رمان نوش‌دارو پارت سی و دو

2.3
(3)

 

 

*****

با احساس سر و صدا از خواب بلند شد

 

 

 

پوفی کشید و چشمانش را باز کرد

 

نگاهش که به چهره عصبی مادرش خورد کلافه روی تخت نشست

 

_چیشده باز خواب از سرم پرید بابا !

 

شاکی نگاهش کرد و پتو را از دور تنش کشید

 

_خبه…خبه خواب دیگه بسه

پاشو زودتر برو حموم و به خودت برس که مهمون داریم

 

بیحوصله لبش را کج کرد اصلا حال و حوصله مهمانی را نداشت

 

_باز کی قراره بیاد بابا ؟

من از صبح تا شب سرکارم وقتاییم که خونه‌ام یه استراحت درست و حسابی به دلم موند اَه

 

مریم خانم بی‌توجه به غرغرهایش با زور راهی حمامش کرد و خودش هم رفت تا به بقیه کارهایش برسد

 

با حرص تنش را خوب شست و از حمام بیرون زد اصلا مادرش را نمیفهمید معلوم نبود باز کدام اهل فامیل قرار بود بیایند که انقدر تدارک دیده بود

 

حرفم که بهش میزدی درست جواب نمیداد !

 

کمی بعد پدرش هم با کیسه‌های خرید سر رسید

 

_خانوم کجایی این جعبه‌ها رو ازم بگیر

 

چشمانش از این گردتر نمیشد نتوانست سکوت کند و با تعجب گفت

 

_مگه قراره رئیس‌جمهور بیاد که این همه خرید کردی بابا وا !!

 

پدرش لبخند معناداری بهش زد و ابرو بالا انداخت

 

_بهتر از رئیس جمهوره..

پاشو خودتو آماده کن نازی بابا دختر تنبل نمیخواما

 

وارفته نگاهش را بین پدر و مادرش گرداند و پوفی کشید

 

واقعا که زن و شوهر هر دو دست به یکی کردن منو حرص بدن میدونم دلیل این کاراشون اینه که منو خوشحال کنند ولی زهی خیال باطل…

 

خوشحالی او زیاد دوام نداشت هرگاه به یاد دغدغده‌هایش میفتاد غم در دلش لانه میکرد

 

قبل از اینکه آماده شود دوباره شماره امیرعلی را گرفت اصلا معلوم نیست کجاست یعنی گوشیشو نگاه نکرده ؟

 

با پیچیدن صدای بمش قلبش شروع کرد به تند تپیدن

 

سکوت کرد که خودش دوباره به حرف آمد

 

 

_جانم ؟

نمیخوای چیزی بگی زنگ زدی فقط گوش بدی

 

 

گونه‌هایش گل انداخت. آهسته گفت

 

_دلم برات تنگ شده بود کجایی تو ؟

 

در دل قربان صدقه‌اش رفت و جواب داد

 

 

_بیرونم عزیزم یکم سرم شلوغ بود ببخش چه خبر ؟

 

آهی کشید و گوشه پوست ناخنش را به دندان گرفت

 

_هیچی بابا امشب مهمون داریم منم اصلا حوصله ندارم کاش میتونستم ببینمت

 

کمی سکوت بینشان شد منتظر بود حرفی بزند که بعد از چند لحظه لحن مهربانش در گوشش پیچید

 

_نمیدونی کی قراره بیاد ؟

 

اخم کرد

 

_نه بابا هر چی میپرسم یه جواب به آدم نمیدن که..

کم درگیری فکری دارم این مهمون ناخونده هم شده قوز بالا قوز

 

 

آرام خندید دلش سوخت برای این ‌حرص‌خوردن‌هایش

 

_باشه عشقم زیاد فکرتو درگیر نکن سعی کن امشب حسابی از مهمونی لذت ببری

من دیگه باید قطع کنم کاری نداری ؟

 

 

بادش خالی شد چه بی‌تفاوت !!

 

آرام باشه‌ای گفت و ازش خداحافظی کرد

 

 

امروز همه مشکوک شدن منظور امیر چی بود ؟… چه سرخوشم بود

 

به فکرهایش اجازه پیشروی نداد و مشغول حاضر شدن شد برایش مهم نبود چی بپوشد ولی باید آراسته به نظر میرسید

 

شومیز و شلوار کرم رنگی پوشید و شال حریری سرش کرد

 

آرایش کمی هم روی صورتش انجام داد و کمی عطر به خودش زد

 

اصولا زود آماده میشد و برعکس بقیه دخترها زیاد صرف رسیدن خودش در آینه نمیکرد

 

مادرش با دیدنش لبخند تحسین آمیزی زد و ظرف شیرینی را روی میز گذاشت

 

_خوشگل بودی خوشگل‌تر شدی وای باید برم یه اسپند دود کنم

 

 

احساس میکرد روی سرش یک علامت سوال بزرگ نصب شده بود رفتارهای مادرش برایش قابل درک نبود

 

 

نگاهی به پدرش کرد .خودش را بهش نزدیک کرد و با ناز صدایش زد

 

_باباجون ؟

 

علی‌آقا چشم از تلویزیون گرفت و نگاهش را بهش داد

 

_جانِ بابا چیشده ؟

 

خودش را کمی لوس کرد و سرش را به شانه‌اش چسباند

 

_میشه بگین قراره کی امشب بیاد

 

_نه نمیشه

 

جواب محکم و قاطعش دهانش را بست

 

سریع سرش را برداشت و هاج و واج نگاهش کرد

 

اخم شیرینی کرد و بینیش را کشید

 

_اینجوری نگام نکن کوچولو صبر کن خودت میفهمی

 

با حالت قهر از کنارش بلند شد و روی مبل تکی نشست

 

این جوابش نبود آخر چه معنی میداد !

 

پدرش از دیدن حالش قهقه بلندی زد و تلویزیون را خاموش کرد

 

همان لحظه صدای زنگ بلند شد

 

سرش را به ضرب بالا آورد و تند از جایش بلند شد

 

بالاخره مهمان‌های ناخونده آمده بودن

 

 

کنجکاو بود بداند چه کسی بودن که این چنین پدر و مادرش مشکوک شده بودن

 

 

مریم خانم شالش را درست کرد و سراسیمه به سمت آیفون رفت

 

کم مانده بود فرش قرمز هم برایشان پهن کنند با اکراه قدم برداشت و جلوی در کنار مادرش ایستاد

 

 

با شنیدن صدای عمویش یک لحظه تعجب کرد

 

 

اینکه عمورضاست اونا قرار بود بیان خونمون !!!

 

با ورود عمویش رشته افکارش پاره شد

 

 

لبخند ملیحی زد و سلام داد

 

 

با محبت همیشگیش بوسه‌ای وسط پیشانیش نشاند

 

_سلام نازنین خودم احوالات ؟

 

اصلا نمی‌فهمید این همه معذب بودن از کجا میامد شاید از آن وقتی که رابطه‌‌اش با امیرعلی علنی شد، حالا از روی عمویش خجالت میکشید

 

_مرسی عموجون خوش‌اومدین

 

نفر بعدی زن‌عمو بود محکم در آغوشش کشید و صورتش را بوسید

 

_دلم برات تنگ شده بود دختر

خوبی عزیزم ؟

 

در مقابل مهربانی‌هایش لبخند پررنگی زد هنوز که هنوز بود مناسبت این مهمانی و یهویی آمدنشان برایش گنگ بود

 

با صدای مردانه‌ای که خطاب به او بود سربرگرداند

 

 

نگاهش قفل آن چشمان قهوه‌ایش شد که با برق عجیبی بهش خیره بود

 

دسته گل زیبایی هم توی دستش خودنمایی میکرد

 

به خود آمد و سلام آرامی گفت

 

جوابش را به گرمی داد و گل را به سمتش گرفت

 

 

این خونسردیش برایش عجیب بود جلوی بقیه زیاد نمیتوانست خودش را متعجب نشان دهد

 

وارد آشپزخانه شد و گل را روی میز گذاشت

 

 

آمدن عمویش به این خانه طبیعی بود اما انگار همه یک جور دیگر شده بودن یک جای کار میلنگید

 

 

با صدای مادرش دست از فکر کردن کشید و به سالن برگشت

 

 

نگاه‌های امیرعلی بیش از پیش باعث خجالتش میشد کاش توی جمع رعایت کنه !

 

 

زیرچشمی نگاهش کرد کت و شلوار سرمه‌ای تنش بود و نازنین با خود میگفت چقدر رنگ سرمه ای بهش میاید

 

موهای مشکیش را هم به طرز ماهری رو به بالا حالت داده بود از همیشه خوشتیپ‌تر به نظر میرسید

 

 

قلب بیجنبه‌اش هم اختیار از کف داده بود و بی‌وقفه خودش را به در و دیوار سینه‌اش میکوبید

 

منکر این نمیشد که دلتنگ دیدنش بود اما خب همه چیز از همیشه متفاوت‌تر بود

 

در گیر و دار فکریش با حرفی که عمویش زد تمام شک و تردیدهایش محو شد

 

_ خب بهتره بریم سر اصل مطلب

 

 

گنگ سر بالا آورد اصل مطلب منظورش چه بود ؟

 

علی‌آقا لبخندی زد و سر تکان داد

 

_صاحب اختیارید داداش بفرمایید

 

مات و متحیر به طرف امیرعلی برگشت که نگاهش را شکار کرد و چشمک ریزی بهش زد

 

 

سرش فرو رفت توی یقه‌اش پسره خجالتم نمیکشه چه پررو شده وسط جمع عین خیالش نیست…

 

عمو همانطور داشت یک‌ریز حرف میزد و حس میکرد کم کم دارد از حال میرود

 

دست و پایش یخ زد

 

[ لعنت بهت نازی مگه دلت یه همچین شبی رو نمیخواست خب حالا چته !! ]

 

جواب ذهنش را داد

[ آره ولی هیچ فکر نمیکردم به همین زودی قراره خواستگاری بذارند ]

 

 

اصلا مگر مادرش مخالف نبود ؟

 

عمو که بدتر انگاری میزبان بود که این چنین صحبت میکرد

 

 

_من فقط به خاطر دل نازی اومدم وگرنه صد بارم گفتم پسر من وصله تن این دختر نیست

اما حرف تو سرش نمیره میگه عاشقشه به نظرت داداش عشق تو زندگی کافیه ؟

فردا روز یه مشکلی پیش بیاد کی جوابگوئه !

 

خدای من انگار عمورضا پدر او بود نه امیرعلی

 

بابا علیش هم با هر حرفش یک جواب میداد

 

_سخت نگیر رضا اینا هر دو جوونن ما هم کنارشونیم نمیذاریم اتفاقی بیفته…

من به پسرت بیشتر از چشمام اعتماد دارم

 

این وسط مادرش هم میان بحثشان پرید

 

مغرورانه به مبل تکیه داد و ابرو بالا انداخت

 

_درسته علی ولی ما هم دخترمون رو از سر راه نیاوردیم باید اطمینان داشته باشیم خوشبختش میکنه

همینجور الکی نیست که تا عاشقشم تموم من اگه قبول کردم چون نمیخوام دخترم آسیبی ببینه وگرنه هزار جور شرط و شروط دارم

 

با این حرف همه منتظر بهش چشم دوختن تا یکی یکی شرط‌هایش را رو کند

 

کم مانده بود در این مجلس خواستگاری عجیب دیوانه شود همش عمورضا و مادرش حرف میزدن و پدر بیچاره‌اش هم به حمایت از امیرعلی مجابشان میکرد

 

تا به اکنون چنین چیزی به چشمش نخورده بود نگاهش را به امیرعلی داد

 

چه مظلوم سرشو پایین انداخته، دلش برایش سوخت عمورضا اصلا بهش اعتماد نداشت و به قول خودش فقط به خاطر برادرزاده‌اش آمده بود

 

 

در آخر این بحث‌ها پدرش با خنده شیرینی از داخل ظرف برداشت و گفت

 

_خب با همه این حرف‌ها خان داداش پسرمون رو به دامادی قبول میکنی یا نه ؟

همه به این شوخی‌اش خندیدن حتی مادرش

 

لبخندی روی لبش نشست و با انگشتان دستش مشغول بازی شد قرار شد برای صحبت کردن به اتاقی بروند

 

جلوتر ازش گام برمیداشت حس میکرد نگاه تیزش از پشت هم به دنبالش است

 

دانه‌های سرد عرق روی تیره کمرش نشست

 

در اتاق را باز کرد و عقب‌تر ایستاد

 

_بفرمایید

 

یک ابرویش بالا رفت

 

_لفظ قلم حرف میزنی دخترعمو

 

لبش را گزید حواست کجاست دختر این همون امیرعلیه چرا خجالت میکشی ، نمیدانست اصلا در حال خودش نبود شاید چون فکر نمیکرد روزی برسد امیرعلی به خواستگاریش بیاید

 

پشت سرش وارد اتاق شد ولی در را نبست

 

 

روی صندلی میز تحریرش نشست و نگاهش را بهش داد که پشت به او پرده تراس را کنار زده بود

بعد از چندی سکوت بینشان شکسته شد

_یادته اون شب پایین تراس اتاقت وایستاده بودم ، فکر کردی دزد اومده

 

لبخندی از یادآوری آن روز بر لبش نشست

 

به طرفش برگشت امروز چشمانش چلچراغ شده بود حتی گاهی حس میکرد رنگش از قهوه‌ای به عسلی تغییر میکند

 

_اون شب وقتی با ترس پشت گوشی اسممو صدا زدی یه لحظه به سرم زد بدزدمت

 

اخم کرد و زیر لب دیوونه‌ای نثارش کرد

 

تک‌خنده‌ای زد و دست در جیبش فرو کرد

 

_خب نازنین خانم حرفهای بابامو که شنیدی یه آدم نااهل و غد و کله خراب اومده خواستگاریت ؛ پس فردا نگی خوشم نیومد و فلان‌ها !

 

نگاهش جدی بود ولی سعی داشت به شوخی این حرف را بزند

 

سرفه مصلحتی کرد و مستقیم به صورتش خیره شد

 

_من از سابقه‌ات خبر دارم امیرعلی ولی به قول بابام به نظرم تو آدم خوبی هستی…

من یه بار عشق رو اشتباهی تجربه کردم اسم این حس رو میذارم دوست داشتن به نظرم داشتن آرامش مهم‌تر از هر چیزیه

 

از این حرفش خوشش آمد چند قدم به سمتش برداشت و کنار صندلیش روی صورتش خم شد

 

_نمیذارم ته دلت خالی شه باور کن…

لاف نمیاما دارم مردونه میگم نمیگم همه چیز تمومم نه خطا کردم راهو غلط رفتم ، ولی با بودنت میشم یه امیرعلی دیگه..‌

تو تموم این سالها شب و روزم تاریک بود وجود توعه که همه جا رو روشن میکنه اگه بری میشم همون امیرعلی گذشته

 

حس خوب حرفهایش تمام بند بند وجودش را فرا گرفت میگن حقیقت رو میتونی از چشمای طرف بخونی در نگاه امیرعلی حرفهای دلش را میخواند

 

به قول مامان بزرگ کسی رو انتخاب کن که بتونی برای یه عمر بهش تکیه کنی مهرداد هیچوقت تکیه گاه خوبی نبود شانه‌هایش سست بود ولی این مرد جدیت کلامش همین ساده دوست داشتنش ، تعصب به جایش باعث میشد امید در دلش زنده شود

آن شب گذشت و خبر خواستگاری همه جا پیچید

 

اولین نفری که زنگ‌ زد عمه فرنوش بود با شنیدن این خبر سر از پا نمیشناخت

 

_پس بالاخره اومد…

ببینم نازی دلت با این پسر خل و چلمون هست ؟

 

پشت به پنجره ایستاد و نگاهش را به نم نم باران داد

 

چشمانش را بست و در جواب عمه‌اش گفت

 

_دوستش دارم عمه امیرعلی مرد خوبیه

 

با شنیدن این جواب قربان صدقه هردویشان رفت بیشتر از همه خوشحال بود و میگفت برای آخر هفته حتما خودش را به شیراز میرساند

 

قرار بود شب جمعه بله‌برون برگزار شود و صیغه محرمیتی بینشان خوانده شود بالاخره در خوشبختی هم به رویش باز شده بود و او شکرگزار خدا بود که این طعم خوشی را از هیچکدامشان نگیرد

 

 

امروز قرار بود برای آزمایش همراه امیرعلی برود صبحانه نخورده حاضر شد و از اتاق بیرون زد

 

از ایوان صدای صحبت مادرش با امیرعلی میامد لبخندی زد رفتارهای مادرش در این چند روز عوض شده بود شاید زیاد به امیرعلی علاقه نداشت اما همینکه دیگر مثل سابق اخم و تخم نمیکرد نکته مثبتی بود

 

امیرعلی این بار تیپ اسپرتی زده بود و موهایش را هم کمی کوتاه‌تر کرده بود

 

متوجهش شد و لبخند کوتاهی زد

 

_صبح بخیر خانوم ، زود بیا بریم تا نوبتمون تموم نشده

 

مریم خانم هم سر برگرداند و با دیدن دخترکش لبخند زد

 

_اومدی بالاخره یه امروز رو دیگه باید از تخت دل بکنی

 

مشغول بستن کتانیش بود که با این حرف مادرش وا رفت لازم بود جلوی امیرعلی به تنبل بودنش اشاره کند ؟ حالا ضایع نمیشد به کجای دنیا برمیخورد !!

 

از روی پله بلند شد و بعد از خرده فرمایشات مادرش هر دو از خانه بیرون زدن

 

با سوار شدنشان امیرعلی آهنگ ملایمی گذاشت و چشمکی بهش زد

 

_خب خانم خواب‌آلو چه خبر این چند روز نبودم دلت واسم تنگ نشده ؟

 

پشت چشمی نازک کرد

 

_معلومه که نه زودتر بریم آزمایش بدیم که اصلا حوصله ندارم

 

انقدر لحنش جدی بود که باعث شد مرد مقابلش اخم کند

 

_حوصله یا بیحوصله امروز کلی کار داریم خانوم محاله زودتر از چهار خونه باشی

 

نگاه درشت شده‌اش را بهش دوخت و چیزی نگفت

 

امیرعلی هم با همان اخم به راهش ادامه داد آزمایشگاه شلوغ بود ولی چون از قبل نوبت گرفته بودن زیاد منتظر نماندن

….

دکتر پد آغشته به الکل را روی دستش مالید

 

_استرس که نداری ؟

 

با تعجب نگاهش کرد

 

_نه بابا نمیترسم

 

پرستار لبخندی زد و سوزن را در سرنگ ریخت واقعا هم نمیترسید و تحملش در اینجور مواقع زیاد بود

 

بعد از تمام شدن کارشان با هم از آزمایشگاه بیرون زدن

 

امیرعلی جلوی پله بازویش را گرفت

 

_حالت خوبه سرت که گیج نمیره

 

چشمانش کمی سیاهی میرفت کلاً هر وقت آزمایش میداد اینطور بود

 

با کمکش سوار ماشین شد

 

_همینجا بشین الان میام

 

جوابش را نداد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد

 

با این حالم کجا پاشد رفت ؟ هوف کاش زودتر برم خونه…

 

الان فقط یک خواب سرحالش می‌آورد

 

 

کمی بعد امیرعلی با نایلونی در دستش سوار ماشین شد با ابروهای بالا رفته در جایش صاف نشست

 

_اینا چیه خریدی ؟

 

آبمیوه‌ و کیکی بیرون آورد و به دستش داد

 

_بگیر ببینم یه خون دادیا نگاه رنگ صورتشو !

 

 

در جواب تیکه‌اش چیزی نگفت و با حرص نی را به آب میوه زد

 

شیرینی مایع داخلش حالش را کمی بهتر کرد مقابل رستورانی توقف کردن

 

با همان دهان پر سوالی نگاهش کرد که باعث شد شیطنت در چشمانش بنشیند

 

کمربندش را باز کرد و خودش را جلو کشید

 

با تعجب کیک را قورت داد و عقب رفت

 

_چیشده امیر چرا اینجوری نگام میکنی ؟

 

شانس آورده بودن شیشه‌های ماشین دودی بود وگرنه با این وضعیتشان مامور گشت ارشاد کت بسته تحویل کلانتری میدادشان

 

 

سرش در یک میلیمتری صورتش بود و نفسهای گرمش به پوستش میخورد

 

دستش را روی سینه‌اش گذاشت تا کمی عقب برود

 

_دیوونه شدی یه چیزی بگو خب

 

 

با همان نگاه عجیبش دست دراز کرد و موهای بیرون آمده از شالش را مرتب کرد

 

_چی بگم دختر حاضرم تموم دنیا رو بدم دوباره کیک خوردنت رو ببینم

 

چشمانش از این گردتر نمیشد مگر کیک خوردنش چطوری بود اینم خل شده‌ها !

 

لمس شدن صورتش داشت قلبش را از جا میکند

 

_امیر ؟

 

 

صدایش کمی میلرزید و مرد مقابلش هم قصد ول کردنش را نداشت

 

 

با انگشت شصت و اشاره گوشه‌های لبش را لمس کرد . خم شد لبش را همانجایی که لمس کرده بود گذاشت

 

 

خون در رگهایش یخ بست یقه‌اش را چنگ زد

 

_چیکار میکنی ؟

 

نمیبوسید کناره‌های لبش را با لذت مک میزد

 

 

همه بدنش عرق کرده بود و امیرعلی هم متوجه حالش شد که عقب کشید

 

 

تا رهایش کرد توانست یک نفس عمیق بکشد

 

 

از درون میلرزید کمی زمان برد تا به خودش بیاید

 

یکهو اخم چهره‌اش را پوشاند شاکی نگاهش کرد

 

_هنوز محرم نیستیم واسه چی منو بوسیدی ؟

 

 

خط قرمزش را دور زده بود و ککش هم نمیگزید

 

دستی به گوشه لبش کشید و کج خندی زد

 

 

_خوشمزه بود عسل از این به بعد باید جلو روم کیک بخوری

 

 

مات ماند چند ثانیه زمان برد تا حرفش را در سرش حلاجی کند

 

 

خون به صورتش دوید با جیغ افتاد به جانش

 

 

_بی‌حیا…فرصت طلب

 

میخندید و سرش را عقب میبرد تا از چنگ زدن موهایش در امان بماند

 

 

آن روز یکی از خاطره‌انگیز ترین روزهای زندگیش شد تک تک دقایق کنار امیرعلی بودن حالش را خوب میکرد

 

 

این مرد تمام فکر و حواسش پیشش بود غذای موردعلاقه‌اش را برایش سفارش داد بعد از ناهار کلی هم در بیرون گشت زدن و خرید کردن

 

از هر چی که خوشش میامد برایش میخرید و تا اعتراض میکرد یکی از آن نگاه‌های قشنگش را نثارش میکرد

 

بعد از رساندنش به خانه با لبخند به طرفش برگشت

 

 

_مرسی امیرعلی امروز خیلی خوش‌گذشت

 

 

با عشق نگاهش را بهش داد و دستش را گرفت

 

_قابل شما رو نداشت خانوم هر کاری میکنم که این لبخندات همیشگی شه

 

 

سکوت کرد حرفی نداشت جز نگاهی قدردان در مقابل این همه مهربانیش

 

 

چه چیزی از این بالاتر که یک نفر در این دنیا باشد که برای خوشحالیت همه کاری کند کاش که همیشه همینطور بماند کاش

 

میخواهم راحت باشم….

بی جسارت و بی خجالت…

در جواب چه خبرها؟؟

چشمانم را ببندم و بگویم

ناخوشی……………..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

20 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلاجون بالاخره محرم می شن یانه یا بااتفاقی دوباره از هم جدا میشه ؟, بود ،❤️❤️❤️

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

تو همه ی رماناهم که پسره بعد آزمایش میره کیک ابمیوه می‌خره بعدم میرن نهار میخورن😑😂

آهو
آهو
پاسخ به  یسنا
4 ماه قبل

ببخشید عزیزم توواقعیت چیکارمیکنن مگه؟ همه بعداز آزمایش خون کیک وآبمیوه میخورن چون اصولاً بعدخون دادن فشار میفته حالا اگه شما چیز دیگه ای میخوری بگو ماهم یادبگیریم؟🤔

یسنا
یسنا
پاسخ به  آهو
4 ماه قبل

آخه واقعا کلیشه ای شده

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

خیلی خیلی زیبا بود عزیز دلم واقعا از خوندن هر پارت لذت میبرم🥰😘

آهو
آهو
4 ماه قبل

خسته نباشی عالی طولانی بود

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

قشنگ بود ممنون لیلا جان خدا کنه همیشه خوش باشن💟💟💟

Sety
عضو
4 ماه قبل

لیلا میکشمت اگه از هم جدا شون کنی🔪🔪🔪😁😁😁
عالی بود😘❤

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

چقدر قشنگ و زیبا بود
خیلی بهم میان

کاش همیشه خوشحال باشن

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود لیلا جون.
بلاخره لحظات تلخ این دوتا هم کمی کنار رفت.
خسته نباشی عزیزم

بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

عهههه. عهههه. نگووو. نگووو. بذار کلا بر وفق مراد باششه. خووب

بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

عههه. عههه. نگگگووو. لفطا وخواهشااا. هرچی شد از هم جداشوون نکنننن. خووببب

دسته‌ها

20
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x