارهای ترخیصش را انجام میداد

اخمی کرد و از همانجا صدایش زد سرش را برگرداند و بهش اشاره کرد که برود بیرون

 

پوفی کشید و همانجا جلوی در درمانگاه ایستاد بالاخره تشریفش را اورد آن هم با یه من اخم

..

تا بهش رسید شروع کرد به پاچه گرفتن

 

_چته هوار میکشی…خوبه از زیر سرم اومدی بیرون

حرصی شده چشم‌غره‌ای برایش رفت و گوشیش را از کیفش درآورد

 

_بگو چقدر شد برات کارت‌به‌کارت کنم

یک جوری نگاهش کرد انگار بهش فحش داده بود اصلا انگار نه انگار دست در جیبش فرو کرد و جلوتر ازش به سمت پله‌ها رفت

_بزار جیبت خانم کوچولو بهتره ادامه ندی حرفتو

..

وایی خدا اصلا حوصله این تعارفات را نداشت هنوز هم کمی سرش گیج بود دست بر نرده گرفت و سعی کرد تند قدم بردارد تا بهش برسد

..

 

_من جدی گفتم پسرعمو از کیسه خلیفه میبخشی ؟
..

 

با نگاه بدی به سمتش برگشت و دستی گوشه لبش کشید معلوم بود بیش از حد کلافه شده

جلویش ایستاد و مستقیم در چشمانش زل زد

_من نمیخوام دینی رو گردنم باشه بگو دیگه داری استخاره میگیری ؟

 

نفسش را در هوا فوت کرد و تیز نگاهش کرد

_نه نازی دینی رو گردنت نیست…مسبب این حالت من بودم که خودم غرامتشو دادم… حالام برو بیرون که اسنپ منتظرته خوب نیست تو سرما باشی

..

این را گفت و از درمانگاه بیرون زد

هاج و واج مانده به رفتنش خیره شد الان این کارش چه معنی داشت چرا انقدر عصبی بود ؟ وا …

..

شانه‌ای بالا انداخت هر چی دلش میخواد به من چه تا پایش را بیرون گذاشت دید که با آن موتور هرکول مانندش مثل باد از کنارش گذشت

 

 

نفهمید چرا اما یکهو بغضش گرفت آن هم بی‌دلیل آهی کشید و به سمت دویست شش نقره‌ای رنگ رفت و سوارش شد

 

تا پایش به خانه رسید مادرش مثل ناظم مدرسه جلویش ظاهر شد نگاهش پر از تعجب و در عین حال عصبی بود

 

_این چه وضعیه نازنین تا الان کجا بودی ؟

..

هیچ حوصله حرف زدن نداشت به سمت اتاقش رفت و دستی در هوا تکان داد

 

_با دوستام بیرون بودم، خسته‌ام میرم بخوابم

 

 

مجبور بود دروغ بگوید وگرنه حتما مادرش او را به دار می‌آویخت

 

همانجور که میرفت صدای غرغرهایش را میشنید درکش میکرد مادر بود و هزار نگرانی ولی او اصلا نایی برای فکر کردن به این چیزا نداشت سرش گنگ بود و چشمانش میسوخت لباس‌هایش را هر کدام به یک ور پرت کرد و خودش را روی تخت انداخت

 

 

 

با احساس سوزش گلویش از خواب پرید

 

 

ای خدا این دیگه چه دردیه چه غلطی کردم رفتم موتورسواری امیرعلی خدا لعنتت کنه…

 

…سرش را در دستانش گرفت و به سمت سرویس رفت با این حالش مادرش اگه میفهمید کلی سرزنش به جانش میزد

 

ساعت از نه شب هم گذشته بود با ورودش به سالن پدرش آغوشش را برایش باز کرد و گفت

 

 

_سلام ناز خاتون بابا ساعت خواب دخترم

..

 

لبخند خجولی به زور زد و کنارش روی مبل نشست

 

_یکم سرما خوردم باباجون بهتره بغلم نکنید

..

با شنیدن این حرف نگران دست بر پیشانیش کشید

 

_سرما این وقت سال داغی که دختر برو لباس بپوش ببرمت دکتر

..

 

با حرف پدرش تازه یادش افتاد که داروهایش را نخورده

 

از جایش بلند شد و در مقابل نگاه بهت زده مادرش به سمت اتاقش رفت

_نه نه رفتم درمونگاه برم داروهامو بخورم

 

لحظه آخر صدای مادرش را شنید که میگفت

_این دختر آخر سر منو دق میده ببین کی گفتم

 

آن شب مادرش برایش سوپ درست کرد و با اینکه اصلا اهل خوردنش نبود اما به زور به خوردش داد و کلی هم غر و سرزنش به جانش زد که با این سر به هواییش مریض شدنش طبیعی هست پوف

ساعت یازده شب را نشان میداد و او حالا نمیخواست بخوابد آن هم به خاطر خواب چند ساعته دم غروبش بود

علی آقا با لبخند نگاهش کرد

 

_نمیخوای بخوابی بابا تو که هیچوقت خوابت دیر نمیشد ؟

..

 

 

لبخند بدجنسی روی لبش نشست و نچی کرد نگاشون کن تو رو خدا عین دو تا نامزد کنار هم نشستن همیشه به عشق پدر و مادرش غبطه میخورد نگاهشان حرف زدنشان مثل روز اول پابرجا بود

 

با صدای مادرش دست از افکارش کشید

 

_وا علی بچم اینجا نشسته…دیگه تازه مهمونی فردا که کنسله یکم دیر بخوابه اشکالی نداره

 

 

مثل اینکه هدف پدرش به سنگ خورده بود
مظلوم سر تکان داد و روی مبل جابجا شد

 

_باشه خانوم چرا میزنی گفتی مهمونی یادم رفت به داداش رضام زنگ بزنم بگم فردا نمیایم

 

 

در این بین نازنین با تعجب به حرف‌هایشان گوش میداد مهمونی کدوم مهمونی چرا من خبر ندارم ؟

..

سوال ذهنش را به زبان اورد

_میشه بگین فردا قراره چه مهمونی بریم که من الان باید بفهمم

 

با این حرفش پدرش تلفن را از گوشش پایین اورد و مادرش با لبخند جوابش را داد

_والا همین سر ظهر عمو رضات زنگ زد گفت تموم فامیل بریم ویلای بابابزرگت قراره دور هم جمع بشیم به هر حال خیلی وقته همو ندیدی بابابزرگت‌اینا هم دلش روشن میشه از دیدنتون

 

ناخواسته لبخندی بر لبش نشست ویلای خارج شهر پدربزرگش حسابی باصفا بود چه روزها که آنجا آخر هفته‌ها جمع میشدن و با بچه‌های فامیل بازی میکرد چقدر زود گذشت

نگاهش را به پدرش داد و گفت

_به نظرم بریم بهتره دلم واسه مامان‌بزرگ هم تنگ شده

هر دو همزمان اعتراض کردن که موجب خنده‌اش شد

از جایش بلند شد و به طرفشان رفت

_کفترای عاشق من حالم خوبه یه سرماخوردگی جزئیه که با دارو تا فردا خوب خوب میشم نگران من نباشید الانم میرم بخوابم تا شما به کارتون برسید

 

و بدون اینکه اجازه واکنشی بهشان دهد به سرعت از مقابلشان جیم زد البته صدای جیغ مادر و قهقه پدرش را شنید و خنده‌اش بیشتر شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
15 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بی تام
بی تام
5 ماه قبل

پس پارتتت امروزززز کوو

سارا
سارا
5 ماه قبل

تو عشق یچی خیلی خوبه هردوطرف بدونن وقتی یکی میزاره میره بهش فکرنکن به این فکر کن حتما”لیاقت توبهترازاون بوده واون لایق تونبوده وقتی خدا یچی ازما میگیره به این ایمان بیاریم دوستمون داره ویجادیگه یقینا”یچی بهترازاون که گرفته بما هدیه میده ویا مثال این جمله که :پرنده ای که عزم نشستن بربام تورانداردرهایش کن بگذارهرجا که میخواهدبرود ویقین حاصل کن اگر قسمت تو باشد برمیگرددولی غرورت را دوباره خرجش نکن وقتی برگشت این تو باش که دیگر عزم نشستن بربام تکراریش رانداشته باشی وخاص ویژه باشی عزیز. بوقت همدلی ،سارا هدایت

شیما
شیما
پاسخ به  سارا
5 ماه قبل

میدونم قبول دارم حوب صبر ندارم تحمل طاقت ندارم

شیما
شیما
5 ماه قبل

درسته مثل نازنینم ولی نمی تونم خودم رو جمع کنم اینا هم همش حرفه تو واقعیت کسی نمی تونه خودشو جمع و جور کنه من که یازده ماهه نتونستم خودمو جمع کنم شدنی نیس اینا همش حرفه

شیما
شیما
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

شدم پوشت و استخون هیچی از گلوم پایین نمیره دیگه انگیزه ای روحیه ای ندارم دیگه امیدی نیس

شیما
شیما
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

کاش می تونستم کاری بکنم
کاش می تونستم مغزمو فکرمو آروم کنم ولی نمیشه به هر کاری دست زدم نشد

شیما
شیما
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

نمیدونم چی بگم گیجم خیلی

مینا
مینا
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

ببین میدونم سخته منم دچار شدم هفت ماه عقدش بودم ولی بخاطر دوست دختر سابقش که از خارج برگشته بود طلاقم داد منم نابود شدم فقط ۱۹ سالم بود پس حرفی که بهت میزنم و بدون که تجربه کردم و شعار نمیدم اینکه این درد مثل یه زخم همیشه گوشه قلبت میمونه غیر قابل انکاره ولی یه کلمه به خودت بگو کاری که من کردم با خودت خلوت کن خودت روانشناس خودت باش و فکر کن ببین کسی که بهت زخم زده به عشقت خیانت کرده تمام قلب و احساست و زیر پاش له کرده و رفته لایق عزاداری هست؟از قدیم گفتن خودت و دشمن شاد نکن شک نکن اون یفهمه حالت و تنها کاری که میکنه مسخره کردنت و خندیدن بهت هست و میگه دیوونست بابا حرفش و نزنید چیزی که پشت سر من گفته بود وقتی بهش گفته بودن تو چه حالم پس از من به عنوان یه خواهر کوچکتر که قشنگ درکت میکنه قبول کن این حرف و یبار برای همیشه بندازش سطل آشغال ذهنت و شک نکن خدا برات بهترینش و کنار گذاشته طوری که طرفت در حسرتت بسوزه و آتیش بگیره و شک نکن تاوان خواهد داد بدجورم میده

شیما
شیما
پاسخ به  مینا
5 ماه قبل

من یه بار سیزده سالگی نامزد کردم یعنی شیرینی خورده بودم پنج ماه بعده پنج ماه چون فامیل بود جواب آزمایش منفی اومد بابام به زور شوهرم دادی پسره هم مشروب خور بود هم کفتر باز سنشم زیاد بود یعنی هم سنه بابام تقریبا چون چشام ضعیف بود گفت داری ردش می کنم ضعیفی چشاتم در نظر بگیر بعده بله برون وفتی می رفتم اتاقی که توش اومده بودن کلی هم آدم اومده بود انقدر حالم بد بود که وقتی می رفتم فکر میکردم اومدم قتلگاهم کلی حرف پشته سرم بود همه می گفتن دخترت رو ناقص کردی چون تو روستا زندگی می کنیم معده درد پیدا کردم بعده دو ماه به خودم اومدم افسرده شده بودم گذشت یکسالم از نامزدی اولم نگذشته بود که با پویا عقد کردم شده بودم برده کی آزارو اذیت توهین تحقیر شده بودم کلفت جاریم نامزدم جسور نیس زبونم نداره انگاری لاله اون خیلی زشت بود قدش هم کوتاهه خیلی عذاب کشیدم نه جشن نامزدی درستو حسابی داشتم نه مناسبت ها رو خوب اومدن نه یلدایی دیدم نه عیدی وووو خیلی از مناسبت های دیگه رفتم لحظه ی سال تحویل بهش تبریک بگم گفتم چون من عاشقشم باید من تبریک بگم اولین نفر من باشم پسم زد رفتیم خونه شون شب ساعته ۳ بود برام زیاد باریده بود به من گفت بهتره جدا شیم من یکی دیگه رو زیره سر دارم نتونستم زنگ بزنم به بابام چون نه راه بود نه وقته خوبی بود همیشه پسم زد کارش همین بود جاریم که دختر عموش بود و بزرگ ترین عروس چون مادره پویا هم زمانی سرباز بوده فوت کرده بود اون سه چهار سالی تو خونه ش بهش جا داد داداشش حق پویا رو می خوره اولین دلیل چون عاشقش بودم نمی خواستم از دستش بدم دومین هم آبروم هر چی می گفتن تحمل میکردم چون خانوادم بهم می گفت با اون اخلاقی که تو داری شنبه میری یک شنبه بر میگردی همه چی رو تحمل کردم بعده هر رابطه مثل اشغال پرتم میکرد اونور میخواست دختر بودنمو بهش بدم تا د
اینکه رسید روزی که اومدن قرار مدار عروسی بذارن من از دره پشتی رفتم دیدم داره جاریم مثل همیشه پرش میکنه من هر بلایی بکی سرم اومد جز اینکه فقط کتک نخوردم فوش پدر مادر نشنیدم من قبول کردم تا دهن مردم بسته بشه پویا پسر دایی شوهر عمه ام هست اون گفت پسره خوبیه چون خوشبختی جاری هامو دیده بود انقدر که زناشون رو دوست دارن فکر می‌کرد منم خوشبخت میشم ولی نشدم بیچاره خیلی ساده س الانم از بابام متنفرم هزاران بار نفرینم کرده زخم زبون می زنه نیش و کنایه ازخیلی ها شنیدم وقتی زیاد فکر می کنم یا معده درد میاد سراغم یا پاهام سست میشه عینک هم می زنم شدم پوستو استخون هیچی از گلوم پایین نمیره پدره من خیلی آدمه ظالمیه همیشه هم خونه مون دعواس مامان بدبخت پیر شده از دستش خواستم از این خونه فزار کنم بد تر شد اینم بخته بده من حالا بیشتره دردای خودم مامانم زیاد یادم نیس فقط اینا یادم اومد

neda
عضو
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

نمیدونم چی بگم …😶😶😶

سارا
سارا
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

عزیزدلم الهی دورت بگردم خدا نگذره ازافراد ظالمی که مظلوم اذیت میکنن بخدا توکل کن الهی چنان برات خوبیها رو بعد این رقم بزنه که خودت حیران بمونی خانم گل

دسته‌ها

15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x