رمان نوش‌دارو پارت سی و پنج

4
(4)

 

 

دوشادوش هم در مراکز خرید چرخ میزدن بیشتر خریدهایشان را انجام داده بودن و فقط مانده بود برای خودش لباس تهیه کند

 

چشمش به یک پیراهن زیبایی افتاد که جلوی ویترین توی تن مانکن قرار داشت

 

اشاره‌ای به امیرعلی کرد و با هم وارد مغازه شدن از صاحب مغازه خواست که لباس را برایش بیاورد

ناگاه صدای آشنایی از پشت سر شنیده شد تا سرش را برگرداند دید که یه دختر با هزار قلم آرایش از بازوی امیر آویزان شده ،

 

چشم ریز کرد تازه فهمید که این دختر آناهیتا دوست دختر محبوب آقا بود

 

نگاهی به امیرعلی کرد مات و متحیر سرجایش خشک شده بود

 

سرفه مصلحتی کرد و ابرو در هم کشید

 

_ببخشید خانم محترم این چه وضعیه خجالتم خوب چیزیه والا

 

تازه متوجه حضورش شد تازه فهمید این همان دختری بود که تمام نقشه‌هایش را نقش بر آب کرده بود

 

نیشخندی زد و با لحن بدی گفت

 

_پس دزد عشق من تویی درسته ؟ و نگاه سرتاسر تحقیری تحویلش داد

 

دهانش باز ماند از این همه پرویی و گستاخی زن روبرویش

 

امیرعلی از این بحث به وجود آمده کلافه و عصبی بازویش را از زیر دست آناهیتا رها کرد و دست دور شانه نازنین حلقه کرد

 

_بهتره مزاحم من و نامزدم نشی آنا من که بهت توضیح داده بودم

 

با دیدن این صحنه و شنیدن این حرف‌ها خون به مغزش نرسید

 

حرصی شده انگشتش را سمت نازنین نشانه گرفت

 

_به خاطر این باهام بهم زدی…

 

پوزخند بدی زد و ادامه داد

_لیاقتت همینیه که خودشو بقچه بندی کرده

 

این حرف گنجایش این را داشت که از درون خرد شود

 

چرا یک سیلی در گوش این زن که وقیحانه بهش توهین میکرد نمیزد چرا فریاد نمیکشید بس کنید تا کی باید به خاطر نوع پوشش موجب تفریح و مسخره امثال شماها شویم؟

همه این‌ها را در دل به خودش میگفت اما امیرعلی با این حرف انگار دکمه انفجارش را فعال کرده باشند

 

با یه من اخم مقابلش ایستاد و با سردترین لحن ممکن بهش گفت

 

_مراقب باش چی از اون دهنت در میاد یه تار موی نازنین رو به صدتای شما نمیدم حالیته ؟

 

همان لحظه صاحب مغازه هول کرده جلو آمد

 

_لطفا تمومش کنید اگه بحثی دارین برید بیرون

 

امیرعلی دندان بهم سایید و دست نازنین را گرفت و دنبال خودش کشید

 

تا از مغازه بیرون زدن اشکهایش سرازیر شد

 

دستش را رها کرد و کمی ازش فاصله گرفت اینکارش نقطه جوشش را فعال کرد با خشونت شانه‌اش را گرفت

 

_چته به خاطر حرف اون هرزه اینجوری شدی آره ؟

 

چه میگفت اصلا حرفی نداشت بزند آن زن خوب توانسته بود او را درهم بشکند فقط با یک جمله بهش فهماند که در حد امیرعلی نیست

 

ساده لوح بود چشمش فقط به دهان این و آن بود در تمام این سالها میان جمع و فامیل مسخره این و آن میشد

 

عقایدش با بقیه زمین تا آسمان تفاوت داشت حالا آناهیتا دوباره او را به گذشته برده بود به سه سال پیش موقعی که به جشن تولد مهرداد رفته بود و دوستانش با تمسخر نگاهش میکردن

 

آخر شبش یک دعوای حسابی هم بین و او و مهرداد رخ داد چقدر آن روز خرد شد مهرداد میگفت باعث مایه خجالتمی میگفت عارم میاد تو رو به عنوان نامزدم معرفی کنم ، باید خودتو تغییر بدی…

 

و او چه ساده لوحانه عروسک خیمه‌شب‌بازی دستش شد به خاطر دلش یک شب همان‌جور که خواسته بود خودش را درست کرد

 

چقدر آن موقع از خودش بدش آمد.

 

با چشمان اشکی به نگاه وحشیانه مرد مقابلش زل زد یعنی او هم مثل مهرداد از وجودش خجالت میکشید مایه آبروریزیش بود مگر نه !

 

سرش را زیر انداخت و آهسته لب زد

 

_توام مثل اون فکر میکنی ؟

 

چشمانش را تنگ کرد

 

_مثل کی ؟

 

گلویش بغض داشت

_امیر من همینم…نمیتونم مثل بقیه باشم اینجوری راحتم

 

نگاه بالا آورد و با صدایی لرزان ادامه داد

 

_چرا باید این همه حرف بخورم اونم فقط به خاطر اینکه حد و مرزی برای خودم دارم ،
چرا ؟

 

با انگشت مهر سکوت بر لبانش کاشت

 

_هیش هیچی نگو

 

نمیتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد نقطه ضعفش همین بود با کمترین چیزی سریع فرو میریخت

 

امیرعلی نگاه دلگیرش را بهش دوخت

 

_تو واقعا فکر کردی حرفای اون زنیکه برام مهم بود ؟

من عاشق خودِ تو شدم عقایدت هر چی که هست باعث نمیشه ازت دست بکشم

 

آرام شد ؟ نه هنوز چیزی مثل غده گلویش را فشار میداد

 

_به وقتش توام تحمل نمیکنی حالا این یه نمونه‌اش بود پس فردا جلوی رفیقات حتما از وجودم خجالت میکشی

 

با هشدار اسمش را صدا زد

 

_نازنین تمومش کن

 

از میان دندان‌های کلید‌ شده‌اش غرید

 

_تو خودتم به عقایدت ایمان نداری اونوقت از بقیه چه انتظاری داری ؟

تا زمانی که به نوع پوششت ، فکرت اعتماد نداشته باشی وضع همینه چیزی که بخواد حالتو اینجوری کنه ارزششو نداره فهمیدی

 

شانه‌اش را رها کرد و نگاهش را ازش گرفت

 

_من بیرونم زود بیا

 

این را گفت و او را با یک دنیا بهت و ناباوری تنها گذاشت

 

هضم حرف‌هایش برایش سخت بود یعنی واقعا حق با امیر بود ، یعنی او هم از خودش خجالت میکشید !

 

چه میگفت شاید هم درست باشد وگرنه با حرف یک نفر سریع جبهه نمیگرفت اینطوری خودش را ضعیف جلوه نمیداد

 

نباید حرف دیگران برایش مهم باشد مگر او خودش به بقیه خرده میگرفت که چه لباسی میپوشند و چه رفتاری میکنند او همین بود با عقاید خاص خودش

 

با نشان دادن این حالش نقطه تاییدی بر حرفهای بقیه میگذاشت نباید میگذاشت به چنین باوری برسند

 

کمی حالش بهتر شده بود امیرعلی خیلی خوب بلد بود آرامش کند دنیایشان با هم تفاوت داشت اما چه خوب حرف هم را میفهمیدن کاش که همه مثل امیرعلی فکر میکردن .

….

 

بعد از خوردن ناهار در یک رستوران با هم دوباره به پاساژ رفتن و همان لباسی که ازش خوشش آمده بود را خریدن

 

یک ماکسی به رنگ آبی آسمانی که در عین سادگی واقعا شیک و زیبا بود

 

با تاریکی هوا خریدهایشان هم تمام شد انقدر در راه امیرعلی شوخی کرد و با آهنگ همراه خواننده برایش خواند که اصلا آناهیتا نامی را فراموش کرد خوشحال بود و از دیدن ذوق امیرعلی خوشحالیش بیشتر میشد

 

****

 

بالاخره روز موعد رسید

 

نگاهی به چهره‌اش در آینه انداخت آرایشش این بار از همیشه غلیظ‌تر بود که او را متفاوت‌تر از همیشه جلوه میداد

 

چقدر مادرش اصرار کرد که از خیر شال گذاشتن بگذرد

 

موهایش مدل ساده و بازی داشت و تل ظریف و صدفی رنگی هم رویش خودنمایی میکرد ، اندام ظریفش در آن پیراهن به زیبایی خودنمایی میکرد

 

زن‌عمو با دیدنش گل از گلش شکفت و با اشک شوق در آغوشش کشید

 

_الهی واسه امیرم بمونی دختر ماه شدی

 

در جواب مهربانیش لبخند زد و زیر لب آمینی گفت

 

نگاهش را به مادرش داد و با حرص پوفی کشید

 

خوبه حالا عروس منم مادر آدم مدرن و امروزی باشه هم مکافاته

 

لباس پر زرق و برق نباتی رنگی پوشیده بود و موهای رنگ شده زیتونیش را بابلیس کرده بود

 

با میکاپی که هم روی صورتش بود انگار ده سال سنش را کم کرده بودن هر کس که آن‌ها را در کنار هم میدید فکر میکرد با هم خواهرن نه مادر و دختر

 

ترانه هم کارش تمام شده بود و با ذوق خودش را در آینه وارسی میکرد

 

ضربه آرامی به شانه‌اش زد

 

_بسه بابا خوشگلی…

بیچاره سهیل امشب باید حواسش شیش دنگ بهت باشه

 

بوسی در آینه برایش فرستاد و دوربین گوشیش را باز کرد

 

_پس بیا یه عکس الان بگیریم حال این آقایون رو خراب کنیم

 

_نمیخواد تری الان میرسن همینجا ببینند بهتره

 

بادش خالی شد . پوفی کشید

 

_باشه بابا حداقل بیا یه عکس یادگاری با هم بندازیم

 

زیاد اهل عکس گرفتن نبود اما خب برای اینکه دوستش را ناراحت نکند خواسته‌اش را قبول کرد

 

اما کاش فقط یک عکس بود ترانه حسابی فاز عکاسیش گل کرده بود و هزار نوع ژست را امتحان میکرد و مجبورش هم میکرد در تمام عکس‌ها باشد

 

بالاخره با صدای زنگ در سالن دست از سرش برداشت

 

هوف… نفس عمیقی کشید و دامن لباسش را در دست گرفت

 

آرایشگر ورود داماد را اعلام کرد دل تو دلش نبود کف دستش از فرط عرق به لباسش چسبیده شده بود

 

چشمانش را بست و سعی کرد بر خود مسلط باشد بوی اسپند و صدای هلهله در سالن پیچید

 

آمدن داماد طول کشیده بود

 

چشم باز کرد ترانه با شیطنت جلوی در نیمه باز ایستاده بود و همانطور فرط و فرط داشت از امیرعلی پول میگرفت

 

خدا بگم چیکارت نکنه دختر تا ورشکستش نکنه بیخیال ماجرا نیست

 

خواست جلو برود و خودش را به امیرعلی نشان دهد اما قدم از قدم برنداشته بود که ترانه با حرص به طرفش برگشت

 

_تکون نخور نازی بذار یه خورده دیگه ازش بچاپم…

به خاطر خودته خره

 

 

پوف کلافه‌ای کشید همه در سالن با لبخند به حرکات ترانه خیره بودن

امیرعلی هم در آخر صبرش لبریز شد و تمام کیف پولش را کف دست ترانه گذاشت

 

_همش واسه خودت حالا دست از سر کچل من برمیداری یا نه ؟

 

همه به این حرفش خندیدن حتی خودش آخر مردش زیادی کم تحمل بود

 

بالاخره امیرعلی وارد سالن شد چشم گرداند تا نازنینش را ببیند

 

باورش نمیشد فرشته مقابلش همان نازی کوچولوی دوست داشتنیش باشد تمام غرورش جلوی این دختر نیست و نابود میشد برق چشمانش محو نشدنی بود

 

کی میدانست که او جانش در میرود برای این چشم‌ها چقدر خون دل خورده بود تا به اینجا برسد

 

آن موقع‌ها از خبر شنیدن نامزدی نازی با مهرداد هر روز و هر شب آتش میگرفت اما حالا قلب این دختر مال او بود تماما سهم خودش بود باید مراقب این عشق باشد تا دوباره از دستش مثل ماهی لیز نیفتد

 

 

با اشاره فیلمبردار چند قدم جلو رفت

 

نگاه عمیقی بهش کرد جوری که عرق سرد بر تن دخترک نشست

 

زیر این نگاه داشت ذوب میشد

 

_خانمم سرتو بالا نمیگیری ببینمت ؟

 

به ناچار سر بالا گرفت این همه خجالت از کجا میامد !

 

در آن کت و شلوار کرم رنگ چقدر جذاب شده بود موهایش را تیکه تیکه مدل داده بود و صورتش هم شش تیغه شده بود

 

سرنوشت چه خواب‌ها که برای او ندیده بود هیچ فکر نمیکرد روزی کنار این مرد قدم بزند

 

دستش میان انگشتان قویش قفل شد و پیشانیش را با لبهای داغش مهر کرد

 

کاش که از این خواب شیرین بیدار نشود بیداری برای او پر از کابوس تلخ بود

***

 

تو چشمات سواله یه عالم سوال

نگاهت پر از آرزوهای کار

میدونم تو ذهنت چیا میگذره

میبینی تو اما کی عاشقتره

میمونم کنارت درست مثل سایه‌ات

از امروز تا هر روز تا اون بی‌نهایت

نمیگیره هیچکس جای خاک پاتو

نمیمیره این عشق قسم میخورم

تا روزی که قلبم هنوز میزنه

تا وقتی که جونی توی این تنه

تو روزای خوب تو روزای بد

 

همیشه باهاتم قسم میخورم

 

زیر نگاه خیره مهمان‌ها در آغوشش گهواره‌وار میرقصید چقدر قشنگ بلد بود مردانه برقصد چرا تا حالا توجه نکرده بود ؟

 

آن موقع‌ها چشمش فقط مهرداد را میدید اصلا امیرعلی در ذهنش چرخ نمیخورد

 

دستش را از روی سینه به قلبش چسباند و همگام با خواننده لب زد

 

به لحظه ی دیدار قسم میخورم

دوباره با تکرار قسم میخورم

به عهدی که بستیم قسم میخورم

به هستم به هستیم قسم میخورم

بوسه‌ای وسط پیشانیش خورد و محکم در آغوشش فشرده شد

 

برق رضایت را میتوانست در چشمان فامیل ببیند مثل همیشه حسادت نگاه دختران جوان رویش بود به قول امیرعلی مهم نبود او امشب را فقط باید جشن میگرفت سر بر شانه‌اش گذاشت و گوش سپرد به زمزمه‌هایش که عاشقانه آهنگ را برایش میخواند

 

تا روزی که قلبم هنوز میزنه

تا وقتی که جونی توی این تنه

تو روزای خوب تو روزای بد

همیشه باهاتم قسم میخورم

همیشه باهاتم قسم میخورم

توی لحظه هاتم قسم میخورم

همیشه باهاتم قسم میخورم

توی لحظه هاتم قسم میخورم

آن شب مسلما در ویترین خاطره‌هایشان قرار میگرفت بعضی وقت‌ها با خود فکر میکرد چرا زودتر عاشق این پسرعمو نشده بود به قول عمه کسی را برای زندگیت انتخاب کن که بیشتر از خودت دوستت داشته باشد امیرعلی تمام فکر و ذکرش پیشش بود همه کاری میکرد برای لبخند زدنش

 

خیلی ساده به دور از تجملات گردنبند ساده‌ای به عنوان هدیه در همان مراسم به گردنش انداخت

 

با لبخند دستی بهش کشید طرح قلبی داشت که رویش به زبان لاتین اسم امیرعلی حک شده بود

 

دست دور کمرش حلقه کرد و او را به خود چسباند

 

_هیچوقت از گردنت در نمیاریش میخوام موقعی‌هایی که نبودم هم با دیدن این به یادم بیفتی

 

لحنش پر از عشق بود اما کمی ناراحت شد با اخم نیشگون ریزی از صورت خوش‌تراشش گرفت

 

_شما همیشه پیش من میمونی آقا حرف از نبودن و رفتن نزن

 

چلچراغی در چشمانش روشن شد دلبری‌های دخترک داشت از خود بیخودش میکرد

 

مراسم تمام شده بود و حالا هر دو پشت باغ توی آلاچیق نشسته بودن

 

کرواتش را شل کرد و روی دخترک خم شد

 

با نگاه نافذ و خمارش نگاهش را به تمام اجزای صورتش چرخاند

 

_تا آخر عمر نوکرتم عزیزدل امیر

 

قلبش آرام شد هر وقت که عاشقانه‌هایش را میشنید خیالش راحت میشد

 

نیاز داشت هر لحظه و هر ساعت ازش بشنود تا بفهمد این یکی فرق دارد پشت پا نمیزند و سر عهدش میماند

آن شب همه یک‌راست از باغ به سمت خانه عمو حرکت کردن جلوی درگوسفندی زیر پایشان قربانی کردن

 

دلش به حال حیوان زبان بسته سوخت اما این رسم ها به قول مادربزرگ باید انجام میشد

 

با سوت و هلهله بقیه دست در دست امیرعلی وارد خانه شدن

 

آن‌جا هم مشغول زدن و رقصیدن شدن وویی چه انرژی دارن اصلا خسته نمیشن

 

چشم چرخاند امیرعلی وسط سالن مشغول رقص بود هوفف شوهر ما رو باش خوبه حالا امشب مشروب نخورده وگرنه نمیشد جمعش کرد

 

مردم انقدر جلف !!

” وای نازی کجاش جلفه ؟ ”

 

از حق نگذرد مردونه و سنگین میرقصید برعکس او اصلا اهل رقص نبود و فقط در مراسمش مجبور بود برقصد

 

هم خجالت و هم زیاد ماهر نبود واقعا نوبری بود برای خودش

 

با کشیده شدن دستش از فکر بیرون آمد

 

_عه امیررضا چیکار میکنی ؟

 

چپ چپ نگاهش کرد و او را به وسط سالن کشاند

 

_بیا ببینم مثلا امشب واسه شما دوتاست

 

به دنبال حرفش اشاره‌ای به امیرمحمد زد

 

هاج و واج مانده وسط سالن ایستاده بود کمی بعد آهنگ شادی در سالن پخش شد

 

از نگاه خیره بقیه داشت آب میشد خواست کنار برود که دستی دور کمرش حلقه شد و مانع از رفتنش شد

 

صدای بم و گیرایش زیر گوشش خورد

 

_کجا فنچول تا نخوام نمیتونی بری

 

معذب و حرصی شده دستش را از دور کمرش برداشت

 

با نگاهش برایش خط و نشان کشید ،

 

لبخند بدجنسی بهش زد و بوسه تند و ریزی به لبش زد

 

هین بلندی از دهانش خارج شد که در صدای بلند آهنگ گم شد

 

اگر امشب عروس فراری نمیشد هنر کرده بود این مرد زیاد از حد آتیشی بود معلوم نبود چقدر منتظر مانده بود که اینطور بیجنبه بازی در میاورد

 

 

بالاخره مهمان‌ها رضایت دادن و جشن و پایکوبی را تمام کردن

 

با خستگی کفشهای پاشنه بلندش را از پا در آورد و همانجا روی مبل وا رفت

 

در آن بین امیرعلی با نگرانی کنار پایش زانو زد

 

_بمیرم برات پات درد گرفت ؟

 

در سکوت مات مانده نگاهش را بهش دوخت

 

تمام خانواده چشم شده بودن و به دامادی خیره بودن که داشت مچ پای همسرش را ماساژ میداد

 

آنقدر کارش در نظرش ارزشمند بود که حتی جلویش را هم نگرفت پشت این کار احساس بزرگی نهفته بود عشق این شکلی چقدر زیبا بود جوری که تا به اکنون تجربه‌اش نکرده بود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
31 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nafs
Nafs
4 ماه قبل

من میگم مهرداد و لزبین کن باربی لیلا😃ببین
این ایده عالیه😛😝
تا از پسرا خوشش بیاد 😂
مثلا عاشق امیر علی باشه😭😂
نننننننهه یه ندای تو وجودم میگه امیر علی میمیره خدا نکنه خدا نکنه😨😰😱
اه گفتم ندا😜
ندا جونننننن کم پیدای عزیز😙😙
لیلاااا جونن میشه بگی چرا مهرداد رفت
و اینکه چرااا خودت انقد از مهرداد خوشت می یاد و اینکه تر چراااا از امیر علی بدت میاد که می خوای تو پارتای اینده بمیره
و اینکه چرا رمانت انقدر عالیه 😂 به معلمم مونم گفتم بره بخونه😂😂😂 گفت منو چه به این کارا منم گفتم دیگه سر کلاست حاضر نمیشم و اون گفت بدرک😂😂😂 خوب شد معلم مون جاش با یه معلم دیگه عوض میشه😂😂

Fatii
Fatii
4 ماه قبل

لیلایی خواب و خوراک ازم گرفته بود این داستان چرا این همه پارتا طولانی بود تموم نمیشد

Zoha
Zoha
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جانم❤️‍🔥

تارا فرهادی
تارا فرهادی
4 ماه قبل

هو هو هو هو عروسی داریم حالا قرش چپ راست یک جلو بیا آق دایی برقصون💃💃💃😎
عالی بود لیلی❤️
همیشه به خوشی نازی 😍 ❤️
همیشه پارتگذاری اینجوری😁
همیشه به خوشحالیه لیلی جونم 😍❤️

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

احساس کردم خودم تو جشنم عالی بود لیلا👏👏👏💐💐💋💕💞

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

به لیلا اعتماد کنیم؟!🤣

فقط امیدوارم چیزی نشه 🥺
عاااالی بود متوجه هستی؟!
خسته نباشی

همتا
همتا
4 ماه قبل

عزیزم خیلی خوب بود امروز
دلم جشن خواست

همتا
همتا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

دلم‌جشن واقعی خواست

همتا
همتا
4 ماه قبل

ایول خیلی خوب شد که ماجرای قصه اومد سمت امیرعلی و نازی، مخصوصا خیلی از شروع امروز خوشم اومد

Sety
عضو
4 ماه قبل

دمت گرم لیلاا جوووون😘😘😘❤️❤️❤️

همتا
همتا
پاسخ به  Sety
4 ماه قبل

سلام ببخشید شما نویسنده ماه یا ماهی هستی
میشه لطفا رمانای دیگه هم اگه دارید بگید

☆HSE♡
☆HSE♡
4 ماه قبل

اشک شوق ریختم سر این پارت🥲
لیلا این خوشی رو از ما نگیر …. 😥

خیلی عالی بود،،،، خسته نباشی😍

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عزیزم شیرینی نمیدن آخه ما هم مهمون عروسی بودم مهربون ایشالله تمام عروس و دوماد خوشبخت و عاقبت بخیر شن مهربونم 👌💝

عرشیا خوب
عرشیا خوب
4 ماه قبل

عالی بود من که آهنگش و دانلود کردم بالون میخونم

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

حس میکردم خودم وسط جشنم بس که قشنگ و واقعی بوددد😍😂😂😂❤
خیلی لذت بردم💃🏻😘

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی عالی بود

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بودد 😍😍
امیدوارم اتفاق بدی نیفتههه هنوزم نگرانم 🥺🥺🥺

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

اولین کامنتتتت😍برم بخونمممم

دسته‌ها

31
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x