رمان نوش‌دارو پارت سی و هشت

5
(1)

 

 

گره شالش را محکم بست و نگاهش را به موج دریا داد

چند روزی بود که به کیش آمده بودن پیشنهاد امیر بود میگفت برای هردویمان خوب است به دور از همه چیز!

 

فقط خودشان بودن و بس اینجا دیگر کابوس مهرداد هم آزارش نمیداد.

 

دستی دور کمرش حلقه شد.

لبخند زد، گرمای تنش مثل همیشه حالش را خوب می‌کرد

 

خودش را گم کرد در حصار بازوانش ساحل خلوت بود و حالا آزادانه در بغلش بود

 

دستی به رد زخمش زد و سوالی که بارها در ذهنش بود را بر زبان آورد

 

_اینجات چیشده؟ معلومه یه زخم کهنه‌ست

 

بوسه‌ای به کف دستش زد و اخم شیرینی بین ابرویش نشست

 

_مربوط به گذشته‌ست نپرسی بهتره!

 

با جوابش بیشتر کنجکاو شد چشمان درشت‌شده‌اش را بهش دوخت

 

_یعنی چی؟ بگو دیگه امیر

 

فضولی دخترک موجب خنده‌اش شد لپش را آرام کشید

 

_میخوای بدونی؟

 

تند سر تکان داد و اوهومی گفت

 

نفسش را در هوا فوت کرد دخترک را از خودش جدا کرد و روی ساحل دراز کشید

 

نازنین نگاهی به آغوش بازش انداخت، به خوبی منظورش را فهمید هنوز هم کمی ازش خجالت می‌کشید سر بر بازویش گذاشت و خودش را بهش سپرد

 

_خب بگو سر چی دعوا کرده بودی که اینجوری روت خش افتاده؟

 

با سرانگشت گونه‌اش را لمس کرد

_سر تو!

 

تعجب کرد

_من؟

 

سر تکان داد و بوسه‌ای به موهای بازش زد

 

_همون شبی که فهمیدم مهرداد اومده خواستگاریت دیوونه شدم، بهم ریختم…

رفتم باشگاه، اون‌قدر حالم بد بود که همونطوری رفتم تو رینگ اونم با یه بوکسور قدر که رقیبم بود…

جلوی چشمم فقط مهرداد بود تا میخورد زدمش…

مکث کرد و با لحن شوخی ادامه داد

_اونم نامردی نکرد یه بادمجون کاشت تو صورتم، ردش هنوز که هنوزه مونده!

 

با هر کلمه‌اش تعجبش بیشتر شد منظورش چه بود؟ مگر از همان موقع عاشقش بود! در گیر و دار افکارش با بوسه‌ای که به لبش خورد به خودش آمد

 

تند سربالا آورد و زبان باز کرد که با انگشت مهر سکوت بر لبانش زد

 

_هیش، هیچی نگو من همیشه بودم نازی همیشه!

 

جمله در سرش اکو شد حرفش فقط یک معنی داشت که سربسته بهش فهماند

 

پر از حس خوب، چیزی مثل آب روان در درونش روان بود

 

با لبخند به چشمان قهوه‌ایش خیره شد

 

_دوست دارم امیر، خیلی

 

با این حرف غرق از لذت رویش نیم‌خیز شد و سرش را جلو برد

 

_یه بار دیگه بگو ببینم؟

 

با شیطنت نچی کرد

 

_نه دیگه پررو میشی!

بعدشم باید قول بدی دست از این بوکس برداری اصلا دوست ندارم شوهر خط‌خطی گیرم بیفته

 

در دل اضافه کرد که چقدر این رد کبودی جذابش می‌کرد اما واقعا از بوکس متنفر بود میترسید بلایی سرش بیاید

 

امیرعلی با خنده سرش را در گردنش فرو برد

 

_اگه بگی دوست دارم، چشم هر چی خانمم بگه

 

لبخند بدجنسی روی لبش نشست

 

_اگه رهام کنی میگم بهت

اخم کرد

 

_نه همین‌جا بگو

 

حالت جدی به خودش گرفت، با بیخیالی گفت

 

_باشه منم نمیگم

 

پوفی کشید حلقه دستش را شل کرد

 

از فرصت استفاده کرد و بلند شد

 

خنده‌اش را قورت داد و چشمکی به نگاه منتظرش زد

 

_گول خوردی امیرخان عمراً بگم

 

به دنبال حرفش قهقه بلندی زد و پا به فرار گذاشت

 

صدایش را می‌شنید که برایش خط و نشان می‌کشید سرش را یک لحظه برگرداند با دیدنش در نزدیکیش جیغی زد و به گام‌هایش سرعت داد

 

به طرف دریا دوید دمپایی‌هایش را تند از پا در آورد و مثل میگ میگ به دویدن ادامه داد

 

 

اما یک قدم او مساوی بود با پنج قدمش در نهایت اسیر شد میان بازوانش

 

 

جیغ جیغ کنان در بغلش دست و پا زد تا رهایش کند، رها که نکرد هیچ دست زیر پایش انداخت و تمام تنش را انداخت روی شانه‌اش، جوری که از گردنش آویزان بود!

 

مشتی به شانه‌اش کوبید

 

_بذارم زمین امیر، تو رو خدا

 

با بدجنسی ضربه‌ آرامی به به پایش زد

 

_باید تنبیه بشی خانوم ارفاقم نداریم

 

مثل کولی‌ها جیغ کشید و به جان موهای کوتاهش افتاد

 

هشدارگونه اسمش را صدا زد

 

_نازی کار رو از این بدتر نکن، میندازمت تو آب‌ها!

 

از ترس اینکه تهدیدش را عملی کند سفت گردنش را بغل کرد

 

_نه تو رو خدا غلط کردم؛ دیوونه نشو

 

تو گلو خندید و حلقه دستش را شل کرد

 

با وحشت گردنش را چسبید و اسمش را صدا زد

 

قهقه زد، دخترک را از روی کولش پایین آورد عمق آب کم بود تا کمرشان می‌رسید

 

تنش را مماس با بدنش کرد لباسش خیس بود و برجستگی‌های تنش کامل خودنمایی میکردن

 

چنگی به پهلوهایش زد و بهش چسبید

 

_من بدجنسم یا تو !

نامرد چرا نمیگی دوست دارم هان ؟

 

سرش را در سینه‌اش قایم کرد موج دریا حس خوبی داشت عجیب بود اما از گفتن دوباره‌اش خجالت می‌کشید ابراز علاقه یهویی قشنگ‌تر بود این‌طوری حس معذب بودن داشت

 

زیر گوشش پچ زد

 

_باشه عشق امیر نگو..

به جاش من هر روز بهت میگم چقدر دوست دارم؛ عاشقتم دختر دیوونم کردی میفهمی ؟

 

بدنش داشت شل میشد چه بی‌منت عشقش را نثار میکرد با اشک شوق نگاهش را بهش دوخت

 

شاید اگر از آینده خبر داشت دوستت دارم‌هایش را فریاد میزد جوری که صدایش تا سقف آسمان هم برود اما حیف که آدمی فراموش‌کار میشود تا موقعی که همه چیز بر وقف مرادش هست قدر نمی‌داند بعدش جز پشیمانی چیز دیگری نصیبش نمی‌شود هیچ…

 

***

 

هوا پاییزی بود و نم باران پنجره را می‌شست

 

 

امروز سالگرد نامزدی‌شان بود کلی تدارک دیده بود میخواست امیر را خوشحال کند کلید خانه مجردیش را داشت امیر بهش داده بود که در مواقع ضروری ازش استفاده کند

 

حالا هم نیازش شده بود سهیل شش ماه قبل سه دونگ خانه را به امیر فروخت و برای راحتی رفیقش جداگانه آپارتمان دیگری خرید

 

 

خانه حسابی بهم ریخته شده بود، هوف مردم انقدر شلخته!

 

لباس‌هایش را با یک بلیز و شلوار راحتی عوض کرد و افتاد به جان خانه

 

از آشپزخانه شروع کرد شتر با بارش گم میشد ظرف‌های خالی یک هفته قبل هم روی میز تلمبار شده بود

 

همه را داخل کیسه زباله انداخت تا بعد بندازتش بیرون تمام ظرف و ظروف کثیف را داخل سینک شست

 

هر یک دقیقه یک‌بار هم بد و بیراهی نثار امیرعلی میکرد حیف که میخوام سورپرایزش کنم وگرنه میدونستم باهاش چیکار کنم

 

حدوداً دو ساعتی تمیزکاری خانه وقتش را گرفت بعد نوبت می‌رسید به کیک پختن، امیر عاشق کیک بود آن هم از نوع شکلاتیش

 

 

در درست کردنش ماهر بود مایه را آماده کرد و داخل قالب ریخت، داخل فر گذاشت تا قشنگ بپزد

 

 

هوا کم کم داشت تاریک میشد الانا بود که سر برسد

 

سریع پرید توی حمام و حسابی خودش را شست امشب میخواست بدرخشد

 

پیراهن بلند فیروزه‌ایش را پوشید و دستمال سر مجلسیش را هم روی موهای بلندش گذاشت، آرایش ملیحی هم روی صورتش انجام داد بعد از تمام شدن کارش بوسی برای خودش در آینه فرستاد و از اتاق بیرون زد

 

همه چیز برای یک شب عالی آماده بود روی مبلی به انتظار نشست

 

ساعت‌ برایش به کندی می‌گذشت سرش را با فیلم دیدن گرم کرد تا زمان بگذرد عقربه‌های ساعت بهش دهن کجی میکردن

 

 

نمیخواست بهش زنگ بزند که کارش خراب نشود اما دیر‌کردنش باعث نگرانیش بود

شماره اش را گرفت

یک بوق…دو بوق…..

 

انقدر منتظر ماند که خودش قطع شد دلشوره گرفت ذهنش دوباره برای خودش از کاه کوه ساخت

 

 

نازنین بود دیگر در عرض پنج دقیقه هر نوع سناریو وحشتناکی برای خودش می‌ساخت

 

به جان پوست دور ناخنش افتاد و با پایش روی زمین ضرب گرفت

 

《 دیگه باید می‌رسید یعنی تا الان گوشیشو نگاه نکرده ! 》

 

دوباره بهش زنگ زد با خاموش بودنش ناامید موبایل را از روی گوشش پایین آورد

 

یعنی چیشده؟ تصمیم گرفت به امیررضا زنگ بزند حتما خبری ازش داشت

 

 

شروع کرد دور سالن قدم زدن بوق ممتد گوشی قلب حیرانش را بیشتر از قبل آشفته کرد انگار در دلش داشتن رخت می‌شستن

 

زنگ در به صدا در آمد سراسیمه به سمت آیفون رفت با دیدن امیرمحمد تعجب و نگرانی همزمان بهش هجوم آوردن

 

این وقت شب اینجا چکار میکرد ؟

همانطور اِف‌اِف را زد و رفت تا سر و وضعش را درست کند

 

شالی روی سرش انداخت و از اتاق بیرون زد تا پایش به سالن رسید امیرمحمد هم وارد خانه شده بود

 

حالتش جوری بود که همانجا پاهایش از حرکت ایستاد و میخ زمین شد

 

نگاهش که به چشمان سرخش افتاد دلشوره‌اش بیشتر شد حتی می‌ترسید ازش سوال کند ، دلهره بدی داشت آمدنش به اینجا آن هم در این وضع نوید خوبی نداشت

 

امیرمحمد روی نگاه کردن را بهش نداشت سر زیر انداخت و نفس سنگینش را بیرون فرستاد

 

_آماده شو ببرمت خونه

 

انگار که به یک زبان دیگر صحبت کرده باشد با گیجی چشم ریز کرد و به سختی لبهایش را تکان داد

_خونه واسه چی ؟

 

دست بر شقیقه‌اش گرفت همیشه سخت‌ترین‌ها را بهش محول میکردن و او حالا قادر به توضیح دادن نبود

 

از چه حرف میزد! دلش آتش میگرفت امشب نازنین خانه را برق انداخته بود و این همه به خودش رسیده بود که برادرش را خوشحال کند اما…

 

مجبور بود یک جور دخترک را دست به سر کند

دستگیره را پایین کشید و کوتاه گفت

_پایین منتظرتم زود بیا

 

همین! قلب پرآشوبش تحمل یک شوک دیگر را نداشت این سکوتش هر چه که بود خوب نبود همش استرس این را داشت اتفاقی برای امیرش بیفتد

 

کاش محمد کمی حالش را می‌فهمید و این‌طور سکوت نمی‌کرد سریع آماده شد تن بی‌جانش را برداشت و از خانه بیرون زد

 

گلویش پر بود از بغض، ندایی در ذهنش بهش میگفت اتفاق بدی برای امیرعلی افتاده وگرنه تا الان پیدایش میشد

 

با سوار شدنش در ماشین نفسش را به سختی بیرون داد باز هم راه گلویش بسته شد این همه استرس برایش سم بود

 

امیرمحمد نیم نگاهی بهش انداخت و پایش را روی پدال گاز فشرد داشت به سمت خانه‌شان میرفت

 

با نگرانی به سمتش برگشت

_منو نبر خونه، امیر کجاست چرا چیزی نمیگی!

 

کلافه دستی به ته ریشش کشید دخترک تحمل نداشت آخ که میمرد بهتر بود تا چنین خبری بهش بدهد

 

نازنین گریه‌کنان به التماس افتاد

_محمد تو رو خدا بگو چیشده؛ حال امیر بد شده ؟

نه گرفته‌ای گفت و فرمان را میان پنجه‌های دستش فشرد

 

با این جوابش کمی خیالش راحت شد خوشحال بود از سلامت بودنش، ولی این همه آشفتگی امیرمحمد به خاطر چه بود؟ باید
سر در می‌آورد

 

لبهای خشکیده‌اش را از هم تکان داد

 

_پس چرا نیومده خونه…

 

سرفه‌اش آمد مشت آرامی به سینه‌اش زد و سعی کرد نفس بکشد

 

امیرمحمد دستپاچه نگاهش را از جاده گرفت

 

_چته، حالت خوبه؟

 

شوری اشک را بر لبش احساس کرد بغض قصد خفه کردنش را داشت بریده بریده کلمات از دهانش خارج میشد

_حتما یه چیزی شده بهم نمیگین

 

عصبی گوشه لبش را جوید

_چیزی نیست خواهری، امیر خودش ازم خواست بیام دنبالت میدونست میای آپارتمانش گفت الکی دلواپس نمونی

 

دلواپسی کمترین چیزی بود که بهش دچار شده بود از نگرانی قلبش داشت از جا کنده میشد

با عجز نالید

 

_امیر کجاست محمد ؟

 

کلافه پوفی کشید و بدون اینکه جواب دخترک را دهد سرعت ماشین را زیاد کرد

 

تا خود مقصد فقط صدای گریه‌های دخترک بود که شنیده میشد در حیاطشان باز بود مگر چه خبر شده بود چند ماشین هم جلوی در خودنمایی میکرد

 

سراسیمه کمربندش را باز کرد و به سمت خانه پرواز کرد صدای دعوا از داخل خانه به گوش می‌رسید

 

ضربان قلبش انقدر تند بود که از گوش‌هایش شنیده   میشد با قدم‌های سست و ناتوانش از پله‌ها بالا رفت

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

44 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Newsha
Newsha
4 ماه قبل

بعد سی و هشت پارت دل من با این مهرداد صاف نشد که نشد😂😂😓
وای چقدرررر قسمت اول که لب دریا بودن قشنگ بوددد😍😍❤❤

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
4 ماه قبل

ببخشی من میگم به نظرم شاید اون مهردادو نامزدش یه بلایی سرشون اومده مثلن شاید تصادف کرده باشن😐😕 شاید هم دوستدختر یا نامزدسابق امیرعلی تصادف کرده باشه•••••••

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

معلوم نیس این مهرداد باز چه گوهی خوردههه😤

یسنا
یسنا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

بله بله آقا مهرداد گله 😁
واووو خدا اسپویل؟عجب نويسنده ای هستیا…
ننه ندا کجاست دستگیرت کنه؟

یسنا
یسنا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اقاااا لیلا برای اولین بار در جهان یه هزار راهی ساختهه😂
هی آدمو گیج میکنیی

Nafs
Nafs
4 ماه قبل

های باربی لیلا
خسته نباشی گلم
تا اومدم خونه غذا نخورده رمانو خونم بعد اومدم نظر بدم
عالی بود
بای باربی لیلا

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Nafs
Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

عزیزمی
مانا باشی یعنی چی؟😚😘
فکر کنم چیز خوبیه پس توم مانا باشی

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اوه یکی از دوستام اسمش مانا هستش با اون یکی قلوش هانا
دو قلون😂

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Nafs
Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

محض کنجکاوی یا محض سنجش ایکیوم😂
خب گفتم نهمم یعنی ۱۵ سالمه
و فکر کنم کوچیک ترین هستم اینجا

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

محض کنجکاوی یا محض سنجش ایکیوم😂
خب گفتم نهمم یعنی ۱۵ سالمه
و فکر کنم کوچیک ترین هستم اینجا
و فکر کنم برات عجیبه چطوری رمان می نویسم
خوب خودش میاد 😂😂
شما چند سالته محض فضولی
و اینکه دوست دارم بهم بگن نفس
وگرنه اسم خودم شیدا هستش
و ازش متنفرم چون معلما به جاش بهم می گن شادی

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Nafs
Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

دوسش دارم تا وقتی که نگن شادی
نمی دونم چه ربطی به هم دارن😂
معلم علوم تجربیم هم می دونه بدم میاد هی میگه بهم

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

شیدا بگو
میزارم
امروز امتحان داشتم اونو می خونم

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

ما بیشتر خوشبخت😂

Sety
عضو
4 ماه قبل

لیلا خیلی بدیییی🤬🤬🤬🔪🔪🔪🔪🔪
بخونت تشنه امممم🤬🤬🤬🤬
این چه طرز تموم کردنه پارتههههههه
اه اه
اعصاب منو خورد میکنین🤣🤣🤣🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

تارا
تارا
4 ماه قبل

اگه امیر علی بمیره خیلی مسخره میشه😐

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

وای تا فردا با این دلشوره چه کنیم لیلا
چرا اینا یه روز خوش ندارن

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم
عالی بود
ادامه اش رو بزار زودتر

بانو
بانو
4 ماه قبل

وای چه بد جا تموم شد 😩

کاش امروز دوتا پارت داشته باشیم

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

واقعااا سخته حدس اینکه چی شده
اولش فکر کردم شاید تصادفی چیزی کرده
اما گویا ی چیز دیگه است
به شدت منتظر پارت بعدی هستم

عالی بود خسته نباشی

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Bakakan
Nafs
Nafs
پاسخ به  Bakakan
4 ماه قبل

اه اقا سعیده😂
بله واقعا سخته حدس زدن

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اقا سعید
یا خانوم سعیده
کدوم نفهمیدم

آهو
آهو
4 ماه قبل

یعنی ته نامردیه جای حساس تمومش کردی😓یه پارت دیگه لطفا🙏

بانو
بانو
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

درست میگی لیلا جان پارت های تو طولانی تر و منظم هستن🥰👏👏

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

امروز طولانی نبود عزیزم نسبت به روزی قبل

Bahareh
Bahareh
4 ماه قبل

اگه امکانش هست یه پارت دیگه بزار به خدا منم بدترین سناریوهارو تو ذهنم چیدم لطفا ادامشو بزار.

دسته‌ها

44
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x