رمان نوش‌دارو پارت سی و شش

5
(2)

 

آن شب را تا صبح در آغوش گرمش سر کرد میان بازوان بزرگ و قویش عین جوجه اسیر شده بود

 

خودش هم نمی‌فهمید در عرض این مدت کوتاه چه چیزی باعث این همه نزدیکی بود مهرداد را از بچگی دوست داشت و با وجود اینکه دو سال با هم نامزد بودن اما کششی به سمتش نداشت

 

همیشه انگار دیواری بینشان وجود داشت اگر حس قبلیش عشق بود پس اسم این چی میتوانست باشد ؟

 

نگاهی به پلک‌های بسته‌اش کرد مرتیکه غول تشن دقیقا عین لقبش هرکوله هوف حتی نمیتونم خودمو تکون بدم عین بختک چسبیده ول نمیکنه

 

با آنکه بهم محرم بودن اما برخلاف فکرش دیشب کاری نکرد

 

چقدر ارزشش پیشش بالاتر رفت دستی به صورتش همانجایی که رد زخم رویش خودنمایی میکرد کشید

 

اخمهایش درهم رفت صدایش از فرط خواب گرفته شده بود

 

_نکن نازی

 

لبخندی زد و کارش را تکرار کرد کرم تو وجودش وول میخورد

 

امیرعلی تحملش برید بدخواب که میشد اعصابش بهم میریخت

 

دخترک را از رویش کنار زد و بی توجه به جیغ‌جیغ‌هایش تنش را میان بازوانش حبس کرد

 

_ساکت نازی سرم رفت

 

نازنین نبود اگر این مردک را سرجایش نمیشاند عواقبش را میدانست اما بی هیچ فکری چنگ زد به موهایش

 

_ولم کن خفه شدم بابا

 

زیر‌لب چیزی گفت که نفهمید با یه من اخم زل زد بهش

 

_تو خواب نداری ؟

 

نچی کرد و سعی کرد خودش را از حصار دستانش آزاد کند

زیر لب همانطور غر میزد ،امیرعلی با خنده به تقلاهای دخترک خیره بود چه حس شیرینی بود صبحت را اینطوری شروع کنی

 

دختر موردعلاقه‌اش در آغوشش بود روی تختش… چشم ازش برنمیداشت سیر نمیشد از دیدن چهره ماهش

 

بعد سالها یک خواب راحت کرده بود و این آرامش را مدیون این دختر بود

 

سر خم کرد و لبهای گرمش را به صورتش چسباند

 

نازنین خسته از تقلا کردن پوفی کشید و با اعتراض اسمش را صدا زد

 

راند شیطنت‌هایش شروع شده بود با لبخند سرش را عقب برد و چشم ریز کرد

 

_چیه فنچول بیدارم کردی حالا طلبکارم هستی ؟

 

چشمان زاغ مشکیش را توی صورتش گرداند

 

_ساعت داره نه میشه زشته به خدا…

خوبه اولین باره اینجا میخوابم تو که این چیزا حالیت نیست

 

اخم شیرینی به حرص خوردن‌های دخترک زد بوسه دیگری آن طرف صورتش نشاند

 

_خوبه خودت میگی اولین باره

نترس همه خودشون درک و منطق دارن میدونن…

 

تند دستش را روی لبهایش گذاشت تا ادامه ندهد همینجوری داشت برای خود حرف میزد

 

_باشه بابا فهمیدم نمیخواد شرح بدی

 

نگاهش پر از شیطنت بود اشاره‌ای به دستش کرد ، گیج سر تکان داد که همان لحظه دستش به سوزش افتاد

 

سریع دستش را برداشت و با صورت توهم شده شاکی نگاهش کرد

 

_چته تو وحشی شدی ؟

ابرویش بالا رفت

_زبون دراز شدی

 

دست روی سینه ستبرش گذاشت تا بیش از این جلو نیاید

 

_زبون داشتم منتها رو نمیکردم آقا

 

تک خنده‌ای زد و محکم به خود فشارش داد

 

زیرلب غرولندی زد از دست این مرد وحشی نجات پیدا میکرد هنر کرده بود

 

صورتش را با لبهایش وجب میکرد هر چه تقلا میکرد بیشتر به کارش ادامه میداد دیگر داشت به غلط کردن میفتاد

 

_امیر بسه تو رو خدا

 

این دختر خبر نداشت هر چه مقاومت میکرد عطشش بیشتر میشد !

 

چانه‌اش را بوسید و رفت پایین‌تر

 

وای خدا نه فوق‌العاده به گردنش حساس بود با برخورد لبش به پوست گردنش جیغ خفه‌ای زد

 

_لطفا امیری قلقلکم میاد

 

آخ که چقدر ساده بود نقطه ضعف دستش داد، لبهای خیسش را به حالت دورانی روی پوستش کشید و مک عمیقی بهش زد

 

دیگر داشت از حال میرفت زیرلب نالید

 

_بسه..

 

دلش به حالش سوخت سرش را برداشت و حلقه دستش را شل کرد

زیر گوشش پچ زد

 

_عاشقتم به مولا

 

دلخور نگاهش کرد و رو برگرداند

 

با خنده از روی تخت بلند شد

 

_پاشو خانمی که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد

 

روی تخت نشست و چشم‌غره‌ای برایش رفت

 

_خوبه شکمو بودنت باعث شد دل از تخت بکنی بعد به من میگن خواب‌آلوئم

لپش را کشید

 

_جوجه من کمتر حرص بخور انقدر انرژی بهم دادی که خواب از سرم پرید

 

معنی جمله‌اش را در سرش حلاجی کرد با فهمیدنش جیغش به هوا رفت که قهقه بلندی زد و سریع به طرف سرویس رفت

 

آقا‌رضا و نرگس خانم در آشپزخانه برای اولین بار میشنیدن که پسرشان از ته دل قهقه میزند

 

این دختر با خودش صفا و شوق زندگی آورده بود که این مرد را از این رو به آن رو کرده بود

 

دیگر خبری از مهمانی‌های آنچنانی و بساط مشروب نبود نازنین ازش خواسته بود که لب به مشروب نزند و چه چیزی از این بالاتر که مردت به خاطر دلت از علایقش بگذرد

 

حتی شرط ازدواجش هم این بود که نماز بخواند و میدید که امیرعلی زودتر از همه دست به وضو میشد برای نماز خواندن

 

گاهی دوست داشت همانطور که در حال رکوع بود بهش زل بزند و هیچ نگوید به قول پدربزرگ مرد که در خانه نماز بخواند برکت و نعمت از آن زندگی تمامی ندارد

 

او این روزها حس میکرد خوشبخت‌ترین زن عالم است هر چه که میگذشت علاقه امیر به خودش و بقیه ثابت میشد ، هم کار میکرد و هم درس میخواند .

 

خودش هم در بیمارستان به کارش ادامه میداد و حسابی از کارش راضی بود تنها چیزی که آزارش میداد همین مزاحمت‌های گاه و بیگاه مهرداد بود هنوز که هنوز بود دست از سرش برنداشته بود

 

دنبال فرصتی بود باهاش صحبت کند اما او همیشه از روبرو شدن با او فراری بود نمیخواست این آرامشی که حالا داشت لحظه‌ای هم ازبین برود

 

عجیب بود که ستایش هنوز هم نامزدیش را بهم نزده بود با وجود اینکه میدانست مهرداد بهش علاقه‌ای ندارد اما همانطور پابند بود به این زندگی که روی ویرانه بنا شده بود

کاش که حداقل عاشقش شود اینطوری او هم خیالش راحت میشد .

****

 

آن شب در خانه تنها بود آخر پدر و مادرش به مهمانی رفته بودن او هم خستگی و بیحوصلگی را بهانه کرد و در خانه ماند

 

 

امیرعلی امروز هیچ احوالی ازش نگرفته بود و این بی‌سابقه بود هر چه هم خودش تماس میگرفت یا گوشیش خاموش بود و یا جواب نمیداد

 

بیشتر از آنکه نگران باشد دلخور بود قرار بود بعد از آمدنش از تهران امشب با هم بروند بیرون اما بدقولی کرده بود

 

آهی کشید و بدون مسکن سر روی بالش گذاشت خوابش نمیبرد الکی چشم رو هم گذاشته بود

یک دقیقه ؛ دو دقیقه…

هوفف…

 

کسی دستش را روی زنگ گذاشته بود و قصد برداشتن نداشت

 

سیخ سرجایش نشست ساعت یازده شب را نشان میداد

 

که میتوانست باشد این وقت شب !!

 

بابا‌ اینا که خودشون کلید دارند ؟

 

روفرشی‌هایش را پا کرد و سلانه سلانه به سمت آیفون رفت

 

با دیدن امیرعلی سریع در را باز کرد نگاهی به سر و وضعش انداخت

 

دستپاچه شالی برداشت و تند سرش کرد تا خودش را به سالن رساند امیرعلی هم وارد خانه شده بود

 

آباژور را روشن کرد و به طرفش برگشت

 

با دیدن سر و وضعش هینی کشید و چنگی به گونه‌اش زد

سراسیمه به سمتش رفت

 

_چیشده امیر چه بلایی سر صورتت آوردی ؟

 

گوشه لبش زخم بود و کبودی ریزی هم زیر چشمش پیدا بود

 

چشمانش انقدر سرخ بود که ناخوداگاه یک قدم عقب رفت

_واسه چی…

 

حرفش را نصفه رها کرد بوی گند الکل این نوع راه رفتنش فقط یک دلیل داشت

 

سریع چشمانش بارانی شد مست کرده بود !

 

گذشته مثل نوار ویدیویی جلوی رویش ظاهر شد درست در همچین شبی مهرداد مست و پاتیل وارد خانه شده بود میخواست…میخواست

 

شانه‌اش لرزید از تنهایی، ترس دوباره در دلش رخنه کرد

 

همانطور عقب عقب رفت جوری که پشتش به دیوار خورد دیگر راه فراری نداشت

 

امیرعلی به زور خودش را بهش رساند دستش را به دسته مبل گرفت و از بالای چشم نگاهش کرد

 

لحنش از فرط الکل حالت جذابش را از دست داده بود و دورگه بود

_کجا بودی ؟

 

تعجب کرد این چه سوالی بود ؟

 

کمی نگران شد حالش بد بود این زخم روی صورتش هم حتما دلیلی داشت

به خود جرعت داد و کنارش ایستاد

 

_چی میگی امیر بشین اینجا برات چای نبات درست کنم

 

اولین قدم را نگذاشته بود که بازویش اسیر دستانش شد

 

_صبر کن نازی باهات حرف دارم

 

لحنش خشن بود و او را به وحشت مینداخت

 

اخم ریزی کرد و بازویش را از زیر دستش رها کرد

 

_نصفه شبی اومدی میگی حرف داری ؟

این چه ریختیه واسه خودت درست کردی یه نگاه به گوشیت کردی امروز مردم و زنده شدم…

 

عصبانی بود و همینطور بدون مکث داشت تند تند کلمات را ردیف میکرد که با دادی که زد دهانش بسته شد

 

مات مانده خیره شد به رگ برجسته گردن و پیشانیش ، صورتش از خشم میلرزید و به کبودی میزد

 

ترسید سکته کند دست بر بازویش گذاشت

 

_چیشده امیر چرا داد میزنی ؟

 

گلویش پر بود دلش گریه میخواست این مرد عجیب‌تر از همیشه بود قهوه چشمانش تلخ و سرد شده بودن

 

نزدیکش شد و دستش را محکم گرفت

 

سردرگم مانده بود چه کند چرا همچین میکرد!

 

_حالت خوب نیست بشین برات یه چیزی بیارم

 

با انگشت مهر سکوت بر لبانش زد

 

_هیش هیچی نگو

 

مست کرده بود اما هوشیار بود

 

پرسوال نگاهش را بهش دوخت

 

_امیر ؟

 

مرد مهربانش حالا عصبی بود اما از سر چه ؟

 

لرزیدنش را میدید اما توجهی به حالش نمیکرد روی مبل نشست و مجبورش کرد کنارش بنشیند

 

حرفی نمیزد اما کلافه بود مچ دستش هنوز هم اسیر دستش بود

 

مردد لبهایش را تکان داد

 

_تو رو خدا یه چیزی بگو جون به لب شدم

 

سر بالا آورد با دیدن نگاهش جا خورد یک جور عجیبی بهش خیره بود خشم دلخوری یا ناباوری

 

انگار یاد یک چیزی افتاده بود که دستش را ول کرد و چنگ‌ زد به موهایش

 

زیرلب با خودش حرفی زمزمه میکرد انقدر نامفهوم بود که نمیفهمید چه میگوید

 

حالتش نرمال نبود آخ از این دل بیچاره‌اش که نمیتوانست بی‌خیال بماند حال خرابش او را هم دیوانه میکرد

 

دست بر شانه‌اش گذاشت

 

_امیرجان یه حرفی بزن بازم واسه امیرحسین رفتی مشروب خوردی ؟

 

کاش که به خاطر غم برادر جوانش بود کاش مسبب این حالش همانی بود که نازنین میگفت اما امروز او شکسته بود خرد شده بود جلوی رقیبش تمام غرورش یک جا له شده بود

 

چه میگفت از کجا صحبت میکرد نگاهش را به چهره نگران دخترک انداخت

 

دست دراز کرد ، ترسیده سرش را عقب برد دستش در هوا مشت شد اخم وحشتناکی بین ابرویش نشست

 

_ازم فرار نکن

 

بی‌توجه به حرفش پسش زد مراعات هم حدی داشت

 

_برو عقب امیر این مسخره بازی رو تموم کن نصفه شب اومدی اینجا چیکار ؟

 

لحن طلبکارانه دخترک باعث شد تمام خشمش سرباز کند

 

نگاهش تیره شد همه چیز در عرض چند ثانیه تغییر کرد

 

با خشونت در آغوشش کشید و شالش را از سرش برداشت

 

_همینجوری جلوش وایسادی نه ؟

 

مضطرب سر تکان داد

_کیو میگی منظورت چیه !

 

اصلا انگار نمیشنید در حال خودش بود بینیش را فرو کرد توی موهایش و عمیق بو کشید

 

بدنش یخ زد میترسید این مرد آن امیرعلی همیشگی نبود باز هم حس بی‌پناهی وجودش را گرفت

 

سعی کرد خودش را از چنگال دستانش نجات دهد اما انگار خیال رها کردنش را نداشت

 

حلقه دستش را تنگ‌تر کرد و زیر گوشش غرید

 

_چته ؟

خوشت نمیاد بهت دست بزنم ازم بدت میاد !

 

با حیرت سر برگرداند از چه سخن میگفت لحن تلخ و گزنده‌اش تا مغز و استخوانش را سوزاند

 

مثل همیشه اشکهایش صورتش را خیس کردن

 

_چی میگی دیوونه شدی ؟

 

فکش از خشم منقبض شد

 

_آره دیوونه توام من خر چی فکر میکردم انقدر دوستش داشتی که…

 

ادامه نداد به جایش پوست گردنش را به دندان گرفت

 

نفسهایش کند شدن دستانش لرزید چرا نمیگه چیشده از چی حرف میزنه !

 

ذهنش گیر کرده بود سمت جمله‌اش و حتی متوجه سوزش گردنش نشد

 

آخی از دهانش خارج شد لبش را برداشت اما هنوز در آغوشش بود هنوز هم از خشم نفس نفس میزد

 

_چیکار کردی نازی ، چیکار ؟

 

سردرگم چنگ به موهایش زد

 

_چیکار کردم مگه…تو چت شده امیرعلی ؟

 

دندان‌هایش را بهم فشرد چشمانش از فرط عصبانیت گشاد شده بودن و فوق‌العاده ترسناک نشانش میداد

 

انگار برایش سخت بود حرف زدن

 

با نگاه اشکیش دست بر زخم لبش گذاشت

 

_اینجا چیشده…دعوا کردی ؟

 

از عصبانیتش میترسید امیرعلی همانقدر که مهربان بود به وقتش مثل یک شیر زخمی درنده میشد و او تحمل دیدنش را در این وضعیت نداشت

 

دستش را پس زد و شانه‌اش را گرفت

 

_بس کن نگرانم نباش..

چرا بهم دروغ گفتی چرا لعنتی ؟

حرف اصلیش را نمیزد داشت دیوانه میشد از این همه مقدمه چینی که جانش را میگرفت

 

_چه دروغی چی بهت نگفتم ؟

 

نگاهش نکرد انگار در یک دنیای دیگر فرو رفته بود

 

_من که واسه جسمت تو رو نخواستم بهشم گفتم هر چیشد ولت نمیکنم…

ولی سوختم نازی ، منو سوزوندی

 

آخ که هر چه بیشتر حرف میزد انگار زخم عفونت زده‌ای سر باز کرده باشد

 

با لکنت اسمش را صدا زد

_امیر از چی حرف میزنی ؟

نگاه خونیش را بهش داد و تلخ‌خندی زد

 

_گفت سیب گاز زده‌ای…

بهم گفت جنس دست دوم گیرم اومده

 

نفس‌هایش کشدار و صدا‌دار شدن ، در همان حال با عجز نالید

_کی این حرفو زده ؟

 

شقیقه‌اش از درد نبض میزد بدون توجه به حالش رهایش کرد و پایین مبل نشست

 

انقدر مشروب خورده بود که حالا سرش داشت منفجر میشد چرا فراموشش نمیشد حرفهای آن نامرد هنوز در ذهنش رژه میرفت

 

_بی‌غیرت نیستم حقشو گذاشتم کف دستش بهش گفتم زنم از برگ گلم پاکتره گفتم زِر اضافه نزنه من از چشمام بیشتر بهش اعتماد دارم

 

هر چه میگذشت دنیا پیش رویش تیره و تار میشد نمیدید نازنینش دارد با هر کلمه‌اش جان میدهد چرا تمام نمیکرد ؟

داشت بیشتر از قبل نمک روی این زخم میپاشید

 

سرفه خشکی کرد انگار هوا برای نفس کشیدن کم آورده باشد چشم بهم فشرد

 

_دوستش داشتی ؟

 

آرام هق‌ زد مگر قبلا جوابش را نداده بود این همه شک و تردید از سر چه بود ؟

جان نیمه‌جانش را برداشت و کنارش روی زمین نشست

_مهرداد بهت چی گفته چرا اینجوری شدی امیر ؟

 

این مرد از درون فرو ریخته بود انقدر غرور برایش مانده بود که جلویش اشک نریزد

 

دست به صورتش کشید یک بار…دو بار چندین بار

 

تمام اجزای صورتش میلرزید نازنین اگر امشب زنده میماند هرگز نمیمرد

با گریه دستش را گرفت

_نکن تو رو خدا جواب منو بده اون نامرد چی بهت گفت ؟

 

سکوتش شکست طغیان کرد مثل یک طوفان با یک جمله سقف خانه روی سرش خراب شد

 

_گفت همه چیز رو با هم تجربه کردین گفت نازنین هم روحشو هم جسمشو بهم باخته

 

اینکه میگویند فلانی درجا تمام کرد عین حال الانش بود

خشک شد تنش سرد بود قلبش به خدا که یک لحظه نزد

 

مثل ماهی که از آب دریا گرفته باشند دهان باز کرد برای کمی تنفس

 

نگاهش فقط میخ مرد روبرویش بود که شانه‌هایش میلرزید

 

زبانش نمیچرخید صدایش بزند شکه فقط بهش خیره بود

 

تا سر بالا آورد نفهمید در صورتش چی دید که هر دو دستش را فرق سرش کوبید و به سمتش آمد

 

_نازنین عشقم چت شده ؟

 

یعنی خبر نداشت ؟! امشب نازنین مرده بود یک.جا همه چیزش را ازش گرفته بودن آغوشش دیگر گرم نبود شاید تنش زیادی سرد بود

 

در این بین التماس‌های مردش را میشنید

 

_غلط کردم عمرم یه چیزی بگو من باورت دارم اون عوضی چرت و پرت بهم بافته به من نگاه کن نازنین ؟

 

دیگر این حرف‌ها هم آرامش نمیکردن حرکاتش دست خودش نبود از آغوشش بیرون آمد با آن حالش چطوری تا اتاق رفت خدا میدانست

 

قرآن را از روی میز برداشت کاش که نفسش یاریش کند در نزدیکیش بود که پاهایش لرزید همانجا با زانو افتاد روی زمین

 

قرآن را از روی سینه اش برداشت دست لرزانش را رویش گذاشت

 

امیرعلی کلافه به سمتش رفت و بازویش را گرفت

 

_جانم این قرآن چیه آوردی ؟

 

مثل یک بچه خطاکار نگاهش کرد

 

_بهم دست نزد به خدا دست نزده

 

تلخ خندید میان گریه سرش را در آغوش کشید

_میدونم پاکی نازنین من..

میخواست منو بشکنه جلوی روم بهم گفت یه خال درشت روی شکمت داری از کجا دیدتت هان ؟

 

آخ که خدا هم امشب به حال هردویشان گریه میکرد هوا عجیب بارانی بود

کلمات آشفته به زور کنار هم قرار گرفتند

 

_نه…نه بچه بودیم…هردومون، مامان میگفت هنوز درست راه نمیرفتم…حتما اونجا منو دیده..

هر روز میومد اینجا…به خدا نذاشتم دستمو بگیره

 

با عجز میگفت و گریه میگرد گریه برای بیچارگیش ، برای بی‌گناهیش… برای این مرد که حالا آرام شده بود و هق‌هق مردانه‌اش را روی شانه‌اش خالی میکرد

 

سایه مهرداد از زندگیش پاک نمیشد همیشه و همه جا همراهش بود حالا از فرط گریه میلرزید بدنش داغ کرد این سرد و گرم شدن‌ها آخر سر جانش را میگرفت

 

مگر قلبش چقدر گنجایش داشت حقش بود این تهمت‌ها ناروا بهش چسبانده شود؟

 

احساس خفگی میکرد و هر چه چنگ میزد به سینه‌اش نفسش بالا نمیامد

 

امیرعلی بدون تعلل همانجور که در آغوشش گرفته بود از خانه بیرون زد

 

زیرگوشش خواهش و التماسش را میشنید اما قادر به جواب دادن نبود

 

_نازی جون من چشماتو باز کن..

کاش بمیرم…کاش بمیرم عشق من

 

زیر لب بر خودش لعنت میفرستاد با حالی خراب پشت فرمان نشست اما نگاهش از جاده و آینه در گردش بود

 

دخترک رنگش عین گچ دیوار بود و زیر لب ناله میکرد

 

شیشه پنجره را پایین کشید و مشتش را بغل لبش فشرد

 

هوا کم بود امشب نفس هردویشان بریده بود آخ که اگر بلایی سر نازنینش میامد آنوقت چطور باید خودش را میبخشید

 

جلوی بیمارستان ماشین را نگه داشت و سریع در عقب را باز کرد

 

جسم ضعیفش را مثل پرکاه از جا کند سردی تنش قلبش را فشرد

 

_جونم عزیزم گرم میشی نمیزارم چیزیت بشه

 

انگار داشت به خودش قوت قلب میداد دخترک به خواب عمیقی فرو رفته بود پرستار با دیدنش در آن وضع سریع دکتر را خبر کرد و او را به اتاقی راهنمایی کرد

 

با آمدن دکتر و معاینه کردنش هم دستش را از دور مچش آزاد نکرد و کنار تختش ماند

 

با نگرانی نگاهی به دکتر انداخت

 

_حال نامزدم چطوره آقای دکتر ؟

 

همانطور که در حال نسخه نوشتن بود سری به تاسف تکان داد

 

_وضعیت جسمی و روحیش اصلا نرمال نیست در اثر شوک زدگی اینجوری شده قبلا هم این اتفاق براش افتاده ؟

 

با غم نگاهش را به چهره معصوم دخترک داد روا نبود این همه درد را تحمل کند لعنت بهت امیر چرا جلوی خودتو نگرفتی چرا بیخود و بی‌جهت شک کردی ؟

اگه از همون اول میزدی تو دهن اون بی‌ناموس نمیذاشتی همینطور ادامه بده

 

نسخه را از دکتر گرفت تا داروهایش را بگیرد سر راه گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره عموعلی آه از نهادش بلند شد حالا چه جوابش را میداد !

 

بعد از کمی مکث دکمه سبز را فشرد

_جانم عمو ؟

صدای گرفته‌اش نشان از حال زارش میداد

 

_امیر نازی با توعه ؟

اومدیم خونه نیست گوشیشم جواب نمیده

 

دستی به صورتش کشید و وارد داروخانه شد

 

_یکم حالش بد بود نخواستیم نگران شین آوردمش بیمارستان

 

لحنش نگران شد

_کدوم بیمارستان نازی چش شده ؟

مریم‌خانم با صدای شوهرش سریع گوشی را ازش گرفت

 

_امیرعلی چیشده نازی که خوب بود

 

پوف کلافه‌ای کشید و نسخه را تحویل مرد جوان پشت پیشخوان داد

 

_چیز خاصی نیست زن‌عمو تا نیم ساعت دیگه میایم یکم ضعف کرده بود همین

با شنیدن این حرف کمی خیالش راحت شد

_آقا بفرمایید داروهاتون

با صدای مرد سریع تماس را قطع کرد و داروها را برداشت

 

بعد از حساب کردن هزینه به بیمارستان برگشت وارد اتاق شد سرمی بهش وصل بود و چشمانش هم باز بود

 

دلش ریخت از این نگاه مات و کدرش..

 

کنارش روی تخت نشست و دست سردش را گرفت

 

_خدا رو شکر که بهوش اومدی تو که منو کشتی دختر

 

الان باید از دستش عصبانی میشد سرش فریاد میکشید به خاطر قضاوت نابه‌جایش چه فکری راجبش کرده بود اما عجیب بود تنها چیزی که در دلش بود دلخوری و بغض بود

 

چقدر سر و وضعش آشفته بود یقه لباسش پاره بود و زخمش هم هنوز تمیز نشده بود

 

چشمهایش را بست و آهسته گفت

_باور کرده بودی حرفاشو ؟

فشاری به دستش داد و نه قاطعی گفت

تلخ‌خندی زد نگاهش را بهش دوخت

_دیگه چیا بهت گفت ؟

 

دلخوری دخترک را درک میکرد اشتباه کرده بود اما کاش کمی مراعات حالش را میکرد و دوباره بحث را پیش نمیکشید

خم شد و بوسه‌ای به پیشانیش زد

 

_هر چی گفت یه تو دهنی بهش زدم…

به دنبال حرفش دستی پشت گردنش کشید بدجور تیر میکشید

 

_فقط اون لحظه گفتم مگه یه آدم که ادعای عاشقیش میشه میتونه پشت سر عشقش اینجوری حرف بزنه…اشتباهم این بود شک کردم گفتم اگه یه درصد راست گفته باشه چرا نازی بهم نگفت…

کاری به گذشته‌ات ندارم فقط میترسیدم بهم دروغ گفته باشی

 

یک قطره اشک از چشمش چکید چه ساده آرامششان بهم خورده بود

 

مهرداد دیگر پایش را از گلیمش درازتر کرده بود حس بی‌ارزشی داشت چطور میتوانست این حرف‌ها را پشت سرش بزند واقعا روی نگاه کردن هم داشت ؟

 

دیگر حرمتی هم بینشان نمانده بود هیچ حرمتی

 

بعد از مرخص شدنش از بیمارستان امیر او را به خانه رساند

 

از اول راه همینطور سکوت کرده بود به زمان نیاز داشت تا فکرهایش را جمع و جور کند باید حتما با مهرداد رو در رو صحبت میکرد تا دست از سرش بردارد

 

بس بود دست روی دست گذاشتن..

دستگیره را پایین کشید و خواست پیاده شود که با صدایش از حرکت ایستاد

_میشه نگام کنی ؟

لب بهم فشرد برنگشت به جایش جواب داد

 

_برو دیرت میشه با بتادین زخمتو بشور یه وقت عفونت نکنه

 

لبخند تلخی زد بهش حق میداد از دستش ناراحت باشد اما در پس جمله‌اش حرف‌ها بود دلش گرم بود به نگرانیش ،حواسش بهش بود

 

چشم آرامی گفت و در همان حال بوسه‌ای به گونه‌اش زد

 

_مراقب خودت باش یه چند روزی مرخصی بگیر شاید یه مدت از شیراز بریم..

سفر حال هردومون رو خوب میکنه

 

سرسری ازش خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

32 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
4 ماه قبل

کاش واقعا سایه مهرداد‌ برداشته بشه از زندگیشون
اینجور آدما باید دوباره عاشق بشن تا فراموش کنن چی و کیو از دست دادن الکی الکی
کاش واقعا اگه اون نامزدش سوری هستش ولی عاشقش بشه دست از سر این نازی بیچاره برداره

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط همتا
نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  همتا
4 ماه قبل

بله درست میفرمائید اینجاهاش کاملا واقعی بود و از خودم نساختم مهرداد چشم رو حقیقت بسته

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

هرکولللل؟غوللل تشننن؟وحشی؟نازنین مطمئنی منظورت امیرعلی بود ؟😐😂

یسنا
یسنا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

پس اگه برازندشه نازنین گل خورد بله داد😒

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  یسنا
4 ماه قبل

چرا ؟

یسنا
یسنا
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
4 ماه قبل

دختره بی ادب این همه تلاش کرد به امیرعلی برسه الان که رسیده فحش میده بهش😂😂

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود عزیزم خستگیم در رفت🥲💕

Fatii
Fatii
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود لیلایی هر روز میزاری ؟؟؟

Nafs
Nafs
4 ماه قبل

عالییییی نمیدونم چی بگم دهنم قفل کرد
تا اومدم خونه سریع اومدم چک کردم ببینم هست یا نه
چیزه میگم باربی لیلا خوندی همصدا رو؟😶

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

چرا گذاشتم
کمه چون امروز امتحان داشتم نمی دونم خوبه یا بد
اگه مشکل داشت بگو که دستش کم از ریشه مشکل نداشته باشه یه وقت

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

تو رمان وان گذاشتم

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

ممنون😙 ولی می دونم الکی گفتی
😢قادر جون باهام قهره جوابمو نمیده
تورم انفالو کرده خانوم
😂نتونستم تو دنبال کننده هات پیداش کنم خب.😂😂
بهش بگو حالا که اینطور شد باهاش قهرم

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Nafs
نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Nafs
4 ماه قبل

عه ؟چرا مگه اصلا نیازی به قادر نیست که ثبت‌نام کن رمانتو بذار میتونی اسمشو عوض کنی فقط دو پارته دبگه نه جدی قلمت خیلی خوبه یه لحظه باورم نشد

Nafs
Nafs
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
4 ماه قبل

این هفته دیگه نمی تونم
پنخشنبه جمعه ببینم می تونم بزارم تو مد وان.

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

عالی بود خسته نباشی

Sety
عضو
4 ماه قبل

هی من میگم مهرداد باید بمیره هی بگو نه لیلا😂🤦‍♀️🤦‍♀️
اول پارت گفتم آخیش بالاخره یه پارت خوش و خرم آخر پارت میخواستم مهرداد رو به طور ویژه ای سر به نیست کنم😂🤦‍♀️
عالی بودش لیلا جونم😍❤

camellia
camellia
4 ماه قبل

مثل همیشه خوب و عالی و بی نقص و منظم.🤗😍

camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

مثل همیشه عالی بود
لعنت به مهرداد
چون این رمان یه سرگذشت واقعیه از ته قلب برای نازنین آرزوی خوشبختی در کنار امیرعلی رو دارم💞💞💞

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود لیلا جون🥺

فوق‌العاده است قلمت
خسته نباشی 🌻

دسته‌ها

32
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x