رمان نوش‌دارو پارت شصت و شش

5
(1)

 

***

مشغول بافتن موهایش بود امروز برای ناهار خانه پدرشوهرش میماند

 

ماشینی جلوی در خانه ترمز کرد. از صدایش فهمید که مال مهرداد بود

منیژه خانم از تو ایوان مهسا را صدا زد

_دختر برو در و وا کن داداشت اومد

 

مهسا از داخل باغچه با همان دستکش‌های کثیف غرغرکنان به سمت در رفت

 

اگر دستش بند نبود حتما او هم به استقبال مردش میرفت. امشب قرار بود از وجود این فندق برایش بگوید

 

ظاهر خسته و آشفته‌اش از همان جا باعث ناراحتیش شد

 

با مادرش احوالپرسی کرد و حالا نوبت به او رسید. منتظر بود مثل همیشه گونه‌اش را ببوسد و شاکی شود از بافتن موهایش اما انگار حواسش جای دیگری بود حتما خستگی کارهای شرکت روی تنش بود

 

خودش پیش قدم شد و لب به ته ریشش چسباند

 

_خسته‌نباشی عزیزم

 

مهسا با شیطنت ابرویی بالا انداخت و منیژه خانم هم با تحسین و ذوق پنهانی نگاهشان میکرد

 

با این کارش مجبورش کرد جواب بوسه‌اش را بدهد هر چند کوتاه هر چند سرد و بی‌حس

 

منیژه خانم کنجکاو ابرو چرخاند

 

_خوبی پسر، چقدر زود اومدی!

این باباتم از صبح گوشیشو جواب نمیده خبری ازش نداری؟

 

دید که سیبک گلویش تکان خورد و نگاهش را به نقطه نامعلومی داد

 

_نازی حالش بده

 

موهای بافته شده‌اش حالا بسته نشده از هم باز شدن

 

مهسا نگران کنار برادرش نشست

 

_یعنی چی؟ نازنین که دیشب حالش خوب بود

 

منیژه خانم هم به دنبال حرفش شتافت

 

_الان کجاست، بیمارستانه؟

 

شقیقه‌اش را بین انگشتانش فشرد برایش سخت بود حرف زدن

 

_میگن باید زودتر عمل شه، گفتن ریسکه پنجاه پنجاه‌ست

 

آخ خدا چرا باید چشمش به نگاه اشکی مردش میفتاد، این لحن لرزان و پربغض مردانه‌اش را حتی دانه فندقی داخل شکمش احساس کرد

 

اویی که تا آن موقع ساکت بود به حرف آمد

 

_نگران نباش، ایشاالله که خوب میشه براش دعا میکنیم

 

نگاه سرسری بهش انداخت و از جایش بلند شد

 

_من میرم یکم بخوابم بعدش باید برم بیمارستان، واسه ناهار بیدارم نکنید

 

هیچکس جرعت مخالفت کردن را با این مرد نداشت حال بد نازنین مسلما روی خلق و خوی این مرد هم تاثیر میگذاشت

چرا بلد نبود کمی آرامش کند؟

***

 

مادرش بهش زنگ زده بود از آب و هوای فرانسه میگفت، از امکانات فراوانش. میگفت اینجا سرطان معنا ندارد و راحت درمان میشود؛ میگفت هر چه زودتر بهتره مهرداد رو راضی کنی و با هم اینجا بیاید

 

لبخند تلخی بر لب نشاند این روزها همکلام شدن با این مرد کار حضرت فیل بود یک پایش در بیمارستان و یک پایش هم در خانه بود خوب میفهمید حال بدش فقط با خوب شدن نازنین درمان پیدا میکرد

 

 

این روزها او مثل روح سرگردان در خانه میچرخید، باید میپذیرفت نازنین عضو جدانشدنی قلب شوهرش بود باید با این مسئله کنار میامد

 

در این یک هفته همدمش شده بود دانه فندقی درون شکمش که حالا بیست روزش بود. محتاج آغوش پدرش بود و هوس آن عطر خنکی را میکرد که ازش دریغ بود

 

فردا عمل نازنین بود از ته دل برایش دعا کرد مهرداد هم بیشتر از قبل عصبی میشد و در خانه به زور چند کلمه حرف میزد در این روزها انگار نازنین تبدیل شده بود به رقیبی که مهرداد را سفت و محکم گرفتار خودش کرده بود

 

 

با احساس دل ضعفه از روی تخت بلند شد و آهسته به سمت در رفت. میان راه سکندری خورد و پایش به لبه فرش گیر کرد

 

هینی کشید و جلوی افتادنش را گرفت. مهرداد با کج خلقی آباژور کنار تخت را روشن کرد قبل از اینکه غر زدن‌هایش را شروع کند سریع گفت

 

_چیزی نیست…

 

پوفی کشید و گوشه چشم‌هایش را فشرد

 

 

_کجا میری این وقت صبح؟

 

مظلوم سر پایین انداخت

 

 

_گشنم بود، تو بخواب

 

 

یک قدم نگذاشته بود که با هشدار اسمش را صدا زد

 

_لازم نکرده…

دقت کردی این مدت چقدر چاق شدی؟
هنوز که ساعت پنجه

 

 

بغضش آماده ترکیدن بود. مهرداد از جایش بلند شد و به سمتش آمد

 

_برگرد رو تخت، هنوز زوده واسه صبحانه

 

 

این مرد اصلا میفهمید فندق کوچولو هوس شیرینی کشمشی کرده بود؟ به ناچار بر نیاز دلش غلبه کرد و به تخت برگشت

 

اما انگار مرد مقابلش خواب از سرش پریده بود و بعد مدت‌ها میخواست هم‌آغوشی کند

 

سرش را در موهایش فرو میکرد. با عطش لب میچسباند به پوست صورت و گردنش مقاومت کردن را بلد نبود محتاج این عطر و دستهای همیشه گرمش بود

 

حالا طفل داخل بطنش هم با بوسه‌های پدرش آرام میشد. لبش که به شکمش خورد اشک از گوشه چشمش ریخت

 

دستش را گرفت و مانع از پیشرویش شد. اخم کرد و با بند لباس خوابش ور رفت

 

لبخندی میان اشک زد

 

_مهرداد؟

 

کلافه دست از کلنجار رفتن با لباس سر بلند کرد. با دیدن نگاهش اخمش محو شد و جایش را به تعجب و نگرانی داد

 

_چیشده! خل شدی داری گریه میکنی؟

 

دانه فندقی داشت اعلام حضور میکرد میخواست فریاد بزند بابایی منم هستم، منو ببین

 

دستش را گرفت و روی شکمش حرکت داد. این صحنه‌ها را باید تا ابد در ذهنش ثبت میکرد

 

 

مهرداد کم حوصله شد. منتظر ماندن در ذاتش نبود، بند لباس زیرش را باز کرد و در همان وضعیت لب به گوشش کشید

 

 

_دلم برای فرفریم تنگ شده

 

 

بند دلش پاره شد. این ابراز علاقه‌های یهوییش برای قلبش اصلا خوب نبود

 

 

دو طرف صورتش را گرفت و این‌طور جواب داد

 

 

_دل ما هم برات تنگ شده بابا مهرداد

 

 

انگار زمان متوقف شد. دستش از حرکت ایستاد ناباوری و حیرت در چشمانش به وضوح معلوم بود

 

 

سر پایین انداخت و آهسته لب زد

 

_بیست روزشه، این مدت نشد که بهت بگم

 

 

از شوک بیرون آمد اولین واکنش قفل کردن پنجه‌های دستش دور مچ دخترک بود. چانه‌اش را گرفت و سرش را بالا آورد

 

 

به جرعت میتوانست بگوید حتی پلک هم نمیزد. کمی نگران شد با تردید لبش را تر کرد

 

 

_ناراحت شدی؟

 

 

فشاری به دستش داد و سرش را خم کرد

 

_چرا بهم نگفتی؟

 

کمی جسارت پیدا کرد. به جنگل متلاطم چشمانش خیره شد

 

 

_تو این مدت هر بار میخواستم حرفشو پیش بکشم، ولی به زور باهام حرف میزدی…نشد

 

آخر جمله‌اش بغض در صدایش نشست. مهرداد در حال خودش نبود سیبک گلویش تکان خورد

 

صورت دخترک را بین دستانش گرفت و بیقرار نگاهش را بین اجزای صورتش چرخاند

 

_تو که دروغ نمیگی؟

 

 

زیر نگاه داغش گونه‌هایش گل انداخت. لبش را زیر دندان کشید و پلک بهم بست

 

 

مهرداد بعد از چند ثانیه مکث سرش را خم کرد. مردد صورتش را به پوست شکمش چسباند

 

فرشته تکان خفیفی خورد. از ذوق نفس در سینه‌اش حبس شد به زور جلوی خودش را گرفت تا این لحظات را خراب نکند

 

 

با احساس خیسی روی شکمش هینی گفت سر بالا آورد

 

_مهرداد..!

 

نم اشکش را گرفت و بغضش را قورت داد نگاهش را به دخترک داد. با شور خاصی موهایش را از جلوی صورتش کنار زد

 

صدایش از فرط هیجان می‌لرزید

 

_یه بچه از خودمون؟

 

انگار هنوز مطمئن نبود! دست دور گردنش حلقه کرد و لبخند زد

 

 

_آره دونه فندقی دلش برای عطر باباییش تنگ بود…

 

لحنش را بچگانه کرد و ادامه داد

 

_هنوز بیست روزمه بابا مهرداد، مونده تا بیام اذیتتون کنم

 

اخم شیرینی بین ابرویش نشست. لبهای خیسش را به لپ‌های گرد و پر دخترک چسباند

 

 

_من فدای این پدرسوخته میشم

 

لاله گوشش را بوسید. بعد از چند لحظه سرش را عقب برد

 

نگاهش غمگین شد. انگار برای اولین بار فرشته‌اش را میدید زنی که قلبش برایش لرزیده بود برایش حکم نوش‌دارو داشت دردهایش را کم کرد و حالا عجیب احساس دلتنگی میکرد

 

 

با پشت دست گونه‌اش را نوازش کرد

 

_ببخش، این مدت حسابی ازت غافل شدم از تو…

 

 

مکث کرد و پیشانی به پیشانیش چسباند. همزمان دستش نوارش‌وار روی شکمش نشست

 

_از این جوجو، از حالا نوکر هردوتونم

 

 

آرام خندید و موهای خرماییش را مرتب کرد

 

 

_توام باید منو ببخشی…

بیخودی حالمون رو بد کردم، مهسا برام تعریف کرد که چقدر به فکرمی میگفت نازنین از بچگی باهات بزرگ شده و این نگرانیت طبیعیه؛ ببخش که نتونستم درکت کنم

 

 

گاز آرامی از نوک انگشتش گرفت و با بینیش ضربه آرامی به بینی کوچک دخترک زد

 

 

_فرشته مهرداد فقط تویی، مگه میتونستم نادیده بگیرمت؟

 

به دنبال حرفش سرش را زیر انداخت و لب زد

 

_این مدت فقط یکم خودمو گم کردم…

حسم به نازی دیگه مثل گذشته نیست، شاید از اول اشتباه بود با هم بودنمون…!! من و اون مثل یه خواهر و برادر دوقلو بودیم…

 

 

سکوت کرد تا راحت حرفش را برند. اعترافش بدجور به دلش نشست

 

بعد از کمی مکث سر بالا آورد و از جلد ناراحتش بیرون آمد. مثل همیشه شروع کرد به بهم ریختن موهایش و بریده خندید

 

_زن حسود خودمی، دلم میخواد یه دختر داشته باشیم مثل تو موهای فرشو ببینم و عشق کنم؛ دوست دارم مثل تو منِ بداخلاق رو دوست داشته باشه

 

خندید و با ناز اسمش را صدا زد

 

_مهرداد!

رنگ نگاهش عوض شد. گودی سینه‌اش را لمس کرد

 

_داری مامان میشی؟

 

از خجالت به جان لبش افتاد. زیر گوشش پچ زد که باعث شد تنش گر بگیرد

 

_مامان بچه من

 

اخم کرد و دستش را پس زد

 

 

_بچه منم هست آقا

 

 

خندید و ابرو بالا انداخت

 

_اگه پسر شد مال خودت، ولی دختر فرق داره

 

دلخور نگاهش کرد

 

_مهم اینه که سالم باشه، ناشکری نکن

 

با احتیاط چنگ‌ی به کمرش زد و دست زیر سرش گذاشت

 

_باشه خانمی ولی من که میدونم دلخوریت از سر حسادته

 

ابروهایش بالا پرید و چشم درشت کرد

 

 

_چرا اونوقت! اول و آخرش زنت تو اولویته مگه نه؟

 

ته‌ریشش را از بالای صورت تا گردنش کشید

 

 

_مامان کوچولوی، ده تا بچه هم داشته باشم هیچکس جاتو نمیتونه بگیره

 

لبخند زد، آرام شد. دست دور گردنش حلقه کرد و بوسه محکم و آبداری روی صورت خوش‌تراشش نشاند

 

 

از این حرکتش غرق لذت شد. موهایش را مثل همیشه بهم ریخت؛ بینی به بینیش چسباند و با عطش کام گرفت از لبهای سرخ و کوچکش

 

 

حالا دانه فندفی هم خوشحال بود از این نوازش‌های پدرش که در میان بوسه ازش دریغ نمیکرد. محفل کوچکشان حالا از شادی و عشق موج میزد و صدای اذان سمفونی زیبایی برایشان خواند

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

لیلااااااااااا کجاییییییییی 📢

Kmkh
Kmkh
3 ماه قبل

چرا امروز پارت نداشتیم🥲

مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

وتی لیلا جان این پارت چه حس شیرینی رو بهم منتقل کرد.
خیلی زیبا بود واقعا گل کاشتی

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  مائده بالانی
3 ماه قبل

مرسی قشنگم از نگاه گرمت🤗😍

خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

ممنون لیلای عزیز ولی با یه روز تاخیر این پارت خیلی کم بود😍😘❤

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

بد عادتمون کردی دیگه😂

بی نام
بی نام
3 ماه قبل

کم بودااا
الان. جا داره. ی پارت دیگه بهمون بدی. چوت دیروز پارت ندادی

سارا
سارا
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

خیلی هم عالی خدا قوت نویسنده عزیز ازاول رمان دارم مرتب میخونم وجذبش شدم قلمت زیباست ،حالا هرروز طولانی امروزیکم کمتر مهم اینه که منظم پارت میزاری وبه مخاطبین رمانت احترام میزاری نه مثل دلارای که ماه بماه انگاری نه انگاربعدم که پارت میزاره همش نصف صفحه بزورمیشه ،زنده باشی ان شاالله وهمیشه موفق عزیزم

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  سارا
3 ماه قبل

ممنون از نظر باارزشت سارای عزیز اگه دوست داشتی رمان سقوط تو مدوان رو هم دنبال کن اونجا خوبیش اینه کامنت دادن بدون تاییده😂

سارا
سارا
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
3 ماه قبل

خواهش میکنم عزیزم ،بله حتما”ممنون که گفتی مهربون خانمی

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x