8 دیدگاه

رمان نوش‌دارو پارت نه

5
(2)

 

گوشیش را روشن کرد پنج تا میسکال از ترانه داشت ،

 

اوه اوه با یادآوری سفر شمال محکم بر پیشانیش کوبید

 

این روزها عجیب فراموشکار شده بود تا شماره اش را گرفت انگار که رویش خوابیده بود صدای جیغ پرحرصش پرده گوشش را لرزاند

 

گذاشت حسابی خودش را خالی کند

_ای الهی رو تخته بشورنت بابا برای چی میگن پس گوشی همراه ، خب اون بی‌صاحابو  یه نگاه بنداز…آخ من روانی شدم از دستت دیگه چرا سایلنتش میکنی آخه ؟

 

لبخندی به حرص خوردن‌هایش زد

_خب صداش اذیتم میکنه ببخش دیگه خواهری

 

با حرفش جری‌تر شد

_خواهری و کوفت…
خواهری و مرض…کدوم گوری تو ؟

 

_واقعا ممنونم انقدر بهم لطف و عنایت دارین موندم چه جوری جبران کنم

 

_خبه خبه واسه من لفظ قلم حرف میزنه پاشو بیا اینجا حوصلم پوکید

 

ابرویش بالا پرید

 

_فکر کردم واسه سفر بهم زنگ زدی !

 

_خب خنگ من بیا اینجا برنامه‌ریزی میکنیم دیگه…سپیده اینا هم هستن جمعا میشیم شش نفر

 

_عالیه بزار یه چرت بزنم اومدم

پوفی کشید

 

_خواب به خواب بشی تو باشه منتظرتم

 

تماس را قطع کرد و ملحفه را روی خودش کشید ، انقدر خسته بود که سریع خوابش برد

 

با صدا زدن‌های مادرش از خواب بلند شد

 

_نازی…
نازنین بیدار شو دختر

 

با خواب آلودگی یک چشمش را باز کرد و خمیازه ای کشید

 

 

_مگه ساعت چنده مامان ؟…

بزار یه خورده بخوابم

 

چشمانش داشت دوباره گرم خواب میشد که با صدای جیغ مادرش یک متر پرید بالا

 

 

مریم خانم با حرص و دست به کمر جلویش ایستاده بود

 

 

سیخ روی تخت نشست موهایش انگار که برق گرفته باشد نامرتب و سیخ سیخی شده بود

 

 

با تاسف سر تکان داد و نچ نچی کرد

 

_ دختر مگه کری…دارم میگم ترانه کارت داره

 

 

عین گیج و مست‌ها به مادرش زل زده بود

ترانه….ترانه

 

وای بلندی گفت و از روی تخت پرید پایین

 

مریم خانم هاج واج وسط اتاق ایستاده بود

 

 

_چیشده جنی شدی الحمدالله !!

 

 

سراسیمه و با عجله در کمد را باز کرد

 

 

_دیرم شده مامان من شب برمیگردم

 

 

میدانست الان برود پیش ترانه کله‌اش را میکند سه ساعت خوابیده بود اصلا چرا متوجه نبود ؟ این قرص های جدیدش هم عجیب خواب آور بودن

 

پنج دقیقه‌ای آماده شد و با سرعت خودش را به خانه شان رساند

 

 

تا وارد خانه شد عین میرغضب‌ها جلوی در به استقبالش ایستاده بود از قیافه‌اش میشد بفهمد که کارش ساخته بود

 

 

قبل از آنکه چیزی بگوید به دفاع از خودش دستانش را به حالت تسلیم بالا برد

 

 

_جون تری خواب مونده بودم…

 

 

انگار که دکمه آتشفشان را فعال کرده باشند از حرص منفجر شد

 

_جون خودت…واقعا آدم بیخیال‌تر از تو ندیدم ساعتو نگاه کردی ؟

 

با مظلومیت سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت

 

چشم غره ای برایش رفت و در هال را بست

 

 

_خبه ، خبه

واسه من ادای مادر مرده‌ها رو در نیار کسی خونه نیست بریم تو اتاق

 

 

با تعجب سرش را بالا گرفت و پشت سرش به سمت اتاقش حرکت کرد

 

 

 

_چرا…مامانت اینا کجان مگه ؟

 

_رفتن کرج عمم یکم مریض احوال بود شب برمیگردن

 

 

آهانی گفت و وارد اتاق شد

 

 

ترانه هم مثل خودش تک دختر بود و میشد گفت تنها کسی که در دانشگاه باهاش صمیمی بود همین ترانه بود

 

دختر بانمکی بود و برعکس او که ریزنقش بود کمی اضافه وزن داشت که خیلی هم بهش میامد

 

برخلاف او پرحرف و اجتماعی بود که همین رفتارش باعث صمیمیت بینشان شد

 

 

بعد از کلی صحبت و برنامه ریزی قرار شد برای روز پنجشنبه که میشد دو روز دیگه به مازنداران سفر کنند

 

 

میماند راضی کردن خانواده‌ها که پدرش تا شنید با خوشحالی ازش استقبال کرد و تاکید داشت که این سفر آن هم بدون خانواده برایش نیاز است

 

 

اما مادرش با هزار زور ، خواهش و تمنا راضی به این سفر شد حرفش هم این بود که شش تا دختر تنها تو جاده و سفر هزار جور مشکل سرشون میاد

 

نگرانیش را درک میکرد اما بهش اطمینان داد که هیچ خطری تهدیدشان نمیکند و آنقدری بزرگ هستند که از پس خودشان بربیایند

 

 

قرار بود همه وسط میدان با هم حرکت کنند ترانه ماشین خودش را می‌آورد دست فرمانش حرف نداشت

 

 

کلا دو تا ماشین بودن که در هر کدام سه نفر سوار میشدن ،

 

 

چمدانش آماده بود مادرش حسابی غر میزد

 

 

 

 

_آخه دختر یه سفر یه هفته‌ای این همه وسیله میخواد…مگه قراره یه ماه بمونی ؟

 

چه میگفت همیشه همینطور بود حتی خانه عمه‌اش هم میخواست یک روز بماند همه نوع وسیله ای از نخ و سوزن گرفته تا جعبه کمک‌های اولیه همراهش بود

 

 

به قول ترانه با وجود او نیازی به نیروهای امدادرسانی نبود مجهزِ مجهز

 

 

به افکارش خندید و مشغول آماده شدن شد

 

 

 

یک مانتو ، مدل شومیز کرم رنگ که طرح سنتی روی سینه و آستینش کار شده بود را پوشید با شال و شلوار سرمه ای

 

نیازی به آرایش نبود به زدن یه رژ کالباسی بسنده کرد و کمی عطر به خودش زد بعد از برداشتن کیف و موبایلش از اتاقش بیرون زد

 

 

مادرش جلوی در اسپند به دست منتظرش بود

 

با خنده گونه اش را بوسید

 

_الهی قربونتون بشم سفر قندهار دارم نمیرم که یه چند ساعت راهه دیگه !

 

چپ چپ نگاهش کرد و اسپند را دور سرش گرداند

 

_تو که مادر نیستی بفهمی…آروم راه بریدا رسیدین حتما بهم خبر بده

 

کفشهایش را پوشید و باشه‌ای گفت

 

_حتما حتما چیزی نمیخوای…سوغاتی برات چی بیارم مریم بانو ؟

 

بالاخره لبخند بر لبش نشست

 

_سلامتیت چیزی نمیخوام مادر برو تا صدای بابات در نیومده

 

همان موقع صدای بوق ماشین بلند شد

 

_بیا دیدی گفتم

 

خندید و دستی برایش تکان داد

 

پدرش با دیدنش از ماشین پیاده شد و چمدانش را در صندوق عقب جا داد

 

 

در راه کلی سفارش و خرده فرمایشات کرد که چکار کنند و نکنند

 

پدر و مادرش را درک میکرد همین یک دانه بچه را داشتن و نگران بودن که اتفاقی برایش نیفتد اما نازنین با خود فکر میکرد که این کنترل کردن‌ها زیاد از حد موجب آسیب بیشتر میشود
در این سن یک سفر دخترانه برایش نیاز بود تا تجربه های زیادی پیدا کند

 

همه بچه ها آمده بودن از ماشین پیاده شد و چمدان را از پدرش گرفت

 

_خب دیگه با من کاری ندارین جناب کیایی ؟

 

 

اخم شیرینی کرد و دماغش را کشید که صدای آخش در آمد

 

 

با حرص بینیش را مالید

 

_وای بابا میخواین بشم شبیه پینوکیو !

 

با لبخند گونه اش را بوسید

 

 

_تو نازنین قشنگ منی…

اونجا رفتی ما رو فراموش نکنیا هر وقت بیکار بودی بهمون زنگ بزن

 

 

در آغوشش کشید و گفت

 

_ای به چشم…هر چی شما بگید دیگه برم وگرنه تری با اون نگاهش منو میخوره

پدرش با حرفش خنده کوتاهی کرد و سری تکان داد

بعد از رفتن پدرش به سمت بچه‌ها رفت و یکی یکی با همه سلام علیک کرد تا رسید به ترانه

 

با شیطنت ابرویی بالا انداخت

 

_چیشده کشتی هات غرق شدن سگرمه‌هات تو همه !

 

 

پشت چشمی برایش نازک کرد و جلوتر ازش به سمت ماشین حرکت کرد

 

 

_نه والا شما خوب باشین ما هم خوبیم عین  کوالا چسبیده بودی به بابات ول نمیکردی که

 

 

با خنده به لفظ کوالایی که بهش داده بود خندید و پس گردنی آرامی بهش زد

 

 

_حالا من شدم کوالا دیگه نه ؟

 

 

خواست بهش بتوپد که نیلوفر مابینشان ایستاد و با کلافگی گفت

 

_تو رو خدا تمومش کنید

به شما باشه تا شب هم میخواین کل کل کنین…بابا داریم میریم سفرا !

 

 

با حرف نیلوفر هر دو به این نتیجه رسیدن که بحث و کل کل را برای بعد بگذارند تا سفر بهشان حسابی خوش بگذرد ، هر چند همین کل‌کل‌ها بود که همه چیز را زیبا میکرد

 

 

نیلوفر همراه آن‌ها در صندلی عقب نشسته بود دختر لاغر اندام با چهره ای گندمگون بود که حسابی شاد و پر انرژی بود و با شوخی‌ها و خاطره‌هایی که برایشان تعریف میکرد از فکر و خیال دورش میکرد

 

با این اکیپ مطمئنا یک هفته هیجان انگیز را پشت سر میگذاشتن قرار بود در ویلای پدر ترانه این یک هفته را بگذرانند هم دوبلکس بود و هم کنار دریا

 

هر چه که میگذشت اطرافشان از حالت بیابانی به سرسبزی و کوهستانی تغییر میکرد صدای آهنگ تا ته زیاد بود و نیلوفر با مسخره بازی‌هایش باعث خنده شان بود

 

ماشین سپیده از جلویشان سبقت گرفت و بوقی زد اصلا اونا یه وضعی بودن شانس آوردن مامور پلیس این نزدیکی ها نبود وگرنه همین اول سفر مجبور میشدن کت بسته بروند بازداشتگاه و آب خنک بخورند

 

بین راه ایستادن و بعد از خوردن ناهار در یک رستوران سنتی و کلی عکس و سلفی به راهشان ادامه دادن

 

ترانه خسته شده بود و حالا جایش نیلوفر پشت فرمان نشسته بود ، برعکس او اصلا دست فرمانش خوب نبود و با هزار زور و التماس توانسته بود مادرش را راضی کند تا برایش ماشین بگیرند دست خودش هم نبود زیادی تند میرفت

 

 

دیگر هوا تاریک بود که رسیدن نایی برایشان نمانده بود به محض رسیدن هر کدام در اتاقی جداگانه رفتن انقدر خسته بود که به سه نشده خوابش برد

 

 

صبح بود که با برخورد نور خورشید به صورتش از خواب بلند شد یک دقیقه زمان برد تا از جا و مکانش با خبر شود

 

 

نگاهی به دور و بر خودش کرد یک اتاق سی متری با دیوارای سفید و وسایلی به رنگ یاسی که بهش آرامش را تزریق میکرد

باید حتما به خانه زنگ میزد حتما تا الان نگران شده بودن

 

 

 

شماره مادرش را گرفت با دو بوق جواب داد

 

_دختر تو نباید وقتی رسیدی یه زنگ بهم بزنی من باید از نرگس خانم بشنوم که دیشب رسیدین هان ؟

 

 

ابروهایش بالا پرید نرگس‌خانم مادر ترانه بود یعنی انقدر نگران شده بودن که از خاله نرگس خبر گرفته بودن !! وای خدا

 

 

از روی تخت بلند شد و همانطور که در چمدانش را باز میکرد گفت

 

 

 

_تا رسیدیم خوابم برد
تازه بیدار شدم مامان ، حالا که چیزی نشده خوبی خودت بابا کجاست ؟

 

پوفی کشید

 

 

_باباتم اینجاست میخواد باهات صحبت کنه فعلا از من خداحافظ

 

با مادرش خداحافظی کرد و مشغول صحبت با پدرش شد با این نگرانی‌های بیش از اندازه‌شان خدا به دادش برسد این یک هفته را چطور میگذراند خدا میدانست

 

همیشه خودش را با ترانه مقایسه میکرد او هم تک دختر بود اما خانواده‌اش حسابی او را آزاد و رها گذاشته بودن شاید همین
‌ کنترل‌کردن‌ها بود که از او یک شخصیت وابسته درست میکرد تا ابد که نمیتوانست با پدر و مادرش زندگی کند

 

 

در تصمیمش مصمم‌تر شد سرکار که برود نیمی از مشکلاتش حل شدنی بود

 

 

از اتاقش بیرون رفت و به سمت پله‌های طبقه پایین روانه شد میان راه بود که چشمش به سحر خورد دختر یکی از دوستان پدرش بود که همکلاسیش هم بود

 

نگاه او هم بهش افتاد لبخندی بر لب نشاند و ضربه‌ای به شانه‌اش زد

 

 

_ساعت خواب بابا…

دختر چقدر میخوابی اینجوری بخوای پیش بری کل سفر رو فقط خوابی

 

 

لبخندی به شوخیش زد و همراهش از پله‌ها پایین آمد

 

 

_قول میدم این یه هفته رو کلا بیدار بمونم خوب شد ؟

 

تا وارد سالن شدن چشمشان به ترانه و نیلوفر افتاد که داشتن در سالن دنبال هم میکردن

 

 

 

هر دو با تعجب نگاهی بهم انداختن اینجا چه خبر بود ؟

 

 

 

سپیده و آوا هم از خنده روی مبل ولو شده بودن نیلوفر معلوم نبود چه آتیشی سوزونده بود که با جیغ میخواست از زیر دستش فرار کند…ترانه هم ول کنش نبود

 

 

_وایسا ببینم میری با گوشی من پیام میدی نشونت میدم

 

 

 

 

نیلوفر پشت مبل قایم شد و تند تند گفت

 

 

_غلط کردم…غلط کردم

 

 

تا ترانه را در نزدیکیش دید جیغش هوا رفت و با یک جست از پشت مبل بیرون آمد و خودش را پشتش قایم کرد

 

 

_نازی دستم به دامنت تو حرف این وحشی رو بهتر میفهمی یه کاری کن

 

 

هاج واج بینشان ایستاده بود و نمیدانست چه کند

 

 

ترانه همانجا وسط هال ایستاد و دستش را به کمر زد

 

 

_بیا بیرون ببینم ترسو

اون موقع که داشتی اون غلطو میکردی باید فکر اینجاشم میکردی..

یه وحشی نشونت بدم من

 

 

 

ترانه عصبانی که میشد کسی جلودارش نبود حتی او هم از قیافه‌اش ترسیده بود چه برسد به نیلوفر که البته حقش بود یک بلایی سرش بیاید

 

 

 

 

 

نگاه شماتت باری بهش انداخت و نچ نچی کرد

 

_تقصیر خودته دیگه کرم داری مگه ؟…

 

 

 

 

حرفش تمام نشده بود که دید ترانه دست نیلوفر را کشید و انداختش روی زمین و خودش هم روی شکمش نشست و با قلقلک به جانش افتاد

 

 

 

نقطه ضعف نیلوفر را خوب فهمیده بود او هم فقط میخندید و سعی میکرد یک‌جوری خودش را از زیر دستش نجات دهد

 

 

در آخر با میانجی‌گری خودش و بقیه توانستن آن دو را از هم جدا کنند

 

 

ترانه هنوز هم از دستش شاکی بود

 

 

_برو خدا رو شکر کن بچه ها جونتو نجات  دادن وگرنه آدمت میکردم

 

 

تمام حرف هایش با لحن جدی بود ولی همه خوب میدانستن که دارد شوخی میکند این یه هفته با شیطنت هایشان قرار بود چه بشود خدا میداند، روز اول که اینطور از آب در آمده بود

 

 

آوا با لیوان های آب پرتقال وارد هال شد و روی مبل تکی نشست

 

 

_بچه ها قراره همینجور تو خونه بمونیم ؟
بابا بریم یه گشتی…جایی حوصلم سر رفت

 

 

به تبعیت از حرف آوا گفت

 

_راست میگه بچه ها تا هستیم باید بریم بیرون و گردش وگرنه اگه قرار بود تو خونه باشیم که همون خونه خودمون بهتر بود

 

 

همه اعلام موافقت کردن

 

 

 

 

 

از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت

 

 

_میگم بچه ها شما گشنتون نیست ؟

 

 

انگار که منتظر همین جمله‌اش بودن عین قحطی‌زده‌های سومالی به یخچال هجوم بردن

 

 

پدر ترانه قبل از سفرشان به مش حسین سرایدار ویلا سپرده بود که حسابی یخچالشان را پر کند

 

 

 

وقتی که حسابی دلی از عزا در آوردن هر کدام روانه اتاق هایشان شدن تا برای بیرون رفتن آماده شوند .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

چقدر بامزه شد•• 😘💓💕😇💞

تارا فرهادی
تارا فرهادی
5 ماه قبل

لیلا جونم واسه تو ام سایت مدوان بالا نمیاد؟؟

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  تارا فرهادی
5 ماه قبل

برای منم نمیاد🤦🏻‍♀️

تارا فرهادی
تارا فرهادی
پاسخ به  Bakakan
5 ماه قبل

منم🥲

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

از ظهر میخوام برم مد وان میزنه خطا
چی شده؟
یا فقط برای من اینطوری شده

Zoha
Zoha
پاسخ به  Bakakan
5 ماه قبل

برای منم بالا نمیاد😁

Bakakan
Bakakan
پاسخ به  Zoha
5 ماه قبل

اگر کسی می‌تونه به ادمین فاطمه پیام بده تلگرام بپرسه 🤦🏻‍♀️

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

عاالی بود

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x