8 دیدگاه

رمان نوش‌دارو پارت شصت و چهار

5
(1)

 

باید از نو شروع میکرد تا وضع از این بدتر نشده، به جان خانه افتاد. خاک روی تمام وسایل خودنمایی میکرد

 

حدوداً سه ساعتی مشغول تمیز کاری بود ماکارانی بار گذاشت مهرداد عاشقش بود

 

موبایلش را برداشت و برایش پیامی نوشت با این مضمون که خودش را برای ناهار برساند.

 

امیدوار بود جواب دهد، ساعت از یک گذشته بود و باید زودتر دوش میگرفت واقعا که حق با مادرشوهرش بود با این سر و وضع خودش هم داشت حالش بهم میخورد

 

تا ابد که نمیتوانست عزاداری کند مطمئناً پدرش هم راضی نبود باید کمی برای بهبودی این رابطه سست شده میجنگید

 

صورتش را با بندانداز اصلاح کرد و ابروهای پاچه بزیش را برداشت، رنگ و رویش حالا بازتر شده بود

 

لبخندی به دخترک درون آینه زد و بوسی برای خودش فرستاد، مشغول لباس عوض کردن بود که موبایلش زنگ خورد

 

تاپش را در راه تنش کرد و قبل از اینکه تماس قطع شود جواب داد

 

_جانم؟

 

لحن خشک و سردش تمام ذوقش را کور کرد

 

_پیام داده بودی، واسه چی گفتی برای ناهار بیام؟

 

بغضش را قورت داد و لبخند زد

 

_گفتم امروز رو با هم باشیم، ماکارونی درست کردم

 

ساده بود که میخواست با گفتن این حرف شوهرش را پابند خانه کند؟ صدای زنانه‌ای پشت گوشی شنیده شد مثل اینکه یکی از کارمندان شرکتش بود…

به کل فراموشش کرد و حواسش پی کار و نقشه‌هایش رفت، صحبتش که تمام شد صدایش پشت گوشی پیچید

 

_الو هستی هنوز؟

 

همیشه بود، مثل احمق‌ها منتظرش میماند روی تخت نشست و در جواب الو گفتن‌هایش کوتاه لب زد

 

_میای؟

 

پوف کلافه‌ای کشید. چنگی به موهایش زد و کیف سامسونتش را از روی میز برداشت

 

_میام تا یک ساعت دیگه، چیزی نمیخوای سر راه بخرم؟

 

از شنیدن این جواب غم از دلش رخت بربست باز هم احمق شد و ذوق کرد

 

_نه همه چی هست مراقب باش

 

با یک خداحافظی کوتاه تماس را قطع کرد لبخند عمیقی روی لبش جا خوش کرده بود.

 

در آینه به خودش خیره شد. موهای فر درشتش آزاد روی شانه‌هایش ریخته شده بود تاپ و شلوارکی به رنگ آبی تنش بود و آرایش ملیحی هم روی صورتش خودنمایی میکرد

 

شکمش کمی برآمده شده بود باید حتما از فردا باشگاه ثبت‌نام میکرد یا اصلا شب‌ها شام نمیخورد!

 

میز را با سلیقه خاص خودش چید همه چیز مهیا بود. عود را روشن کرد و آهنگ بیکلامی هم از استریو پخش کرد

 

با وسواس خاصی همه چیز را وارسی میکرد صدای چرخش کلید در قفل بلند شد و بعد هم صدای گام‌های محکمش روی پارکت‌های سالن شنیده شد

 

جلوی درگاه آشپزخانه در دیدرسش ایستاد و لبخند زد

 

میان راه چشمش بهش افتاد کیف در دستش خشک شد و همان جا ایستاد، بعد از دو ماه انگار داشت خواب میدید

 

این زن فرشته بود؟ پوزخندی روی لبش نشست و به سمت راهرو راه کج کرد

 

دخترک مات سرجایش ماند حس بی‌ارزشی سراسر وجودش را گرفت. مثل سابق نگاهش نمیکرد این همه سردی از کجا میامد؟

 

اولشه فرشته آروم باش، سعی کرد بر خودش مسلط شود راه اتاق خوابشان را در پیش گرفت و بدون اینکه در بزند وارد شد

 

مهرداد در حال باز کردن دکمه‌های پیراهنش با اخم به طرفش برگشت، آخرین دکمه را هم باز کرد و پیراهن را از تنش بیرون کشید

 

 

_واسه چی اونجا وایستادی، زبونتو موش خورده؟

 

ابروهایش بالا پرید. تازه فهمید برای چی آمده بود، متقابلاً اخم کرد و روبرگرداند

 

_ناهار حاضره، زود بیا تا سرد نشده

 

همین..!! سریع از اتاق بیرون رفت.

 

زهرخندی زد و رکابی مشکیش را پوشید از این همه تغییر یهویی نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت

 

میز ناهارخوری گوشه سالن به طرز زیبایی رنگین چیده شده بود دستانش را با دستمال پاک کرد و صندلیش را عقب کشید

 

فرشته همان‌طور سرپا نگاهش میکرد. ابرو بالا انداخت

 

_میخوای همینجور وایسی منو دید بزنی؟ بشین ناهارتو بخور

 

این حق به جانب بودن همیشگیش ناشی از مادری چون منیژه خانم بود به هر حال از آن زن یک همچین پسری درمیامد

 

بدون اینکه جوابش را دهد کنارش نشست و دیس ماکارانی را برداشت

 

ناهار را در سکوت خوردن مهرداد بعد از خوردنش زیرلب تشکری کرد و رفت سر وقت تلویزیون

 

ایش، خب یه کمک کنی ازت کم نمیشه که…

 

میز را به تنهایی جمع کرد و بعد از تمام شدن کارش به سالن برگشت. دوست داشت یک جور سر حرف را باز کند و این شکافی که بینشان بود زودتر شکسته شود

 

کنارش روی کاناپه نشست. اصلا حواسش بهش نبود و لم داده فیلم مورد علاقه‌اش را تماشا میکرد

 

جمله‌ها را در سرش مرتب کرد تا یه وقت چیزی از قلم نیفتد، در گیر و دار افکارش صدایش بلند شد

 

 

_یه قهوه برام بریز سرم درد میکنه

 

سریع به طرفش برگشت و چشم درشت کرد

_قهوه؟

 

قیافه دخترک جوری بود که انگار برای اولین بار اسم قهوه به گوشش خورده

 

چپ چپ نگاهش کرد و صدای تلویزیون را کم کرد

 

_آره قهوه، عین مجسمه بهم زل زدی که چی؟

 

 

اصلا به چشمش نمیامد..! این همه به خودش رسیده بود دریغ از یک نگاه

 

بغض بر گلویش چنگ انداخت

 

_مهرداد من باهات حرف دارم

 

انگار منتظر شروع این بحث بود. پا روی پا انداخت و دستی به ته ریشش کشید

 

_قهوه رو بیار میشنوم

لحن دستوریش باعث حرصش شد به روی خودش نیاورد و برای آماده کرده قهوه به آشپزخانه رفت

 

حالا که فرصتش پیش آمده بود نباید کار را خراب میکرد با دو فنجان قهوه یکی شیرین و آن یکی تلخ کنارش با فاصله نشست و سینی را روی میز گذاشت

 

مهرداد فنجانش را برداشت و کمی مزه مزه کرد. زیرچشمی نگاهش به دخترک بود

 

_خب نمیخوای شروع کنی؟

 

گنگ سر تکان داد. از این گیجیش حوصله‌اش سر آمد، فنجان را روی میز گذاشت و شقیقه‌اش را فشرد

 

_زودتر حرفتو بزن، سرم درد میکنه

 

سردردش به خاطر سیگار و مشروب لعنتیش بود، آهی کشید و انگشتان دستش را درهم قفل کرد

 

_من یه معذرت بهت بدهکارم

 

ابرویش بالا رفت

_بابته؟

 

نگاه مستقیمش را بهش دوخت

 

_تو این دو ماه اشتباه‌های زیادی کردم از خودم و زندگیم زدم…

 

مکث کرد و رویش را گرفت

 

_از تو کوتاهی کردم، حالا خیلی پشیمونم

 

پوزخندی زد

 

_جدی؟

چطور شد که حالا از لاکت بیرون اومدی..!!

 

دلخور نگاهش کرد

 

_نمیخوام دیگه بحثی پیش بیاد ولی یه خورده درکم کن، مرگ بابام شوک بزرگی واسم بود…

به جای اینکه کنارم باشی ازم فاصله گرفتی منو بیشتر از قبل…

 

به سرعت میان حرفش پرید

 

_هی هی صبر کن

 

بغضش را قورت داد و سر پایین انداخت

 

خودش را جلوتر کشید و چانه لرزانش را گرفت

 

_کنارت نبودم…؟

یک ماه تمام تو اتاق پدرت بودی و دم نزدم گفتم تموم میشه میگذره، ولی وضع بدتر شد بهت گفتم بریم دکتر قبول نکردی؛ حالا اشتباهتو بهونه نکن

 

دوست داشت این دوری را تمام کند دلش پر بود و کافی بود حرفی بشنود سریع فرو میریخت

 

بدون تعلل خودش را در آغوشش انداخت و دست دور کمرش حلقه کرد

 

دستان مهرداد برای در آغوش کشیدنش بالا نیامد، با اخم به دخترکی که در بغلش گریه میکرد خیره بود

 

کمی که گذشت دستش را روی بازویش گذاشت

 

_بسه دیگه

 

” :-بغلم نگیر به جای خودت هم سفت دستهایم را دور گردنت حلقه میکنم ”

 

 

این دختر داشت تمام بغض به جا مانده از این مدت را روی سینه مردش خالی میکرد، زیرپوش مشکیش خیس از اشک بود.

 

مهرداد تحمل نیاورد و با خشونت شانه‌اش را گرفت و ازش جدا کرد

 

_مگه بهت نمیگم تمومش کن؟

 

از صدای دادش بدنش به رعشه افتاد. لبهایش لرزید و نفسش تنگ شد

 

مهرداد کلافه سرش را بین دستانش فشرد

 

_دو ماهه خونمو کردی تو شیشه…

دیگه تحمل ندارم، گریه‌هاتو که میبینم حالم بهم میخوره

 

ترسید. اشکهایش را تند پاک کرد

 

_میخوای…میخوای چیکار کنی…!!

 

وحشت کرده بود. از تنهایی، از اینکه مردش ازش خسته شده باشد

 

تیز نگاهش کرد. ابرو درهم کشید، در حال باز کردن ساعت مارک دارش جواب داد

 

_پشیمونی؟

 

با تعجب به حرکاتش خیره بود، گوشه مبل زانوهایش را بغل کرد و گفت

 

_آره میخوام…میخوام همه چیز…مثل قبل شه

 

 

پوزخندی حواله‌اش کرد، نزدیکش شد و موهایش را از جلوی صورتش کنار زد

 

_چطوری میخوای ببخشمت؟

 

اخم کرد. همه تقصیرها را گردن او انداخته بود؟

 

_یعنی تو خطایی نکردی؟

 

ابرو درهم کشید، دستش روی پای دخترک نشست

 

_زبون درازی نکن، دو ماهه زندگیمون رو زهر کردی

 

دستش بین پایش در گردش بود. آرام ناله‌ای کرد

 

_مهرداد من پریودم

 

نیشخندی زد و موهای دخترک را یکجا میان چنگش گرفت

 

_تو این مدت فکر کردی بهت خیانت میکنم نه؟

 

با تعجب سر بالا آورد. از کجا فهمیده بود..!! نگاهش را دزدید و آرام گفت

 

_بوی عطر زنونه میدادی

 

باز هم پوزخندی دیگر…

 

دستش را از کش شلوارکش رد داد

 

_یه عطر شیرین و میوه‌ای که همیشه رو تنت بود…

 

بزاق دهانش را فرو داد.‌ زیر گوشش پچ زد

 

_با اون عطر فقط آروم میشدم لعنتی، انقدر تو حال خودت بودی متوجه نشدی عطر خودته؟

 

با فشاری که بهش داد حرف در دهانش ماسید یعنی تمام آن افکار وهم و خیال‌های زنانه بود…!!

 

حس بدی گرفت از خودش، از شکی که بهش کرده بود

 

خواست از جایش بلند شود که نگذاشت و محکم در آغوشش کشید

 

_کجا؟ حالا که اومدی میخوای باز فرار کنی..!!

 

دستپاچه مچ دستش را گرفت تا رهایش کند

 

 

_باید…باید برم دستشویی

 

نچی کرد و نیشگونی از رانش گرفت

 

_حرف نباشه، فعلا باهات کار دارم فرفری

 

با دست آزادش تلویزیون را خاموش کرد. بعد از دو ماه لمس شدن برایش تازگی داشت همانند روزهای اول نمیبوسید هنوز از دست این دختر دلخور بود

 

با وجود دلتنگیش میخواست کمی تنبیه‌اش کند، پوست گردنش را با نفس‌های داغش سوزاند

 

دستش از زیر لباس روی برجستگی تنش نشست

 

_چاق شدی

 

از شرم لب گزید. تقلا فایده‌ای نداشت میترسید خونریزیش شدید شود

 

پاهایش را بهم چسباند که به مزاقش خوش نیامد

 

_خودتو منقبض نکن

 

گوشش سوت کشید و نفس‌هایش به شماره افتاد

 

دستش بین موهایش رخنه کرد و دخترک را روی کاناپه خواباند

 

با نگاه خمار و تب دارش رکابیش را از تن کند و رویش خیمه زد

 

بین موهای فر و بلندش گردنش را شکار کرد و پوستش را بین دندان گرفت

 

از درد آخی گفت و چنگ زد به موهایش،

 

دندان غلاف کرد

 

_کارام که جور شه با هم یه سفر میریم

 

قلبش مثل مغزپسته باز شده از ذوق خندید این ما گفتن‌هایش را باید ضبط میکرد و روز و شب گوش میداد

‌‌‌‌…

با ناز اسمش را صدا زد

_مهرداد!!!

این لب عسلی میخواست بیش از پیش او را تشنه و مجنون خودش کند

موهایش را پریشان کرد.

 

_زهرمار…یه ماچ بده ببینم

 

خندید زهرمار گفتنش از سر حرص زیاد بود خوب میدانست با یک نگاه و صدا زدنش چطور اختیار از کف میدهد

 

آرام لب به ته ریشش چسباند و دست دور گردنش حلقه کرد

 

خوشش آمد. لب به گوشش چسباند و همزمان دستانش پیچ و خم اندامش چرخید

 

_لعبت کوچولوی من

 

چیزی نگفت و فقط خندید این مرد معاشقه کردنش پر از دیوانه بازی بود پهلوهایش را میکشید، قلقلکش میداد

 

از خنده دلش را گرفته بود

 

_مهرداد تو رو خدا نه، حالم بد میشه

 

مراعات حالش را کرد، خندید و تا به خودش بیاید یقه تاپش پایین کشیده شد

 

حتی صدای جیغش هم متوقفش نکرد یک خال درشت دقیقاً وسط زیربغلش داشت

 

نقطه ضعفش بود! جوری میک میزد که کاملاً خیس شد

 

از خنده به التماس افتاد

 

_ تو رو خدا بسه، لباس زیرم کثیف شد

 

نگاهش خمار بود. به نفس نفس افتاده بود

 

بی توجه بهش از جایش بلند شد، با خیسی شلوارکش بینیش چین افتاد و حرصی شده لب ورچید

 

_ببین چیکار کردی

 

چند ثانیه نگاهش کرد و ابرو بالا انداخت

 

_کار اصلی رو نکردم که نق نقو خانم

 

مشت آرامی به پایش زد

 

_مهرداد! خیلی پررویی

 

سری تکان داد و با شیطنت چشمکی بهش زد

 

_شب اون رومو نشونت میدم یه پریود شدی دیگه بقیه جاهات پلمپ نشده که

 

چند لحظه به فکر فرو رفت و تازه متوجه منظورش شد. کوسن روی مبل را برداشت و به طرفش پرتاب کرد

 

_بی‌حیا

 

کوسن را در هوا قاپید و برای اینکه حرصش را دربیاورد بیشتر خندید

 

_بی‌حیا؟ شما مردتو دست کم گرفتی خانوم

هین بلندی گفت و با نیشگون به جان بازویش افتاد. خانه پر شد از صدای جیغ او و خنده‌های مردانه‌اش

***

 

 

همه چیز قرار بود درست شود اما… اتفاق‌های بی‌مقدمه همیشه وحشت به جانش مینداخت

 

برای بار هزارم شماره‌اش را گرفت در دسترس نبود. مثل همیشه استرس زنجیر شد دور گردنش و قصد خفه کردنش را داشت

 

از اسپری استفاده نکرد و کنار پنجره قدی سالن به تاریکی آسمان نگاه کرد، امشب قرار بود زودتر بیاید و یک شام حسابی هم تدارک دیده بود ساعت از هشت گذشته بود و خبری از مهرداد اما نبود

 

شماره منشی شرکت را گرفت. از تماسش متعجب بود

 

_خانم ملکی شمایید! چیشده به من زنگ زدین.

 

کلمات به سختی کنار هم قرار میگرفتند

 

_مهندس…مهندس هنوز شرکته؟

 

بیشتر تعجب کرد

 

_نه، آقای مهندس ساعت شیش رفتن بیرون

 

دو ساعت زمان کمی بود مگر نه؟

 

منشی مثل همیشه زبانش به پرحرفی چرخید انقدر حالش بد بود که خداحافظی نکرده قطع کرد

 

روی مبل وا رفت. مجبور شد به اسپری پناه ببرد… فکری به سرش زد حتما مهران ازش خبری داشت

 

سریع شماره اش را گرفت دستانش به زور موبایل را نگه داشته بودن، صدایش کمی گرفته بود..

 

صبر نکرد الو گفتنش تمام شود کسی ساطور گرفته بود دستش و قلبش را ریز ریز میکرد

 

_مهرداد…کجاست؟

 

سراغ شوهرش را از دیگری میپرسید مهران چند ثانیه مکث کرد.

 

دوام نیاورد، نالید

 

_داداش مهران چیشده؟

 

لحنش کمی نگران شد

 

_چیزی نیست آبجی، پیش خودمه

 

خیالش راحت شد اما هنوز ته دلش میلرزید

 

_کو؟ چرا گوشیشو جواب نمیده اتفاق بدی افتاده..!

 

دلش عین سیر و سرکه میجوشید و آخ از آن جمله‌های یکهویی که آتش به زندگیش مینداخت

 

_نازنین حالش بد شد بیمارستانیم، به مهرداد میگم بهت زنگ بزنه

 

گوشی از دستش شل شد. مهرداد کنارش نبود پیش نازی بود

 

شروع کرد به دلداری دادن خودش

 

:-خب حالش بده بنده‌ خدا، چته فرشته؟

 

یک جای دلش حکم دیگری صادر میکرد :-مگه نازنین تنهاست! نمیتونست یه زنگ بهم بزنه؟

 

اشک از داخل چشمانش سر خورد و روی گونه‌اش نشست. غذاهای روی گاز قصد آتش بازی داشتن سه نوع خورشت برای یک شب

 

گفته بود مرخصی میگیرد و پس فردا با هم به شمال میروند، بعد از مدت‌ها قرار بود کنار هم باشند این وسط چه کسی خوشبختی کوچکش را خراب کرده بود؟

 

نازنین… حتی اسمش هم مهرداد را دگرگون میکرد هر چه خودش را به نفهمیدن میزد کور که نبود همان موقع که شنید نازنین به شیراز برگشته رنگ نگاهش عوض شد، چه بسا دوست داشت به دیدنش برود و اما چیزی جلویش را میگرفت

 

حالا حتما… محکم سرش را تکان داد تا این افکار از سرش بیرون برود

 

به چهره خودش در آینه زل زد، موهای افشان مشکیش حالا پریشان دورش رها شده بود دور چشمانش سیاه و لبهایش هم بی‌رنگ و خشک

 

محکم به جان صورتش افتاد، برای کی میخواستی خودتو درست کنی!

 

آرایشش خراب شد. دخترک درون آینه میان اشک تلخ خندید

 

عقب عقب رفت، دیوارِ پشت سرش به شانه‌اش چسبید

 

از رویش سر خورد و کف سرد اتاق نشست دقایق به سرعت میگذشتن انگار قصد جان دخترک را کرده بودن

در تاریکی اتاق نفسهایش کند شدن، صدای رعد و برق از بیرون میامد؛ کلید در قفل چرخید و بعد بوی عطر آشنایی به مشامش خورد

 

یادش بود که از ترس رعد و برق فقط آغوشش او را آرام میکرد مگر نه؟

 

در باز شد. در تاریکی نگاهش به چشمان سبز خسته‌اش افتاد

 

دستش سمت کلید برق رفت

 

_تو تاریکی چرا نشستی فرشته؟

 

گوشهایش را گرفت و در خودش جمع شد. نور چشمش را زد پلک بهم فشرد

 

مهرداد کتش را از تن در نیاورده بود با دیدن حال و روز زنش نگران شد. کنار پایش چمپتامه زد و بازویش را گرفت

 

_عزیزم تو حالت خوبه؟

 

سردی دستش باعث شد اخم کند

 

_یخی تو، ببینمت

 

چانه‌اش را عقب برد و ممانعت کرد

 

_ولم کن

 

چینی بین ابرویش افتاد

 

_چته! این چه سر و وضعیه؟

 

دستانش را زیر چشمش کشید و با دیدن سیاهی انگشتانش اخمش بیشتر شد

 

_این دیگه چه وضعشه؟

 

سکوتش را شکست. جلوی ریزش اشکهایش را گرفت

 

_میخوای بدونی؟

 

 

خسته از این سوال جواب کردن‌ها چشمهایش را تنگ کرد

 

_نصفه شبی زده به سرت، چرا هذیون میگی؟

 

یک درصد هم خودش را مقصر نمیدانست..!! فرشته آرام مثل ماده زخمی افسار پاره کرد

 

 

_نصفه شب شوهرم کجا بود؟

من باید از مهران بشنوم که پیش نازی جونت بودی!

 

این زبان سرخ، سرش را به باد میداد. پشت دست مردانه‌اش روی لبانش فرود آمد

 

_ساکت…جنی شدی تو؟

 

کم نیاورد. جسارت کرد و دستش را پس زد

 

_منِ احمق چند ساعته منتظرتم…

 

چنگ زد به موهایش و مثل دیوانه‌ها خندید

 

_از دیگرون باید بشنوم شوهرم رفته پیش عشق سابقش

 

مرد بود و تحمل نداشت. این بار به یک تودهنی اکتفا نکرد

 

_خفه، حرف دهنتو بفهم

 

جیغش با یک تودهنی دیگر نصفه ماند انگشت جلوی بینیش گرفت

 

_هیشش نشنوم

 

ترسید. خیسی خون که از روی لبانش جاری شد با اشک چشمانش خونابه‌ای تشکیل داد

 

حرف نازنین که میشد این مرد رنگ عوض میکرد عالم و آدم که جلویش قد علم میکردن با یک ضربه دهانشان را میبست

 

دستش را که برداشت صدای هق‌هقش بلند شد، جهنم امشب زیادی درد داشت

 

مهرداد عصبی چنگ زد بین موهای آشفته‌اش

 

 

_چته تو لعنتی؟

نازنین حالش بد شد امیرعلی نبود رسوندمش بیمارستان

 

ذهن بهم ریخته‌اش که با این بهانه‌ها قانع نمیشد آلرژی داشت به این اسم به آن دختر کاش کمی بد بود لااقل، تا انقدر دلش نمیسوخت

 

صدای تق تق پشت سر هم فندک و بعد دودی که در اتاق پیچید مشخص شد که مثل همیشه برای کنترل کردن عصبانیتش به آن جسم باریک کاغذی پناه برده بود

 

در این اتاق در بسته سیگار راه نفسش را میبست، سرفه‌اش گرفت

 

مهرداد زیرلب لعنتی گفت و سیگار را نصفه روی پارکت خاموش کرد

 

نزدیک دخترک شد و محکم در آغوشش فشرد

 

_منِ بی‌همه چیز چه غلطی کردم هان؟

 

بینی به موهایش چسباند و کنار گوشش را بوسید

 

_تو که انقدر بد نبودی خانمی، نازنین حالش خیلی بده انتظار دارم خودت بهم بگی بریم پیشش همه اومدن اِلا تو

 

با بغض مشت آرامی به سینه‌اش زد

 

_بهت زنگ زدم…صد بار مهران…مهران…

 

آخ، امان از این نفسی که جان میگرفت تا کمی جان بهش دهد

 

مثل ماهی از دریا بیرون افتاده فقط دست و پا میزد

 

مهرداد وحشت‌زده رهایش کرد و کمی بعد برگشت. اسپری را به سمت دهانش برد و شانه‌اش را مالید

 

_نفس عمیق بکش یالا

 

اشک از گوشه چشمش ریخت، چنگ به کتش انداخت

 

مهرداد دائم خودش را ملامت میکرد. لباس خواب دخترک را از تنش در آورد بند لباس زیرش را باز کرد و شروع کرد به ماساژ دادن سینه‌اش

 

_الان خوب میشی هیچی نگو، هیچی

 

بی‌رمق تن سردش را به آغوشش سپرد

***

 

نازنین از بیمارستان مرخص شده بود. دکترها میگفتن غده در حال پیشرفت است و باید عمل شود

 

تمام فامیل به عیادتش رفتن آن روز به اصرار مهرداد خودش را راضی کرد و با هم به خانه‌اش رفتن

 

مریض بود و وضعیتش حاد، ولی با مهربانی از جایش بلند شد و لبخندزنان گونه‌اش را بوسید

 

_خوش اومدی فرشته جون، چرا زحمت کشیدی

 

 

لبخند خجولی بر لب نشاند. عذاب وجدان گریبانگیرش شده بود

 

مریم خانم آن‌ها را برای شام نگه داشت

 

_مهرداد جان عمه، همه که هستن تو و خانمتم امشب شام همین جا باشید

 

نگاهش را به مهرداد داد اخم ریزی بین ابرویش خودنمایی میکرد و دسته کلید توی دستش تکان میخورد

 

این چند روز باهاش سرسنگین بود و قصد نداشت روی خوش به دخترک نشان دهد

 

_ممنون عمه مزاحم نمیشیم…

 

امیرعلی کلافه حرفش را قطع کرد

 

_ای بابا تعارف نکن…
از دستپخت مریم‌بانو که نمیشه گذشت

 

نازنین مشتی به بازویش زد و اعتراض کرد

 

_توام فقط جلوی مامانم خودشیرینی کن انگار من بهش زهر میدم، تو رو خدا نگاه کنید بهش مرد گنده..!!

 

امیرعلی با عشق دست دور کمرش حلقه کرد و در همان جمع صورتش را بوسید

 

_من فدای خانوم حسود خودمم میرم

 

نگاه‌شان از عشق موج میزد چقدر کنار هم قشنگ بودن، یک لحظه از خودش بدش آمد نازنین سختی زیادی کشیده بود حقش بود خوشبخت شود چرا بیخودی بهش حسودی کرد

 

چشم ازشان گرفت، لبخندش خشک شد. یک لحظه فقط در حد چند ثانیه برق حسرت را در چشمان مهرداد دید

 

انگار داشت زندگی خودش را با آن‌ها مقایسه میکرد.

 

عرق سرد بر تنش نشست در آن جمع ماندن حالش را بد میکرد با یک ببخشید از جایش بلند شد و وارد یکی از اتاق‌ها شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

امروز نوشدارو نمیاد مادر؟

camellia
camellia
4 ماه قبل

ممنون خانم مرادی.نیاز به تعریف نیست,نگفته معلومه😍حرفی توش نیست.خوبه فرشته یه کم به خودش اومد.هرچند بارها هم گفتم ازاین پسره مهرداد اصلا خوشم نمیاد,ولی می دونست که قبلا عاشق نازنین بوده😏.باید خودشو جمع کنه,تا حسرت خوردن شوهرش رو نبینه.🙂

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی گلم
باید بگم واقعا برای نازی غصه خوردم امیدوارم در واقعیت هم حالش خوب بشه.
اما در مورد فرشته هم بنظرم بیش از حد به نازی حساس شده

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

توی این پارت فقط و فقط دلم به حال فرشته سوخت
آخه بیچاره مگه چیکار کرده 🥺
مهرداد غلط می‌کنه با حسرت اونا رو نگا می‌کنه
بعد وقتی زن خودش میرسه با تو دهنی جوابش رو میده

حالم ازش بهم میخوره
خیلی قشنگ بود لیلا جان

قلمت واقعا جادو می‌کنه

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلا خانم ممنون عزیزم که کوتاهی نمیکنی برای پارت گذاری
انشاالله زندگی همه رنگ آرامش بگیره زندگی فرشته و مهردادهم همینطور و همه مریضا شفای عاجل پیدا کنن نازنین داستان هم هر چه زودتر شفا بگیره

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x