رمان نوش‌دارو پارت سی و یک

1
(2)

 

 

***

بعد از مرخص شدنش از بیمارستان همه به عیادتش آمدن

 

مادربزرگ ِ مادریش تا فهمیده بود مهرداد او را دزدیده بود و میخواست چه بلایی سرش بیاورد یکسره آه و لعنت میفرستاد

 

_ای خدا بگم چیکارش نکنه پسره بی‌عقل..

خب اگه دوستش داشتی دِ چرا رفتی ؟

 

 

جوابش برای همه روشن بود مهرداد سراسر غرور و خودخواهی وجودش را گرفته بود و میخواست به زور همه چیز را تصاحب کند

 

دقیقا مثل یک بچه که عروسک دوست‌‌داشتنیش را ازش گرفته بودن منطقش از کار افتاده بود و خودش را به در و دیوار میزد

 

اسم این عشق نبود یک جور وابستگی مضر بود که اول و آخر برای هردویشان زیان‌آور بود

…..

 

روزی از روزها که حالش خوب بود از پیاده‌روی به خانه برگشت با دیدن یک جفت کفش زنانه گوشه در ابرویش بالا پرید

 

که میتوانست باشد این وقت صبح !

 

وارد خانه شد که با دیدن مادر مهرداد سرجایش خشک شد

 

انتظار دیدن هر کسی را داشت جز این زن…

 

با صدایش از بهت بیرون آمد

 

_خوبی نازنین جان منتظرت بودم

 

کم مانده بود از تعجب شاخک‌هایش بزند بیرون این تغییر صد و هشتاد‌درجه‌ایش از سر چه بود ؟

 

نکند آمده بود تا از شاهکار پسرش تعریف کند هیچ از حضورش در این خانه حس خوبی نداشت این زن بی‌دلیل پا در اینجا نمیگذاشت هر بار که میامد یک آتشی به جانشان مینداخت و میرفت

 

 

دنبال مادرش به آشپزخانه رفت و سراسیمه پرسید

 

_زندایی اینجا چیکار میکنه مامان

با چه رویی اومده ؟

 

مریم خانم به طرفش برگشت و انگشت جلوی بینیش گرفت

 

_هیس آروم…

به قول خودش اومده دیدنت یه چایی میخوره میره تو نگران نباش

 

پوفی کشید و با لجبازی پایش را به زمین کوبید

 

کاش که زودتر شرش را کم کند ، کاش اما مثل اینکه این زن خیال رفتن نداشت مجبور بود روی مبل بنشیند و به سوال های عجیبش یکی یکی جواب دهد

 

 

این لبخند و مهربانی از این زن بعید بود

 

_خب دخترم سرتو درد آوردم اومدنم به اینجا بی دلیل نیست

 

 

نگاه مشکوکی با مادرش رد و بدل کرد کرد حسش دروغ نمیگفت این زن برای احوال پرسیدن نیامده بود

 

 

شالش را مرتب کرد و روی مبل جابه‌جا شد

 

_خب بفرمایید زندایی منتظرم بشنوم

 

تکانی به النگوهای زردش داد و گلویش را صاف کرد

 

_میدونم از دست مهرداد من ناراحتی…

کارش درست نبوده، اما خودت خوب میدونی هم تو ، هم مادرت که مهرداد از سر علاقه دست به چنین کاری زده

 

بهت زده گردنش را کج کرد مادرش سعی میکرد ظاهرش را حفظ کند و در جواب حرفهای زندایی فقط سرتکان میداد

 

انتظار نداشت چنین چیزی بشنود البته از زندایی بعید نبود جانش بسته به شاه پسرش بود و حالا با تمام وقاحت ازش دفاع هم میکرد

 

….

منیژه خانم از درون خودخوری میکرد هیچوقت فکر نمیکرد کار به اینجا برسد که جلوی این دختر سر خم کند اما همه این تحقیرها را باید به جان میخرید به خاطر پسرش…

 

در هر حال او مادرش بود، آرامش و خوشحالی پسرش در اولویت بود ؛ با وجود اینکه دل خوشی از نازنین نداشت ولی مجبور بود این بار جور دیگری رفتار کند

 

لبخند کمرنگی بر لب نشاند و نگاهش را به چشمان متعجب دخترک داد

 

_اون لحظه فکر بهتری سرش نزده با خودش میگفت حتما اینجوری میتونه تو رو مال خودش کنه…

 

مکث کرد و به طرف خواهرشوهرش برگشت

 

_به خدا مریم از اون شب یه روز خوش ندیده بچم، همش اسم نازنین زیر لبشه بهم گفت ستایش رو دوست نداره

گفت نمیتونه بدون نازنین بمونه اگه…

 

 

ادامه صحبتش با جیغ دخترک نصفه ماند

 

با توپی پر از روی مبل بلند شد و انگشتش را در هوا تکان داد

 

_بسه…بسه عشق حرمت داره؛

نازنین زاپاس نیست که هر وقت دلشو زد ولش کنه و هر وقت بهش نیاز پیدا کرد بیاد سمتش

 

 

مادرش سرش پایین بود و چیزی نمیگفت. اما منیژه خانم از حرص به جان پوست لبش افتاده بود آخ که مهرداد در بد موقعیتی قرارش داده بود وگرنه حساب این دختر لوس و زبان دراز را بلد بود برسد

 

سعی کرد با ملایمت آرامش کند

_ببین دخترم من از طرف مهرداد ازت عذرخواهی میکنم کارش اشتباه بوده اما حالا اومده جبران کنه ، بهش یه فرصت بده

 

آرام و قرار نداشت، خوب میدانست حرف‌های زندایی فقط و فقط به خاطر پسرش بود و بس .

وگرنه او هیچوقت چشم دیدنش را نداشت

 

از خشم میلرزید جلویش ایستاد و با صدای لرزانش زمزمه کرد

 

_فرصتی نمونده زندایی…

به پسرتون بگید دور نازی رو خط بکشه

 

و این تازه اول ماجرا بود !!

 

انگار قرار بود کتاب سرنوشت صفحات جدیدی برایش رو کند فکر میکرد با جوابش مهرداد از خر شیطان پیاده میشود اما او قصد نداشت به این راحتی‌ها از گود خارج شود

 

از هر روشی برای برهم زدن آرامشش استفاده میکرد در این بین مادرش هم محتاطانه میخواست سر حرف را باهاش باز کند

 

ولی او قصد شنیدن نداشت حرف‌های تکراریشان را از بر بود واقعا نمیتوانست مادرش را درک کند گول حرفهای مهرداد را خورده بود و فکر میکرد همه کارهایش از سر عاشقی است

 

اما او مار‌گزیده بود و از ریسمان سیاه و سفیدم میترسید

 

در این وضعیت دلش خوش بود به بودن امیرعلی به حرف‌هایش که همیشه آرامش میکرد شب‌ها تا موقع خواب پشت تلفن سکوت میکرد و فقط گوش میسپرد به اهنگ خوش صدایش که از آینده برایش حرف میزد

 

‌….

 

یک روز که از بیمارستان به خانه برگشت متوجه حرف زدن پدر و مادرش شد کفشهایش را آرام از پا در آورد و بدون اینکه صدایی از خودش ایجاد کند کنار دیوار راهرو گوش وایستاد

 

 

_مریم پسر داداشم بهترین گزینه واسه نازیه چرا ناسازگاری میکنی یکمم به فکر دل دخترمون باش عاشقشه

 

 

دلش ریخت پدرش از راز دلش باخبر بود اما مادرش سعی میکرد نادیده بگیرد تمام احساسات و آرزوهایش را !

 

_یه چیزی میگیا !

عشق چی ، کشک چی ؟

من دخترمو میشناسم تو ذهنش کلی داستان ساخته از اون مرد واسش شوهر در نمیاد این صد بار

 

_نه پس برادرزاده تو خوبه یه بار دختر دسته گلمو دادم دستش تهش چیشد ؟

دیگه یه اشتباهو دوباره تکرار نمیکنم گفته باشم

 

این را گفت و با عصبانیت از روی مبل بلند شد

 

 

میان راه بود که چشمش به نازنین خورد با نگاه اشکی جلوی راهرو ایستاده بود و نگاهش میکرد

 

یکه خورد

 

_بابا‌جان تو کی اومدی ؟

 

مریم خانم با حرف شوهرش چند قدم جلو آمد با دیدن دخترکش پوفی کشید

 

_باز فالگوش وایستاده بودی ؟

 

بغض داشت خفه‌اش میکرد نگاهش را ازشان گرفت و آهسته گفت

 

_نمیخوام به خاطر من بحث و اختلافی پیش بیاد شاید قسمت من تنهاییه

 

حالا اشکهایش بی‌هیچ مراعاتی صورتش را خیس میکردن

 

 

مریم خانم لب گزید و دلش خون شد از حال دخترکش، یعنی داشت اشتباه میکرد ؟

 

به طرفش رفت و خواست بغلش کند که عقب رفت و دستش را بالا آورد

 

_نه نزدیکم نیاین….با هردوتونم

 

به دنبال حرفش سرعت بیشتری به قدم‌هایش بخشید و وارد اتاقش شد

 

 

با بستن در هق هقش بالا گرفت قلبش دیگر گنجایش این همه غم را نداشت

 

 

الان فقط با صدای عشقش آرام میشد اسمش را آرامِ جان سیو کرده بود

 

یک بوق…دو بوق…….

 

صبرش برید موبایل را روی تخت پرت کرد و حرصش را با مچاله کردن ملحفه خالی کرد

 

احتیاج داشت به شنیدن صدایش که مثل هر بار دلداریش دهد و غصه را از دلش پاک کند اما انگاری او هم رفته بود

 

احساس تنهایی شدیداً بهش غلبه کرده بود قرص آرامبخشی خورد و سرش را روی بالش فشرد

 

 

خواب باعث میشد فراموشی بگیرد، دردش را کمتر احساس میکرد

 

….

 

بیرون اتاق مریم خانم آشفته و کلافه دور سالن میچرخید

 

یکهو ایستاد و رو به شوهرش گفت

 

_من خودخواهم علی ؟

 

 

با صدای همسرش از فکر بیرون آمد و دستی به ریشش کشید

 

 

_نمیدونم چی بگم…

ببین مریم من میدونم نازی رو چقدر دوست داری اما احساسات مادرانه‌ات رو کنترل کن داری اشتباه میکنی…

 

یه ‌وقت‌هایی باید به حرف بچتم گوش بدی

 

 

اخم کرد کنارش نشست و پا روی پا انداخت

 

_گوش دادم که شده این !

اصلا نفهمیدم کی دلشو باخته به این امیرعلی

 

لبخندی زد

 

_پس قبول داری که دخترت عاشق شده

 

پشت چشمی نازک کرد

 

_ای بابا توام به چه چیزهایی فکر میکنی عشقی که سر آدمو به باد بده از بیخ و بن اشتباهه

اون پسره کارشو خوب بلده تا میدونو خالی دید به دخترمون نزدیک شد نازنینم که میشناسی با محبت وابسته میشه سریع گول خورد

 

 

ابروهایش بالا پرید

 

مریم خانم از چهره شوهرش چشم ریز کرد

 

_چرا ماتت برده حالا ؟

 

به خودش آمد. سری به افسوس تکان داد و رویش را ازش گرفت

 

_خوب نیست این همه شک و تردید

امیرعلی پسر خوبیه نااهل هست اما دلش پاکه توش هیچی نیست ، اگه تا الان مطمئن نبودم اون شب تو بیمارستان فهمیدم که چقدر خاطر دخترمون رو میخواد

 

 

مریم خانم چیزی نگفت و به فکر فرو رفت

 

 

سرش پر از افکار جورواجور بود بیقراری‌های دخترکش را میدید و طاقت این حالش را نداشت

 

تمام آرزویش بود مهرداد دامادش شود با رفتنش دل‌چرکین بود ازش اما حالا که پشیمان بود فکر میکرد نازنین با فرصت دوباره همه چیز مثل سابق میشود

 

 

اما غفلت کرده بود ؛ دردانه‌اش این وسط دل در گرو پسرعمویش داده بود کسی که حرف پشت سرش زیاد بود

 

طاقت نداشت دخترکش دوباره چوب اشتباهش را بخورد خوشبختیش تمام آرزویش بود

 

وارد اتاقش شد لبخندی به چهره غرق در خوابش زد دقیقا مثل بچگی‌هایش خوابیده بود همانقدر معصوم و خواستنی

 

آن مرد لیاقت پاکی دخترکش را داشت ؟

 

به عادت همیشگی دست در موهایش فرو کرد و مشغول نوازششان شد

 

 

بغضی وسط گلویش جا خوش کرد به یاد آورد روزی را که نازنین وسط بحثشان سرش داد زد و گفت اصلا منو دختر خودت میدونی زیر زبونت فقط اسم مهرداده یه جو مادری بلد نیستی

 

 

آن روز از سر عصبانیت سیلی بهش زد اما دلش آتش گرفت…

 

حق با دخترش بود فقط میخواست حرف خودش باشد میخواست به زور نظر خودش را تحمیل تک دخترش کند

 

این وسط مادرانه‌هایش را فراموش کرده بود اشکی روی گونه‌اش ریخت شوهرش راست میگفت محبتش اشتباه بود ، اشتباه

وگرنه دخترش ازش دوری نمیکرد پناه نمیبرد به قرص و هزار جور چیز دیگر

 

 

بوسه‌ای به سرش زد و از روی تخت بلند شد

 

حالا در تصمیمش مصمم بود فقط باید به شوهرش خبر میداد آرامش دخترکش برای او مهم‌تر از هر چیزی بود و او حاضر بود پا روی عقیده‌اش بگذارد

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

24 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

خدا رو شکر که بالاخره مادرش فهمید تحمیل چیز خوبی نیست.دلسوزی زیاد هم همینطور.اما در مورد امیر علی فکر کنم نازنین باید محتاط تر جلو بره معلوم نیست امیر علی هم …؟باید ادامه اش رو خوند.

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
4 ماه قبل

ببخشی،، چند قسمت پارت پیش(شاید ۲پارت) من هم یجورایی دلم برای هر۳ اینها سوخت اما کلن روی هم رفته نظره کلی من درباره مهرداد و امیرعلی عوض نشده و فکرهم نکنم که عوض بشه 😐😕
حس عجیب بدی دارم این۲تا از رقابت و جُنون عشق نازنین بلایی سر همدیگه نیارن 😳😵😨😱

تارا فرهادی
تارا فرهادی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلی جونم عالی بود❤️❤️

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

وای خدای من یعنی ازدواج میکننن اینااا ایولللللل‌.
مرسیی نویسنده جون

بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

یعنی اگه ازدواج نکننن. خووو منکه گفتم افسرده میشم. معتاد میشم. کارتن خواب میشم بعر میمیرم. بعد میگم تقصر رمان نوشداروو

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

مثل همیشه عالی بود خسته نباشی لیلا جان ولی پارتارو کوتاه نکن خوشحالم که بالاخره مامان نازی کوتاه اومد تبریک پیشاپیش به نازی💐💓👏👏

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

لیلا جون خیلی زیبا بود.
ایندفعه کوتاه بود زود تموم شد.
مامان مهردادچقدر پرو هست دلم می‌خواد خفه اش کنم. با چه رویی اومده میگه پسرم میخوادت

Sety
عضو
4 ماه قبل

بالااااخرهههه مریم خانوم کوتاه اومدش🤣🤣💃💃💃💃
دمت گرم لیلا جووونم😘❤️

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود مرسی😊😚

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

بالاخره مادرش فهمید 😥

خیلی خوب بود خسته نباشی

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

آخه من چی باید بگم وقتی یه میلیون تا عالی هم کمه براتتتت🥲😂😂😂😍😍😍
دل انگیز و فرحبخشششش بود🤌🏻😂❤

مریم
مریم
4 ماه قبل

عالی عالی

دسته‌ها

24
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x