رمان نوش‌دارو پارت شصت و دو

5
(1)

 

💜اگه مایل بودید رمان سقوط رو هم تو مد‌وان دنبال کنید یه داستان تراژدی متفاوت که امیدوارم ازش خوشتون بیاد💛

***

در آن سو نازنین کنار امیرعلی نشسته بود و میوه پوست می‌گرفت، از اول جشن امیرعلی همان‌طور توی قیافه بود و حتی یک لبخند خشک و خالی هم نمیزد

 

از این اخلاقش حرصش می‌گرفت، مرد هم انقدر عبوس!

 

آهنگ ملایمی در سالن پخش شد و مرد و زن گرد عروس و داماد با هم مشغول رقصیدن شدن

 

ذوق زده بازوی امیر را چنگ زد

 

_ما هم بریم برقصیم؟

 

با چشم غره‌ای که بهش رفت وارفته بازویش را رها کرد و سر پایین انداخت

 

امیرعلی مگر می‌توانست حرف این دختر را زمین بگذارد؟ دستش را گرفت و زیرگوشش پچ زد

 

_اخماتو توهم نکن که یه لقمه چپت میکنم

 

با بهت نگاهش را بالا آورد که خندید و بینیش را کشید

 

_بریم خانمی که از رقص عقب نمونیم

 

اصلاً مجال حرف زدنی بهش نداد، دستش را کشید و با هم بین رقصنده‌ها رفتند؛ همان لحظه آهنگ تمام شد و یک آهنگ عاشقانه در فضا پخش شد

 

لبخندی زد و دستش را دور گردنش حلقه کرد با هر دو دست پهلویش را چنگ زد و شروع به تاب دادنش کرد

 

با تو اين تن شکسته
داره کم کم جون ميگيره

آخرين ذرات موندن
توی رگ‌هام نميميره

با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من

ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

با عشق زل زد به چشمهای قهوه‌ای درشتش انگار خواننده داشت حرف دلش را میخواند سر بر شانه‌اش گذاشت و گهواره‌وار در آغوشش تکان خورد

 

در آن سو عروسِ امشب، با خجالت و شرم خودش را به دست مردش سپرده بود. رقصش زیادی حرفه‌ای بود و در مقابلش چیزی در چنته نداشت؛ در جنگل چشمانش خودش را گم کرده بود

 

اگه رو حصير بشينم
اگه هيچ نداشته باشم

با تو من مالک دنيام
با تو در نهايتم من

با تو انگار تو بهشتم
با تو پر سعادتم من

ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

 

در روشن و خاموشی چراغ‌ها بوسه‌های تند و داغی روی سر و گردن دخترک مینشاند و زیرگوشش قربان صدقه‌اش می‌رفت

 

امشب را باید جزء به جزء در دفتر خاطرات ذهنش ثبت میکرد. سر بر سینه محکم و ستبرش گذاشت و با آرامش پلک‌هایش را بهم بست

 

 

با تو شاه ماهي دريا
بي تو مرگِ موج تو ساحل

با شکل يک حماسه
بي تو يک کلام باطل

بي تو من هيچي نميخوام
از اين عمري که دو روزه

در اتاقم واسه قلبم
پيرهن عزا بدوزه

با تو انگار تو بهشتم
با تو پر سعادتم من

ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

با تو انگار تو بهشتم
با تو پر سعادتم من

ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من.

***

 

پشت میز آرایش به چهره خودش در آینه گرد اتاقش خیره شد. لبخند عمیقش از روی لبش پاک شدنی نبود

 

ساعت نزدیک به دو شب بود عجیب بود اما خستگی در تنش پیدا نبود، نگاه اجمالی گرداگرد اتاق خواب انداخت

 

مهرداد نگذاشته بود جهیزیه بخرد و تمام وسایل‌ها از قبل آماده بودن. چقدر از این بابت شرمنده بود، مادرشوهرش هم این وسط کلی حرف بارش کرده بود و او خم به ابرو نیاورد

 

یک آینه شمعدان و قرآن تنها چیزهایی بودن که با خودش به این خانه آورده بود، قدیمی‌ها می‌گفتن آینه با خودش نور و روشنی میاورد قران هم آرامش داشت؛ چه چیزی از این بهتر؟

 

تخت خواب دو نفره‌ای وسط اتاق بود که دو طرفش آباژور کار گذاشته شده بود، دیوارها کرم رنگ و پنجره قدی هم گوشه اتاق وجود داشت، شومینه‌ای هم روبروی تخت کار گذاشته بود که رویش چند شمع خودنمایی میکرد

 

فضایش حس خوبی بهش میداد. آرام کفش‌های سفید پاشنه کوتاهش را از پا در آورد و لبه تخت نشست

 

در باز شد و مهرداد با دو فنجان قهوه وارد اتاق شد. کتش را از تن درآورده بود و کراواتش هم شل دور گردنش آویزان بود

 

کنارش نشست و فنجان قهوه را به سمتش گرفت

 

_برات شیرین درست کردم بگیر

 

 

از این نزدیکی تمام تنش خیس عرق بود وای فرشته میخوای بعدشو چیکار کنی…! حتی از فکرش هم تنش میلرزید

 

فنجان را ازش گرفت و گذاشت کمی سرد شود، مهرداد دست دور کمرش حلقه کرد و جرعه‌ای از قهوه‌اش را داغ نوشید

 

_خسته که نیستی؟

 

نه ضعیفی گفت و نگاهش را به بخارهایی که از قهوه اش بلند میشد داد

 

مهرداد با اشتیاق خاصی بهش خیره بود گوشه لبش را به دندان‌ گرفت و فنجان قهوه نصفه خورده‌اش را روی میز گذاشت

 

دخترک هنوز لب به قهوه‌اش نزده بود با شیطنت فنجان را ازش گرفت و به لبش نزدیک کرد

 

هاج و واج نگاهش را بالا آورد و سریع گفت

 

_اون قهوه منه!

 

چشمک ریزی بهش زد

 

_حالا دیگه واسه منه

 

 

در مقابل نگاه حیرت‌زده‌اش لاجرعه قهوه را نوشید، فنجان را کناری گذاشت و دستی پشت لبش کشید

 

دخترک نمیدانست حالا باید چکار کند آخ که هیچی از زنانیت بلد نبود، مثل مجسمه نگاهش میکرد. ترس…استرس!! حس بدی نداشت فقط خجالت و بی تجربه بودنش باعث میشد بیخودی اضطراب بگیرد

 

مهرداد کرواتش را از دور گردنش باز کرد و به جان دکمه های پیراهن سفیدش افتاد

 

نمیدانست این وسط چرا بغضش گرفته بود مثل این بود که در چنگال گرگی اسیر شده باشد..!!

 

در یک حرکت پیراهنش را از تن در آورد تاتو ماری دقیقا کنار شکمش خودنمایی میکرد نمیتوانست از هیکل بی‌نقص و ورزشکاریش چشم بردارد این مرد امشب نزدیک‌ترین کس زندگیش شده بود و حالا هم‌.‌‌‌‌‌..

 

 

ترسش را کنار گذاشت و آب دهانش را فرو داد

 

_لباسم رو هنوز درنیاوردم آقا مهرداد

 

در پس شلوغی ذهنش یادش می‌رفت همین چند ساعت پیش به این مرد محرم شده بود و آقا مهرداد گفتنش عجیب نبود

 

مهرداد لبخندی به سادگی دخترک زد چم و خم زن‌ها را بلد بود و حالا باید با روش خودش پیش می‌رفت، با یک دست موهای دخترک را کنار زد و یک‌ طرف شانه‌اش جمع کرد

 

خم شد و بوسه ای کنار گردنش نشاند. متوجه لرزش بدنش شد، به دنبال زیپ لباس دستش را دراز کرد که فرشته سریع و دستپاچه خودش را عقب کشید

 

_لباسم زیپ نداره، خودم میتونم درش بیارم

 

اخمی کرد و بهش نزدیک‌تر شد

 

_مگه خودم مردم؟ لباستو نباید در بیاری دراز بکش روی تخت

 

 

لحن جدی و پرتحکمش باعث تعجبش شد از آن بدتر جمله‌اش بود نمیتوانست درست هضم کند. با چشم‌هایی گرد شده به اخم محو بین ابرویش خیره شد

 

مهرداد با نگاه مرموزش صورت گرد دخترک را با هر دو دست قاب کرد و نگاهش را به اجزای صورتش چرخاند

 

چشم های درشت مشکیش که عین دکمه سیاه مات درون کاسه سفید چشمانش خودنمایی میکردن مظلومیت چهره‌اش را بیشتر می‌کرد

 

رنگ چشمانش درست به سیاهی چشمان نازنین بود ولی فرق داشت، برای نازنین کمی کشیده بود و چشم‌های این دختر درشت و کمی گرد

 

لب و دهان کوچکش بدجور وسوسه کننده بود مخصوصا با رژ قرمزی که زده بود

 

با شصتش بین لبش را لمس کرد و سرش را به صورتش نزدیک کرد

 

 

_ازم میترسی؟

 

جا خورد. یعنی فهمیده بود؟ ترس نه فقط کمی غریبگی میکرد آخر مگر چند بار همچین شبی را تجربه کرده بود..!

 

انگشتش را از بین لبش برداشت ولی از دستش جدا نکرد. لبخند ملیحی زد و سر پایین انداخت

 

_از اینکه با هم ازدواج کردیم چه حسی داری؟

 

شاید برای این سوال دیر بود اما دوست داشت باز هم بشنود.

 

مهرداد با لذت بینیش را به صورتش مالید در همان حال از بالای چشم نگاهش کرد

 

_چند بار بگم توله؟ تو درمون دردمی نگات میکنم آروم میشم، اصلا تو باید مال مهرداد بمونی غیر اینه؟

 

به دنبال حرفش گاز ریزی از چانه‌اش گرفت که صدای آخش در آمد

 

با خنده ازش جدا شد و سرش را در آغوش کشید

 

_تو چه نازک نارنجی هستی دختر…!! من که فقط یه گاز کوچولو گرفتم

 

 

از خجالت سرش را در سینه‌اش قایم کرد اصلا بهترین جا اینجا بود میان عطر تلخ و گرمش که رایحه‌ای شبیه به بوی چوب سوخته میداد

 

دوست داشت بینیش را به فقط به گردنش بچسباند و از بویش مست شود. مثل هیپنوتیزم‌شده‌ها دست دور گردنش حلقه کرد و سرش را در گردن فرو برد

 

مهرداد آرام خندید و دخترک را روی تخت خواباند. خودش هم رویش خیمه زد و با بینیش ضربه‌ای به نوک بینیش زد

 

_دلت یه گاز محکم میخواد کوچولو؟

 

این بار خجالت نکشید و اخم کرد

 

_من کجام کوچولوعه؟

 

 

دلش ضعف رفت. با شیطنت لاله گوشش را بین دو انگشت گرفت و گفت

 

_اینجات…

 

دستش پایین‌تر رفت و روی لب‌هایش نشست

 

_این لبای کوچولو و خوردنیت…

 

از هیجان قلبش بی‌وقفه و تند میکوبید دستش از گردنش پایین‌تر رفت و روی
بالاتنه‌اش نشست

 

دهانش خشک و تلخ شده بود و از شرم فقط چشم بهم بست

 

پوزخندی زد و فشاری به همان‌جا داد، همزمان زیر گوشش پچ زد

 

_اینا رو هم باید اضافه کنم

 

 

گرمای دستانش از روی لباس هم احساس میشد. دوست داشت فقط بخوابد امشب جان سالم به در میبرد خیلی بود

 

مهرداد صبرش داشت به آخر می‌رسید امشب می‌خواست آرامش بگیرد حالا دختری روی تختش بود که بهش علاقه داشت، مهم‌تر از همه زنش بود

 

 

نیمی از وزنش را روی دخترک گذاشت و به دنبال زیپ لباس دستش را از بالا تا پایین کمرش حرکت داد

 

فرشته لب گزید و با خجالت گفت

 

 

_دکمه مخفی داره بذار خودم باز میکنم

 

 

از روی لباس بوسه‌ای به شکم تختش زد مثل مار دور تنش پیچیده بود و حتی قدرت حرکتی هم برایش نزاشته بود

 

کم‌طاقت جای دکمه‌ها را پیدا کرد و یکی یکی مشغول باز کردنشان شد، در همان حال نگاهش به دخترک بود که هر ثانیه رنگ عوض میکرد و لبش را زیر دندان میکشید

 

 

دستش را از داخل لباس روی کمر لختش لغزاند

 

از این لمس شدن‌ها ناخوداگاه هین کشیده‌ای سر داد که بیشتر شبیه به ناله بود

 

_نه…

 

بوسه‌ای روی گودی کمرش نشاند و لبش را به حالت دورانی روی پوستش کشید. خوب بلد بود حال دخترک را خراب کند انقدر یواش و آرام پیش می‌رفت که کم کم طاقت نیاورد و با بغض اسمش را صدا زد

 

_مهرداد؟

 

کمی از لباسش را پایین داد و زبانش را دور نافش کشید

 

 

_جونِ دلم، تو چقدر خوشمزه‌ای دختر

 

اصلا لال میشد بهتر بود این همه هیجان اصلا برایش خوب نبود

 

لب‌هایش همه جای بدنش را فتح میکردن و در همان حال لباسش را آرام از تن در میاورد

 

نمیدانست باید کجای بدنش را ازش مخفی کند راه گریزی نبود، مجبور بود پلک‌هایش را ببندد فکر میکرد با این کار کسی هم او را نمیبیند

 

مهرداد کم کم نفسهایش از حالت عادی گذشت دست بر گلویش کشید و نفسش را در گردن دخترک فوت کرد

 

این دختر مثل عروسک چینی شکننده بود باید کمی مراعات میکرد، موهای مزاحمش را از جلوی صورتش کنار زد و بوسه کوتاهی به لبش زد

 

کنار گوشش پچ زد

 

_آماده‌ای؟

 

احساس گرمای شدیدی میکرد این حالش طبیعی بود و باید بر خجالت و ترسش غلبه میکرد. فقط توانست سر تکان دهد و چنگ بزند به موهای مجعدش

 

موافقتش را که دید لاله گوشش را به دندان گرفت و رابطه را شروع کرد

 

تنها یکی از آباژورهای کنار تخت روشن بود و در ان نور کم نگاهشان بهم بود البته فرشته از شرم فقط شرشر عرق میریخت

 

 

یکهو درد بدی میان بدنش پیچید که ناخواسته جیغ خفیفی زد و ناخن‌هایش داخل پوست گردنش فرو رفتن

 

مهرداد تک خنده‌ای زد و پیشانی داغش را به پیشانی دخترک چسباند

 

_همه آه و ناله میکنند خانم ما جیغ میزنه چیه خب؟

 

با اعتراض اسمش را صدا زد و نیشگون ریزی از بازویش گرفت

 

_دردم اومد دیوونه

 

چپ چپ نگاهش کرد و هر دو دست دخترک را بالای سرش جمع کرد. هر چه که میگذشت دردش بیشتر و طاقت‌فرسا‌تر میشد نمیدانست شاید برای او اینطور بود پس چرا تمام نمیشد!

 

دوست داشت از ته دل گریه کند. با سوزشی که زیرلش پیچید نتوانست تحمل کند و بغضش ترکید

 

 

مهرداد با عشق صورتش را بوسه باران کرد

 

_جان…جان، الان تموم میشه چه زرزویی

 

همانند بچه‌ها تند تند اشک میریخت و مهرداد هم سعی در آرام کردنش داشت انقدر کولی‌بازی در آورد که به غلط کردن افتاده بود

 

_نفس مهرداد الان تموم میشه

 

 

همان لحظه مایع لزج و داغی از میان پاهایش سرازیر شد. با ترس بازویش را چنگ زد که لب‌هایش اسیر بوسه گرمش شد و جای حرفی برایش نگذاشت

 

حس میکرد فشارش افتاده، میان بوسه نالید و نامفهوم کلمه آب را بر زبان آورد

 

 

لبانش را از روی لبش سر داد پایین و از رویش بلند شد

 

_ضعف کردی، بذار کمکت کنم بلند شی

 

دست زیر کمرش انداخت، لکه خونی بزرگی وسط تخت خودنمایی میکرد نمیدانست چرا نمیخواست حتی نگاهش کند حس بدی داشت

 

دستش را رها کرد و با کمک دیوار خودش را به سرویس رساند

 

زیر دوش آب اشک‌هایش بی‌صدا شروع به باریدن کردن، آخر این چه حالی بود که گریبانگیرش شده بود؟ چیزی عین خوره داشت مغزش را میخورد

 

با لیف تند تند به جان تنش افتاد نمیخواست آثاری از یک ذره کثیفی هم رویش بماند، صدای مهرداد را از پشت در حمام شنید

 

_فرشته زود بیا بیرون حولتو هم روی دستگیره گذاشتم

 

جوابش را نداد. شیر آب را قطع کرد و دستی پشت چشمانش کشید

 

از چشمی نگاه کرد و وقتی که از رفتنش مطمئن شد پا از حمام بیرون گذاشت

 

در آینه قدی سرویس نگاهش به تنش افتاد کبودی کمرنگ و ریزی بالای شکمش خودنمایی میکرد. آهی کشید و حوله تن پوشش را پوشید

 

سرش سنگین و گنگ بود، وارد اتاق شد. سینی غذایی روی تخت خودنمایی میکرد در نبودش روتختی را هم عوض کرده بود و معلوم بود دوش گرفته

 

این از موهای خیس و لباس‌های عوض کرده‌اش معلوم بود، مهرداد با دیدنش نگران از جایش بلند شد. دستش را پشت کمرش گذاشت و به طرف تخت هدایتش کرد

 

 

_بشین، سرپا نمونی بهتره

 

آرام طبق گفته‌اش روی تخت نشست زیردلش خیلی درد میکرد. با هر دو دست شکمش را فشرد

 

مهرداد متوجه حالش شد، لقمه‌ای برایش گرفت و جلوی دهانش گرفت

 

_بخور عزیزم رنگت پریده

 

این محبت‌ها هم آرامش نمیکرد از این مرد دلخور بود شاید عقلش از کار افتاده بود اما دوست نداشت باهاش هم‌ کلام شود

 

لقمه را ازش گرفت و مشغول خوردن شد مهرداد با لبخند موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و گونه‌اش را بوسید

_درد داری؟

 

چرا نمیگذاشت فراموش کند..!! لقمه را نصفه روی سینی رها کرد و به تاج تخت تکیه داد

 

مهرداد متوجه حال درونی دخترک نبود لیوان آب و قرص را برداشت و کنارش نشست

 

_چرا انقدر ساکتی تو؟ بیا این قرصو بخور بهتر میشی

 

با بغض فقط توانست نگاهش کند. اخم ریزی کرد و چانه گردش را بین انگشتانش گرفت

 

_تو چته؟ یه چیزی بگو لااقل

 

بیشتر از این نمیخواست بحث کش پیدا کند قرص را ازش گرفت و با آب بلعید. گوشه تخت دراز کشید و زانوهایش را توی شکمش جمع کرد تا دردش کمتر شود

 

مهرداد سر در نمیاورد سینی را پایین تخت گذاشت و پشت دخترک دراز کشید، یک دستش را به حالت جک روی بالش تکیه‌گاه سرش کرد و با دست آزادش کمر دخترک را از روی حوله نوازش داد

 

مقاومتی نکرد ولی چیزی هم نگفت و پلک‌هایش را بست. لحظه‌ای بعد گودی گردنش خیس شد و نفسهای گرمش زیر گوشش را سوزاند

 

_خانم خونه من چرا قهر کرده؟

 

دلش ریخت. خانم خانه‌اش بود؟ قهر نبود اصلا نمیدانست چش شده!

 

دستش که روی شکمش بود را گرفت و آرام به طرفش برگشت. یک چیزی داشت اذیتش میکرد و باید از دلش خالی میشد

 

آهسته لب‌هایش را گشود

 

_من میترسم

 

جمله کوتاهش باعث اخمش شد، دست برد سمت قفل حوله‌اش

 

_از چی میترسی، بهم بگو مگه من غریبه‌ام!

 

بیقرار دستش را گرفت و مانع باز کردن حوله‌اش شد

 

 

_حالا‌…حالا که…

 

سخت بود گفتنش… نفس عمیقی کشید و نگاهش را از چشمان ریز‌ شده‌اش گرفت

 

_منو دوست داری؟

 

اخمش محو شد. این دختر زده بود به سرش این چه سوالی بود؟

 

ته ریشش را به صورتش چسباند و با بدجنسی گفت

 

_نه، کی گفته دوست دارم؟

 

انتظار شنیدن این جواب را نداشت اما اگر دوستش نداشت پس چرا انقدر نگرانش بود!

 

دلش آرام نمیگرفت تا نمیفهمید، دستانش را روی سینه‌اش گذاشت تا کمی عقب برود همزمان پرسید

 

_منظورتو نمیفهمم

 

با شیطنت اخم بین ابروی دخترک را محو کرد و تو گلو خندید

 

_یعنی اینکه حالا که خانم خودم شدی بیشتر از قبل دوست دارم…

زیر گلویش را خیس کرد و ادامه داد

 

_فرشته خودمی…

 

پایین‌تر رفت و قفل حوله صورتیش را آرام باز کرد

 

_تو اولین منی فرشته، آخری هم میمونی

 

این اعتراف شیرینش تمام دلهره و افکار منفیش را پاک کرد. آرام شد نفس‌های منظمش برگشت شاید بچگی بود اما یک ترس عجیبی در درونش بود، فکر میکرد بعد از این اتفاق به کل فراموشش میکند و پشت پا میزند به همه چیز اما این مرد خالصانه عشق نثارش میکرد

 

اینکه میگفت اولینش حس خوبی زیر پوستش میدواند. با گونه‌های گل انداخته دستش را گرفت و آرام و آمیخته با ناز صدایش زد

 

_آقا مهرداد..

 

سرش را از یقه‌اش بالا آورد این مرد با شیطنت‌هایش فقط میخواست حالش را خراب کند همین

 

بازویش را زیر سرش جا داد و با پشت دست صورتش را نوازش کرد

 

_آقا مهرداد گفتنات عواقب داره‌ها…

دوست داری باز صدای جیغتو در بیارم آره؟

 

از این صراحتش حرصش گرفت و مشتی به بازویش زد

 

_تو رو خدا نگو خجالت میکشم

 

مثل یک بچه تو بغلی در آغوشش کشید و سرش را در گردن فرو برد

 

_میخورمتا جوجه، کم زبون بریز

 

او که دلبری نمیکرد، میکرد؟ قلقلکش میامد سرش را ازش فاصله داد و به جایش خودش را در آغوشش مخفی کرد

 

مِن-مِن کنان پرسید

 

_همیشه…قراره دردم…بیاد؟

 

با همین یک جمله آب شد از خجالت اما انگار مهرداد از باز شدن این بحث خوشش آمده بود که موهایش را پشت گوش فرستاد و با حوصله تمام گفت

 

_نه عزیزم چند بار اول اینجوریه، بعدش فقط لذته و لذت

 

لازم بود انقدر رک گویی؟ شاکی سر بالا آورد و چنگ زد به بازویش

 

_تو چرا اطلاعاتت از من بالاتره هان؟

 

تک خنده کوتاهی زد و لپش را کشید

 

_تو خنگی من چیکار کنم، حرص نخور جوجه پوستت چروک میشه میرم زن میگیرما

 

جیغش به هوا رفت. با مشت به جانش افتاد

 

_تو غلط میکنی زن ببری، پس من اینجا چیم …!!

 

خنده‌هایش حرصش را در میاورد. نیشگون‌هایش انگار حکم نوازش را برایش داشت

 

با درد خفیفی که در کمرش پیچید آخی گفت که خنده‌اش قطع شد و هول کرده گفت

 

_چیشد، حالت خوبه فرشته؟

 

از این حالتش خنده‌اش گرفت که باعث اخمش شد

 

_میخندی! چرا مراقب نیستی، بخواب ببینم

 

_هیچی نیست به خدا یکم دردم گرفت فقط

 

چشم غره‌ای بهش رفت و دستش را گرفت

 

_بیا اینجا کمرتو ماساژ بدم

 

پوفی کشید و در آغوشش خزید. با نوازش‌های معجزه‌گرش کمی آرام گرفت و خواب به چشمانش آمد

 

***

 

سریع از مطب بیرون زد و پله‌ها را دو تا یکی کرد

 

_امیر صبر کن

 

توجهی به صدا زدن‌هایش نکرد و به راهش ادامه داد. به قدم‌هایش سرعت بیشتری بخشید و خودش را بهش رساند

 

بازویش را گرفت و با حرص گفت

 

_با توام! یه خورده یواش‌تر برو

 

به نفس نفس افتاده بود. حالا توی خیابان بودن، امیرعلی با اخم بازویش را از زیر دستش جدا کرد و به سمت ماشین رفت

 

کفرش درآمده بود آخر این رفتارش چه معنی میداد؟ پشت سرش سوار ماشین شد و نفسش را آرام بیرون داد

 

سرش روی فرمان بود و انگار قصد حرکت نداشت. بغض گلویش را فشرد آرزوی یک زندگی عادی بر دلش مانده بود شب و روزش سر میشد با هزار جور قرص رنگاوارنگ…

 

یک پایش مطب بود یک پایش هم خانه این روزها سرکار هم نمیرفت و تمام وقتش صرف درمانش میشد کی قرار بود این تومور لعنتی خوب شود خدا میدانست..!

 

سر پایین انداخت و آهسته با صدای خفه‌ای گفت

 

_من نمیخوام این فرصت رو از دست بدم

 

مثل همیشه داغ کرد. با غضب دندان بهم فشرد و بهش تشر رفت

 

_این فکر مزخرف رو خیلی زود از کله‌ات بیرون میندازی، دیگه نمیخوام چیزی بشنوم

 

چشمانش خیس از اشک شد. مرد مهربانش در این مدت تلخ شده بود اصلا توجهی به وضعیت روحیش نداشت

 

گناهش چه بود؟ او فقط دلش بچه میخواست همین… شش ماه گذشته بود و پیش هر دکتری که میرفتن جوابشان یکی بود باردار شدن برایش خطرناک و پرریسک بود

 

امیرعلی نمیخواست قبول کند و تا اسمی از بچه میشد داد و فریاد میکرد. حتی از نزدیکی هم باهاش فرار میکرد اما او تصمیمش را گرفته بود نمیخواست به خاطر این درد لعنتی نعمت مادر شدن را از خودش دور کند باید شجاعت به خرج میداد

 

تا کی باید صبر میکرد؟ موقعی که موهایش سفید شود! تازگی‌ها چند تار موی سفید هم بین موهای مشکی مردش خودنمایی میکرد

 

از خودش بدش آمد زندگی را به کام هردویشان خراب کرده بود او هیچوقت نمیتوانست یک زن کامل برای شوهرش شود و چه بسا موجب دردسرش هم بود

 

هم کار میکرد و وقت‌هایی هم که میخواست خستگیش را در خانه در کند صرف پرستاری و مراقبت ازش میشد، مگر چقدر گنجایش داشت؟ یک جایی میبرید..

 

خودش هم از این وضعیت به ستوه آمده بود به محض رسیدن بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و جلوتر ازش با آسانسور خودش را به خانه رساند

 

تا پایش به اتاق رسید تکیه به در، روی پارکت‌های سرد اتاق سر خورد و هق‌ هقش را با پشت دست خفه کرد

 

صدای قدم‌های امیرعلی در راهرو پیچید و پشت بندش دستگیره را چرخاند. اخم کرد و ضربه‌ای به در زد

 

_این اداها چیه؟ بلند شو از جلوی در

 

به گمانش ادا و نمایش بود؟ دلش داشت از غصه میترکید

 

پاهای لرزانش را در بغل جمع کرد و گوشه دیوار خزید. در باز شد و قامت بلندش بالای سرش قرار گرفت

 

نگاهش نکرد بی‌صدا اشک ریخت به خاطر این سرنوشت بد و زهرمانندش که ذره ذره داشت جانش را میگرفت

 

امیرعلی مثل همیشه نازش را نکشید او هم خسته شده بود، کنارش به دیوار تکیه داد و چنگی به سرش زد

 

گریه‌هایش روی اعصاب بود چرا یک آب خوش از گلویشان پایین نمیرفت؟

 

بعد از چندی سکوت، عصبی صدایش را بلند کرد

 

_بسه، منو دیوونه نکن نازی

 

گریه‌اش شدت گرفت مگر آرام میشد… فکش از خشم منقبض شد، خودش را به سمتش کشید. شانه هایش را گرفت و تکانش داد

 

_چته لعنتی، چی برات کم گذاشتم که داری گند میزنی تو زندگیمون هان؟

 

از زور گریه به نفس نفس افتاد. با بغض به مردمک‌های لرزان و خونیش خیره شد و آهسته لب زد

 

_اگه‌‌‌…اگه بچه نخوای…پس…طلاقم بده

 

رنگ نگاهش عوض شد. شانه‌اش را رها کرد و با هر دو دست فرق سرش را فشرد

 

بزاق دهانش را قورت داد و با ترس اسمش را خواند

 

_امیر؟

 

برق از سرش پرید. انگار زمان متوقف شد

 

با احساس خیسی کنار لبش به خودش آمد دستهای لرزانش را بالا آورد و با دیدن خون نفسش یک لحظه قطع شد

 

ناباور سرش را بالا آورد که با دیدن نگاهش دلش آتش گرفت

 

کاش لال میشد، کاش…مشت لرزانش را بالای سرش روی دیوار گذاشت خستگی و عجز از چشمانش میبارید. چقدر سردرگم بود..!!

 

_ازم خسته شدی؟

 

خدای من این مرد حقش نبود. با بغض محکم سرش را بالا انداخت

 

_نه…فقط دلم بچه میخواد

 

نگاهش رنگ باخت مشتش را پایین آورد و سرش را زیر انداخت. انگار در گفتن حرفی تردید داشت که اینطور به صورتش دست میکشید حالت هایش را از بر بود

 

بعد از مدتی سر بالا آورد، با دیدن لب پاره دخترک لعنتی بر خود فرستاد

 

دستش را به لبش نزدیک کرد. کناره زخمش را لمس کرد و پچ زد

 

_چرا عصبیم میکنی نازنین؟ دردت چیه..!! من به جهنم چرا یک ذره هم به فکر خودت نیستی

 

نمیخواست بفهمد، بچه شد و صورتش را عقب برد

 

_من حالم خوبه، چرا اینجوری میکنی امیر! اصلا این بچه فقط مال خودم، فقط بزار اسمت تو شناسنامه‌اش باشه؛ فقط بزار…

 

نگذاشت ادامه دهد با پشت دست لبانش را مهر کرد و انگشت جلوی بینیش گرفت

 

_هیش تمومش کن…جون امیر تمومش کن

 

آماده گریه کردن بود امیرعلی کیایی شکست این دختر همه زندگیش بود و خدا میدانست با هر دردش چقدر عذاب میکشید

 

سرش را در آغوش کشید و بوسه‌های نرم و کوتاهی روی موهایش نشاند

 

_فکر کردی دلم بچه نمیخواد؟

تموم آرزوم اینه یه بچه از وجود تو داشته باشم، ولی نمیشه الان نه…

بذار حالت خوب شه، نمیتونم بذارم یه تار مو از سرت کم بشه…نمیتونم

 

این مرد تمام ترسش این بود نیمه جانش را از دست بدهد باردار شدن در این شرایط خطرناک بود تمام فکر و ذکرش خوب شدن دخترک بود نمیخواست پای بچه‌ای به میان آید

 

اما انگار نمیخواست بفهمد لجبازیش آخر سر کار دستش میداد

 

امیرعلی آن روز سر شیفتش نرفت و کنار نازنین ماند انقدر زیر گوشش حرف زد و نوازشش کرد تا آرام شد، اما خوب میدانست بعد بیدار شدنش باز همان آش بود و همان کاسه

 

مغزش دیگر داشت ارور میداد. مسکنی خورد و روی تخت دراز کشید دخترک در خواب ناله ضعیفی کرد

 

پشتش را نوازش کرد و سرش را بوسید

 

_جانم، بخواب عمر امیر…بخواب

 

اشک از گوشه چشمش ریخت روز و شب داشت جلوی چشمش آب میشد این درد لعنتی از جانش نمیرفت که نمیرفت

 

شاید بهتر بود یک مدتی به شیراز بروند تا این تنش‌ها بخوابد، شاید آن‌وقت از فکر بچه بیرون میامد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فلانی
فلانی
3 ماه قبل

اینا دوتا دکتر و پرستار نمی فهمم چجوری همو درک نمی کنند و خیلی داره رویایی پیش میره

camellia
camellia
3 ماه قبل

خوب وعالی و قشنگ و به قول خانم مائده بی نظیر😘.یه عروسی دیگه هم رفتیم البته 😉 هر چند به من عروسی عروسی نازنین و امیر علی بیشتر خوش گذشت. 😍

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط camellia
مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

بی نظیر، عاشقانه، پرشور، گیرا
اصلا هرچی بگم کم گفتم.
بینظیر توصیف میکنی و مینویسی
خسته نباشی عزیزم

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
3 ماه قبل

خیلی قشنگ بود
خسته نباشی

رفتارهای فرشته خیلی باحال بود 🤣🤦🏻‍♀️

خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

ممنون لیلا جان دستت طلا
انشالله خدا شفا بده به نازنین و همه مریضا🙏

دسته‌ها

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x