رمان نوش‌دارو پارت سی و چهار

3
(2)

 

 

براش آغشته به پودر را روی صورتش کشید پوستش سفید بود عین ماست

رژگونه صورتی محوی روی گونه‌هایش زد تا رنگ صورتش یکم از بی‌روحی در بیاید

 

مادرش ازش خواسته بود به آرایشگاه برود اما او قبول نکرده بود یک مراسم ساده
بله‌برون که نیاز به بریز و بپاش نداشت خودش هم میتوانست در خانه آرایش کند

 

به قول ترانه تو که حجاب میگیری میخوای بری آرایشگاه بگی چند منه ؟ خب موهاتو دم اسبی ببند کسی نمیبینه که..

لبخند محوی زد و شال حریر سفیدش را سر کرد

 

لباسش یک کت و دامن صدری رنگ بود که عمه خودش دوخته بود و برایش از تهران آورده بود هر چه مادرش خوشحالیش را زیاد نشان نمیداد عمه از ذوق یک جا بند نمیشد میخواست مراسم به بهترین نحو انجام شود

 

با ورودش به سالن صدای دست و هلهله بلند شد از خجالت سرش را پایین انداخت و روی مبل تکی نشست

 

مریم خانم گوشه‌ای ایستاده بود و با بغض به دخترکش مینگریست

 

باورش نمیشد نازنینش داشت عروس میشد همه فکر میکردن اول و آخر مهرداد شوهرش میشود اما حالا امیرعلی پسر آقارضا قرار بود باهاش ازدواج کند

 

امیدوار بود خوشبختش کند تنها آرزویش همین بود

 

با صدای زنگ در از عالم خیال بیرون آمد انگار برای اولین بار داشت امیرعلی را میدید احساس عجیبی داشت شرم، دستپاچگی و اضطراب همه و همه بهش هجوم آورده بودن

 

در این دو روز به همه چیز فکر کرده بود همه جوانب را سنجیده بود نباید با ترس وجود مهرداد زندگی و آینده‌اش را خراب کند مرد او امیرعلی بود و جای هیچ نگرانی نبود

 

صدای گپ و گفت و احوالپرسیشان از بیرون سالن به گوش میرسید

 

خرامان خرامان تا جلوی در رفت به استقبالشان

 

همه خانواده عمو آمده بودن امیررضا پسر بزرگ عمورضایش با محبتی برادرانه در آغوشش گرفت

_خوشحالم برات خواهری به پای هم پیر بشید

 

لبخندی زد و زیرلب تشکر کرد

 

نگاهش را بالا آورد که چشمش در یک جفت تیله قهوه‌ای قفل شد انگار برای بار اول همدیگر را دیده بودن

هر دو چشم از هم برنمیداشتن کت و شلوار خوش‌دوخت مشکی تنش بود که زیرش جلیقه قهوه‌ای میخورد با پیراهن سفید که رویش پاپیون مخملی خورده بود

 

حسابی جذاب شده بود موهای مشکیش را به طرز جالبی مدل داده بود و ته ریشش را هم زده بود

 

با صدایش به خودش آمد

 

_دستم خسته شدا خانوم نترس واسه خودتم تا هر وقت خواستی دید بزن

 

پناه بر خدا تند به اینور و آنور نگاه کرد شانس آورد کسی کنارشان نبود وگرنه از این مرد بعید نبود جلوی همه خجالتش دهد

 

با حرص دسته گل را ازش گرفت و جلوتر ازش به سمت سالن حرکت کرد

 

امیرعلی با خنده سر تکان داد و پشت سرش وارد سالن شد کنار هم روی مبل دونفره‌ای نشستن

 

حرف‌های جمع بیشتر حول محور مراسم نامزدی میچرخید قرار بود یک هفته دیگر جشنی در باغ برگزار کنند و نامزدیشان رسمی شود

 

دستانش را درهم قفل کرد کارش درست بود؟ همیشه تردید بود به هر حال ازدواج چیز کوچکی نبود آیا امیرعلی میتوانست شریک خوبی برای زندگیش شود !

 

تا الان که خودش را نشان داده با گذشته‌اش کنار آمده بود و در همه حال پایش ایستاده بود

 

وقتی عمو گفت که قرار عقد و عروسی برای سه سال بعد باید باشد یکهو سکوت همه جا را فرا گرفت

 

با تعجب نگاهش را بالا آورد امیرعلی کلافه چشم ازش گرفت اینجا چه خبر بود ؟

 

سوال ذهنش را مادرش پرسید

 

_ببخشید داداش رضا چرا سه سال بعد فکر نمیکنین خیلی دیره !

 

عمو تبسمی کرد و دستی به ریشش کشید

 

_میدونم نگرانیتون بابت چیه اما باید بگم که دانشگاه امیرعلی جوریه که تا فارغ‌التحصیل نشده حق ازدواج کردن نداره…

به هر حال وابسته به ارتشه اونا تعیین میکنند اگه خدا بخواد اینا تو این مدت که محرم همن درسش که تموم شد جشن عروسی رو برگزار میکنیم

 

ناباور نگاهش را به امیرعلی داد چرا هیچوقت بهش نگفته بود چقدر عجیب یعنی به ازدواج هم کار داشتن ؟

 

امیرعلی لبخند محوی بهش زد و چشمانش را باز و بسته کرد این به معنی اطمینان بود که بهش اعتماد کند

 

جوابش را با لبخند داد نباید شک به دلش راه میداد آن هم به خاطر سه سال قبلا هم با مهرداد دو سال نامزد بود اتفاقا نامزدی طولانی‌تر باشد بهتر بود حداقل اینطوری بیشتر با هم آشنا میشدن

 

عمو حسابی سنگ‌تمام گذاشته بود سند یک ویلا‌باغ دوهزار متری را به عنوان کادو بهش داد که همه انگشت به دهان ماندن حتی خودش هم تعجب کرده بود این وسط لبخند رضایتمند مادرش را دید

 

پوف همه چیز رو ظاهری میبینه تا الان اخم کرده بود حتما خیالش الان راحت شده به هر حال ثروت کمی نصیبش نشده بود

 

به وضوح نگاه‌های حسادت‌آمیز دو عروس عمویش را روی خودش احساس میکرد حتما حالا حسابی به خونش تشنه شده بودن

 

درست بود که عمو دختری نداشت اما همین دو جای خواهرشوهر را به خوبی میتوانستند برایشان بازی کنند

 

حالا مانده بود فقط بهم محرم شوند پدربزرگ به عنوان ریش سفید صیغه بینشان را جاری کرد

 

کف دستانش عرق زده بود بعد از تمام شدن صیغه انگشتانش میان دست بزرگ و قوی فرو رفت

 

سرش را بالا آورد که فشاری به دستش داد و در همان جمع بوسه کوتاهی به لبش زد

 

مثل برق‌گرفته‌ها نگاهش کرد

 

صدای جیغ و دست در سالن به گوشش میخورد و او با خود فکر میکرد کاش زمین دهان باز کند و او را یکجا ببلعد

 

در این بین فقط عمو بود که حرصی شده به پسرش خیره بود

 

_تو عوض بشو نیستی خجالتم نمیکشه !

 

امیر انگار نه انگار با بی قیدی شانه بالا انداخت و تک خنده‌ای زد

 

_راحت شدم بابا دیگه مال خودمه زنمه خب

 

همه به این حرفش که با لحن بامزه‌ای گفته بود خندیدن

 

با غیض دستش را از میان انگشتانش رها کرد پسره بی‌حیا آخه کی تو جمع اینکارو میکنه عین پسر هجده ساله ندید بازی در میاره

خدا آخر و عاقبت منو با این بخیر کنه ، در آن سو امیرعلی با لذت به سرخ و سفیدشدن‌های دخترک خیره بود بالاخره به خواسته‌اش رسیده بود چه شب‌ها که همچین صحنه‌ای را در ذهنش تصور نمیکرد حالا این دختر تماماً مال خودش شده بود

 

درست بود که باید این سه سال را تحمل میکرد اما همینکه بهم محرم بودن خیالش را راحت‌تر میکرد

صدای زنگ در باعث شد همه با تعجب دست از حرف زدن بکشند

 

علی‌آقا چشم ریز کرد

 

_ما که دیگه مهمون دعوت نکرده بودیم کی پشت دره ؟

عمه فرنوش چشم غره‌ای رفت

_خب یکی بره در و واکنه داداش شاید کسی با تو کار داره

 

یک دقیقه…دو دقیقه

 

نازنین کمی نگران شد آخر آمدن پدرش هم طول کشیده بود چه کسی وسط بله‌برون دخترش باهاش کار داشت که رفته بود بیرون

 

ناگاه صدای آشنایی به گوشش خورد

 

همانی که این روزها تنش را میلرزاند، اینجا آمده بود برای چه !!

 

با وحشت به امیرعلی نگاه کرد که با جای خالیش مواجه شد

 

کی از کنارش بلند شد عمو اینا هم نبودن حتما فهمیده بودن سر و کله مهرداد پیدا شده

 

با استرس از جایش بلند شد مریم خانم با دیدن دخترکش به طرفش رفت

 

_چیزی نیست دخترم الان میره تو بشین سرجات

دلهره گرفت

 

_آخه واسه چی اومده مامان نکنه دعوا بشه

 

همان لحظه در باز شد و قامت مهرداد جلوی درگاه در ظاهر شد

 

پاهایش میخ زمین شدن صدای هین کشیده بقیه بلند شد

 

نگاهش قفل صورتش بود این چه سر و وضعی بود ؟ ندایی در سرش بلند شد که میگفت هر جا که بری از دست این مرد نمیتونی رها شی

 

مهرداد همه جا بود ، همه جا… حالا هم در
بله‌برونش حاضر شده بود

 

مویرگ‌های خونی چشمانش او را از همیشه ترسناک‌تر جلوه میداد معلوم بود که در حال خودش نبود

 

چهره‌اش پر از بهت بود پر از ناباوری کسی جلویش را نمیگرفت فقط با تاسف بهش خیره بودن شاید باور نمیکردن این همان مهرداد سابق باشد این مرد هیچ شباهتی بهش نداشت

 

از نبود نازنین دیوانه شده بود شب و روزش شده بود الکل و سیگار ، تا از زبان مادرش شنید که نازنین قرار است عروس شود آتش گرفت خودش را به زحمت تا اینجا رساند تا نگذارد ، تا اجازه ندهد عشقش را ازش بگیرند

 

چقدر تغییر کرده بود در دل اضافه کرد خانم شده

 

چشمانش چرا باز اشکی بود ؟ .. اصلا هر بار که اسم مهرداد را میشنید تن و بدنش میلرزید از حضورش ترسیده بود

 

جلو رفت انقدر مشروب خورده بود که به زور میتوانست تعادل خودش را حفظ کند

 

نازنین با گریه عقب رفت

 

_چی میخوای اینجا بازم میخوای آرامشمو ازم بگیری نه ؟

 

سرجایش خشک شد ، سیبک گلویش تکان خورد

 

_بیا بریم نازی تو قراره زن من شی..

انگشتش را روی سینه‌اش کوبید و کشدار گفت

_زن من

 

سرش به دوران افتاد چی داره میگه خدا اصلا نمیفهمه… دروغ چرا دلش به حالش میسوخت چرا این حس جنونی که بهش داشت از دلش پاک نمیشد

آره جنون ! مهرداد عاشق نبود این حس اسمش جنون بود میخواست به زور چیزی که مال خودش نبود را به دست بیاورد

 

در آن سو چشمش به امیرعلی افتاد او هم این وسط گیر افتاده بود از سر و رویش کلافگی میبارید

 

بازوی مهرداد را گرفت و هلی بهش داد

 

_برو بیرون مهرداد انقدر خوردی نمیفهمی داری چی میگی

 

مست بود اما زور داشت یقه‌اش را در مشتش گرفت

 

_توعه نامرد عشقمو ازم گرفتی نازنین فقط دلش با منه فهمیدی

 

آخر حرفش را فریاد کشید امیرعلی به زور جلوی خودش را گرفته بود تا نکوبد توی صورتش نمیخواست مراسم بهم بخورد

 

یقه‌اش را از زیر دستانش رها کرد

_نازنین زن منه..

تو اگه مرد بودی ولش نمیکردی حالا شوهرش منم

 

زنجیر پاره کرد عربده‌اش ستون‌های خانه را لرزاند

 

_خفه شو آشغال

 

محکم زد روی تخت سینه‌اش و این آغاز یک دعوای بزرگ بود

 

جیغ زد با دیدن گوشه لب خونی امیر با گریه روی زمین نشست

 

هیچ شباهتی به عروس نداشت بختش سیاه بود به سیاهی چشمانش

 

یک طرف پدرش بود و یک طرف عمویش آن‌ها را به زور از هم جدا کردن حال زن‌عمو بد شده بود و عمه داشت آب‌قند به خوردش میداد

 

کی به فکر او بود ؟ عروسی که تمام آرایشش حالا خراب شده بود عروسی که باز هم از حملات عصبی تنش میلرزید

 

خودش را در آغوش گرمی احساس کرد بغضش شکست با دیدن لکه خونی پیراهنش غصه‌اش سر باز کرد

 

قرار بود امروز بهترین روز زندگیشان شود حالا هر دو به چه روزی در آمده بودن

 

سرش را از روی سینه‌اش برداشت و لیوان آب‌قند را از دست ترانه گرفت

 

_بیا عزیزم رنگت پریده

 

از هق‌هق صدایش به زور در میامد

 

_گوشه لبت خونیه

 

بازویش را نوازش کرد و لیوان را نزدیک دهانش برد

 

_فدای سرت خوشگلم گریه نکن

 

اشکهایش قطع نمیشدن مگر میتوانست آرام بماند چرا باید روز بله برونش همچین اتفاقی بیتفد چرا یک ذره خوشی هم بهش نیامده بود ؟ هیچ چیزش مثل عروس‌های دیگه نبود حتی در عکس‌ها هم به زور لبخند مصنوعی بر لب مینشاند

 

پس از این قرار بود چه شود با وجود مهرداد مگر میتوانست راحت زندگی کند !

 

امیرعلی از هر ترفندی استفاده میکرد تا او را از فکر و خیال دور کند خودش ذهنش آشوب بود پر از خشم که چرا یک روز هم نمیتوانست حس خوشبختی را از ته دل لمس کند و همه چیز خراب میشد ولی باید قوی میماند اگر فرومیریخت مطمئنا نازنین از این شکسته‌تر میشد نباید همین اول راه شانه خالی میکرد …

 

****

 

با صدای مادرش بیحوصله سرش را در بالش مخفی کرد

 

مریم خانم شاکی پتو را از سرش کشید

 

_لنگه ظهره عروس خانم بلند شو این پسر بیچاره غلط نکرده که عاشقت شده

 

با حرف مادرش سیخ سرجایش نشست

_امیرعلی اومده ؟

 

نگاه عاقل‌اندرسفیانه‌ای بهش کرد

 

_مگه اینکه امیر بیاد تا دل از این تخت بکنی به خدا حال من بهم خورد از این ریخت و قیافت..

پسر مردم نگرخه خیلیه

 

بدون توجه به غرغرهای مادرش به طرف سرویس رفت

 

با دیدن خودش در آینه خودش عقش گرفت چه برسد به امیرعلی

 

تند تند مشغول شستن تنش شد و موهایش را با شامپو شست لباس‌هایش را همانجا در حمام عوض کرد و موهایش را درون حوله پیچید

 

تا پایش را درون اتاق گذاشت دستی دور کمرش حلقه شد

 

از ترس جیغ خفیفی زد امیرعلی با خنده به سمت تخت رفت و روی لبه‌اش نشست

 

نازنین هم حالا مثل یک بچه در آغوشش بود جوری که روی پایش نشسته بود

 

با حرص خواست اعتراض کند اما با دیدن نگاهش همه چیز پرکشید و رفت

 

دلتنگش بود ؛ سه روز بود که همدیگر را درست و حسابی ندیده بودن آخر در این چند روز حالش مساعد نبود واقعا هیچیش مثل تازه عروس‌ها نبود مهرداد به هدفش رسیده بود خوب ضربه‌اش را وارد کرده بود شب و روز استرس داشت که نکند یک اتفاق بدی بیفتد

حالا خودش هیچی اما نگران امیرعلی بود از آن مرد هر چیزی برمیامد .

 

سرش را زیر انداخت نگاهش ذوب‌کننده بود

 

_کی اومدی ؟

 

حوله را از دور موهایش باز کرد و جواب داد

 

_یه بیست دقیقه‌ای میشه‌..

خانوم خواب بودن ، ببینم زنم شدی از این تنبل بازیا نداریما خوشم نمیاد

 

انقدر لحنش جدی بود که با تعجب بهش نگاه کرد اما با دیدن چشمانش که برق خنده تویش موج میزد نفس راحتی کشید

 

خواست از روی پایش بلند شود که نگذاشت و سرش را لای موهای خیسش فرو کرد

_بمون همینجا دلم واست تنگه دختر

 

در این وضعیت معذب بود از پشت در آغوشش بود و این اصلا باب میلش نبود

 

_ول کن امیر زشته مامانم بیرونه

چنگی به پهلویش زد

_مادرزنم خدا رو شکر امروزیه فقط نمیدونم دخترش چرا بهش نرفته

 

هوف حرفش جواب نداشت ” حالا نه که تو دلت نمیخواد؟ ”

یه تو دهنی محکم به افکارش زد و آهسته گفت

_قراره کی بری تهران ؟

 

ناخواسته صدایش بغض داشت امیر متوجه حال درونش بود که او را به طرف خود برگرداند و صورتش را با دستانش قاب کرد

 

_دو روز بعد جشن باید برم ، غمت نباشه عزیزم سر بیست روز میام

 

چیزی نگفت و آهی کشید بیست روز برای او زیاد بود بچه نبود اما این روزها هر لحظه فکر میکرد قرار است یک اتفاق بد بیفتد و خوشیش را با خود نیست و نابود کند .

 

آن روز با اصرارهای مادرش امیرعلی برای ناهار ماند شاید مادرش هنوز هم از ته دل راضی به این ازدواج نبود اما خدا رو شکر با سیاست زنانه خوب بلد بود حفظ ظاهر کند و محبتش را نشان دهد

 

مثل همیشه سنگ تمام گذاشته بود و هنر آشپزیش را به رخ کشید

 

امیرعلیم که شکمو با ولع مشغول خوردن بود

 

دور دهنش را با دستمال پاک کرد و با به به و چه چه گفت

 

_عالی شده زن‌عمو نازنینم اگه به شما رفته باشه پس باید یه فکر حسابی برای این هیکل کنم

 

مردک خودشیرین خوب بلد بود خودش را در دل مادرش جا کند

 

نمکدان را از روی میز برداشت و برای اینکه ضایعش کند گفت

 

_اشتباه حدس زدی چون من اصلا آشپزیم خوب نیست

 

دست از غذا خوردن کشید و با تعجب نگاهش کرد

 

لبخند بدجنسی بهش زد و بی‌توجه بهش مشغول غذا خوردن شد اصلا اشتهایش زیاد شده بود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

39 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

لیلا جون خیلی زیبا بود یعنی اون اتفاق تو بیست روز قراره بیفته ،❤️

Sety
عضو
4 ماه قبل

لیلیلیلیلیلیلیلییلیلیلیی
بالاخره نازی عروس شد💃💃💃
و مهرداد گند زد به بله برونش😂🤦‍♀️
مرده شورشو ببرن مرتیکه کثافت😂🤦‍♀️
من جای امیر علی بود میکشتمش همه راحت شن😂😁😁😁

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

آخییییش زیبایی خوندم دلم باز شد😂😂😍آخه مگه میشه دو نفر انقدر به هم بیان تورو خدا دیگه بذار یه نفس راحت بکشن🥲🥺🫂

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عالیه عزیز دلم ممنون از نظمت، قلمت، لیلی جون خودمی 🥰🌺🌹

ارینا
ارینا
4 ماه قبل

عالی بود عزیزم

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اه این دوست من بود 😂 تو مدرسه
چیزه باربی جونم میشه بری بخونی رمان همصدا رو ببینی اشکالش چیه
کمم نوشتم چون امروز امتحان دارم😩

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Nafs
Nafs
Nafs
4 ماه قبل

های باربی لیلا
عالی عالی عالی جز اینا چیز دیگه ای نمی تونم بگم 😘😘😘😘😘
خیلییییی خوب بود بابااا

Nafs
Nafs
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

نخیرشم مگه به موی بلونده
بعدشم مگه به قد بلنده
بعد ترشم دوست دارم بهت بگم باربی از نظرم شبیهشی

☆HSE♡
☆HSE♡
4 ماه قبل

عالییییی بود لیلا جونم … همینطور پرقدر ادامه بده ،،،،💜🥲😍😍

همتا
همتا
4 ماه قبل

لیلا جان این پارت به مراتب بهتر از پارت قبلی بود
فقط ی سوال دارم امیرعلی و مهرداد قبل از بهم خوردن نامزدی مهرداد و نازی، با هم دوست نبودن؟
کاش دلیل رفتن مهرداد تو گذشته، موضوعی نباشه که ی جورایی باعث عذاب وجدان نازی نشه

همتا
همتا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

نه عزیزم من خودم عاشق رمان هستم که دارم میخوونمش، قصدمم از انتقادی که کردم اصلا و ابدا تخریب نبوده خانوم
چرا باید اصلا همچین قصدی داشته باشم وقتی دارم با رمانت خو میگیرم و دوسش دارم و وقتمو میذارم
ولی نمیدونم چرا بعضی از خواننده های رمانت اصلا درست حرف نزدن یا شایدم اشتباه برداشت کردن، مهم خود شمایی عزیزم

همتا
همتا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لیلا جان من با ۵۰وخورده ای سن رمان شما رو میخوونم، خیلی ناراحت شدم خواننده رمانت خانوم تارا فرهادی بودن یا فراهانی، به من میگن خرفهم شدی
بابت ی انتقاد بنده
ما تو ی‌محیط مجازی فرهنگی هستیم

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

اوو عالی بودد😍
عاشق کاپلایی ام که حرص همو درمیارن😄
یه حس خوب خاصی میدن🥺

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

هنوز پارت و کامل نخوندم ولی مطمئنم این دفعه هم گل کاشتی دخترر😍😍

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

گل گفتی نااازی جون🤣

عالی بود خسته نباشی

حال میکنید انرژی لیلا بانو رو؟
یا هنوز دلتون میخواد تخریب کنید؟!
به لطف شما تخریب گر ها ما امروز دوتا پارت داشتیم
انرژی ها بالاست بالای بالا😁

تلاش کنید تخریب گر های بی هنر!

همتا
همتا
پاسخ به  Bakakan
4 ماه قبل

اگه منظورتون منم که پارت قبلی انتقاد بود نه تخریب کردن
لیلا خانوم اگه بخوان با انتقاد انرژیشون رو از دست بدن که دیگه هیچی

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  همتا
4 ماه قبل

دو نفر دیگه هم بودن
و اینکه انتقاد مشکلی نداره
بعضیا تخریب میکنن!

لیلا خانم نه با انتقاد انرژی شو از دست میده نه با تخریب
شکر خدا فعلا دو پارت داده.

همتا
همتا
پاسخ به  Bakakan
4 ماه قبل

نه عزیزجان من قصد تخریب نداشتم اصلا چه معنی داره تخریب ی نوشته یا نویسنده خدایی نکرده

همتا
همتا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

منظورم این بود هربار فقط داره مشکلاتی که مهرداد ومادرش ایجاد میکنه پیش میاد
مثلا خبری از نامزد مهرداد نیس
یا ی موضوعی که تو ارتباط امیرعلی و نازی باشه و جدید باشه نیس
ولی باید بگم خیلی خوشم میاد ناری هرچی میشه به امیر علی میگه زود

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

لیلاخیلی گلی عزیزم خسته نباشی خدا کنه دیگه مهرداد دردسر درست نکنه براشون

تارا فرهادی
تارا فرهادی
4 ماه قبل

عالیییی بود لیلی جونم 😍❤️

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود.
اما دلم خیلی برای مهرداد سوخت واقعا یک طوری شدم.

camellia
camellia
4 ماه قبل

دست گُلت درد نکنه.😚😘❤

دسته‌ها

39
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x