رمان نوش‌دارو پارت شصت و هفت

5
(2)

 

 

او و مهرداد آخرین نفراتی بودن که خودشان را به بیمارستان رساندن.

منیژه خانم هم آمده بود با دیدنشان از جا بلند شد_اومدین شماها قراره یک ساعت دیگه عملش کنند

مهرداد سر تکان داد

_باشه پس بریم لااقل ببینمیش

علی‌آقا مانع شد در این مدت شکسته‌تر از قبل شده بود ترس از دست دادن دردانه‌اش جانش را میگرفت

_وایسید بچه‌ها امیرعلی داره موهاشو کوتاه میکنه صبر کنید الان کارش تموم میشه

با این حرفش آهی کشید و به نیمرخ مهرداد خیره شد. حال او هم خراب بود روی صندلی نشست و دست بین موهایش انداخت

تنها کاری که میتوانستند بکنند دعا بود و بس کنار مهرداد نشست و قرآن جیبیش را از داخل کیف بیرون کشید

 

در آن‌ سو توی اتاق شماره صد و چهل سه امیرعلی مشغول کوتاه کردن موهای نازنینش بود. از دکتر خواسته بود که خودش موهای زنش را کوتاه کند خوب میدانست در غیر این صورت نازنین قبول نمیکرد

حالا هم از این بابت دلخور بود

بغض بیخ گلویش چسبیده بود و جلوی ریزش اشکهایش را میگرفت

_موهای بلندمو دوست داشتی

قیچی درون دستش لرزید

خم شد و بوسه طولانی روی سرش نشاند

_از جون نازنینم که برام باارزش‌تر نیست غصه چیو میخوری زودی بلند میشه خانوم

تلخ میخندید. میخواست حواس دخترک را پرت کند اما خدا میدانست که قلبش با هر حرکت قیچی از هم فشرده میشد. ولی این درد را باید به جان میخرید به خاطر خودش به خاطر همسرش

دستمال پر از موهای سیاهش بود دلش نمیامد دورش بندازد داخل نایلونی ریخت و گوشه‌ای گذاشت

نازنین مثل یه تیکه یخ روی تخت نشسته بود دروغ چرا میترسید به هر حال عمل سختی بود امیر اما سعی میکرد بهش قوت قلب دهد

کنارش نشست و صورتش را بین دو دوست قاب کرد

_قوی باش نازی مثل همیشه، بهم قول بده قوی باشی بهم قول بده سالم از این در بیرون میای

سعی کرد به زور لبخند بزند تا الان هم نیروی این عشق او را سرپا نگه داشته بود

_هر چی خدا بخواد همون میشه…اگه…اگه چیزی…

اخم کرد‌ با دست مهر سکوت بر لبانش زد

_هیششش!! نشنوم، اگه میخوای عذابم بدی از یه راه دیگه‌ای باید استفاده کنی فهمیدی

بغض پنهان صدای مردش قلبش را میلرزاند زبان به دهان گرفت مگر میتوانست روی حرفش، حرفی بزند پلک بهم زد و نفسی گرفت

_دوست دارم امیرعلی

بالاخره اشک مردانه‌اش از گوشه چشم چکید سر در گریبان دخترک فرو کرد و عطر تنش را با تمام وجود وارد ریه‌اش کرد

_امیرعلی بی تو هیچه، من بیرون منتظرتم نازی. زود بهوش میای گفته باشم

خط و نشان کشیدن‌هایش خنده بر لبانش آورد. از این حالتش پر شور لب چسباند به پیشانیش

_بخند جونِ دلم، همیشه بخند

….

ساعت به کندی میگذشت امیرعلی کلافه فقط توی راهرو قدم میزد…مهرداد بیرون بیمارستان سیگار میکشید

مریم خانم زیرلب فقط دعا میخواند همه با اضطراب لحظات را میگذراندن تا اینکه در باز شد و دکتر از اتاق بیرون زد

امیرعلی پاهایش نمیکشید مثل بقیه به سمت دکتر برود به دیوار تکیه داد. مردمک‌های لرزانش خبر از نگرانیش میداد

آقا رضا اولین نفری بود که از دکتر سوال پرسید_چیشد آقای دکتر حال دخترم خوبه؟

ماسک رو از جلوی دهانش برداشت و عرق پیشانیش را پاک کرد نگاهش را بین همه گرداند و لبخند زد_عمل به خوبی پیش رفت خدا رو شکر تونستیم مریض رو از مرگ نجات بدیم

با این جمله اشک شوق بود که از چشمان همه جاری شد نرگس خانم دست به آسمان گرفت و خدا را شکر کرد.

پلک بهم بست و نفس عمیقی کشید خیالش حالا راحت بود، حالا میتوانست یک دل سیر بخوابد اما قبلش باید نیمه جانش را میدید

به بخش منتقلش کرده بودن هنوز بیهوش بود در همان حال نزدیکش شد و بوسه به صورت رنگ پریده‌اش زد. بغض قصد دریدن سینه‌اش را داشت. دست جلوی دهان گرفت و از بیمارستان بیرون رفت

روی نیمکت سرد محوطه بیرون نشست. قطره اشک سمجی از گوشه چشمش غلطید خدا نازنین را برایش حفظ کرده بود نمیدانست چطور باید خوشحالیش را نشان دهد در تمام این مدت مرگ برادر جوانش برایش تداعی میشد میترسید این بار هم عزیزش را از دست بدهد، مطمئن بود در آن صورت تحمل نمیاورد و قلبش از حرکت
می‌ایستاد

مدتی همان‌جا ماند. با دستی که روی شانه‌اش قرار گرفت تکان خفیفی خورد

مهرداد بود. لبخند به لب کنارش نشست و نیم نگاهی بهش انداخت

_چرا اینجا نشستی مرد، نازنین که بهوش بیاد اولین نفر باید تو رو ببینه‌ها

گرفته خندید هر چند کوتاه. در این مدت رابطه‌اش با مهرداد هم عوض شده بود میدید که چطور مثل یک برادر پا به پایش از هیچ کمکی دریغ نمیکرد

یادش آمد روزی نازنین بهش گفته بود: کی فکرشو میکرد روزی شما دو تا با هم صمیمی بشید! و او در جواب گفته بود مهرداد که سهله حاضرم به خاطر تو با یزیدم همدست شم

صدای مهرداد رشته افکارش را پاره کرد

_خوشحالم که نازنین خوشبخته، میدونم که تو همه کاری براش میکنی ولی نزار درد بکشه اون حقشه یه زندگی آروم و بی دردسر داشته باشه

در جواب این حرفش لبخند آرامش‌بخشی زد

_خودتم خوب میدونی جونمم براش میدم، بهتره دیگه بریم الاناست که بهوش بیاد

سر تکان داد و بسته سیگاری از جیبش در آورد

_تو برو منم یه چند دقیقه دیگه میام

از روی نیمکت بلند شد و ضربه آرامی به شانه‌اش زد

_ضرر داره مرد، انقدر نکش

توجه نکرد و فندک زیر سیگارش گرفت

چیزی نگفت و از آن‌جا دور شد

***

پلک‌هایش را به سختی باز کرد. سرش خیلی درد میکرد ناله آرامی کرد

_آخ…سرم

همه در اتاق جمع بودن…کم کم چشمش به نور عادت کرد، دقایقی زمان برد تا متوجه اطرافش شود

نگاهش از روی بقیه به صورت نگران امیرعلی افتاد. آهسته و ضعیف کلمه آب را هجی کرد

مریم خانم بی‌تاب کنار تخت نشست

_جانم مادر، تشنته؟

امیرعلی دست به موهای کوتاهش کشید و پیشانیش را بوسید

_تازه عمل کردی، یکم صبر کن عزیزم

هنوز گیج بود. خدا باز نجاتش داده بود، حس خوبی داشت باید نماز شکر به جا میاورد

همه آمده بودن حتی مهرداد و فرشته. لبخند زد هر چند به زور

مهران با لودگی دسته گل بزرگی کنار تختش گذاشت

_خوب همه رو یه دور ترسوندیا خانوم، دارم برات

همه به این حرفش خندیدن. فرشته نزدیکش شد و لبخند مهربانی به رویش پاشید

_خدا رو شکر که حالت خوب شد نازنین جان. همه برات دعا کردیم

جوابش را به گرمی داد

_مرسی عزیزم…از همتون ممنونم

مهرداد کنار همسرش ایستاد و نگاه گذرایی به همه افراد حاضر در اتاق انداخت

_خوب حالا که همه اینجا جمع هستیم میخوام یه خبری بدم که خوشحالیتون دو چندان شه

فرشته با تعجب سر بالا آورد، همه منتظر و کنجکاو چشم به دهنش دوختند

مهرداد در مقابل نگاه گیج فرشته دست دور کمرش حلقه کرد و لبخند زد

_من و فرشته قراره به زودی بچه‌دار شیم

هیچکس باورش نمیشد. فرشته که انتظار گفتن این حرف را از جانب مهرداد نداشت از خجالت صورتش به رنگ لبو در آمده بود

خوشحال بود آخ که حالا خیالش از بابت زندگی مهرداد هم راضی بود

همیشه فکر میکرد مهرداد هنوز هم به یادش هست. حسادت‌های فرشته را به خوبی درک میکرد نمیخواست به خاطر او مشکلی بینشان به وجود بیاید اما حالا با این خبر دلش آرام گرفت

مهرداد را میشناخت مطمئن بود انقدر علاقه به زنش دارد که حاضر به بچه‌دار شدن شده بود.

به امیرعلی نگاه کرد در آن جمع بوسی برایش فرستاد. چپ چپ نگاهش کرد که ابرو بالا انداخت و به سمتش آمد در همان حال خطاب به مهرداد با لحن شوخی گفت

_خودمونیما دیرتر از ما ازدواج کردی، حالام که داری پدر میشی بابا صبر کن چقدر هولی تو پسر

مهرداد مغرورانه بادی به غبغب انداخت

_کم کاری از خودته بهونه نیار

با این حرفش نرگس خانم دست به آسمان گرفت

_ ایشاالله به حق پنج تن نذر کردم بچه‌دار شن

همه زیر لب امین گفتن

نگاه معناداری به امیرعلی انداخت، گوشه چشمش چین افتاد ولی خودش را میزد به آن راه

آرام خندید..حالا فقط یک بچه خوشبختیش را تکمیل میکرد.

یه پارت دیگه به اتمام این رمان مونده😉

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
18 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده نوشی
خواننده نوشی
3 ماه قبل

سلام،چرا پارت جدید رو نمیذاری گلم؟

راحیل
راحیل
3 ماه قبل

عزیز دلم ممنون ناراحت کننده بود اما دمت گرم مهربونم خسته نباشی رمان سقوط هم دنبال میکنی معرکه ای لیلا جون

مبینامرادی
مبینامرادی
3 ماه قبل

خیلی ممنون لیلا جان
این پارت عالییییی بودددد و پراز حس ناب🙏💫
موفق باشی

Kmkh
Kmkh
3 ماه قبل

لیلا خانوم واقعا حال نازنین خوب شد

Kmkh
Kmkh
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

ای جانم فکر کردم واقعا خوب شده 🥲و قصه عملی که نوشتید واقعیه

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Kmkh
3 ماه قبل

خدا از دهنت بشنوه زودی خوب بشه محتاج دعاتونه😥

بی نام
بی نام
3 ماه قبل

مریضی خیلی بد خیلی.
من خودم سال گدشته جراحی داشتم از ساعت ۱۰:۳۰صبح شروع شد تا حدود۵ بعدظهر.
حدود۴۸ ساعت حافظه کوتاه مدتم ازدست داده بودمگ همش فکر میکردم خوابم

بانو
بانو
3 ماه قبل

آخ خدایا برا همه آرامش بنویس تو زندگیشون

camellia
camellia
3 ماه قبل

دستت درد نکنه خانم مرادی عزیز. 😘 🙏

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط camellia
خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

چون این رمان یه سرگذشت واقعیه انشالله که نازنین اگر عمل کرده کامل شفا پیدا کنه ممنون لیلای عزیزم به فکر یه رمان جایگزین برامون باش تو همین سایت وگرنه سقوط تو سایت مد وان هست که اونم عالیه 😍

مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

الهی عزیزم
خیلی زیبا بود
انشااالله که همه بیمارها شفا پیدا کنند و همه تو زندگی شون طعم عشق رو بچشند.
خسته نباشی لیلا جان❤️

دسته‌ها

18
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x