رمان نوش‌دارو پارت سی

3.7
(3)

 

 

گریه‌اش قطع شد چیزی مثل نور امید در دلش روشن شد

 

حتما برای نجاتش آمده بودن خوشحالیش اما زیاد دوام نداشت مهرداد از پشت لباسش را چنگ زد و به طرف خود کشید

 

با غیض محکم پسش زد

 

_دستتو بردار عوضی…

 

با قرار گرفتن دستش روی دهانش حرفش نصفه ماند

 

لحن ترسناکش زیر گوشش پیچید

 

_هیش…

هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره چی فکر کردی با خودت ؟

 

در آغوشش دست و پا میزد ، با همان دهان بسته نامفهوم کلماتی از دهانش خارج شد

 

با صدای امیرعلی اشک از چشمانش ریخت خدا صدایش را شنیده بود ؛ مردش به دنبالش آمده بود

 

_مهرداد بی‌ناموس کجا قایم شدی ؟

 

صدای عربده‌اش تمام ویلا را پر کرد

 

 

مهرداد پوزخندی زد و بازوی دخترک را میان انگشتانش فشرد

 

_میبینی نازی به خیالش میتونه تو رو از دستم فراری بده…

نمیدونه من و تو رو هیچکس نمیتونه از هم جدا کنه

 

با نفرت عمیقی فقط توانست نگاهش کند این مرد فقط حرف خودش را میزد به گمانش باز هم مثل سابق عاشقش بود ؟

هه کور خوانده بود حتی اگر یک نیمچه احساسی هم این وسط بهش داشت با این کارش به کل از چشمش افتاده بود

 

کسی با مشت و لگد به جان در افتاد

 

_مهرداد این در رو باز کن خوب میدونم اینجایی

 

این صدای مهران بود دلش کمی آرام گرفت خوشحال بود که در این خرابه حداقل تنها نبود

 

شنید که مهرداد فحش بدی داد و زیر لب گفت

 

 

_پسره کم عقل قبر خودشو کنده

 

حتی به برادرش هم رحم نمیکرد غرور و خودخواهی چشمانش را کور کرده بود

 

 

با بودن امیرعلی و مهران ترسش ازبین رفته بود تقلا کرد خودش را از دستان مهرداد جدا کند با این همه مشروب چطور انقدر زور داشت ؟

 

تمام بدنش خیس عرق بود…

 

ناگهان در با صدای بدی باز شد و قامت امیرعلی در چهارچوب در ظاهر شد

 

با دیدنش اشکهایش شدت گرفت و همانطور با زبان بی‌زبانش صدایش زد

 

با نگاه خونیش به سمت مهرداد حمله ور شد و اول از همه نازنین را ازش جدا کرد

 

 

_نامرد بی‌صفت میخواستی چیکار کنی هان ؟

 

 

مشتی به دهانش زد که بی‌تعادل به عقب پرت شد

 

از ترس می‌لرزید و به دیوار چسبیده بود

 

مهرداد با دیدن خون گوشه لبش به یکباره کینه تمام وجودش را گرفت

 

مثل شیرزخمی به سمتش حمله‌ور شد و حالا هر دو با هم گلاویز شدن

 

در این بین نمیدانست باید چه خاکی بر سرش بریزد هر دو به قصد کشت هم را میزدن

 

با دیدن مهران کمی امیدوار شد اخمهایش حسابی درهم بود و با مشتی گره کرده نظاره‌گر دعوایشان بود

 

با گریه به طرفش رفت

 

_الان یه بلایی سرخودشون میارن چرا وایسادی داری تماشاشون میکنی ؟

 

مهرداد دیوانه شده بود و یه بند ناسزا و فحش میداد

 

در مقابل ضربات امیرعلی زورش کمتر بود و تمام صورتش خونی بود

 

 

_نگران نباش حقشه انقدر کتک بخوره

 

 

با اضطراب پوست لبش را کند حقیقتا او هیچ دلش به حال مهرداد نمیسوخت فقط نمیخواست دردسری برای امیر ایجاد شود

 

با دیدن بطری شکسته در دست مهرداد وحشت زده جیغ زد

 

مهران هم متوجه شد. عصبی به طرف برادرش رفت

 

_به خودت بیا روانی

 

امیرعلی را کنار زد و جلوی مهرداد ایستاد.

دست دراز کرد

 

_اونو بنداز زمین زودتر این بازی رو تموم کن

 

 

مهرداد خون جلوی چشمانش را گرفته بود بطری را بالا آورد و قهقه بلندی زد

 

_بازی تموم میشه موقعی که نازی مال من شه

 

به دنبال حرفش نگاهش را بهش داد و ادامه داد

 

_مگه نه عشقم ؟

میدونم طاقت نداری یه زخم روم بیفته ببین به چه روزی دراومدم

 

استرس بدنش را بی‌حس کرده بود بغض بر گلویش چنگ انداخت چه شد که به اینجا رسیدن ؟

 

سرنوشت میخواست آن‌ها را به کجا بکشاند !

 

امیرعلی با غضب نگاهش را بینشان رد و بدل کرد و به سمتش آمد

 

دست سردش را گرفت

 

_بیا بریم نازنین بذار هر بلایی میخواد سر خودش بیاره

 

 

پاهایش از شدت ضعف میلرزید. قدم اول را برنداشته بودن که عربده مهرداد بالا رفت

 

_دست کثیفتو بکش نازی تو هیچ جا نمیری

 

 

شکه سرش را برگرداند با دیدن بطری شکسته که روی گردنش گذاشته بود خون در رگهایش یخ بست

 

میخواست چکار کند !!

 

مهران هم یکه خورده سرجایش خشک شده بود

 

 

سکوت مرگبار بینشان را با تلخ‌خندی که زد شکست

 

_خودمو میکشم نازی یه قدم دیگه برداری این شیشه رگمو پاره میکنه

 

باز هم نفس تنگی به سراغش آمد قرار بود پلان آخر این نمایش چطور تمام شود ؟

 

مهران به خودش آمد و با حالت جنون به طرفش رفت

 

_بس کن مهرداد به خودت بیا

 

فریاد کشید

 

_جلو نیا…

شوخی ندارم، اگه نازنین منو نخواد بهتره بمیرم تا اینکه دست تو دست یکی دیگه ببینمش

 

امیرعلی با هشدار اسمش را صدا زد

 

_نازی باید بریم

 

لرزشش غیر قابل کنترل بود در آغوش امیرعلی مثل بید میلرزید…

کاش این کابوس تمام شود کاش

 

اعصاب ضعیفش دیگر کشش این شوک را نداشت جلوی چشمانش سیاهی رفت و همانجا با زانو روی زمین افتاد

 

صدای یا حسین امیرعلی را شنید و بعدش دیگر چیزی نفهمید جز سکوت مطلق

*****

 

 

با احساس سوزش چیزی روی پوستش هوشیار شد

 

اول همه چیز را تیره و تار میدید اما کم کم برایش واضح شد

 

در یک اتاق سفید روی تختی خوابیده بود و سرمی هم بهش وصل بود

 

ناگاه همه چیز مثل یک نوار ویدیویی در مغزش پلی شد

 

دزدیدنش…مهرداد ، میخواست بهش تجاوز کند و در آخر…

 

حس کرد نفسش سنگین شد از چیزی که میامد در ذهنش بنشیند وحشت داشت

 

دل خوشی از مهرداد نداشت اما نمیخواست بلایی هم سرش بیاید وگرنه بیخودی
عذاب‌وجدان گریبانگیرش میشد

 

کمی بعد در باز شد و پرستار جوانی با لبخند نزدیکش شد

 

_سلام خانوم وای این نامزدت ما رو کشت بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش

خدا رو شکر که بهوش اومدی

 

آن لحظه آنقدر گیج بود که منظور پرستار را از نامزد نفهمید

 

پرستار بعد از چک کردن سرمش از اتاق بیرون زد که یکهو در باز شد و یک لشگر آدم در اتاق ریختن

 

تا به خودش بیاید سرش در آغوش گرمی فرو رفت این صدای مادرش بود که گریه میکرد ؟

 

_نازی مادر الهی برات بمیرم چیشدی تو آخه !

 

صدای عمورضا بلند شد

 

_بیتابی نکن زن‌داداش خدا رو شکر که بهوش اومد

 

نگاهش را بین بقیه چرخاند که چشمانش قفل صورت امیرعلی شد

 

این چه سر و وضعی بود ؟

 

زیر چشمش کبود، موهایش هم ژولیده و نامرتب رها شده بود چشمانش از فرط بیخوابی یا…

 

حتی فکرش را هم نمیتوانست بکند که این مرد به خاطرش گریه کرده باشد اما او چه میدانست وقتی که تن کم جانش را روی دستانش گرفته بود و به بیمارستان رسانده بود مرد و زنده شد !!

 

آخر این دختر تحمل یک شوک دیگر را نداشت میترسید این بار از دستش بدهد مثل مرغ سرکنده در راهرو بیمارستان میچرخید تا بلکه بهوش بیاید

 

همان لحظه بود که بقیه متوجه حال خرابش شدن که فهمیدن این امیرعلی، آن امیرعلی همیشگی نیست همانی که زندگی برایش ارزش نداشت و جنس مونث را صرفا برای خوش‌گذرانی میدید کجا و این مردی که با دیدن جسم بی‌جان دخترک روی تخت مرگ را جلوی چشمانش دیده بود !

 

 

همان جا بود که آقا‌رضا کمی دلش نرم شد همان جا بود که علی‌آقا فهمید تنها کسی که عاشق واقعی دخترکش هست همین مرد بود

آن موقع خیالش راحت شد چون حتم داشت امیرعلی از جانش بیشتر دخترک یکی‌یکدانه‌اش را دوست دارد

….

 

 

اتاق خالی شد، حالا فقط نازنین و مردی که از اول تکیه به دیوار خیره نگاهش میکرد تنها ماندن

 

 

به زور لبهایش را تکان داد و آهسته گفت

 

_نمیخوای چیزی بگی ؟

 

صدای ضعیفش هم لبخند بر لبش مینشاند به سمتش گام برداشت و روی صندلی کنار تخت نشست

 

نفس عمیقی کشید و همان دستی که بهش سرم وصل بود را میان انگشتانش گرفت و مشغول نوازشش شد

 

 

آخ که این مرد همیشه و هر جا آرامش با خود همراه داشت چشمانش را بست و فکرش را آزاد کرد حالا فقط حضورش مهم بود این نوازش‌ها را با هیچ چیز عوض نمیکرد

 

کمی بعد صدای گرمش در اتاق پیچید

 

_بهت گفته بودم قلبم ضعیفه میخواستی منو به گناه نکرده مجازات کنی ؟

 

تک تک کلماتش بوی عشق و محبت میداد سر خم کرد و نگاهش را قفل چشمان غمگینش داد

 

_بعد اینکه بیهوش شدم چیشد ؟

 

این سوال را اگر نمیپرسید آرام نمیگرفت کنجکاو بود و کمی هم نگران

 

 

اخم ریزی کرد و دستش از نوازش ایستاد

 

نمیخواست هیچ حرفی از آن اتفاق به میان آید اصلا دلش نمیخواست فکر نازنین یک لحظه هم سمت مهرداد بچرخد

 

سکوتش را که دید اسمش را صدا زد

 

_امیرعلی ؟

 

کلافه چشمش را بهش دوخت و عصبی غرید

 

_چی میخوای بدونی نترس واسه اون حیوون صفت هیچ اتفاقی نیفتاده

 

جمله‌اش بوی طعنه و حسادت میداد قاعدتاً الان باید دلخور میشد اما در آن وضعیت نابسامانی ذهنش آرام خندید طوری که با تعجب نگاهش کرد

 

لحنش هنوز عصبی بود

 

_فکر نمیکنم واست جوک تعریف کرده باشم ؟

 

 

خنده‌اش را قورت داد و چپ چپ نگاهش کرد

 

_خیلی دیوونه‌ای فکر نمیکردم تا این حد حسود باشی آقای کیایی

 

حالت چهره‌اش جوری بود که انگار اصلا از این بحث خوشش نیامده

 

_منو بگو به خاطرت دو روزه خواب و خوراک ندارم اونوقت تو نگران اون روانی هستی

 

لبخندش محو شد، دیگر جای شوخی نبود

 

_واقعا که…

ازت انتظار نداشتم منو اینجوری شناختی ؟

 

تند به طرفش برگشت و حرفش را قطع کرد

 

_پس چی به گمونت…

 

نگذاشت ادامه دهد اخم کرد

 

_واقعا فکر کردی هنوز حسی به اون مرد دارم ؟

 

خواست چیزی بگوید ولی حرفش را خورد و فقط نفسش را در هوا فوت کرد

 

پوزخندی زد و رویش را ازش گرفت

 

_اون لحظه اگه بیهوش شدم چون نمیتونستم تحمل کنم یه آدم جلوی روم خودکشی کنه چون نمیدونستم تا این حد دیوونه‌ست تنها حسی که بهم دست داد نگرانی بود و بس

فکر کنم طبیعی باشه مگه نه آقای کیایی ؟

 

 

حالا با نگاه طلبکارانه‌ای بهش خیره بود انگار با این جواب آب سردی روی آتش دلش ریخت

 

پشیمان از گفته‌اش خم شد و بوسه‌ای به پشت دستش زد

 

لبش را برنداشت و در همان حال گفت

 

_ببخش منو نازی باور کن عقل درست درمون ندارم اصلا خودمو نمیشناسم…

وقتی تو اون وضع دیدمت دوست داشتم مهرداد رو با همین دستام بکشم به خدا میکشتمش نازی دروغ نمیگم ، اشتباه کردم که از شکایتم گذشتم اون حیوون جاش تو زندونه

 

آهی کشید و با دست آزادش موهایش را نوازش کرد

 

در چه وضعی هم بودن هر کس آن‌ها را میدید چه فکرها که نمیکرد

 

_میدونم امیرجان ولی بهتره فراموشش کنیم یعنی باید اون کابوس رو از ذهنم پاک کنم چون تموم شده، چون دیگه فهمیدم نباید به کسی اعتماد کنم

 

ولی آیا همانطور که میگفت سرنوشت رقم میخورد ؟

 

دنیا برای هردویشان خواب های دیگری دیده بود .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

28 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

لیلا جان کجایی دخترم چرا پارت ندادی

Kmkh
Kmkh
5 ماه قبل

چرا پارت جدید نیومد🥺

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Kmkh
5 ماه قبل

فردا میذارم عزیزم☺

Kmkh
Kmkh
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
5 ماه قبل

ممنون😍

نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

نازنین چه موقعی هم غش کرد فکر كنم اگه بیهوش نمی شد اون دوتا درگیر می شدند وبعدش نازنین بایست جای خون بست می رفت خسته نباشی لیلاجون 💐

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  نسرین احمدی
5 ماه قبل

مرسی از نظرت نسرین‌جان آره خب بیچاره دیگه کشش نداشت زیر این همه فشار کم آورد ولی اگرم چیزی میشد این وسط خونبسی وجود نداشت🙃

آهو
آهو
5 ماه قبل

عالی مثل همیشه خسته نباشی ….کامنتارو🤣🤣🤣

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  آهو
5 ماه قبل

مرسی قشنگم😘 احیاناً تو نمیخوای چیزی بگی؟😂

آهو
آهو
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
5 ماه قبل

نه دیگه دوستان هرچی لازم بوده گفتن چیزی نمونده بگم🤣🤣

camellia
camellia
5 ماه قبل

خانم لیلا مرادی عزیز 😍 .کم با روح و روان ما بازی کن. 🙈 مثلا تا حالا خوب و خوش بودن 😅 که وعده اتفاقای بد رو میدی جانم 😓 .بگو می خوام دیو نه تون کنم خلاص. 🤗 تا حالا قلبمون تو کفشمون بوده 🤕 تازه وعده خواب های دنیا رو میده. 😣 😢 یه کم بما رحم کن. 😑 (یادم اومد…گفتید داستانش واقعیه… 😓 ای وایییییی)از حق نگذریم,این قدر خوب داستان رو توصیف می کنید,احساس کردم منو تو اون اتاقم😐

آخرین ویرایش 5 ماه قبل توسط camellia
نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  camellia
5 ماه قبل

حرص نخور عزیزم بالاخره آینده رو هیچکس نمیتونه پیش‌بینی کنه یه چیز دیگه این داستان واقعیه درست ولی بیشتر صحنه‌هاش ساخته ذهن خودمه فقط روند و موضوعش دست نخورده باقی میمونه وگرنه بعضی از وقایع رو خودم نوشتم مرسی که خوندی کاملیا جان😍🤗

بی نام
بی نام
5 ماه قبل

عاقاااااا نگگووو نازی و امیر علی بهم‌نمیرسن. که من افسرده میشم
معتاد میشم. کارتن خواب میشم.بعد میگممم مقصرر شمایی

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  بی نام
5 ماه قبل

وای دختر یه نفس بگیر لااقل😂

داستان هنوز اولشه باید با من همراه بشی حرصم میاد انقدر همه طرف امیرن مهرداد اونقدرها هم بد نیستااا🙄

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
5 ماه قبل

ایش

تو با ما نیستی پس🤣🤣🤦🏻‍♀️

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Bakakan
5 ماه قبل

فرق بین من و شما زیاده😂

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

مهرداد بره‌ به درک 😌

شیک و مجلسی 🤣

خیلی قشنگ بود.

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Bakakan
5 ماه قبل

ممنوم عزیزم نظر لطفته😂❤

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

وای نه لیلا جان دیگه بسشونه درد و سختی یکم آرامش حقشونه
ممنون از پارتت 😘😘😘

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  خواننده رمان
5 ماه قبل

این رمان طولانیه و مطمئناً تلخی و شیرینی‌های خودش رو داره صبور باشید😊

Newsha
Newsha
5 ماه قبل

اه اه من که یه ذره هم دلم برا مهرداد نمیسوزه😒
وای ولی چقدر نازی و آقا امیرعلی به هم میاااان به نظرم خیلی قشنگن کنار هم و واقعا یه جورایی زخم های همدیگه رو مداوا کردن🥲
عالییی😍

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Newsha
5 ماه قبل

حتی یه ذره هم نه؟🤒😟

اینکه بهم میام یا نه هنوز معلوم نیست باید دید چی میشه مرسی از نظر ارزشمندت عزیزم🤗

Newsha
Newsha
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
5 ماه قبل

نه حتی یه ذره هم نه اصلا بگو قد یه مولکول😂
قربونت🥰

مائده بالانی
مائده بالانی
5 ماه قبل

خیلی زیبا بود خسته نباشی لیلا جان.
این پارت دلم برای هر ۳ تاشون سوخت هر کدوم به یک شکل خاص و مختص خودشون

Sety
عضو
5 ماه قبل

بیشتر از اینکه دنیا براشون خواب های دیگری دیده باشد لیلای عزیز خواب های دیگری دیده🤣🤣🤣

آخ که اگه امیر علی مهردادو نکشه خودم میکشمش 🔪 🤬

Sety
عضو
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

بله دیگه من سرعتم بالاست😂😂

خیلی هم راحت دلم میاد😁
لیاقت مهرداد همون خودکشیه😒

دسته‌ها

28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x