رمان نوش‌دارو پارت شصت و یک

4
(2)

 

 

با صدای زنگ تلفن از پشت میز بلند شد و به سالن رفت. تا جواب داد صدای جیغ‌ جیغوی ترانه پشت گوشی شنیده شد

 

_سلام نانازی خودم، یه وقت زنگ نزنیا نگی یه رفیقی اینجا داری…

رفته تهران واسه ما قیافه گرفته

 

از حرف‌های شوخش خنده به لبانش آمد

 

_قیافه چیه! تازه از سرکار اومدم انقدر خسته بودم سریع خوابم برد، الانم داشتم شام درست میکردم…

 

تند تند میان حرفش پرید

 

_اوووو نترکی دختر، همه این کارا رو با هم چه جوری انجام میدی؟

وای زندگی متاهلی هم سخته‌هاااا

 

پا روی پا انداخت و لبخندی زد

 

_بله که سخته، فعلاً از نامزدیت لذت ببر که همچین موقعیتی دیگه گیرت نمیاد

 

 

با هم گرم صحبت شدن و از هر دری حرف زدن. در همان حال از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت تا سری به غذایش بزند

 

ترانه دست از شوخی برداشت و با لحن آرامی گفت

 

_اینا رو ول کن که یه خبر دست اول برات دارم

 

ابرویش بالا رفت. هویج‌ها را درون قابلمه ریخت و گفت

 

_چه خبری؟ خیر باشه

 

_خیر که والا هست، مهرداد داره ازدواج میکنه

 

تلفن در دستش خشک شد، انتظار شنیدن هر چیزی را داشت جز این خبر

 

از مادرش شنیده بود که زندایی چندین دختر برایش معرفی کرده بود اما آقا میگفت قصد ازدواج ندارد و هر شب با خانواده‌اش بحث میکرد

 

مثل اینکه بالاخره زندایی حرفش را به کرسی نشانده بود. روی صندلی نشست و دستی به موهایش کشید

 

_حالا تو مطمئنی؟ آخه تا اونجایی که میدونم مهرداد و زنداییم سر همین مسئله با هم قهر بودن…

حرفش را قطع کرد

 

_الانشم قهرن دختره اصلا اونی نیست که زنداییت انتخاب کرده

 

_چی میگی؟ کیه مگه…!!

 

پوفی کشید

 

_ببین من زیاد نمیشناسمش اما میگن کارمند شرکتشه، مهردادم ازش خوشش اومده حتی رفته بودن خواستگاریش که زنداییت همه چیو بهم میزنه…

انگاری دختره وضعیت مالیشون زیاد خوب نبوده میگن باباش فلجه و مامانشم فراری و رفته با یکی دیگه…

 

با هر حرف ترانه بیش از قبل شوکه میشد آخ از زندایی انقدر خودخواه بود که حرف، حرفِ خودش باشد

 

دلش برای مهرداد میسوخت حقش بود طعم خوشبختی را بچشد مگر خوب بودن به پول و مال و منال بود؟ زندایی همه چیز را ظاهری میدید اصلا همین کارها را کرد که مهرداد به راه بد کشیده شد

 

امیدوار بود آن دختر انقدر خوب باشد که بهش آرامش دهد.

 

 

بعد از حرف زدنش با ترانه به مادرش زنگ زد با صحبت‌هایش شکش به یقین تبدیل شد

 

_وای پس زندایی خیلی حرص میخوره نه؟

 

نچ نچی پشت گوشی کرد و گفت

 

_آره داییت میگه میترسم سکته کنه رو دستمون بیفته، مهرداد که جونش واسه مادرش در میرفت یه زنگم دیگه بهش نمیزنه پاشو کرده تو یه کفش میگه الا و بلا فرشته رو میخوام

 

کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورد

 

_باورم نمیشه! واسش خوشحالم مامان، حالا شما دختره رو دیدین؟

 

_آره مهسا بهم نشون داد، خوبه خوشگله ولی ساده‌ست. زنداییت چشم دیدنشو نداره میگه مهرداد با این کارش منو توی فامیل سکه یه پول کرده

 

آهی کشید از الان دلش برای آن دختر میسوخت چطور میتوانست زیر نیش و کنایه‌هایش دوام بیاورد

 

اینطور که شنیده بود از طبقه ضعیفی بودن و زندایی هم یه خاطر همین دائم در حال حرص خوردن بود، فکر میکرد غرور و اعتبار خانوادگیش با این ازدواج نابود میشود

 

 

شب که شد امیرعلی هم خسته از سرکار برگشت مثل همیشه با لبخند به استقبالش رفت و خودش را در آغوشش انداخت

 

_خسته نباشی آقا بدو لباستو عوض کن که برات یه خورشت آلو درست کردم انگشتاتم بخوری

 

پیشانیش را گرم بوسید و با عشق نگاهش کرد

 

_چرا زحمت کشیدی آخه، میرفتیم رستوران

 

اخمی کرد و ازش فاصله گرفت

 

_منو دست کم گرفتی! چیه همش رستوران مریض میشیم، غذای خونگی بهتره

 

لپش را کشید

 

_من غلط بکنم، به خاطر خودت گفتم همین که سرکار هم میری دائم نگرانتم

 

پوفی کشید و با حرص به سمت آشپزخانه رفت دیگر از دست این مراقبت‌های زیادش به ستوه آمده بود هی گوشی کم استفاده کن قرصاتو سر موقع بخور، خوب بخواب غذات کمه و چه و چه…

 

همین کار کردنش هم با هزار ناز و خواهش راضیش کرده بود وگرنه صبح تا شب در این خانه دردندشت دیوانه میشد

 

 

شام را با تعریف‌های امیرعلی خوردن دقیقا دو بشقاب پر غذا خورد نترکه یه وقت انقدر برنج میخوره…!! خوبه حالا چاق نمیشه فقط هیکل گنده کرده باشگاهشم سر موقع بود

 

ظرف ها را درون سینک گذاشت که از پشت دست دور کمرش حلقه شد

 

_نمیخواد امشب شستنش با من برو استراحت کن خانمی

 

با قدردانی نگاهش کرد و گونه‌اش را تند بوسید

 

_خیلی آقایی

 

خندید و چپ چپ نگاهش کرد

 

_انقدر سریع میبوسی اصلا نمیذاری لذت ببرم یه بوس طولانی بده، زود

 

پررویی نثارش کرد و برو بابایی گفت. با کف‌گیر برایش خط و نشان کشید

 

_شب نشونت میدم خانوم

 

برای اینکه بیشتر به چرت و پرت‌هایش گوش ندهد سریع از آشپزخانه جیم زد و وارد اتاق‌خوابش شد

 

تا آمدن امیرعلی خودش را آماده کرد در این مدت یک طرف مریضیش و کار در بیمارستان اصلا وقت نشده بود کمی با هم وقت بگذرانند

 

 

لباس خواب قرمزش را پوشید یقه‌اش کمی باز بود حتی خودش هم از دیدنش گر میگرفت

 

کمی آرایش کرد و مداد مشکی را داخل چشمانش کشید. پوست سفیدش تضاد زیبایی با لباس قرمزش ایجاد میکرد

 

عطر شیرینیش را به مچ و گردنش زد همان لحظه در اتاق باز شد. دستپاچه شیشه عطر را سرجایش گذاشت و به طرفش برگشت

 

_چه زود اومدی؟

 

نگاه عمیقی به سرتاپایش انداخت و به سمتش قدم برداشت

 

_خوشگل کردی؟

 

صورتش مثل همیشه گل انداخت اما سکوت نکرد و به حالت قهر گفت

 

 

_مگه زشت بودم؟

 

تک خنده‌ای زد. حالا بهش رسیده بود بازوهای لختش را بین هر دو دست گرفت و بوسه‌ای به موهایش زد

 

_نه عشقم تو همیشه خانم خوشگل خودمی

 

به دنبال حرفش دست زیر زانویش انداخت و از جا بلندش کرد، با هیجان دست دور گردنش حلقه کرد

 

_بذارم زمین دیوونه، الان میفتم

 

 

نچی کرد و به سمت تخت رفت

 

_نترس فنچول تا منو داری غمت نباشه

 

غرق لذت شد از عاشقانه‌هایش، آرام تنش را روی تخت گذاشت و خودش هم بالای سرش خم شد

 

زیر نگاه سوزانش حس ذوب شدن داشت دستی به ته ریشش کشید

 

_نمیخوای بخوابی آقا؟

 

اخم کرد. با سرانگشت یقه لباسش را لمس کرد

 

_مگه میذاری بخوابم؟ کرم از خودته خانوم

 

 

ریز خندید و گوشه تخت خزید. چپ چپ نگاهش کرد و تیشرتش را از تن درآورد

 

_فرار نکن واسه خودت بد میشه…

مثل یه دختر خوب حرف شوهرتو گوش کن

 

 

ملحفه را روی هردویشان کشید و لبش را کوتاه بوسید

 

_قرصتو که خوردی؟

 

منظورش را درست متوجه نشد با گیجی سر تکان داد

 

_داروهامو که جلوی خودت خوردم…

 

حرفش را برید و بند لباسش را آرام پایین کشید

 

_منظورم اون یکی قرصه

 

خم شد و سرشانه‌اش را بوسید

 

تازه دوهزاریش افتاد بزاق دهانش را قورت داد و نگاهش را به چراغ خواب صورتی اتاق انداخت…. نخورده بود، هیچوقت نمیخورد!

 

نمیخواست از شوهرش مخفی کند ولی جرعت گفتنش را هم نداشت

 

با اضطراب دستش را گرفت و مانع پیشرویش شد

 

_امیر…

 

کلافه سر بالا گرفت و خودش را بالاتر کشید با دیدن حالت صورتش کمی تعجب کرد

 

_چیشده نازی سرت درد میکنه؟

 

با بغض سرش را بالا انداخت تقصیر این درد لعنتی بود که خوشیش را ازش میگرفت چرا نباید مثل زن‌های دیگر طعم مادر بودن را میچشید؟

 

سکوتش عصبانیش کرد. چانه‌اش را گرفت و شاکی نگاهش کرد

 

_چته؟…یه حرفی بزن چرا انقدر عرق کردی!

 

پلک بهم بست و روتختی را چنگ زد

 

_قرص…قرص…

 

پوفی از سر حرص کشید و وزنش را از روی دخترک برداشت

 

_چرا من و من میکنی، قرص چی؟

 

آخ که اگر میفهمید قشقرق به پا میکرد از اول هم گفته بود بچه دوست ندارد و حالا هم بهانه‌اش جور شده بود

 

چطور باید حرفش را بهش میزد؟ مظلوم با لبانی چین افتاده به صورت جدیش زل زد

 

_من نمیخوام قرص بخورم

 

از ترس واکنشش سریع چشمانش را بست امیرعلی کم عصبی میشد اما اینجور وقت‌ها خوب میدانست که نباید با هم در یک اتاق باشند، حتی از اخمش هم میترسید

 

 

مچ دستش اسیر پنجه‌های قویش شد انگار هنوز باور نکرده بود که کنار گوشش پچ زد

 

_قرصت کجاست بیارم بخوری؟

 

آخ خدا حالا چطور باید برایش توضیح میداد..!! این مرد هنوز عمق فاجعه را نفهمیده بود

 

با بغض به صورتش نه، به گردنش خیره شد

 

_نمیخورم امیر بذار…

 

برای اولین بار سرش فریاد کشید

 

_تو غلط میکنی نمیخوری مگه دست توعه؟

 

مجال نداد. اشکهایش بی‌وقفه صورتش را خیس کردن، شکه اسمش را صدا زد

 

_امیرعلی!

 

بحث بچه که میشد نازنینش را نمیشناخت میشد یک آدم دیگر

 

لبه تخت نشست و چنگ زد به موهایش

 

_گریه نکن، همین که گفتم پاشو اول قرصتو بخور

 

با گریه روی تخت نشست و تن لرزانش را بغل کرد

 

_قرص ندارم انداختمشون دور

 

حرفش تمام نشده سرش به ضرب به طرفش برگشت. مثل سکته‌ای‌ها گردن کج کرد

 

_نداری؟

 

رنگ صورتش به کبودی میزد و رگ پیشانیش هم متورم شده بود، برای اینکه از این بیشتر عصبانی نشود سریع خودش را در آغوشش انداخت و سر بر سینه‌اش فشرد

 

_میخواستم بهت بگم چند بار تصمیم گرفتم حقیقتو بگم، ولی نشد…ترسیدم از اینکه عصبی بشی

 

با تمام شدن جمله‌اش آرام هق زد. اما این مرد قصد نداشت به همین زودی‌ها کوتاه بیاید

 

بازوهای عریانش زیر فشار انگشتانش اسیر شد، مطمئن بود تا فردا ردش میماند از بس محکم گرفته بود

 

_امیر بذار حرف بزنیم

از خشم دندان‌ قروچه‌ای کرد

_چه حرفی هان، چه حرفی؟ تو اون مخ کوچیکت چه فکرایی میکنی؛ بهت چی گفته بودم نازی…

 

عصبی رهایش کرد و موهایش را کشید

 

_بچه نمیخوام چرا نمیخوای بفهمی؟

 

مظلوم به دیوار چسبید و خودش را بغل کرد جرمش چه بود؟ تا ابد باید آرزو به دل میماند آن هم به خاطر آنکه شوهرش از بچه‌ها تنفر داشت..!!

آن‌ موقع‌ها گمان میکرد شاید از بچه‌های بقیه خوشش نمیاید بعد از ازدواج حل میشد، اما حالا یک روی دیگرش را دیده بود این مرد کلاً نمیخواست بچه‌ای در این زندگی پا بگذارد

 

اصلا نمیتوانست او را بفهمد مگر همه آرزو نداشتند ثمره عشقشان را ببیند پس چرا…

 

با فرو رفتن در آغوش گرمی فکرهایش بی‌نتیجه ماندن، امیرعلی بوسه بر موهایش میزد و نوازشش میکرد

 

_چته لعنتی؟ واس خاطر بچه حالتو بد میکنی آره…!

 

بدنش میلرزید و راه گلویش هم پر شده بود حتی نمیتوانست درست صحبت کند. بازویش را چنگ زد و نفسی گرفت

 

_چرا…چرا..

 

اشک از گوشه چشمش سرازیر شد

 

سرش را بالا آورد و با نگرانی خیره‌اش شد

 

_دردت به جونم، نکن با خودت اینجوری بچه حالتو بد میکنه بچه تو رو از من میگیره

 

آخر حرفش را با خشم نهفته‌ای کشید و سرش را روی سینه‌اش گذاشت.

 

مات ماند شانه‌های مردش میلرزید با خیس شدن پیراهنش تاب نیاورد، منطقش از کار افتاد با ناراحتیش آتش میگرفت

 

بازویش را آرام تکان داد

 

_نکن دیوونه من که حالم خوبه تازه اگه میخوای خیالت راحت باشه بریم دکتر باشه

 

از یقه باز لباسش طولانی و عمیق روی سینه‌اش را بوسید

 

_عشق امیر نمیتونم اجازه بدم یه ثانیه هم درد بکشی، از من چه انتظاری داری؟

 

بدون تعلل روی پایش نشست و صورتش را با دو دست قاب کرد

 

_چیزیم نمیشه، میریم دکتر صحبت میکنیم امیر من نزدیک سی سالمه نمیخوام دیر بشه یه بچه میاریم خب…؟

قول میدم مراقب خودم باشم؛ قولِ قول

 

نگاه سردرگمش را به چهره معصوم دخترک داد از سادگیش دلش به لرزه در آمد، در آغوشش کشید و آرام روی تخت خواباندش

 

ملحفه را روی هردویشان کشید. آن شب فقط با بوسه بدنش را طواف داد فقط نوازشش کرد

 

نازنین هم چیزی نمیگفت و با بغض نگاهش میکرد، در مقابل این همه عشق مگر کاری هم میتوانست انجام دهد؟ از خدا خواست کاش دلش نرم شود کاش مهر بچه به دلش بیفتد

 

قصد نداشت همین موقع بچه‌دار شوند نه حداقل تا یک سال دیگر، فقط میخواست خیالش از راضی بودن امیر راضی شود همین

 

این سکوت و آرام بودنش بیش از پیش باعث آزارش بود

 

سرش را بالا آورد تا نگاهش را دید لب به دندان گرفت و با حرص و قاطعیت گفت

 

_بغض نکن

 

یقه‌اش را جمع کرد و رو ازش گرفت، این کارش عصبیش میکرد مثل همیشه صلاحش دندان بود آرام گاز گرفت اما پوست گردنش به سوزش افتاد

 

_آخ امیرعلی…

 

دندان‌هایش را غلاف کرد و همان‌جا را بوسید

 

_امیرعلی از دست تو چیکار کنه هوم؟

 

با دلخوری به سگرمه های توهم رفته‌اش خیره شد

 

_تو میخوای حرف خودت باشه…

اصلا به من فکر میکنی؟ من که تا ابد نمیتونم از لذت مادربودن محروم باشم، میتونم؟

 

اخمش محو شد و حسرت در نگاهش نشست

 

برای اینکه از حال دلش باخبر نشود سرش را روی بالش گذاشت و دست دور کمرش حلقه کرد

 

_راجبش بعداً حرف میزنیم فعلاً بخواب

 

 

پوفی کشید حرف حرفِ خودش بود شاید تنها اختلافی که داشتن همین بود، هر دو برای خودشان ساز مخالف میزدن یک بچه شادی میبخشید به این زندگی مطمئن بود

باید هر چه زودتر خودش پیش یک دکتر وقت میگرفت و اطمینان پیدا میکرد.

***

 

در آینه برای چندمین بار به خودش خیره شد تاج ظریف و زیبایی روی موهای مشکی بلندش خودنمایی میکرد

 

هیچوقت آرایشی تا این اندازه انجام نداده بود و انگار یک نفر دیگر جلویش ایستاده بود

 

ابروهایش مدل هلالی داشت که به زیبایی چشمان درشت مشکیش را قاب گرفته بود
لبهایش کوچیک و گوشتی بود اما بهش میامد

 

امشب عروسیش بود، نه مادری برایش اسپند دود کرد و نه خواهری همراهش به آرایشگاه آمد تنهای تنها…!!

 

لباس عروس ساده صدفی رنگش حسابی به تنش نشسته بود، هر چند مهرداد کلی به خاطر سادگی این لباس غر زد اما او در دل راضی بود

 

بعد از دو ماه کشمکش و جدال بالاخره به آن مرد بله داده بود “مهرداد ملکی” کسی که در پیله بودن نظیر نداشت

 

در این مدت به خوبی خودش را نشان داد فهمیده بود که قصد این مرد جدی است حالا عقلش هم راضی شده بود چون روز به روز عاشق‌تر از گذشته میشد، غیر از علاقه این مرد مثل فرشته نجات زندگیش بود که خدا سر راهش قرار داده بود؛ هر چند خودش بارها بهش گفته بود فرشته زندگی من تویی

 

هر دو به نوعی زخم‌های همدیگه را خوب میکردن تنها نگرانیش از بابت منیژه‌خانم بود حتی در مراسم بله برونش هم شرکت نکرده بود و انگار قصد نداشت روی خوش بهش نشان دهد

 

مهرداد میگفت اولشه و مجبوره به خاطر منم که شده کوتاه بیاد. امیدوار بود، به خودش ایمان داشت از آن زن کینه‌ای نداشت و حتم داشت با محبت دل او هم نرم میشود

 

 

آرایشگر ورود داماد را اعلام کرد. دستپاچه از روی صندلی بلند شد

 

از همین حالا استرسش شروع شد هیچکس از زندگیش خبر نداشت و فقط میدانستن که کارمند شرکت مهرداد بود

 

با صدای فیلمبردار آرام سر بالا گرفت. کفشهای ورنی مشکی براق، بالاتر رفت کت و شلوار زغالی با خط‌هایی کمرنگ که از همیشه جذابترش کرده بود

 

نگاهش قفل صورتش شد، موهای خرماییش کوتاه‌تر شده بود و چقدر مدل موی خامه‌ای بهش میامد

 

اجزای صورتش کنار هم مثل یک تندیس جذابیت میدرخشید با دیدنش هر بار دلش هری پایین میریخت یعنی این مرد قرار بود شوهرش شود؟

 

با نزدیک شدنش سر پایین انداخت و دامن لباسش را چنگ زد. مهرداد اصلا صبور نبود دوست داشت هر چه زودتر این فرشته دوست داشتنی را مال خودش کند

 

چانه گردش را با دو انگشت بالا گرفت

 

_نگام نمیکنی؟

 

آخ که هیچ فکر نمیکرد تا این اندازه خجالتی باشد! اصلا جلوی این مرد یک فرشته دیگر میشد. مهرداد از معذب بودن دخترک لبخند خاصی روی لبش نشست با وجودش زندگیش شیرین میشد شک نداشت

 

با اشاره فیلمبردار گل را به دستش داد و بوسه نرمی وسط پیشانیش کاشت

 

دلش به غلیان افتاد هر وقت هیجان زده که میشد نفسش هم میگرفت کاش این مرد کمی رعایت حالش را کند

 

با هم از آرایشگاه بیرون زدن و به تنهایی سوار ماشین شد. دو تا از رفیق‌های مهرداد هم آمده بودن که از قبل باهاشون آشنا نشده بود و مهرداد هم گرم صحبت با آن‌ها بود

 

لباسش پف خاصی نداشت و تویش راحت بود، دسته گل را بین هر دو دستش گرفت ترکیبی از رز زرد و مریم های سفید، این مرد سلیقه‌اش را به خوبی میدانست

 

با باز و بسته شدن در سرش را بالا گرفت

 

قبل از اینکه ماشین را به حرکت در آورد سرش را به صورت دخترک نزدیک کرد، با وجود شنل چهره‌اش زیاد دید نداشت

 

دست برد سمت بندش و با غرغر گفت

 

_چیه این پارچه گذاشتی سرت؟ خب چادر بهتر بود که

با خجالت لبش را گاز گرفت شبیه به پسرهای هجده ساله تحمل نداشت!! آخر اینجا که جای اینکارها نبود

 

دستش را گرفت و مانع شد

 

_همه دارن نگامون میکنند آقا مهرداد، بهتره زودتر بریم

 

چپ چپ نگاهش کرد و دستش را برداشت

 

_توام دوهزاریت کجه‌ها…!! شوهرتم اونوقت میگی آقا مهرداد؟

 

لبخند خجولی زد و سر پایین انداخت چه میگفت؟ حالا که قرار بود شوهرش شود بیشتر از قبل خجالت میکشید انگار غریبه‌ای کنارش نشسته بود با نگاه و هر حرکت کوچکی دلش زیر و رو میشد و گر میگرفت

 

 

تمام مهمان‌ها در تالار حاضر بودن همه هم فامیل‌های مهرداد بودن، از طرف او فقط پدرش بود و بس.

 

جلوی ورودی تالار روی ویلچرش نشسته بود چشمانش پر از اشک شد. مکان و موقعیتش را فراموش کرد و به سمتش پرواز کرد

 

کت و شلوار طوسی براقش چقدر بهش میامد پدرش هنوز جوان بود، بوسه‌ای به صورت اصلاح شده‌اش زد و خودش را در آغوشش انداخت

 

آقا فرزاد با اشک شوق به دخترکش مینگریست و زیرلب خدا را شکر میکرد، خوشبختی دردانه‌اش تنها آرزویش بود

 

مهرداد با متانت و ادب سر خم کرد و بوسه‌ای به دستش زد

 

_خوشحالم که اینجا هستین آقای شفیعی فرشته خیلی خوشبخته که شما رو داره

 

برق رضایت در چشمانش نشست خیالش از بابت دخترکش راحت بود این مرد لیاقتش را داشت

 

ضربه آرامی به شانه‌اش زد و گفت

 

 

_دخترمو به تو میسپارم پسر، خیلی سختی کشیده نزار دلش بشکنه

 

فرشته مشغول روبوسی با بقیه اعضای فامیل بود، با لبخند نگاهش را ازش گرفت و به چهره نگران مرد مقابلش داد

 

پلک‌هایش را باز و بسته کرد و با اطمینان‌ لب زد

 

_خوشبختش میکنم، از جونمم بیشتر مراقبشم بهتره بریم تو اینجا سرده

 

اشاره‌ای به یکی از خدمه ها کرد که ویلچرش را حرکت دهد و خودش هم به سمت فرشته قدم برداشت

 

دخترک هیچکدام از اعضای فامیل را نمیشناخت و حسابی خسته شده بود از این جمعیت، جلوی در تمام فامیل و آشنا خودشان را برای عروسی رسانده بودن همه منتظر بودن تا عروس مهدی ملکی را ببینند

 

منیژه خانم گوشه‌ای ایستاده بود و به پسر و عروسش خیره بود. جلوی بقیه مجبور بود سیاستش را حفظ کند

 

برای همین با لبخند گونه عروسش را بوسید فرشته با لبخند مهربانی نگاهش کرد و گفت

 

_ممنونم که اومدین مادرجون

 

مهرداد با تعجب نگاهش کرد، منیژه خانم اما سعی کرد حرصش را مخفی کند لبخند سردی بر لب نشاند و گفت

 

_به خاطر پسرم باید میومدم، مهرداد جان یه لحظه بیا کارت دارم

 

فرشته با ناراحتی سر پایین انداخت. خوب میدانست کار سختی در پیش دارد این زن همین اول راه شمشیر را از رو بسته بود و کاملا واضح بود از این وصلت راضی نیست

 

اما نباید خودش را میباخت و از غافله عقب میماند همه چیز درست میشد به کمی زمان نیاز داشت

 

تالار مختلط بود و مرد و زن همه کنار هم نشسته بودن، با هم روی جایگاهشان نشستن

 

دلش گرفت جای خالی مادرش بدجور بهش دهن کجی میکرد، بهش زنگ زده بود و خبر ازدواجش را داده بود اما آن زن هیچ زمانی برای دخترش وقت نداشت! سرش گرم تورهای تفریحیش بود؛ با خودش میگفت یعنی تفریح و خوش‌گذرانی مهم‌تر از عروس شدن دخترش بود؟

 

آهی کشید بهتر بود این افکارش را دور بریزد آن زن هیچ نقشی توی زندگیش نداشت نبودنش بهتر بود تا اینکه باشد و موجب خجالتش شود

مهسا و یک دختر دیگر که جزو فامیل‌های مهرداد بود پارچه ساتن را بالای سرشان گرفته بودن و کسی هم قند میسابید

 

گوش سپرد به صدای عاقد و نگاهش را به آیه‌های قرآن داد

 

“عروس رفته بود گل بچیند… گلاب می‌آورد..”

 

 

آخ که چقدر این جملات در عین سادگی شیرین بود. مهرداد از توی آینه با نگاه عمیقی بهش خیره بود

 

 

عاقد برای بار سوم خواند

 

_دوشیزه خانم فرشته شفیعی، برای بار سوم عرض میکنم آیا وکیلم شما را به عقد دائم جناب آقای مهرداد ملکی در بیاورم؟

 

در قرآن را بست و نگاهش را به پدرش داد مهرداد قبول کرده بود که پدرش هم با آن‌ها زندگی کند چقدر آن روز خوشحال شد از شنیدن این حرفش برایش ارزشمند بود

 

پدرش تنها دارایی زندگیش بود برق شادی در چشمان مشکیش موج میزد. نگاهش را به نیم‌رخ مهرداد داد و لبخندش کش آمد

 

مردهای زندگیش را عاشقانه میپرستید از توی آینه نگاه به چشمان منتظرش داد و آرام گفت

 

_با اجازه پدرم و بزرگترای جمع بله

 

و این بله، آغاز فصل جدید زندگیش بود با چند خط عربی بهم محرم میشدن و هیچ مرزی بینشان وجود نداشت

 

همه برای تبریک و دادن کادو جلو آمدن در آن بین نگاهش به چهره آشنایی افتاد، انگار قبلاً هم جایی دیده بود

 

با نزدیک شدنش قلبش یخ بست و ناخواسته خودش را به مهرداد نزدیک‌تر کرد. چشمهای مشکی دخترک و حجابش فقط میتوانست برای یک نفر باشد. نازنین..!!

 

مردی هم کنارش قدم میزد که حتماً شوهرش بود کنار هم عین فیل و فنجون بودن

 

خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد لبخندی بزند، این دختر حالا عاشق شوهرش بود و نسبتی به جز دخترعمه برای مهرداد نداشت

 

نازنین کت و دامن شیری رنگی تنش بود و روسری ساتن صورتی براقش را مدل لبنانی بسته بود

 

انقدر در این یک هفته توی گوش امیرعلی خواند و اصرار کرد که بالاخره آقا راضی شده بود پا در این مراسم بگذارد

 

دوست داشت گذشته با همه تلخی و شیرینیش به دست فراموشی سپرده شود مهرداد هم حالا راه زندگیش را پیدا کرده بود و چقدر برایش خوشحال بود

 

نزدیک که شدن دست امیر هم محکم دور کمرش حلقه شد. با جدیت دستش را به طرف مهرداد دراز کرد

 

_تبریک میگم بهت، خوبه که بالاخره تصمیم درستی گرفتی

 

جمله‌اش پر از طعنه و کنایه بود اما مهرداد برخلاف همیشه برخورد تندی نکرد و آرام ازش تشکر کرد

 

بعد از چند ثانیه نگاهش را به نازنین داد لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و با خونسردی ابرو بالا انداخت

 

_خوشحالم میبینمت، حالت چطوره نازی؟

 

باید باور میکرد که این مهرداد تغییر کرده بود! لحن گرم و صمیمیش باعث تعجبش شد اما به روی خودش نیاورد و در جواب گفت

 

_ممنون پسردایی…

 

به دنبال حرفش نگاهش را به دختری داد که با چهره‌ای پر سوال به مکالمه‌شان گوش میداد

 

معصومیت چشمانش باعث شد حس نزدیکی بهش داشته باشد. جعبه کادو پیچ‌ شده را به سمتش گرفت

 

_خوشبخت بشی عزیزم، ماشاالله خیلی خوشگلی

 

تحت تاثیر لحن مهربانش لبخندی ناخواسته روی لبش نشست. کادو را ازش گرفت و
زیر لب تشکر کرد

 

با رفتنشان نگاهش را به مهرداد داد که عمیق توی فکر بود

 

کنارش نشست و سرش را زیر انداخت بدبین بود که حس میکرد شوهرش هنوز با حسرت به نازنین نگاه میکرد؟ به هر حال سال‌ها عاشقش بود و فراموش کردنش کار سختی بود

 

وای فرشته بریز دور این افکار سمی رو مهرداد اگه تو رو نمیخواست که این همه برو بیا نمیکرد! نگاهش را به پیست رقص داد و سعی کرد ذهنش را آرام کند

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

20 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

پارت خیلی قشنگی بود
به نظرم مهرداد دیگه نقشه ای نداره و واقعا از فرشته خوشش میاد

اونجا که سر بچه بحث میکردن خیلی دلم سوخت واسش

خسته نباشی

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

ممنونم لیلا جونم دست طلا، قلمت پر توان و همچنان زیبا عاشقتم

💜Shayda💜
💜Shayda💜
4 ماه قبل

ای لیلا جونم مردم من از هیجان چیکار می کنی با دل ما اخه 😂
خسته نباشی هرچی می خونم نمی خوام تموم بشه 😂
ولیییییی یه حس بدی به من میگه که فرشته جون با مهرداد جون دعوا میکنه سر نازی جون
بله😂😂ولی حل میشه دیگه اونم.
اینم که دیر به دیر نظر میدم اینکه امسال سال مهمیه برام واسه ازمون مدرسه‌ای که می خوام قبول شم و می خونم ولی نظر نمی دم بعدش که امتحان دادم میام نظر میدم پس نگران نباش نظر منو همیشه داری😙😙😙😗😗😗

💜Shayda💜
💜Shayda💜
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

نه به خدا من یواش و آروم می خونم که
هضمم بشه یه نیم ساعتی می گیره بعضی رمانا ولی بعضیا نه تو ۱۵ دقیقه می خونم بعضیام میام از اول می خونم همون پارتو😂😂
عزیزمی

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط 💜Shayda💜
camellia
camellia
4 ماه قبل

عالی و خوب. ❤ منظم وقشنگ 😍 مثل همیشه 🤗
پرو پیمون و طولانی.😊

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

عالی بود.
بلاخره مزدوج شدن
خسته نباشی لیلا جون❤️❤️

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

واقعا قشنگ بود ممنون لیلا خانم

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لیلاجان من فکر کنم مسن ترین رمان خوان سایت هستم مادر هم اسم مامان مهرداد 😥

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

چند سالته😁؟

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

عزیزم سن خانما رو که نمیپرسن گلم 😂😂

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

🤣🤣🤣🤦🏻‍♀️

💜Shayda💜
💜Shayda💜
پاسخ به  نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

اه سعیده😂😂😂
نمی دونم چرا گیر دادم به تو من
بله منم برام سواله چند سالتونه

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  💜Shayda💜
4 ماه قبل

🤣🤣😂

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لطف داری قشنگم ممنونم عزیزم😘

دسته‌ها

20
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x