رمان نوش‌دارو پارت شانزده

3.7
(3)

با نزدیک شدنشان خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد لبخندی بزند

 

نگاه خیره مرد را اصلا دوست نداشت و تازه فهمید که بدون شال در این مهمانی حاضر شده

خدا لعنتت کنه ترانه ببین تو چه دردسری منو انداختی

 

_خوشحالم اومدین بچه‌ها ، بشینید تا ازتون پذیرایی شه

..

 

 

ترانه با بی‌قیدی روی یکی از مبل‌ها نشست و بطری شامپاین را برداشت نیامده شروع کرده بود

 

 

اینکه موهایش بی هیچ پوششی آزادانه روی شانه‌هایش زیخته شده بود معذبش میکرد حس لخت بودن داشت

 

صدای موزیک کر کننده بود و همه وسط مشغول رقصیدن بودن

《 کی تو رو نگاه میکنه نازی همه تا خرخره خوردن اصلا تو این دنیا نیستند 》

 

با این افکار به خودش قوت قلب داد

 

 

با صدای مردانه‌ای سرش را بالا گرفت دستش را به طرف ترانه دراز کرده بود و کنارش هم مرد دیگری ایستاده بود که از شباهتشان فهمید با هم برادرند

 

 

 

اخمی کرد و حالت جدی به خود گرفت

 

 

_کاری دارید آقایون ؟

 

 

مرد اولی با صدایش به طرفش برگشت و نگاه معنی‌داری توام با لبخند مسخره‌ای به برادرش زد

 

 

هیچ حوصله‌شان را نداشت سقلمه‌ای به ترانه زد و با حرص گفت

 

 

_کم بخور ببین فقط بلدی آبرومون رو ببری

 

 

کاش کمی از بی‌خیالیش را او هم داشت لبخند ژکوندی زد و با عشوه سرش را بالا گرفت و خیره به آن دو گفت

 

 

_چیزی شده برادرای خوشتیپ مثل اینکه شما هم مثل من و نازی تنهایید

 

 

 

چشمانش چهار تا شد خدا بگم چیکارت نکنه خب مجبوری بخوری وقتی جنبه نداری یکی از آن دو قهقه بلندی زد و گفت

 

 

_خوشم اومد مثل خودم پایه‌ای حیف نیست شما دو تا عروسک تنها باشین

 

 

برگشت و تیز نگاهش کرد

 

 

_حرف دهنتو بفهم آقای محترم

..

 

 

_اوه یاشار تا حالا دختر خشن به پستم نخورده بود وحشیتم خریداریم

 

 

 

این جمله را آن مردی که تا اکنون سکوت کرده بود گفت و خونش را به جوش آورد

 

 

بازوی ترانه را کشید و از روی مبل بلند شد

 

 

_بهتره مراقب حرف زدنت باشی بگردین دنبال اهلش و زیر نگاه متعجب هردویشان به سمت ورودی سالن حرکت کرد

 

 

ترانه با حرص مچ دستش را رها کرد و عاصی‌شده گفت

 

 

_تو چته زنجیر پاره کردی مگه چی گفت بدبخت ؟

 

 

با شنیدن حرفش حرصش بیشتر شد تند سرش را به طرفش برگرداند و بهش توپید

 

 

 

_دیگه میخواستی چی بگه ، خوشت میاد باهات وقت بگذرونه نه؟

 

 

مثل خودش با صدای بلند گفت

 

 

 

_نکنه انتظار داری مثل خودت امل باشم و اجازه ندم هیچ پسری طرفم بیاد

 

 

دهانش بسته شد داد نزد در سکوت با بهت خیره شد به دوستش به کسی که مثل خواهر بود برایش

 

امل بود ؟

 

 

این کلمه را بارها از زبان مهرداد شنیده بود و خم به ابرو نیاورده بود شاید بود اصلا حتما بود فقط یه مرد دور و برش بود که آن هم فراری شد از بس سنتی فکر میکرد و یک.پ‌جورایی وصله ناجور بود

 

 

 

 

ترانه حالا عصبانیتش خوابیده بود و پشیمان از گفته‌اش دستش را گرفت

 

 

 

_نازی خوبی ؟

بابا من غلط کردم من به فکر توعم تا کی میخوای تنها باشی…

به خدا همه مردا بد نیستن

 

 

لبخند تلخی زد و به دخترانی که آزاد و رها در بغل مردها میرقصیدن خیره شد

 

 

 

_تو راست میگی ترانه من خیلی املم..‌.

 

 

 

بیحوصله حرفش را قطع کرد و گونه‌اش را بوسید

 

 

 

_تو رو خدا ادامه نده نازی جونم تو که میدونی مشروب بخورم سیم میمای مغزم قاطی میکنه یه زری زدم

حالا بیا بریم سرجامون بشینیم یکم از پیله‌ات در بیا

 

 

چیزی نگفت و آهی کشید

 

 

 

شاید حق با ترانه بود شاید باید اخلاقش را کمی تغییر میداد تا الان یک جور دیگر زندگی کرده بود یک شب برخلاف میلش پیش میرفت به کجای دنیا برمیخورد ؟

 

….

پا‌ به‌ پای ترانه فارغ از دنیا مستانه میخندید و بطری شامپاین را سر کشید

 

 

 

امشب یه نازنین دیگر شده بود جدا از قید و بند‌های دورش حالا آزادانه اجازه میداد مرد غریبه‌ای بهش نزدیک شود و به هیکل به قول خودش مانکنیش خیره شود

 

 

 

 

مخش سوت میکشید حس میکرد روح از بدنش جدا شده و در خلسه شیرینی فرو رفته بود

 

 

نگاهش را به ترانه داد خودش را در آغوش یاشار رها کرده بود و اجازه میداد تنش لمس شود

 

 

 

با حس نوازش بازویش ناگاه به خود لرزید و در خود جمع شد

 

 

داشت چه کار میکرد ؟ چشمان مشکی مرد در نزدیکیش بود و نفس‌های گرمش که با بوی الکل قاطی شده بود به صورتش میخورد

 

 

 

به خودش آمد و فهمید بد غلطی کرده بود ترسیده به ترانه نگاه کرد با دیدن جای خالیش ضربان قلبش کند شد

 

 

 

سعی کرد دست مرد را پس بزند اسمش چی بود ؟ به مغزش فشار آورد

.. یاسر..

 

به دنبالش از پله‌ها کشیده میشد صدایش خسته و پر از التماس بود و به خاطر خوردن مشروب بدنش تحلیل رفته بود هیچوقت خودش را تا این حد ناتوان ندیده بود

 

 

_آقا یاسر تو رو خدا ولم کن بذار برم

 

..

 

چرا نمیتوانست مثل ترانه فحشش دهد صدای جیغ‌ها و فحش‌های رکیکی که به یاشار میداد به گوشش میخورد

 

 

مرد مقابلش حوصله اش از پس‌زدن‌های دخترک سر آمده بود و نمیخواست هیچ جوره از طعمه امشبش بگذرد

 

 

 

گوشه راهرو دخترک را میان دیوار حبس کرد و گوشه‌لبش را لمس کرد

 

 

_دختر وحشی بالاخره رامم شدی بهت قول میدم از من خوشت بیاد

 

 

 

دلش داشت زیر و رو میشد و سرش نبض میزد

 

 

 

محکم با همه قدرتی که داشت زد تخت سینه‌اش تا ولش کند

 

 

 

کمی عقب رفت و در جایش تلو خورد از فرصت استفاده کرد و کنارش زد که دستش از پشت کشیده شد و در یکی از اتاق‌ها را باز کرد و دخترک را به داخل هل داد

 

 

 

جیغ بلندی زد و درخواست کمک کرد

 

با صدای کر کننده موزیک کسی صدایشان را نمیشنید مطمئن بود

 

… خدایا خودت کمکمون کن

 

 

 

با وحشت به مرد مست مقابلش که به طرفش گام برمیداشت خیره شد و عقب‌ عقب رفت

 

 

_نه تو رو خدا نزدیک نشو

 

 

خنده کریه‌ای کرد و دو دکمه اول پیراهنش را باز کرد

 

_چرا ترسیدی کوچولو نترس کاریت ندارم

 

 

 

داشت از ترس بیهوش میشد باید یه کاری میکرد هیچ راه فراری نبود ناگاه فکری به سرش زد تنها راه بود

 

 

بدون تعلل با دستهای لرزانش گوشیش را از داخل کیفش بیرون آورد و شماره‌ای گرفت

 

 

حالا مرد در یک قدمیش بود با خواهش نگاهش کرد و سعی کرد لبخندی بزند

 

 

_بذار به خونه زنگ بزنم که امشب دیر میام مگه نمیخوای اینجا بمونم باید اول اونا رو خبر کنم

..

 

 

 

این خوب بود که هوشیار بود و مرد مقابلش چون مشروبش الکلش بالا بود از پیشنهادش استقبال کرد و با گیجی سر تکان داد

 

 

 

_باشه‌‌..باشه خبرشون کن

..

 

 

نمیتوانست به پدرش زنگ بزند نمیخواست نگرانشان کند در آن لحظه فقط یک اسم به ذهنش آمد ” امیرعلی ”

 

تنها راه نجاتش بود شماره‌اش را گرفت و منتظر ماند تا جواب دهد

 

یک بوق…دو بوق…

 

صدایش گرفته و خواب آلود بود

 

_بله ؟

 

 

 

بغض بر گلویش چنگ انداخت نگاهی به مرد کرد که روی تخت بیهوش افتاده بود انگار مشروب اثرش را گذاشته بود

 

 

 

نفس راحتی کشید که صدای شاکی امیرعلی در گوشش طنین انداخت

 

 

_نصفه شبی آزار داری بهم زنگ میزنی ؟

..

 

 

به خودش امد آهسته با صدایی لرزان گفت

 

 

_امیر‌….من…

 

 

 

 

لحنش نگران شد اما عصبی بود کاملا واضح و آشکار

 

 

 

_چیشده نازی تو کجایی ؟

 

 

چشمه اشکش جوشید

 

_من…من‌…گیر افتادم بهت…آدرس میدم

 

..

 

 

صدای یا‌علیش را پشت گوشی شنید و گریه‌اش بلند شد

 

 

_زود بگو کدوم جهنم دره‌ای هستی بگو تا عصبیم نکردی

 

 

بینیش را بالا کشید و سریع آدرس را داد

 

در قفل بود و نمیتوانست بیرون برود حالا چه خاکی باید بر سر میریخت !

 

..

 

دور اتاق چرخید و به جان پوست دور ناخنش افتاد سرش سنگین شده بود و حسابی درد میکرد کاش به حرف ترانه گوش نداده بود کاش پایش را در چنین مهمانی نگذاشته بود

 

..

 

به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست کمی بعد صدای امیرعلی را بیرون اتاق شنید با مشت به در زد و اسمش را صدا زد

 

 

 

_اون تویی جواب بده نازی

 

 

 

تکیه‌اش را از دیوار گرفت و تند جوابش را داد

 

 

_من اینجام امیر

در قفله کلیدم تو جیبشه من میترسم

 

..

 

 

لعنتی زیر لب گفت و با لگد در را باز کرد

 

 

عقب رفت و وسط اتاق ایستاد

 

 

صدای خر و پف مرد به گوش میرسید با دیدن چشمان خون‌آلود امیر بند کیفش را چسبید و لب گزید

 

..

 

یک قدم به سمتش برداشت و نگاهش را از مرد گرفت و بهش داد

 

خشم…ناباوری و در عین حال شاکی ،

 

 

نمیدانست چرا اما تند تند کلمات را ردیف کرد

 

 

_من‌…نمیخواستم…ترانه گفت مهمونی دخترونه‌ست‌…

 

 

سرش را میان دستانش گرفت و زمزمه‌وار گفت

 

 

_نمیخواستم…نمیخواستم

 

 

بازویش در دستش فشرده شد و صورتش را جلو برد

 

 

با بوی گند الکلی که در بینیش پیچید فشار انگشتانش بیشتر شد که باعث شد آخی از دهان دخترک بیرون بیاید

 

 

 

ترسیده سر بالا گرفت و نالید

 

 

_امیر ؟

 

 

 

رگ گردنش باد کرده بود و مویرگ های خونی چشمانش او را از همیشه ترسناک تر جلوه داده بود

 

 

 

_هیچی نگو نازی ، هیچی نگو

 

بچه‌ها این سه روز نتم قطع بود نتونستم بیام سایت انشاالله از این به بعد پارت‌گذاری یک روز در میونه😊

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

درود*
خیلی ممنون از نویسنده گل ••

ما رو باش فکر کردیم تو این مهمونی نحایت این دختره بیچاره ۱ پسره خوب•• مهربون• بامزه• دوستداشتنی•• پیدا میکنه برای آشنایی* ( همه مهمونیها یا جشن تولدهاهم بد نیستن ختم نمیشن به مهمونیهای خلافکارها••••] گذسته از این
خوب حالا که گیرافتاد تو پارتی کاش این دختره بیچاره با گیره سرش از اون نازکها در و باز میکرد مزاحم پسرعمووووش نمی شد😐🙄😏
/ یارو پسره،مردک هم که مست بود خوابش برده بود دیگه کاری نداشت باهاش/ 😐

☆HSE♡
☆HSE♡
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جونم … خسته نباشی ❤️❤️

مریم
مریم
5 ماه قبل

تو رو خدا هر روز بزار

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جان ممنون

مبینامرادی
مبینامرادی
5 ماه قبل

سلام لیلا جان خسته نباشی
عالی‌بود توروخدا زود به زود پارت بدههه😅👏

setilover
setilover
5 ماه قبل

عالی بود لیلای عزیز❤️😘

آخ که نازی بدست امیرعلی خواهد مرد😁😂

آهو
آهو
پاسخ به  setilover
5 ماه قبل

مرگ این وسط ازآب گل آلود ماهی بگیر😉🤣🤣

دسته‌ها

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x