رمان نوش‌دارو پارت شصت و پنج

3
(2)

 

 

هر چه انرژی مثبت تا آن موقع جمع کرده بود یکهو نیست و نابود شد، حس ناتوانی سراسر وجودش را گرفت

 

جلوی گریه‌اش را گرفت و روی تخت نشست اصلا این مدت اعصابش بهم ریخته بود شاید باید میرفت دکتر، ذهنش بیراه پیش خودش داشت داستان میبافت

 

با صدای در سریع اشک‌هایش را پاک کرد منیژه‌خانم از دیدن حال زار عروسش اخمی به سرعت بین ابرویش نشست. نتوانست ساکت بنشیند و روبرویش ایستاد

 

یک دستش را به کمر زد و با تاسف سری تکان داد

 

_اومدی اینجا که چی دختر..!! برو بیرون تا مهرداد دیوونه نشده.

 

حس خفگی داشت بهش غلبه میکرد

 

_چیشده مادرجون؟

 

دلش یک هم صحبت میخواست داشت گدایی یک آغوش مادرانه را میکرد

 

منیژه خانم آهی کشید. کنارش نشست و برای اولین بار دخترک را در آغوشش کشید! انگار منتظر همین واکنش بود که سریع چشمانش بارانی شد

 

_چیکار کنم؟ دارم عقلمو از دست میدم مهرداد وقتی نازنین باشه اصلا منو نمیبینه

 

عیناً بچه شده بود و پرت و پلا سر هم میکرد منیژه خانم سعی کرد این بار کمی ملایمت به خرج دهد

 

_اینطوری که بیشتر کار رو خراب‌تر میکنی کنار مهرداد وایسا نذار حواس شوهرتم جای دیگه گرم شه، بزرگ شو دختر؛ آخه با گریه که کاری حل نمیشه

 

 

ضعیف بود. چانه‌اش میلرزید مهرداد شده بود همه کسش این روزا با کمی بی‌توجهی حالش بد میشد، جیغ و فریادش را شب‌ها در بالش خفه میکرد

 

اصلا نمیفهمید حال و روزش چرا یکهو اینطور از آب در آمده بود..!! شکاک و تلخ ذهنش برای خودش از کاه کوه میساخت

 

موقع شام خوردن چیزی از گلویش پایین نمیرفت و فقط با غذای داخل ظرفش بازی میکرد. انگار در دلش داشتن رخت میشستن

 

 

آقا‌ مهدی با نگاهی پرسشگر و کنجکاو خیره‌اش شد

 

 

_چرا غذاتو نمیخوری دخترم؟

یه تیکه کباب بردار، برنجت که خالیه

 

تمام حواس‌ها به سمتش کشیده شد معذب لیوان دوغی برای خودش ریخت و به سمت دهانش برد

 

مهرداد در آن جمع بالاخره نگاهش کرد اما هنوز هم اخم داشت. بشقابش را جلو کشید و سیخ کباب را درش خالی کرد

 

 

_خانوم واسه من میخواد رژیم بگیره، غذا نمیخوره بلکه مریض شه

 

چیزی نگفت در این وضعیت لام تا کام حرف نمیزد بهتر بود

 

مریم خانم نگاه عجیبی بهش انداخت و بعد گفت

 

_مطمئنی از سر رژیمه مهرداد‌ جان؟ به فکر زنت باش حتما یه دکتر برید

 

صدای قاشق چنگال‌ها قطع شد. گوشهایش داغ کردن مهرداد جور دیگری نگاهش میکرد برای فرار از جمع سریع از پشت میز بلند شد و به طرف سرویس رفت

 

امکان نداشت..!! او فقط یک هفته عقب افتاده بود

 

در آینه به چهره گر گرفته‌اش خیره شد تاب نیاورد مشت مشت آب به صورتش پاشید

 

صدای مهرداد از پشت در آمد

 

_فرشته اون تویی؟

 

بغض بیخ گلویش نشست. حس میکرد سقف کوتاه سرویس الان روی سرش خراب میشود دستگیره را آرام پایین کشید و جلویش ظاهر شد

 

آب از سر و صورتش میچکید. مهرداد انگار از حرف عمه‌ جانش واهمه پیدا کرده بود چشمان سبزش را در مردمک‌‌های لرزان دخترک ریز کرد

 

_حالت بده؟

 

سعی کرد حواسش را یک جوری از آن موضوع پرت کند که منیژه خانم به دادش رسید و هن هن کنان جلو آمد

 

_عه پسر الان که وقت این حرف‌ها نیست…

این بچه نیاز به استراحت داره، صبر کنید فردا با هم دکتر میرید

 

مادرشوهرش بیشتر از قبل دلش را پرآشوب کرد… مهرداد نگاه کنجکاوش را از مادرش گرفت و به صورت رنگ پریده زنش داد

 

_برو لباساتو بپوش بریم خونه

 

این یعنی اینکه نمیخواست بیشتر از این موضوع کش پیدا کند.

 

 

با برگشتنشان به خانه سردرگم روی تخت نشست و زانوهایش را در بغل جمع کرد

 

از نگاه مهرداد نمیشد چیزی فهمید، تردید داشت اگر بر فرض حامله باشد از شنیدنش خوشحال میشد؟ خودش هم برایش غیرمنتظره بود یک بچه از گوشت و پوست خودشان قرار بود کمی گرما به این زندگی ببخشد

 

 

یک لحظه حس شیرینی وجودش را فرا گرفت باید حتما فردا یک بی‌بی‌چک میخرید و مطمئن میشد

 

 

با صدای باز و بسته شدن در سریع پتو روی خودش کشید. مهرداد دوش گرفته خودش را روی تخت انداخت و طاق باز دراز کشید

 

 

ساعدش را روی پیشانیش گذاشته بود، هوس کرد دست در موهای خیسش فرو کند و به این قهر پایان دهد دلش میخواست هر چه مربوط به گذشته و نازنین بود را فراموش کند

 

حالا یک فندق کوچولو قرار بود به جمعشان ملحق شود. دستی به شکمش کشید :-نمیدونم قراره بیای یا نه ولی اومدنت بهم کمک میکنه باباتو اینجوری نبینا، عاشق بچه‌هاست فقط یکم از دستم ناراحته همین

 

 

با بچه‌ای که هنوز خبر از وجودش نداشت مشغول درد و دل بود! اصلا خوابش نمیبرد و برای خودش رویا میبافت

 

دوست داشت یک دختر داشته باشد کاش چشمهاش شبیه باباش شه، سبز زیتونی… آخ که تصورش هم شیرین بود

 

 

به مردی که با فاصله ازش خوابیده بود نگاه کرد. دلتنگی و ناراحتی این مدت صبرش را کم کرد، با کمی جسارت خودش را بهش نزدیک کرد و سر بر بازویش گذاشت

 

خوابش سبک بود سریع چشمانش را باز کرد، دلش را زد به دریا و سرش را به گردنش چسباند

 

صدایش در اثر خواب دورگه شده بود

 

_برو سرجات بخواب اینجا چیکار میکنی؟

 

محتاج آغوشش بود. این عطر تلخ عجین شده با سیگار

 

_بد نشو مهرداد، خودت گفتی جام همیشه اینجاست

 

خلع سلاح شد ولی موضعش را حفظ کرد. نه خبری از بوسه بود، نه نوازش اما همین آغوش آرامش کرد

 

 

عطرش را با تمام وجود بلعید مثل تشنه‌ای به آب رسیده، حتی نمیتوانست خودش را کنترل کند..!! اصلا باید بهش میگفت همیشه این عطر را به خودش بزند

 

 

صبح زود مهرداد از کنارش بلند شد‌ خودش را به خواب زده بود و زیرچشمی او را میپایید تیشرتش را از تن در آورد و روی تخت مچاله انداخت

 

مسلماً الان دوش میگرفت و خودش صبحانه درست میکرد. انقدر خوابش میامد که دوست نداشت بلند شود

 

چیزی در درونش وول میخورد، تیشرتش را برداشت و مقابل بینیش گرفت. خاک بر سرش کنند عینهو معتادها که به مواد رسیده بودن…!!

 

قبلا که اینطوری نبود! حتما عطر جدیدش بود بهتر بود عوضش کند تا بیش از این خل نشود

 

 

در سرویس باز شد. مهرداد هنوز خوابش میامد و خمیازه میکشید، یک لحظه از تصویر روبرویش مات ماند

 

فرشته سریع برای ماست مالی کردن موضوع تیشرت را به یک طرف پرت کرد و نگاه دزدید

 

_یه بویی میده، بهتره…بهتره بندازمش ماشین لباسشویی

 

 

چشمانش تنگ شد و شاکی پرسید

 

_سر صبحی زده به سرت…؟

اینو که دیشب پوشیدم، بوی چی میده؟

 

حرف را عوض کرد

 

_امشب دیر میای خونه؟

 

نگاه چپکی حواله‌اش کرد و دستش را در هوا تکان داد

 

_معلوم نیست، بهت زنگ میزنم. الانم باید زود برم اگه اجازه بدی

 

ترجیه داد ساکت بماند تا بیش از این جلویش آبرویش نرود

 

آخ فرشته احمق، چرا جلوی خودتو نگرفتی؟ مثل دیوونه‌ها داشتی تیشرتشو میخوردی..!!

 

بعد از رفتنش کمی خوابید امروز باید میرفت داروخانه برای خرید بی‌بی‌چک

 

صبحانه خورده نخورده آماده شد. سر خیابان یک داروخانه بود وارد شد. انقدر استرس داشت که کارت همراهش نیاورده بود

 

خدا رو شکر پول نقد توی کیفش بود سریع از داروخانه بیرون زد و خودش را به خانه رساند

 

با عجله وارد سرویس شد طرز استفاده‌اش را از تو اینترنت خوانده بود اگر دو خط میفتاد یعنی جواب مثبت بود و یک خط منفی میشد

 

دستانش میلرزید. به در توالت تکیه داد نگاهش میخ بی‌بی‌چک بود

 

ماندنش طول کشید شاید باورش نمیشد زبانش نمیچرخید از خوشحالی جیغ بکشد، فندق کوچولو وجود داشت آمده بود به مادرش کمک کند

 

:-چه به موقع اومدی دونه فندقی..

 

میان لبخند عمیقش اشک از چشمانش ریخت اشک شوق، داشت مادر میشد چه واژه شیرینی

 

از سرویس خارج شد. قاب عکس پدرش را از روی عسلی برداشت و از رویش صورتش را بوسید

 

_باباجونم کاش بودی، همیشه دوست داشتی نوه‌هاتو ببینی جات خیلی خالیه؛ خیلی…

برام دعا کن، برای این دونه فندقی که سالم باشه

 

انرژیش زیاد شده بود صبحانه مفصلی خورد و شروع کرد به جمع و جور کردن خانه

 

حتما باید یک نوبت آزمایش هم میگرفت تا کامل مطمئن میشد. تا شب هزار جور قیافه مهرداد را بعد شنیدن این خبر تصور کرد حالا میفهمید حال سر صبحش به خاطر حاملگیش بود فندق کوچولو از دیشب عاشق بوی عطر پدرش شده بود

 

دلش برایش ضعف رفت و حسابی قربان صدقه‌اش رفت

 

لباس زیبایی پوشید. برای شام زرشک پلو با مرغ درست کرده بود، منتظر روی مبل نشست ثانیه‌ها برایش به کندی میگذشتن

 

با صدای زنگ در سراسیمه از جا پرید. مهرداد که کلید داشت! بدون اینکه نگاهی به آیفون بیندازد جواب داد

 

_بله؟

 

صدای زنانه‌ای آن‌ور خط شنیده شد که عجیب آشنا بود

 

زخم کهنه دلش سر باز کرد. آمدنش اینجا آن هم این وقت از شب چه سری داشت؟ هیچ دوست نداشت پایش به این خانه باز شود برای همین خودش شال و کلاه کرد و با آسانسور به پایین برج رفت

 

از همان اول شروع کرد به تیکه پراندن… زبانش در مقابل این زن نیش دار میشد

 

_چه خبر شده اومدی خونه دخترت فرناز افشار…!! نکنه راه گم کردی؟

 

چشمان کدر و پف کرده، لبانی بی رنگ و لعاب و صورت بدون آرایشش او را در جا میخکوب کرد

 

مگر فرناز افشار بدون آرایش از خانه بیرون میزد؟ حتما با کس دیگری اشتباه کرده بود

 

پایش را روی پله گذاشت تا برود که بازویش به عقب کشیده شد

 

_صبر کن فرشته باهات کار دارم

 

غیض کرد و بازویش را ازش جدا کرد. یک ذره هم دلش برای این لحن لرزانش نسوخت از سرما با آن لباس نازک حتما سردش شده بود

 

_من باهات حرفی ندارم…

واسه چی اومدی؟ تو جز شومی هیچ عایدی برای من نداری

 

نگاه قهوه‌ایش غمگین شد. چقدر فاصله بود بین آن زن مغرور و جاه طلب و حالا این کسی که روبرویش بود

 

جواب حرف دخترش را نداد. مثل همیشه عصبی نشد سر به زیر انداخت!

 

_زیاد وقتت رو نمیگیره، نمیخوام مزاحمت شم فقط میخوام باهات حرف بزنم

 

پلک‌هایش را باز و بسته کرد تا بر اعصابش مسلط شود، یک دقیقه هم کنار این زن برایش زیاد بود مجبوراً در مقابلش کوتاه آمد جلوتر ازش به راه افتاد و گفت

 

_بیا دنبالم، بهتره اینجا واینستیم

 

منتظرش نماند و سریع خودش را به آسانسور رساند

 

حس بدی داشت واقعا از این بهتر نمیشد آن زن به ظاهر مادر برای اولین بار داشت به خانه‌اش میامد، چه استقبال گرمی..!!

 

دوست داشت قبل از آمدن مهرداد شرش را کم کند برای همین سریع یک فنجان قهوه ریخت و به سالن برگشت

 

کنار در ایستاده بود و نگاهش اطراف را میکاوید. اصلا نمیتوانست این روی جدیدش را باور کند مظلوم بودن با ذات این زن بیگانه بود

 

پوزخندی زد

 

_میخوای همونجور اونجا وایستی! نیومدی که سکوت کنی درسته؟

 

آرام به طرفش برگشت به سختی لبخند زد

 

_خونه قشنگی داری، شوهرت کی میاد؟

 

غم پنهانی در پس این لحن پیدا بود. اما یک ذره هم دلش به رحم نیامد

 

زبانش به طعنه باز شد

 

_از قصر شما یکم کوچیکتره فکر کنم، چیه چشمتو گرفته؟

 

اخم کرد. سرش پایین بود در مقابل دخترش، حق بهش میداد برایش مادری نکرده بود و حالا باید حرف میخورد

 

فرشته از این سکوت حرصش بیشتر شد به سمتش رفت و جلویش ایستاد

 

_بهتره زود از اینجا بری، انتظار محبت از من نداشته باش تو برای من غریبه‌ای…

نمیخوام پات به زندگیم باز شه

 

طاقت نیاورد با چانه‌ای لرزان سرش را بالا آورد

 

_میرم دخترم دیگه منو نمیبینی، اومدم ازت حلالیت بطلبم

 

یک لحظه حس کرد خون به مغزش نرسید از خشم فوران کرد

 

_من دختر تو نیستم ،چه حلالیتی؟

 

دانه‌های اشک روی صورتش غلطید

 

_بهرام نمیدونه اینجام اگه اومد بگو منو ندیدی خب؟

 

سردرگم ماند. حرف‌های بی و سر و ته‌اش مغزش را قفل کرد، هیچوقت تا این اندازه او را شکست خورده ندیده بود

 

خشمش کمی فروکش کرد اما نگاهش هنوز تند و تیز بود

 

_هر مشکلی با شوهر جونت داری به من ربطی نداره، معلوم نیست باز چه گندی زدی که….

 

هر چه بود بزرگترش بود، حق مادری به گردنش داشت دوام نیاورد. از روی دیوار سر خورد و فرو ریخت

 

_تو راست میگفتی دخترم، خدا جواب مظلومیت تو و بابات رو ازم گرفت. یه دردی تو جونم انداخته که درمون نداره

 

شکه سر کج کرد. هضم این حرف‌ها غیر قابل ممکن بود

 

کنار پایش نشست و گیج پرسید

 

_چه دردی؟ یه جور بگو بفهمم

 

صبر نداشت و نمیدانست چرا انقدر از شنیدن حقیقت وحشت دارد

 

سکوتش دلشوره‌اش را بیشتر کرد. شانه‌اش را تکان داد

 

_یه چیزی بگو، چه اتفاقی افتاده؟

 

آخرین قطره باران از روی ناودان افتاد زمین، همانند قلبش فقط با شنیدن یک جمله

 

_من سرطان دارم

 

 

 

مبهوت مانده به زن روبرویش خیره ماند. اشک صورت زرد و نزارش را خیس کرده بود

 

_رفتم دکتر، تشخیص دادن سرطانه؛ زیاد موندنی نیستم…

دخترم من بهت بد کردم به بابات، منو میبخشی؟

 

 

انگار کسی دست گذاشته بود بیخ گلویش کابوس جلوی چشمش را باور نمیکرد

 

بزاق دهانش را فرو فرستاد

 

_چی میگی مامان؟

 

هر دو بهم شکه خیره شدن. بعد از سال‌ها مامان صدایش زده بود شده بود همان فرشته کوچولوی مظلوم

 

یکهو در آغوش هم فرو رفتن، اشک سیل شد و گونه‌هایشان را تر کرد

 

انگار مامان فاطمه‌اش برگشته بود. تمام دلخوری و بغض و کینه‌اش را در آغوشش خالی کرد. زبانش به گله میچرخید

 

_چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی مامان…!!

بابا از رفتنت موهاش سفید شد، یه شب سکته کرد؛ همه بهم انگ خراب بودن میزدن. بد کردی، بد

 

فاطمه خانم دخترک را در آغوشش می‌فشرد و به صورت و موهایش بوسه میزد

 

_شرمنده‌اتم، شرمنده‌اتم دخترم نفهمیدم…

اولش پول بهرام چشممو گرفت ولی به خدا مرد خوبیه، خواستم تو رو بیارم پیش خودم من همیشه دوست داشتم فرشته. به خدا که نرفتم…

قبل از اینکه باهاش ازدواج کنم رفتم ملاقات پدرت با هم توافق کردیم، اون موقع نتونستم باهاش بمونم اون زندگی رو نخواستم

 

اعتراف میکرد؟ میخواست خودش را تبرعه کند اما او همانند طفلی بهانه‌جو ضربه‌های آرام و کوچکش را به سینه‌اش میزد

 

_بابام از غصه دوریت دق کرد، اگه نبودم…اگه من نبودم…خودشو میکشت؛ چرا حالا اومدی چرا؟

 

بغض قدیمی تلمبار شده حالا فرصت شکستن پیدا کرده بود. انقدر در آغوشش زار زد که سینه‌اش به خس خس افتاد و مثل همیشه اسپری بند شد به نفسش

 

فاطمه‌خانم درد خودش را فراموش کرد و تن لرزان دخترکش را باز هم در آغوش گرفت

 

_بخشیدن من محاله خوب میدونم، حداقل بذار این عمر باقیمونده رو کنارت باشم بذار یه خورده جبران کنم

 

سرش داشت منفجر میشد. دوست داشت از این خواب تلخ بیدار شود

 

از ضعف بدنش شل شد. سرش سنگین بود دست به دیوار گرفت و به سختی از جایش بلند شد

 

_برو از اینجا، برو

 

همان لحظه کلید در قفل چرخید و در به آرامی باز شد

 

عجب دیداری..!!! به اینجایش فکر نکرده بود مهرداد با کیسه های خرید درون دستش وارد خانه شد

 

انگار از قبل انتظار چنین صحنه‌ای را میکشید که تعجب نکرد و به آرامی سلام داد

 

فاطمه‌خانم سریع از جایش بلند شد. نگاهی به فرشته انداخت و گفت

 

_ببخشید، من دیگه باید برم

 

یک صدای آشنای مردانه در خانه‌شان پیچید صاحب صدا با صورتی برافروخته از در داخل شد

 

هر دو مات مرد روبرویشان بودن. مهرداد اما خونسرد کنارش ایستاد و دست در جیب شلوارش فرو کرد

 

_بفرمایید تو آقای افشار

 

بهرام با چهره‌ای کبود مقابل زنش ایستاد و آهسته گفت

 

_چیکار کردی فرناز؟

 

با قیافه‌ای پرسوال به نیمرخ مهرداد زل زد

 

اخم کرد. دستش را گرفت و موهایش را پشت گوش فرستاد

 

_باز گریه کردی؟ این چه ریختیه!

 

الان حالش مهم بود؟ به مادرش خیره شد که به سختی میان گریه میخواست چیزی را به بهرام توضیح بدهد

 

_از کجا فهمیدی…من مریضم بهرام…ولم کن

 

دستش بالا آمد که روی صورت ظریف زن بنشیند که با صدای جیغ فرشته بین راه متوقف شد

 

از مهرداد فاصله گرفت و عصبانی جلوی مادرش ایستاد

 

_حق نداری بهش سیلی بزنی جناب افشار

 

مستاصل دستش را پایین آورد و کنار پایش مشت کرد

 

_مادرت دیوونه شده دختر، این چه منطقیه تا مریض شد طلاقش بدم آره؟

 

خودش هزار تا مشکل داشت چندین سال از نعمت داشتن مادرش محروم بود حالا اما آمده بود چه آمدنی

 

باید سنگ صبور میشد برای غم‌هایش، به طرف مادرش برگشت چشمانش در اثر گریه مثل نقطه دیده میشد و لبش به سفیدی میزد

 

دستش را گرفت و به طرف مبلی رفت

 

_همین جا بشین، حالت خوب نیست

 

به طرف آشپزخانه رفت تا آب قندی درست کند

 

صدای مهرداد از بیرون میامد که مشغول صحبت با بهرام بود از آن مرد دل خوشی نداشت اما برای مادرش همه چیز بود و عشق در چشمانش موج میزد، حالا هم حتما از فرط نگرانی به سراغ مهرداد رفته بود

 

 

دو فنجان چای هم ریخت. به سالن برگشت مادرش بی‌صدا اشک میریخت و بهرام هم کلافه دست در موهایش فرو میکرد

 

_من این حرف‌ها حالیم نیست، مگه الکیه..!!

 

مهرداد چایش را برداشت و نوبت به بهرام رسید. در صورتش مکثی کرد و فنجان را برداشت

 

_تو یه چیزی بهش بگو دخترم…

تو این دوره زمونه که هر مشکلی راه حل داره، من با دکترش صحبت کردم میگفت اونجور که خانمتون تصور کرده مریضیش حاد نیست؛ خوش خیمه

 

با تعجب کنار مادرش نشست و لیوان آب قند را به دستش داد

 

_مامان، آقا بهرام راست میگه؟ چرا میخوای زندگیتو خراب کنی..!!

 

از جواب دادن طفره رفت. حسابی خودش را باخته بود

 

مهرداد اشاره‌ای بهش کرد. گیج سر تکان داد

 

پوفی کشید و از جایش بلند شد. فنجان خالی را درون سینی گذاشت

 

_بهتره شما با هم یکم خلوت کنید، تنهاتون میزاریم

 

بهرام با قدردانی ازش تشکر کرد. با هم از سالن بیرون رفتن

 

میان راه کمی سرش گیج میرفت. دست به دیوار گرفت و ایستاد

 

مهرداد از گوشه چشم نگاهش کرد

 

_واسه چی وایستادی؟ بیا داخل

 

در و دیوار خانه انگار دور سرش میچرخید مهرداد عصبی به طرفش برگشت که با دیدن چهره‌اش اخمش محو شد

 

دست سردش را گرفت و نگران نگاهش را در صورتش گرداند

 

_چته تو، ناراحتیت به خاطر مادرته..؟

نترس شوهرش میخواد ببرتش فرانسه اونجا راحت درمان میشه

 

 

این همه اطلاعات را از کجا آورده بود! با این حرف یادش رفت میخواست چه بگوید انگار زمان مناسبش هنوز نرسیده بود

 

حالش با نشستن کمی بهتر شد. مهرداد لباس عوض کرده به سمتش آمد و کنارش نشست

 

_بهتره گذشته رو فراموش کنی، مادرت حالا خیلی پشیمونه بهرام میگفت تو این مدت فقط به عکست زل میزد و گریه میکرد

 

متعجب شد اما ذهنش از انبوه جملات بدترینش را انتخاب کرد

 

_فراموش کردن گذشته کار سختیه اینو خودت باید بهتر بدونی

 

آخ از این زبان که کلمات بیجا از دهانش خارج میشدن

 

مهرداد مچ دستش را محکم بین انگشتانش فشرد. با خشونت چانه‌اش را گرفت

 

_بهت گوشزد کرده بودم این موضوع رو فراموش کنی…

 

چانه‌اش را رها کرد و با تلخی ادامه داد

 

_داری میری رو اعصابم فرشته، رو اخلاقت کار کن؛ از زن شکاک خوشم نمیاد

 

اخطارش را آن شب جدی نگرفت. بعد از برگشتنشان به سالن متوجه حال خوب مادرش شد انگار بهرام خوب توانسته بود رویش اثر بگذارد

 

مهرداد برای شام آن‌ها را نگه‌ داشت، راضی بود به حضور مادرش؛ خطایش را پذیرفته بود و میخواست خودش را تغییر دهد

 

راضی بود به علاقه و توجه بهرام، حداقل از بابت مادرش خیالش راحت میشد

 

سر میز لبخند میزد به محبت‌های زیرپوستی مهرداد که همیشه و در هر لحاظ حواسش بهش بود

 

آن شب حتما در خاطرشان ثبت میشد پدرش هم حتما از آن بالا خوشحال بود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سحر
سحر
3 ماه قبل

من بعد یک هفته برگشتم و امروز همه پارت های نخونده رو خوندم. نتیجه گیری از دید خودم: عشق مهرداد کشک بود، منیژه خانم اینقدرا هم بد نیست، یکی نیست به فرشته خانم بگه تو ک میدونستی مهرداد عاشق نازنین بوده یا قبول نمیکردی یا دیگ این حس حسادتتو بزار کنار. نازنین خانم شما هم کوتاه بیا بخاطر بچه میخوای طلاق بگیری، بچه ازدواج میکنه میره فقط شوهرت برات میمونه پس شوهرتو سفت بچسب، ولی امیرعلللی خیلی خوبیه😍

راحیل
راحیل
3 ماه قبل

سلام عزیز دلم خوبی شما بسیار عالی ممنونم از پارت گذاری به موقع، منظم و اندازه پارت ها خسته نباشی گلم

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

چند بار اومدم سر زدم و پارت نبود
شب دیدم پارت اومده خیلی خوشحال شدم

امیدوارم مهرداد از بارداری فرشته خوشحال بشه و حداقل یکم مهربون🥺
سر این پارت بغضم گرفت 🥺
خسته نباشی
فردا صبح زود پارت بفرست 😂
امروز دیر دادی 😁🤦🏻‍♀️

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

منو باش که گفتم لیلا الان حرفم رو گوش کرده و ساعت ۷ صبح پارت داده 🥺🥺🥺
اومدم دیدم هنوز پارتی که نیست هیچ قرار نیست پارت جدیدم بیاد🥺

باشه ممنون🌿🌷

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

امروز که جمعه نیست!!!!
دیروز دیگه به خواست خودت دادی😂🤣
پس امروز شنبه است و مثل همیشه پارت بده

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی خیلی زیبا بود. کاش مهرداد قضیه بارداری رو می‌فهمید ❤️

mina Alan
mina Alan
4 ماه قبل

سلام وعرض ادب به لیلا خانم امیدوارم حالتون خوب باشه ،و ممنونم از پارت گذاری دقیقتون واقعاًرمان عالی هس تشکر بسیار زیاد

mina Alan
mina Alan
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

سلام 🥰
خواهش میکنم ،فداتون

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون لیلا جان فکر کردم دیگه امروز پارت نمیدی کاش مهرداد خوشحال شه از بارداری فرشته

دسته‌ها

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x