رمان نوش‌دارو پارت سی و هفت

5
(2)

 

 

با ورودش به خانه موج بازجویی‌های مادرش هم شروع شد

_حالت خوبه دختر ؟

نمیتونستی یه زنگ بهمون بزنی اون امیرعلی رو اون همه راه نمیکشوندی…

چقدر بی‌فکری تو آخه

انقدر حالش بد بود که جوابش را ندهد پدرش متوجه وضعیتش شد که گفت

_بسه خانوم نمیبینی حالشو

با مهربانی به سمتش برگشت و لب زد

_برو اتاقت دخترم بخوابی بهتره

 

مریم‌خانم با غیض نگاهی به شوهرش انداخت و لبش را بهم فشرد

 

آرام در را بست و به سمت تخت رفت

هنوز هم قلبش ناآرام بود موهای تنش سیخ میشد وقتی به این فکر میکرد که مهرداد چه حرف‌هایی به امیرعلی زده فکر کرده بود با تهمت میتواند همه چیز را بهم بریزد ،

با دروغ و دغل

 

آخ که اگر مادرش میفهمید امشب چه بلایی سرش آمده بود خون به پا میکرد اگر امیرعلی را در آن وضع میدید که از همه بدتر میشد همین یک ذره اعتمادش هم به کل ازبین میرفت

 

آن شب با ذهنی مغشوش و پرآشوب به خواب رفت

 

فردای آن روز حاضر شد تا خودش را برای ملاقات با مهرداد آماده کند

..

اول فکر کرد همه چیز را کف دست دایی بگذارد بهتر است اما به این نتیجه رسید که مهرداد خط پدرش را نمیخواند پس بی‌فایده بود از مادرش شنیده بود که چند وقتی است جداگانه برای خودش زندگی میکند و به کل رابطه‌اش را با خانواده قطع کرده

 

وارد آشپزخانه شد مریم‌خانم با دیدنش ابرویش بالا رفت

 

_کجا به سلامتی دیشب با اون حال اومدی امروز میخوای کجا بری ؟

 

سر به زیر پشت میز نشست و آرام گفت

_میرم بیمارستان یه کاری دارم

 

مشکوک نگاهش کرد و استکان چای را جلویش گذاشت

 

رنگ‌پریده‌اش معنی دیگری داشت ولی ترجیه داد سکوت کند از دست خودش عصبی بود چه مادری بود که دخترش حرف دلش را بهش نمیگفت !

 

رابطه‌شان انگار محتاطانه بود یکم هم خودش مقصر بود جوری رفتار کرده بود که دردانه‌اش از همکلام بودن باهاش فرار میکرد

 

صبحانه خورده نخورده از پشت میز بلند شد

 

_ممنون من دیگه باید برم کاری نداری مامان ؟

 

لبخند کمرنگی زد و از جایش بلند شد

 

_نخوردی که چیزی! مراقب خودت باش دختر مثلا تازه عروسی یکم به خودت برس

 

هر چه که بود مادر بود و نگرانی‌هایش خودش را در آغوشش انداخت و دست دور کمرش حلقه کرد

 

_خیلی دوست دارم مریم بانو

 

مثل گذشته صدایش زده بود و این نشان از دلتنگیش داشت

 

دلش پر بود احتیاج داشت به یه هم‌صحبت به دو گوش شنوا و اغوشی باز

 

مریم‌خانم نم اشکش را با سرانگشت گرفت و دخترک را از آغوشش جدا کرد

 

صورتش را با دست قاب کرد

 

_هر مشکلی داشتی ناراحتی، چیزی رو من حساب کن دخترم

 

میان بغض لبخندی زد و سر تکان داد

 

_حتما مامان

 

بعد از خداحافظی ازش از خانه بیرون زد و موبایلش را از کیفش در آورد

 

شماره‌اش را گرفت استرس بدی داشت از شنیدن صدایش هم واهمه داشت

 

لحن خش‌دارش در گوشش پیچید

_الو ؟

 

مثل اینکه او را نشناخته بود گلویش را صاف کرد

 

_میخوام ببینمت کجایی ؟

 

صدای آشنایش کامل هوشیارش کرد از روی تخت بلند شد و تیشرتش را چنگ زد

 

_نازی تویی ؟

 

تنفر در دلش لانه کرد

 

_آره باهات حرف دارم بیا همون کافه همیشگی

 

این را گفت و قطع کرد پاتوقشان همین‌جا بود کافه گیلاس آخر هفته‌ها میامدن اینجا

 

همه چیز مثل قبل بود حتی‌ پیشخدمت‌هایش هم عوض نشده بودن

 

یکی از آن‌ها با دیدنش متعجب شد یعنی او را شناخته بود ؟

 

بعد از چند سال آمدن به اینجا باید هم متعجبش کند پشت میزی نشست و منتظر آمدنش ماند

 

در این دقایق فکرش را جمع و جور کرد که چه حرف‌هایی بهش بزند

 

بوی عطر همیشگیش به مشامش خورد قدم‌هایش روی پارکت سرد کافه بهش نزدیک میشد سر بالا آورد

 

دقیقا مثل گذشته به خودش رسیده بود پیراهن سفید دکمه مخفی که آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود با شلوار کتان مشکی

 

موهای مجعدش بهم ریخته رها شده بود این هم یک مدل مو بود دیگر ، مهرداد همیشه به روز میچرخید

 

از دیدنش چشم برنمیداشت هیچ فکر نمیکرد او را باز هم در این کافه ببیند در مقابلش !

 

افکارش را پس زد و پشت میز نشست

 

_فکر میکردم این کافه رو فراموش کردی ؟

 

حوصله یادآوری گذشته را نداشت او برای حرف‌های مهم‌تری آمده بود

 

دستانش را درهم قفل کرد و جدی نگاهش کرد

 

_اومدنم به اینجا بیخود نیست میخواستم یه بار برای همیشه باهات حرف بزنم

 

اخم محوی بین ابرویش نشست سر تکان داد و دستش را برای گارسون بالا آورد

 

چقدر این نازنین برای خودش غریبه بود روزی برای دیدن این مرد له له میزد اما حالا یک دقیقه‌اش هم انگار یک ساعت بود دوست داشت زودتر حرفش را بزند و با خیال راحت به خانه برگردد

 

مهرداد مثل همیشه قهوه تلخ سفارش داد برعکس او اصلا قهوه تلخ به مزاجش نمیخورد و حتما باید با شکر میخورد

 

بعد از رفتن گارسون تکیه‌اش را از صندلی گرفت و خودش را جلو کشید

 

_خب من آماده ام حرفاتو بشنوم

چی باعث شده این وقت صبح بخوای منو ببینی !

 

نفس عمیقی کشید و لبش را تر کرد

 

_چیکار باید کنم که دست از سر زندگیم برداری هان ؟

 

یک راست رفته بود سر اصل مطلب و مرد مقابلش هم قشنگ منظورش را گرفت

 

پوزخندی گوشه لبش نشست

 

_پس بگو واس خاطر من نیومدی دردت چیز دیگه ایه

 

تیز نگاهش کرد این مرد هنوز هم در گذشته سیر میکرد گذشته‌ای که خودش با دستان خودش نابود کرده بود

 

انگشت روی سینه‌اش گذاشت

 

_به من نگاه کن مهرداد من اون نازی سابق نیستم که هر کاری دلت خواست انجام بدی و جیکم درنیاد…

ساده بودن واسه من توفیقی نداشت رابطه من و تو یه اشتباه بزرگ بود که ازش درس گرفتم ، حالا به آرامش رسیدم سعی نکن آرامشمو خراب کنی

 

با هر کلمه‌اش اخمهایش بیشتر درهم میرفت خواست چیزی بگوید که با آمدن گارسون سکوت کرد

 

قهوه‌ها را روی میز گذاشت و گفت

 

_امری ندارید قربان ؟

 

دست بالا آورد و سری به منفی تکان داد

 

 

انگشتانش را دور فنجان حلقه کرد و تلخ نگاهش را به دخترک مقابلش داد

 

_پس آرامش من چی میشه هوم ؟

فقط تو باید خوشبخت بشی…

 

پوزخندی به دنبال حرفش زد و روی صندلی لم داد

 

_معلومه که برات مهم نیستم اون مرتیکه تو نبودم خوب نونشو چسبونده تو تنور دیگه چشمات منو نمیبینه…

بایدم برات ارزشی نداشته باشم.

 

حرص وجودش را گرفت کاش تمام حرف‌هایش را با قاطعیت تایید میکرد ولی نمیخواست بیخودی مشکلش را بیشتر کند

 

نگاهش را به بخار قهوه‌اش داد

 

_ببین مهرداد…

 

حرفش را قطع کرد

 

_نه تو ببین منو از خونه کشوندی اینجا که این حرف‌ها رو تحویلم بدی ؟

به خیالت ازت دست میکشم، کور خوندی

 

آستانه تحملش برید شاکی سر بالا آورد

 

_بسه مهرداد ، بسه…

فیلت یاد هندوستون کرده ؟

اون موقعی که رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی برات ارزش داشتم که حالا این حرف‌ها رو بهم میزنی !

 

عصبی لب بالایش را به دندان گرفت و چنگ زد به موهایش

پوزخند سردی زد

 

_جوابی نداری درسته چون تو فقط خودتو میبینی هدف‌های خودتو داری هر چی که به نفعته همونو دنبال میکنی…

این وسط بقیه برات پشیزی ارزش ندارن

آتش به جانش انداخت کلافه مشتش روی میز فرود آمد

 

_هر کاری کردم هر راهی رفتم واسه خودم دلیل داشتم ، به موقعش بهت میگم

 

هیچ یک از حرف‌هایش را سردرنمیاورد مستقیم نگاهش را بهش دوخت

 

_هر چی که هست برام مهم نیست من حالا زندگی خودمو دارم…

توام نامزد داری ستایش هر جور که باشه تا الان پات مونده حداقل به اون بدی نکن

 

نیشخندی زد و دستی به صورتش کشید

 

_من به اون هیچ علاقه‌ای ندارم

 

جا خورد اینکه انقدر رک و بی‌پرده این حرف را بهش زده بود کمی عجیب بود

 

برایش قابل درک نبود مگر ستایش همان دختری نبود که به خاطرش از همه چیز گذشت پس حالا !!!

 

مهرداد جرعه‌ای از قهوه‌اش را خورد و دستی به گوشه لبش کشید

 

_نامزدی رو بهم میزنم تو فقط با دلم راه بیا همه چیز رو درست میکنم نازی

 

آخ که با هر جمله‌اش خشم و تنفرش بیشتر میشد

 

بند کیفش را محکم میان انگشتانش گرفت

 

_خجالت بکش چیه اونم دلتو زد نه ؟

همه برات حکم اسباب‌بازی رو دارن

 

عصبی با دندان‌قروچه حرفش را قطع کرد

 

_ستایش برای من یه تاری موی توئم نیست چرا نمیفهمی دوست دارم

 

مغزش دیگر داشت ارور میداد کاش میفهمید که دیگر این ابراز علاقه‌ها هم هیچ تاثیری رویش ندارد

 

_بس کن مهرداد رابطه من و تو خیلی وقته به بن‌بست رسیده حرمت عشق رو با این چیزا گل‌آلود نکن

 

نمیخواست قبول کند همیشه حرف حرفِ خودش بود

 

_تو بس کن

من چیکار کردم هان ، چیکار ؟

آره یه غلطی کردم ولی حالا پشیمونم نباید میرفتم نباید تنهات میزاشتم بهم یه فرصت بده ؛ یه فرصت که خودمو بهت ثابت کنم

 

از سنگ شده بود دیگر هیچ حسی به این مرد نداشت مگر میتوانست امیرعلی را کنار بگذارد و به کس دیگری فکر کند ! نه برای او جزو محالات بود

 

زمزمه‌وار سکوتش را شکست

 

_من عاشق امیرعلیم خیلی وقته فراموشت کردم

 

خودخواه بود و نمیتوانست حرفش را قبول کند

 

با خشم فنجان را محکم روی میز کوبید که کمی از قهوه داخلش روی میز ریخته شد

 

نازنین ترسیده سر بالا آورد مویرگ‌های خونی چشمانش او را ترسناک نشان میداد
نفس‌های عصبی و مشت گره کرده‌اش نشان از عصبانیت درونش داشت

 

آب دهانش را قورت داد

 

_نمیشه به هر قیمتی چیزی رو تصاحب کنی بگذر از من ، بودن ما کنار هم جز تباهی چیز دیگه‌ای نداره

 

هر چه ادامه میداد آتش خشمش شعله‌ور‌تر میشد

 

نگاه شاکیش را بهش دوخت

 

_جدیداً پیشگو هم شدی خانم کیایی ؟

کی گفته این بار هم مثل گذشته همه چیز خراب میشه هان ؟

 

پوف کلافه‌ای کشید اصلا نمی‌فهمید هر چه میگفت به در بسته میخورد

 

آخرین تیرش را هم پرتاب کرد

 

_من نمیتونم با کسی بمونم که حرمت ناموس سرش نزنه کدوم آدمی پشت سر عشقش صفحه میزاره و بهش تهمت میزنه ؟

 

بالاخره گفت احساس میکرد باری از روی دوشش برداشته شد

 

مهرداد که تا آن لحظه سکوت کرده بود با تمام شدن حرفش لبخند محوی روی لبش نشست

 

چشمانش برقی زد و کف دستش را روی میز گذاشت

 

_پس بگو خانم از سر چی باهام دلخوره خب عزیزم اگه اون حرف ها رو نمیزدم که نمیتونستم امیرعلی رو دک کنم واسه خاطر تو به هر چی چنگ میزنم ، به هر چی

 

با کینه نگاهش کرد چقدر در نظرش تنفرآمیز میامد واقعا روزی عاشق این مرد بود ؟

 

چشمانش کور بود و گوشش هم کر این مرد داشت با کمال وقاحت از آن موضوع حرف میزد چقدر میتوانست احمق باشد که خام حرفهایش شود

 

قهوه‌اش را نصفه رها کرد و از پشت میز بلند شد

 

_هنوز معنی دوست داشتن و عشق رو نفهمیدی امیرعلی انقدر مرده که هزار جور فریب و کلک هم به کار ببری ازم نمیگذره اینو ملکه ذهنت کن آقای ملکی

 

صورتش از حرص و خشم قرمز شد انتظار شنیدن این حرف را نداشت

 

از روی صندلی بلند شد که صدای ناهنجاری ایجاد کرد روبرویش ایستاد و نیشخندی زد

 

_که اینطور پس اینم به عنوان حرف آخر بشنو نازنین خانم…

انگشتش را جلوی صورت ماتش تکان داد

 

_برام مهم نیست چه حسی این وسط بینتونه تا موقعی که یه روز به عمرم هم مونده باشه ازت دست نمیکشم اینو آویزه گوشت کن

 

 

جمله‌اش در گوشش زنگ زد یک بار ، دو بار

 

پاهایش تحمل وزنش را نداشتن همان‌جا روی صندلی نشست

 

افراد حاضر در کافه با تعجب بهش خیره بودن و زیر گوش هم پچ پچ میکردن

 

چنگی به سینه‌اش زد تا نفسش جا بیاید تهدیدش تنش را میلرزاند مهرداد مثل شیطان شده بود اگر حرفی میزد بهش عمل میکرد تا به الان هم نشان داده بود

 

قرار بود با این ملاقات حالش بهتر شود اما دلهره‌اش بیشتر از قبل شده بود

 

با گام هایی سست از کافه بیرون زد نگاهش به ماشین آشنایی خورد

 

بغض بر گلویش چنگ انداخت تعقیبش کرده بود ؟ حتما حالا چه فکرها که نمیکرد

 

تن خسته‌اش را به سمت ماشین کشاند دوست داشت زار زار گریه کند به بخت بدش به این دنیا که آدم‌هایش بدجور ظالم شده بودن

 

تا سوار ماشین شد بغضش ترکید

 

دست بر دهان گرفت و گریه‌اش را خفه کرد

 

امیرعلی نپرسید چیشده نخواست بداند سر چه به دیدن مهرداد آمده بود حالا فقط باید آرامش میکرد

 

در آغوشش کشید و سرش را روی سینه‌اش گذاشت

 

موهای بیرون زده از شالش را نوازش کرد و بوسه‌های ریزی رویش نشاند

 

_آروم باش نازنینم دردت به جونم چته تو آخه !

 

مثل ابربهار گریه میکرد از روی این مرد شرمنده بود ، شرمنده عشق و مهربانیش

 

گناه کرده بود عاشقش شده بود ؟ عاشق این دختر سراپا مشکل

 

بینیش را به تیشرتش چسباند و آرام هق زد

 

_هیچوقت ازت جدا نمیشم…هیچوقت

 

سرش را آرام نوازش میکرد گذاشت قشنگ غصه‌اش را خالی کند

 

با اینکه از حرف‌هایش سر در نمیاورد ولی مطمئن بود ربطش به مهرداد است آخر سر هم نتوانست ساکت بماند و حرف دلش را زد

 

_با مهرداد حرف زدی ؟

 

سرش را در گردنش مخفی کرد

 

_ازش متنفرم، متنفر…

امیر بریم از اینجا من میترسم…بریم

 

اخمهایش درهم رفت سرش را بالا آورد و صورتش را با دستانش قاب کرد

 

اشکهایش را پاک کرد نمیخواست ترس چشمانش را ببیند این همه ضعف از کجا میامد ؟

_میخوای فرار کنی ازش ؟

 

صورتش را از زیر دستانش جدا کرد و با لجبازی گفت

 

_هر چی که میخوای اسمشو بذار

دیگه طاقت ندارم…..

 

نگاه پر آبش را بهش دوخت و نفسی گرفت

 

_دیگه تحمل یه شوک دیگه رو ندارم

 

آه غلیظی کشید دست دراز کرد و گونه‌اش را لمس کرد

 

_مگه من مردم ؟

نمیزارم خوشگلم نمیزارم کسی بهت آسیب بزنه

 

امیرعلی هر بار با این حرف‌ها میخواست آرامش کند اما تهدید مهرداد شب و روز مثل کابوس جلوی رویش بود

 

حس میکرد روزی به سراغش میاید و مثل بختک یقه‌اش را میگیرد تا خفه‌اش نمیکرد دست از سرش برنمیداشت

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

20 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
☆HSE♡
☆HSE♡
4 ماه قبل

فعلا داریم از این روال آروم لذت میبریم … تا ببینیم چه بلایی قراره نازل بشه 🥲
خسته نباشی لیلا جونم ❤️💜

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

خیلی خفنه 😍
فقط امیدوارم مهرداد نخواد با نازنین کاری کنه😶

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلاجون،👌 بود

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عزیز دلم ممنون لیلی جون محشر بود دستت طلا فقط خوش باشه و یه پارت دیگه بذار لطفا اگه ممکنه 🌹🌹👌👌👌

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

ایشالا که چیزی نشه🤦🏻‍♀️

خسته نباشی نویسنده 🥺🌷

camellia
camellia
4 ماه قبل

خوب و خوب و خوب😍.ولی کاش آخرش خوب تموم شه🤕🙁

آهو
آهو
4 ماه قبل

سلام سلام هزاروسیصدتاسلام عالی وبی نظیر مثل همیشه خسته نباشی خواهرم

Nafs
Nafs
4 ماه قبل

الان اومدم از مدرسه
خوندم
و به این نتیجه رسیدم کهههه بینظیره بینظیر
یعنی خسته‌گیم در رفت خلاصه بگم عالی

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

تقدیم به لیلا 💋 💋 💋 💋 💋 💋 💓 💓 💓 💓 💓 💓 💟 💟 💟 💟 💟 💞 💞 💞 💞 💞 😍 😍 😍 😍 😍 😘 😘 😘 💐 💐 💐 💐 💐 💕 💕 💕 💕

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی.
حسم میگه یه بلایی سرشون میاد.
یه ماجرا تلخ پیش میاد

دسته‌ها

20
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x