رمان نوش‌دارو پارت نوزده

3.7
(3)

 

 

 

با دیدنش ابروهایش بالا پرید

 

 

 

_چیشده باز برزخی که؟

 

 

 

نفسش را در هوا فوت کرد و سرش را به دیوار تکیه داد

 

 

 

سهیل وارد اتاق شد و کنارش نشست

 

 

 

 

_رفتی پیش نازی حالش بد بود نه؟

 

 

 

 

چشمانش را بهم فشرد و گرفته لب زد

 

 

_داغونه

 

 

 

 

دستش را روی شانه‌اش گذاشت و آه غلیظی کشید

 

 

 

 

_طبیعیه حالش

 

باید یکم با خودش تنها باشه نگران نباش همه چی حل میشه

 

خودتو که نباید ببازی مرد عاشق

 

 

 

 

کلافه و خسته شانه‌اش را از  زیر دستش رها کرد و چنگی به موهایش زد

 

_بعضی وقت‌ها فکر میکنم اشتباهه که بهش نزدیک شدم ، اشتباهه کنارش باشم اون از مردا متنفره سهیل

در ثانی اصلا منو نمیبینه که بخوام خودمو براش نشون بدم

 

 

پوفی کشید و نگاهش را ازش گرفت

 

_ناامید نباش باید بهش زمان بدی کاری نکن مثل دفعه قبل پشیمونی به بار بیاری

مطمئن باش نازنین عاقله و برای اون آدمی که انقدر به فکرشه ارزش قائل میشه

 

لبخند تلخی زد و با حوله عرق پیشانیش را گرفت

 

_تو که انقدر خوب بلدی حرف بزنی چرا برای خودت کاری نمیکنی

 

از ترانه چه خبر ؟

با این حرفش اخمی کرد و پوزخندی زد

..

_برای من تموم‌شده من دختر هرزه دور و برم زیاد بوده نمیخوام یکی دیگه رو ور دل خودم نگه‌دارم

 

چشمانش را ریز کرد و کنارش نشست

_چی میگی سهیل ؟

 

نکنه به خاطر اون‌شب هنوز از دستش دلخور..

با عصبانیت حرفش را قطع کرد

 

_بهتره هیچی نگی امیر چون بیشتر از خودم متنفر میشم..

منِ لعنتی فکر کردم آدمه باهاش طرح دوستی ریختم خواستم باهاش آشنا شم بعد یه هفته جوابمو نداد گفت میخواد فکر کنه

بهش فرصت دادم نمیدونستم که…

 

اینجای حرفش سکوت کرد و مشتش را گوشه لبش فشرد

صورتش به کبودی میزد و معلوم بود دارد خشمش را کنترل میکند

 

سرش را پایین انداخت و پوزخندی به حال خودشان زد

_واقعا درکت میکنم چون اون کسی که دوستش دارم اصلا عشقمو نمیبینه و منم دارم بیخودی دست و پا میزنم

 

میان حرفش پرید

 

_نه اینجوری نگو داداش

نازنین دختر خوبیه مشکل اون با ترانه زمین تا آسمون فرق داره

تو حداقل خیالت راحته که نازی کج نمیره ولی من چی !

اون لعنتی مردا رو یه جور سرگرمی میبینه اصلا براش مهم نیست احساس طرف کاش هیچوقت ندیده بودمش کاش

نگاهش را به رفیقش داد و دستی به شانه‌اش زد

 

 

_باید کمکش کنی سهیل به نظرم اون از وابسته شدن فراریه یه بار بدون دعوا باهاش حرف بزن ببین مشکلش چیه ؟

 

 

چیزی نگفت و نفسش را در هوا فوت کرد

 

رفیقش را درک میکرد نمیتوانست خودش را جایش تصور کند تصور نازی کنار مهرداد برایش سخت بود همین امروز با دیدنشان بهم ریخته بود چه برسد به اینکه بفهمد نازی با مردان دیگری ارتباط دارد مسلما دیوانه میشد

****

 

 

 

خودش را در اتاق حبس کرده بود و خیال بیرون آمدن نداشت

 

مادرش چند بار بهش سر زده بود و کلی باهاش حرف زده بود نصیحتش کرده بود که این راهش نیست گفت فقط همین یک امشب را تحمل کن و بذار آبرومون حفظ بشه

 

اما او برایش سخت‌تر از تصور بود یک هفته‌ای از آمدن مهرداد میگذشت و تمام فامیل هم به خاطر اینکه آقا تازه نامزد کرده بود پاگشایشان میکردن

 

امشب هم نوبت آن‌ها بود به هر حال

برادر‌زاده مادرش بود نمیتوانست که به خاطر گذشته آبرو‌داری نکند ؛ به خصوص با حرف‌های زن‌دایی که حالا همه جا پز عروسش را میداد و دنبال بهانه‌ای بود که بهشان طعنه بزند

 

 

 

 

 

 

در بد برزخی گیر افتاده بود اگر بیرون نمیرفت کلی حرف پشت سرش میزدن که حتما باز این دختره چشمش دنبال مهرداده از ان طرف هم حوصله بودن در آن جمع را نداشت

 

 

 

 

 

 

در حال کلنجار با خودش بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد

 

با دیدن شماره مهران ابرویش بالا پرید دکمه سبز را فشرد و آرام جواب داد

 

_بله ؟

 

صدای گرمش در گوشی پیچید

 

 

_سلام خوبی نازنین جان ؟

 

لبخندی زد

 

_مرسی کاری داشتی زنگ زدی ؟

 

 

 

..

 

کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید

 

 

 

_چی بگم…

واقعا من از طرف مهرداد ازت معذرت میخوام

میدونم پرروییه که امشب ما رو اونجا تحمل میکنی ولی لطفا ازت میخوام یه گوشت رو در بگیری و یه گوشتم دروازه

به هیچ چیز فکر نکن و سعی کن نازنین همیشگی باشی

..

 

لبخندش عمیق‌تر شد هر چقدر مهرداد بی‌فکر و پررو بود برادر کوچکترش مرز باشعوری را رد کرده بود

 

دلش گرم شد با حرف‌هایش با نصیحت‌های برادرانه‌اش تصمیم گرفت امشب را خودش باشد و وجودشان را تحمل کند

 

حداقل با بودن مهران و مهسا جمع قابل تحمل‌تر میشد

 

 

لباس زیبایی پوشید کت و شلواری سفید کرپ با کفش‌های مجلسی مشکی

 

 

امشب برخلاف همیشه بیشتر به خودش رسید روسری ساتن مشکیش را لبنانی دور گردنش بست و ارایش ملیحی هم روی صورتش انجام داد

..

 

 

پدر و مادرش با دیدنش برق تحسین در چشمانشان نشست و لبخند پرمحبتی بهش زدن

 

 

بعد از نیم‌ساعت زنگ خانه به صدا در آمد اول از همه دایی وارد شد و مشغول احوالپرسی شد

 

 

لبخندی زد و سلامی بهش داد که با گرمی جوابش را داد و پیشانیش را بوسید

 

از حق نگذرد دایی مهدی واقعا مهربان بود و از این نظر مهران و مهسا بهش رفته بودن برعکس مهرداد که کپ مادرش بود و او با خود فکر میکرد چطور عاشق چنین مردی شده بود ؟

 

..

 

زندایی با دیدنش پشت چشمی نازک کرد و سرد باهاش روبوسی کرد

 

 

پوزخندی زد انتظار بیشتری نداشت !

 

نگاه مهرداد اما پر از تعجب بود حتی پلک هم نمیزد و نازنین با خود فکر میکرد دارد پیش خودش میگوید این همان نازنینی بود که یک هفته پیش جلوی در خانه ظاهر شده بود حتی در گذشته هم چنین تیپی نمیزد

 

 

لبخندی زد و پرغرور سرش را بالا گرفت

 

_خوش‌اومدین بفرمایید داخل

 

مهرداد اخم کرد و جلوتر از نامزدش وارد سالن شد و اما ستایش…

 

 

با نگاهی کینه‌توزانه سرش را نزدیک صورتش کرد و گفت

 

_بهتره مراقب رفتارت باشی نازی خانم که یه وقت مشکلی پیش نیاد

 

داشت در خانه‌اش جلوی رویش تهدید میکرد ؟

 

 

این دیگر که بود !!

 

..

 

 

سعی کرد به روی خودش نیاورد به قول مهران بی‌تفاوت و ریلکس

 

 

امروز مادرش سنگ‌تمام گذاشته بود و برای اینکه پوز زندایی را به خاک بمالد پنج نوع خورشت درست کرده بود

 

خوب بود که مهسا کنارش بود و با حرف زدن حواسش را پرت میکرد وگرنه نمیدانست چطور باید نگاه‌های سنگین مهرداد و پرخشم ستایش را تحمل کند

 

 

زندایی هم یک ریز داشت از عروس جدیدش و هنرهایش تعریف میکرد

 

 

_مریم جان حتما یه روز که فرصت داشتی بیا با هم بریم سالن ستایش موهاتو رنگ کنه هر کاری بلده از لیفت ابرو بگیر تا کراتین مو توام که فامیلمونی میگم تخفیف هم بده مگه نه عروس خوشگلم ؟

 

مادرش هر لحظه رنگ عوض میکرد و به زور جلوی خودش را گرفته بود تا نکوبد روی صورت زندایی ، با لبخند زدن ظاهر خودش را حفظ میکرد

 

ستایش طره‌ای از موهای رنگ شده اش را کنار زد و پا روی پا انداخت

 

_حتما مامان‌جون خوشحال میشم عمه و نازنین جون تشریف بیارن سالنم

به دنبال حرفش نگاه بدجنسی بهش کرد و با لحن پر افاده‌ای گفت

_نازی جون حتما بیا اونجا تا بگم ناخناتو برات بکارن اینجوری بهتر میشه

..

 

جمع ساکت شده بود و همه نگاهشان به نازنین بود که چه جواب میدهد

 

دختره عفریته جاش بود همینجا خفش میکرد دوست داشت بگوید یه فکری به حال خودت بکن که با هزار جور عمل و ارایش یه ذره نونوار میشی این نسخه‌ها رو واسه بقیه بچین نه من

 

همه رفتارهایش مصنوعی و پر از افاده بود هیچ حوصله مسخره‌بازی‌هایش را نداشت

 

لبخند تصنعی بر لب نشاند و نگاهش را به ناخن‌های مرتب و بدون لاکش داد

 

_ناخنهای خودمو بیشتر دوست دارم به نظرم طبیعی قشنگتره و این حرفش تا فیها خالدون زن مقابلش را سوزاند

 

 

نگاهش به مهرداد افتاد که با لبخند محوی خیره‌اش بود

 

بغض گلویش را گرفت و برای فرار از این نگاه معنی‌دار به آشپزخانه پناه برد

از سنگ که نبود سالها کنار هم بودن در غم و شادی شریک هم بودن هر چقدر هم حفظ ظاهر میکرد باز هم یک جای دلش میسوخت برای لبخندش

 

 

 

اصلا چرا اینطوری نگاهش میکرد ؟ همانند گذشته مگر همین هفته پیش نبود که تحقیرش کرد با نامزدش روبرویش نشسته بود و حالا با کمال پررویی بهش لبخند هم میزد

 

 

 

 

 

این مرد تا چه حد میتوانست مرموز باشد اصلا او را نمیفهمید از نگاهش چیزی نمیتوانست بخواند هیچ چیز !

 

 

….

در آشپزخانه مشغول ظرف شستن بود که از پشت چیزی بهش خورد

 

 

 

هینی کشید و سرش را برگرداند با دیدن مهرداد ضربان قلبش بالا گرفت نه از هیجان از ترس…

 

 

 

 

اینجا چه میخواست ؟

 

 

سعی کرد بی‌توجه بهش به کارش برسد اما زیر‌چشمی حواسش بهش بود کنارش ایستاد و از آب‌چکان لیوانی برداشت

 

خون خونش را میخورد با خود فکر کرد حتما بعد از آب خوردن شرش را کم میکند اما همانجور به میز تکیه داده بود و نگاه ازش برنمیداشت

 

 

 

 

..

 

 

 

 

 

کفرش در آمد لیوان کفی را در سینک رها کرد  و برزخی به طرفش برگشت

 

 

 

 

_چیزی شده ؟

 

آبتو که خوردی بهتره بری پیش نامزدت تا یه وقت تنها نمونه

نفهمید از حرفش چه برداشتی کرد چون که پوزخندی زد و تکیه‌اش را از میز گرفت

با کمال خونسردی لیوان را داخل سینک گذاشت و مستقیم در چشمانش زل زد

 

 

 

 

 

 

 

 

_نگو حسودیت شده خانوم چون اصلا بهت نمیاد

 

 

 

 

نگاهش تیره شد صورتش از حرص و خشم رنگ عوض کرد این مرد چه پیش خودش میگفت !!

 

 

 

 

 

دندان بهم سایید و انگشتش را جلویش تکان داد

 

 

 

 

 

 

 

 

_بهتره حد خودت رو بدونی جناب کیایی با این حرف‌ها میخوای به کجا برسی ؟

 

 

من باید خیلی احمق باشم که به خاطر تو حسادت به جونم بیفته

 

 

 

..

 

پوزخندی کنج حرفش نشاند و تمسخر‌آمیز ادامه داد

 

 

 

 

 

 

 

_لیاقتت همون ستایش جونه

دیگر از آن چهره خونسردش خبری نبود با یه من اخم و نگاه وحشی که رگه‌های خشم درش دیده میشد زل زد به چشمان مشکی دخترک

 

فقط چند اینچ باهاش فاصله داشت سینه به سینه‌اش ایستاد و سرش را کمی خم کرد تا همقدش شود

 

 

_چیشده زبون باز کردی نازی کوچولو ؟

 

..

 

با خشم ازش فاصله گرفت و مشغول ظرف شستن شد

 

 

واقعا عجیب بود جوری رفتار میکرد انگار به او خیانت شده بود همیشه خدا از عالم و آدم شاکی بود

 

 

 

_بهتره بری بیرون بس کن این مسخره بازی رو

 

 

 

 

دستانش را در جیبش فرو کرد و گوشه لبش را جوید

 

 

 

_نقش بازی نکن من که میدونم تو دلت چی میگذره…

 

 

اشاره به سرتاپایش کرد و نیشخندی زد

 

_ناپرهیزی کردی خانوم اگه اون‌موقع‌ها هم همیشه به خودت میرسیدی شاید هیچوقت رابطه‌مون خراب نمیشد

 

بهت زده به طرفش برگشت

 

 

 

 

خدای من انگشت اتهام را به سمتش گرفته بود ؟

 

این مرد با وجود خیانتش چطور میتوانست او را مقصر جلوه دهد !

 

 

 

 

لبخند سردی زد تمام جانش یخ زده بود، یخ

 

سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند

 

 

_واقعا فکر میکنی رابطه‌ای که به یه مو بند بود با این چیزا خراب شده ؟

 

 

 

با ورود ستایش به آشپزخانه نگاه ازش برداشت و سرگرم کارش شد

 

 

ستایش بود که گفت

 

_اینجا چیکار میکردی عزیزم ؟

 

هر چی میخواستی برات میاوردم خب

 

 

 

کاش کر میشد کاش میمرد و این جمله را نمیشنید

 

 

 

 

_مگه دلم میاد ازت کار بکشم خوشگلم

داشتم الان میومدم

 

 

 

با رفتنشان شیر آب را بست و گوشه آشپزخانه نشست و به کابینت تکیه داد

 

..

مهرداد چه هدفی داشت چرا هر بار سعی داشت با کلام و رفتارش او را آزار دهد ؟

 

 

او که هوای این عشق لعنتی را از دلش بیرون کرده بود کلی خون دل خورده بود تا توانسته بود خودش را سرپا نگه‌دارد حالا با یک جمله‌اش فرو میریخت !

 

 

نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

 

چو در بر رقیب من نشسته ای

 

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

 

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

به چشم خویش دیدم آن شب

 

که جام خود به جام دیگری زدی

 

چو فال حافظ آن میانه باز شد

 

تو فال خود به نام دیگری زدی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
22 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Zoha
Zoha
5 ماه قبل

خسته نباشی لیلای قشنگم🥹❣️

تنها
تنها
5 ماه قبل

رمان های شما خیلی دوست دارم،قلم خوبی دارید براتون آرزوی بهترین ها دارم

مینا
مینا
5 ماه قبل

لیلا جان عالیه رمانت موفقیتهات روز افزون گلم همیشه بدرخشی👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿فقط زودتر امیر علی رو به نازنین برسون که مهراد فقط آتیش بگیره دلمون خنک شههههههه

Eli
Eli
5 ماه قبل

وای خدایا چق این مهراد یا مهرداد وقیحهههههه
مرتیکه میگ اگ اون موقعا ام ب خودت میرسیدی شاید هیچوقت کات نمیکردیم😐😐😐😐😐😐😐😐

تارا فرهادی
تارا فرهادی
5 ماه قبل

عالی بود لیلیه خوودم😍😍💜

نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

خیلی قشنگ می نویسی عالی بود

نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

لیلا جون خیلی قشنگ بود مثل همیشه عالی

مینا
مینا
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

ای فدای تو بشم چند روزه مصیبت دارمااااا

Sety
عضو
5 ماه قبل

لیلا حجم حرصی ک از این دو تا افریته خوردم حد نداره🤬🤬🤬

بیچاره امیر علی😂😂

نازنین
نازنین
پاسخ به  Sety
5 ماه قبل

یعنی من من تورومیکشم هی میگه بیچاره امیرعلی🤨

Zoha
Zoha
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

جووون کلوچه
خوب دل و قلوه رد و بدل می کنید اینجا ها🤣

☆HSE♡
☆HSE♡
5 ماه قبل

عالی مثل همیشه ❤️😍 خسته نباشی لیلا جونم …

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون خیلی قشنگ بود💖💖💖💋

دسته‌ها

22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x