رمان نوش‌دارو پارت سی و نه

5
(1)

 

 

آخ از آن جمله‌های بی‌مقدمه که وحشت به جانش مینداخت!

_نازنین الان بفهمه داداش نمونه‌ات خلافکاره بهتره، تا از زبون یکی دیگه بشنوه

زانوهایش شل شدن دستی زیر کتفش نشست و او را از سقوط نجات داد

 

سرش را بالا گرفت امیر محمد بود نگاه میدزدید اما چرا؟

این شرمندگی چه معنی میداد!

نفس‌هایش یکی در میان میزد

جمله پدرش در سرش رژه میرفت، کی خلاف کرده چیو باید بدونم؟

 

دست بر نرده گرفت و خودش را به زور تا ایوان رساند، در باز شد و قامت مادرش در مقابل ظاهر شد

 

با دیدن حالش دو دستی زد توی سرش و به طرفش دوید

 

_خوبی دختر، تو کی اومدی؟

تازه متوجه امیرمحمد شد اخمهایش درهم رفت

_بهش گفتی شاهکار داداشت رو؟

 

بازوی نازنین را رها کرد و گوشه چشمش را فشرد ، حرفی نزد امیرعلی بد خراب کرده بود هنوز هم که هنوز بود در باورش نمی‌گنجید

 

در این بین نازنین گیج و مات نگاهش بین آن‌ها در گردش بود

 

از چی حرف میزدن؟ چرا رک و پوست کنده حقیقت را نمیگفتن تا این قلب بی‌صاحابش آرام بگیرد!

 

همان‌جا روی کاشی‌های سرد ایوان نشست

 

_امیر کجاست؟ چیشده…

گریه مجال حرف زدن بیشتر را نداد

 

مریم‌خانم با حرص و خشم بازویش را گرفت

 

_بیا بریم تو دختر، نشین اینجا

 

از صدایشان علی‌آقا به همراه امیررضا به ایوان آمدن

 

پدرش را دید که چنگ زد به موهایش و زیرلب فحشی به کسی داد

 

امیررضا عصبی به نرده تکیه داد و سیگاری آتش زد ، این سکوت بیش از اندازه داشت دیوانه‌اش میکرد

 

به سختی از جایش بلند شد و به طرف پدرش رفت انگار کوه کنده بود که اینطور نفس نفس میزد

 

روبرویش ایستاد، علی‌آقا با دیدن دخترکش چشمانش را بهم فشرد و صورتش را میان دستانش پوشاند

 

صبرش لبریز شد چرا همچین میکردن چرا از امیرش بهش خبر نمیدادن!

 

نمیخواست به افکار سمی جدیدش اجازه جولان بدهد آرام با صدای ضعیفی لب به سخن گشود

 

_بابا تو یه چیزی بگو

 

فقط سکوت بود و سکوت؛ کلافه دور خودش چرخید و عاصی شده این بار صدایش بالاتر رفت

 

_یه چیزی بگین تو رو خدا…

امیرعلی کجاست؟

 

نگاهش را به امیررضا داد به شانه‌های لرزانش

 

داشت گریه میکرد ؟

 

نه امکان نداشت! دست و پایش یخ زد فکر اینکه بلایی سر امیرعلی آمده باشد داشت مثل خوره جانش را می‌گرفت

 

کنارش ایستاد

 

_داداش رضا تو یه چیزی بگو…

دارم میمیرم چرا به فکر حالم نیستین؟

 

با چشمان سرخ از اشک پکی به سیگارش زد و سرش را به طرفش برگرداند

 

این معرکه جمع شدنی نبود باید یک جور آرامش میکرد

 

بعد از کمی مکث خیره به صورتش گفت

 

_قول میدی قوی باشی؟

 

قبل از اینکه چیزی بگوید مریم‌خانم مابین حرفشان پرید

 

_دخترم دیگه جون جنگیدن نداره رضا،

چه انتظاری ازش داری!

 

سرگردان نگاهش را به مادرش داد که عین اسپند روی آتش می‌لرزید و می‌سوخت

 

بغضش را قورت داد

 

_بذار بگه مامان؛ دارم از نگرانی میمیرم

 

با بیقراری‌های دخترکش خودش هم به گریه افتاد

 

همان‌جا روی ایوان نشست و مشتی به سینه‌اش زد

 

_ای لعنت به این سرنوشت شومت دختر؛ سیاه بخت شدیم، سیاه بخت

 

تنش ویبره رفت از روی نرده سر خورد و روی زمین نشست

 

علی‌آقا کنار همسرش ایستاد و دست بر شانه‌اش گذاشت

 

_آروم باش خانوم جلوی نازنین نمیخواد اینجوری عزا بگیری

 

تحملش برید به یک‌باره جنون سرتاپایش را گرفت

جیغ زد

 

_امیرعلی من کجاست ؟

 

 

میدانی مرگ چیست؟ مرگ همان نقطه‌ای بود که بهم گفتن گریه نکن باید فراموشش کنی!

گفتند پشت سر کسی اشک نریز که خیال آمدن ندارد، رفتنت مثل آخرین برگ پاییزی بود که ندید درختی این وسط لخت و عریان هنوز هم چشم به راه آن برگی بود که بهش قول ماندن داده بود

***

 

 

سرمای بدنش مثل دمای قطب جنوب بود از درون داغ بود اما می‌لرزید

 

هر بار مایع شیرینی درون حلقش می‌ریختن اما چشمان سیاهش مات مانده روی دیوار سفید روبرویش بود

 

شلوغ بود، خیلی شلوغ! زن‌عمو هر چند دقیقه یک‌بار حالش بد میشد حتی عروس‌های عمو هم حالا دست از نیش و کنایه کشیده بودن و ناراحت گوشه‌ای نشسته بودن

 

مادربزرگ بر پایش میکوبید و زیر لب شعر غمگینی میخواند

 

همه آمده بودن فقط جای یک نفر خالی بود! مرد مهربانش دو روزی بود که یک خبر از خودش نداده بود

 

قرار بود با هم جشن بگیرند قرار بود غافلگیرش کند

 

این وسط چه کسی فهمیده بود که شادیشان را زهر کرد؟

 

ترانه با ظرف سوپی کنارش نشست او هم ناراحت بود بیشتر دلش به حال رفیقش می‌سوخت مگر دیگر میتوانست کمر راست کند!

 

این مصیبت بیش از توانش بود کی فکرش را میکرد، هیچکس.

 

قاشق را نزدیک دهانش برد

 

_بیا عزیزم دو روزه هیچی نخوردی

 

قاب‌عکسش را بغل کرده بود انگار میخواست در آغوشش حل کند

 

از دیدنش محروم بود و سهمش از داشتنش فقط عکسش بود و بس

 

ترانه آهی کشید و قاشق را در ظرف رها کرد

 

_با خودت اینجوری نکن…

بابا و عموت رفتن دادسرا نمیزارن اتفاق بدی بیفته، خودتو نباز

 

نگاه بی‌فروغش را بهش داد خودش هم خوب میدانست دیگر چیزی حل نمیشد مگر یک کیلو بار شیشه کم بود چند گرمش حبس داشت بقیه‌اش بماند

 

امیرعلی‌اش که اهل خلاف نبود مواد در ماشینش چه میکرد!

 

روز و شب فقط داشت به همین فکر میکرد مردش سیگار هم نمیکشید ته خلافش ماهی یک بار کشیدن قلیان بود این مواد کوفتی از کجا در ماشینش پیدا شد!

 

باید می‌رفت بس بود کنج خانه نشستن و عزا گرفتن امیرعلی بهش دروغ نمی‌گفت این را مطمئن بود

 

 

چادر بر سر گرفت و به طرف در رفت همه با دیدنش دست از عزاداری کشیدن، اولین نفر مادربزرگش بود که پرسید

 

_کجا میری دختر تو این سرما!

بمون خونه

 

کش چادرش را درست کرد و کفشهایش را پا کرد

 

_میخوام برم ملاقات امیر اینجا خفه میشم

 

 

مادرش با چشمانی که از فرط گریه قرمز شده بود از روی مبل بلند شد

 

_لازم نکرده بری بابا و عموت میان خودشون خبر میدن، میخوای بری اونجا که با دیدنش حالت از این بدتر بشه؟

 

از بی‌رحمی و سردی کلام مادرش قلبش فشرده شد صدایش از زور گریه ضعیف شده بود

 

_اینجا بمونم میمیرم نمیتونی جلومو بگیری

 

 

دستگیره را بالا پایین کرد و از خانه بیرون زد

 

مریم‌خانم مانده بود چه کند رو به ترانه کرد و گفت

 

_حداقل تو برو باهاش، میترسم یه بلایی سرش بیاد با این حالش تنها نره بهتره

 

 

ترانه سر تکان داد و سریع آماده شد نازنین هنوز از حیاط خارج نشده بود داشت پیاده به کجا میرفت!

 

پشت سرش رفت و خودش را بهش رساند

 

_وایسا نازی بیا با ماشین بریم

 

ایستاد و گردن کج کرد، بدون اینکه چیزی بگوید منتظر کنار در ماند

 

حتما فشارش باز پایین بود انگار به زور روی پایش ایستاده بود ، شکلاتی از جیبش در آورد و دهانش گذاشت

 

باید خودش را نگه میداشت تا ملاقاتش کند در ماشین انقدر به سینه اش چنگ زد تا نفسش کمی بالا بیاید

 

آروم بمون لعنتی چته الان می‌بینیش

 

اصلا نفهمید چطور پله های دادسرا را بالا رفت انگار به پایش وزنه وصل کرده بودن

 

 

چقدر شلوغ بود نگاهش به مردان و زنانی افتاد که دستبند به دست روی صندلی‌های راهرو نشسته بودن

 

قلبش فرو ریخت امیرعلی‌اش هم جزو همین‌ها بود؟ کاش میمرد و این روزها را نمی‌دید

 

جلوی اتاق بازپرس که ایستادن سربازی جلویشان را گرفت

 

_کجا خانوم، همینطور بی‌اجازه داری میری داخل!

 

 

نگاه پرآبش را بهش داد انگار فهمید که حالش چقدر خراب بود که دلش به حالش سوخت و کمی عقب رفت

 

_با کی کار داری؟

 

ترانه به جایش جواب داد

 

_امیرعلی کیایی، الان تو این اتاقه میتونیم بریم داخل؟ این خانم نامزدشه

 

چهره دخترک را از نظر گذراند و سری به منفی تکان داد

 

_بشینید رو صندلی تا چند دقیقه دیگه میان بیرون

 

مخالفتی نکرد همان‌جا گوشه راهرو نشست به انتظار دیدن مردش

 

تمام اعضای بدنش از دلتنگی فریاد میزدن

 

یک دقیقه…دو دقیقه….

 

در باز شد نگاهش میخ صحنه مقابلش بود

 

به سختی خودش را سرپا نگه داشت جلوی چشمانش سیاهی میرفت

 

لبهایش را به زور تکان داد و اسمش را صدا زد

 

در آن همهمه شنید، آوای گنگش را شنید و نفس در سینه‌اش حبس شد

 

 

کاش که اشتباه کرده باشد؛ کاش

 

 

توانش را جمع کرد و یک قدم به سمتش برداشت چقدر در این دو روز لاغر شده بود مرد او این شکلی بود!

 

مرد باابهت و قویش را چه به اینجا!! دستبند در دستش چه معنی میداد؟

 

عمورضا تازه متوجه دیدن عروسش شد با تعجب به طرفش رفت

 

_نازنین تو اینجا چیکار میکنی عمو؟

 

بازویش را از زیر دستش رها کرد و به طرف مرد فروریخته مقابلش قدم برداشت

 

حتی نگاهشم بالا نمی‌آورد، لعنتی سرتو بالا بگیر ببین نازنینت اومده؛ دو روزه دارم میمیرم و دم نمیزنم چرا خودتو ازم دریغ کردی!

 

یک قدم دیگر، سرباز مانع شد

 

_چه نسبتی باهاش داری خانم؟ برو عقب

 

سرش را کج کرد فهمیدنش انقدر سخت بود! خواست بگوید اینی که دستبند بهش بستی همه جونمه زندگیمه، نفسم بسته به نفسشه

 

به خدا که عدالتی وجود نداشت که اگر بود حالا حال و روزشان اینطور نبود

 

سرش را خم کرد تا خوب صورتش را ببیند دوباره صدایش زد این بار با گریه

 

_امیرعلی ؟

 

طاقت نیاورد سر بالا آورد نگاهش در صورتش دو دو میزد

 

_جان امیرعلی، برو خونه چرا اومدی اینجا؟

 

بغضش ترکید.

 

زمان و مکان را فراموش کرد مچ هر دو دستش را گرفت و با هق‌هق گفت

 

_این چیه امیر چرا دستبند بهت زدن! جای تو اینجا نیست، جای تو اینجا نیست

 

نگاه پرترحم افراد حاضر در راهرو رویش می‌چرخید

 

غرور مرد مقابلش یک‌جا نابود شده بود درد خودش هیچ دیدن نازنین در این وضعیت زخمیش میکرد

 

سرباز بهش اشاره کرد که زودتر حرفش را بزند و تمام کند

 

بغض مردانه‌اش را قورت داد و لب زد

 

_برو خونه نازنین نگرانم نباش همه چی درست میشه

“همه چیز درست میشه، درست میشه!”

انقدر شب و روز این جمله را با خود تکرار کرده بود که از حفظ بود

 

درست نشد، هیچ چیز درست نشد قرار بود بلای بیشتری سرشان آوار شد!

 

آواره دست بر دیوار گرفت جان کنده بود تا خودش را به اینجا رساند

 

در این بیست روز نازنین بیست و پنج ساله مثل زن چهل ساله‌ای شده بود که کمرش شکسته بود؛ لبهای بی‌رنگ و ترک خورده‌اش نشان از حال زارش میداد

 

خانمی متوجه حال بدش شد و لیوان آبی به دستش داد

 

_بگیر دخترجون ایشاالله که مشکلت حل میشه

 

زن نیتش خیر بود اما نازنین تلخ شده بود دستش را پس زد و با فاصله ازش ایستاد

 

از آدمهای دورش متنفر بود از آن قاضی دادگاهی که میخواست حکم اعدام عشقش را صادر کند بیزار بود

 

او این روزها با خدا هم قهر بود، دنیایت عدالتی ندارد!

 

گناهش چه بود گناه مرد شکست خورده این روزهایش چه بود که ناروا داشت مجازات میشد؟

 

دور و بری‌ها میگفتن خلاف کرده جرم سی گرمش حبس بود میگفتن بی برو برگشت حکم اعدام برایش میبرند

 

 

بذار هر چه خواهند بگویند عالم و آدم میگفتن امیرعلی خلافکار است او باور نمیکرد هنوز هم نگاه آن روزش جلوی چشمش بود

 

 

وقتی با حالی خراب بهش گفت که روحشم از این ماجرا خبر ندارد گفت برایش پاپوش درست کردن، میگفت بهش اعتماد کند

 

 

مگر غیر از این میتوانست کاری کند؟ عشقش دروغگو نبود حتم داشت.

 

 

با باز شدن در مثل ماهی که به دریا بازگردانده باشند اکسیژن میان رگ‌هایش پیچید

 

پرواز کرد به سمتش، ماموری جلویش را گرفت

 

_برو کنار خانوم وقت ما رو نگیر

 

با تنفر نگاهش را بهش دوخت، مشت به سینه‌ خودش کوبید

 

_شوهرمه نامرد، چطور میتونی انقدر بی‌رحم باشی!

 

مامور اخم کرد و چیزی نگفت، امیرعلی دلخور نگاهش کرد

 

_برو خونه نازی التماس نکن، دیگه نیا؛ دیگه هیچوقت نیا

 

کسی دست گذاشته بود روی گلویش و قصد خفه کردنش را داشت؛ چشمانش از حدقه بیرون زد

 

چادرش را مرتب کرد و روبرویش ایستاد این مردی که جلویش بود عوض شده بود، زندان تغییرش داده بود موهای یک دست مشکیش حالا تراشیده شده بود؛ زیر چشمانش گود بود

 

 

آن قهوه چشمانش حالا مثل دو گوی خونی دیده میشد

 

 

همان‌جا در راهرو دادگاه صورتش را با دستانش قاب کرد

 

_نمیرم جای من پیش توعه، نمیزارم ببرنت؛ نمیزارم

 

سرش را تکان میداد و این کلمات را تکرار میکرد

 

مامور نگاه بدی بهشان انداخت

 

_اینجا اتاق‌خوابتون نیست خانم محترم زودتر حرفتو بزن و برو

 

 

امیرعلی سکوت کرد، رگ گردن و پیشانیش متورم شد و چیزی عین سنگ راه گلویش را بست

 

اما نازنین انگار آتش گرفته باشد نیش کلام مرد مثل این بود که کسی نمک روی زخمش بپاشد

 

 

جیغ زد، نفرین کرد چنگ زد به صورتش یه مامور زن قصد آرام کردنش را داشت اما مگر میشد مثل پاسوخته‌ها در برزخ دورش فقط زوزه میکشید؛ نه زنده بود و نه مرده

 

 

امیرعلی صبرش لبریز شد آب از سرش گذشته بود بازویش را با خشونت از دست سرباز بیرون آورد و به طرف نیمه جانش رفت

 

با همان دستان بسته دست دور گردنش انداخت و لب چسباند به پیشانیش

 

_نریز این لعنتیا رو…

چه قولی بهم دادی نازی؟ قول دادی قوی باشی

 

از فرط گریه سکسکه‌اش گرفته بود کاش همین‌جا زمان متوقف میشد در آغوش این مرد جان میداد بهتر بود تا جدایی

 

آخ که دلش خون بود مردش در این وضعیت هم طاقت یک اشکش را نداشت سرش پای دار بود و داشت بهش دلداری میداد، انگار خلق شده بود آرامش دهد

 

 

اما نمیدانست که نبودش بیشتر شیره جانش را میگرفت؛ دست بر کبودی گردنش کشید آثار شلاق هنوز هم روی تنش بود

 

 

صدایش ضعیف و انگار از ته چاه بیرون میامد

 

_گفتی…گفتی پیشم میمونی…

 

نفسش را به سختی بیرون داد و سرش را روی سینه‌اش فشرد

 

_تا ابد قرار بود کنارم…

 

 

بدنش بی‌حس و سبک شد، مثل هوا؛ حس میکرد روحش دارد از بدن جدا میشود؛ لب‌هایش تکان میخورد بی هیچ آوایی

 

 

فریادهای امیرعلی راهرو را پر کرد با همان دستان بسته محکم تکانش داد و اسمش را صدا زد

 

میان اشک‌های خشک شده‌اش لبخندی زد، به آرزویش رسیده بود؛ خوش به سعادتش

 

” پیش مرگت شدم آروم جونم گفته بودم طاقت رفتنت رو ندارم حالا با خیال راحت چشم‌هامو میبندم ”

 

آستانه تحمل غمش تمام شده بود جای او در این دنیای کثیف نبود، کمی خواب میخواست از آن خواب‌هایی که بیداری نداشت…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
32 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود واقعاً سرباز ه این چه حرفی بود زد ولی کاش لااقل نازنین ی جواب درست حسابی بابت توهینش میداد امکان داره اصلاً موضوع مواد چیز دیگه ای باشه اونم تا اثبات نشه که اعدام نمی سه ولی خیلی قشنگ بود ،👏❤️

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

ای مهردااااااادددد ببین چطور میتونی روح و روان این همه آدم رو به هم بریزییی🔪😡
لیلا خسته شدم اه بیچاره امیر علی هر چی که هست زیر سر مهرداده💔
دلم کباب شد برا نازنیننن😭

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

اینقدر قلمت قشنگه و خوب توصیف کردی نمیدونم چی بگم🥲

Shayda
Shayda
4 ماه قبل

می خوام گریه کنم نمیادددد
باربی جونمم این رمز مدوان چی بزنم هرچی می زنم نمیاد
چرا ننوشته ورود با حساب گوگل اححح
ایمیل درسته می نویسه نا درست اخه تو می دونی یا من هااا

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

امتحان میکنم فردا
فعلا باید امتحان بخونم
نمی دونم فازشون چیه مدرسه هنوز باز نشده امتحان میگیرن

Kmkh
Kmkh
4 ماه قبل

چقدر غم انگیز بود این پارت اگر میشه ادامه اش رو امروز بدین . دلم الان فقط یه گریه مفصل میخواد 🥺🥺

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

شاید پاپوش نباشه!!
کسی چه می‌دونه

خیلی قشنگ بود خسته نباشی 👌

Shayda
Shayda
4 ماه قبل

خسته نباشی گلممم
امتحان علومو خب دادم فکر کنم
بعد این معلمه که بهم میگه شادی میخواست عینکامو با ماژیک رنگ کنه مرض داره فکر کنم😐.
عالیییییی بود . چی بگم اصلا عالییی
فقط فکر نکنم کار مهرداد باشه
دو احتمال هست یا امیر علی خلاف کاره یا نمی دونم دیگه

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

بوس به تو😙😙

آهو
آهو
4 ماه قبل

فقط میتونم گریه کنم بس که قشنگ واحساسی بوداین پارت😭😭😭

آهو
آهو
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اصلا حالم خراب شد😭😭😭😭

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

آخ باز این مهرداد لعنتی پاپوش درست کرده براش لیلا واقعا این بلا سر امیرعلی اومده چقد اینا زجر کشیدن😢😢😢

Sety
عضو
4 ماه قبل

من مطمئنم همه چیز زیر سر مهرداده🤬🤬🤬
بعد لیلا هی بگو مهرداد فلانه و بیساره
مرتیکه کثافت باید بمیرهه بایددددد🤬🤬🤬🤬🤬🤬

ف.....ه
ف.....ه
پاسخ به  Sety
4 ماه قبل

بیا امروز دوتا پارت از ماه و ماهیت بده
آرومشی

Sety
عضو
پاسخ به  ف.....ه
4 ماه قبل

😂😂😂
شبیه مامانایی گفتی که میخوان بچه هاشون رو گول بزنن😂🤦‍♀️

بانو
بانو
4 ماه قبل

آخ چرا اینجوری شد

😭 💔

چرا حس میکنم این مهرداد پاپوش درست کرده براش 🤔

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

لیلا جون خیلی زیبا بود
اشکم در اومد
بنظرم برای امیرعلی پاپوش درست کردن

سحر
سحر
4 ماه قبل

توف به ذات بی شرف مهرداد آشغال و کثاااافت و …

سحر
سحر
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

نمیتونم چون بدم ازش میاد خیللللی زیادد

دسته‌ها

32
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x