رمان نوش‌دارو پارت هجده

4.7
(3)

این سوال اخمهای زن روبرویش را درهم کرد

از در فاصله گرفت و صاف ایستاد

_میشه بهش بگید بیاد جلوی در ؟

بگید نازنین اومده

حرفش تمام نشده بود که صدای گیرای مردانه‌اش در گوشش طنین انداخت

قلبش ترکید و صد پاره شد
..

هجوم خون را در صورتش احساس کرد دانه‌های درشت عرق روی تیره کمرش نشست عرق سرد..

اما از درون داغ بود توهم زده بود یا صدای خودش بود همانی که یکسال ازش دریغ شده بود

_ستایش ، کی پشت دره چرا نمیایی ؟

پس اسم این زن ستایش بود همانی که عشقش را ازش گرفته بود حالا با حرص و کینه به دخترک زل زده بود

_پس تو همون نازنینی
چرا اومدی اینجا دنبال چی هستی ؟

اخم ریزی بین ابرویش نشست خودش هم نمیدانست چرا به اینجا آمده بود فقط دلتنگ بود دلتنگ دو تیله سبز

صدایش میلرزید

_اومدم ببینمش

در نظر زن روبرویش حتما پررو و گستاخ بود اما نازنین حتما دیوانه شده بود که چنین حرف‌هایی میزد

قامت بلندش در درگاه در ظاهر شد

اشکش خشک شد حتی پلک هم نمیزد

خدایا اگر میخواهی جانم را بگیری راضیم که همینجا قلبم بایستد و جلوی پایش بمیرم

این چشمها چشمان عشقش نبود سرد بود رنگی نداشت شاید هم نازنینش را نمیشناخت آخر یکسال گذشته بود فرق بود بین آن نازنین و اینی که جلویش بود

وقتی دستش دور شانه‌های دخترک حلقه شد و به خودش چسباند به خدا حس کرد که یک لحظه نفسش بالا نیامد

نگاه حیرانش را بینشان گرداند

به خاطر همین زن پشت پا زد به همه چی ؟

چی ازش کم داشت !!

صدایی در درونش گفت فاصله‌ها داری با این زن یه نگاه بنداز

لبه مانتویش را چنگ زد و یک قدم عقب رفت

جای او اینجا نبود باید میرفت باید باقیمانده قلب شکسته‌اش را از اینجا جمع میکرد

دست بر دیوار گرفت و پشتش را بهشان کرد که با صدایش در جایش متوقف شد

_وایسا

برگشت اما نگاهش نکرد نمیخواست بیش از این اسیر تحقیرشان شود

_باید برم اشتباه کردم اومدم

صدایش از زور بغض گریه خفه بود

مهرداد پوزخندی زد و حلقه دستش را دور شانه‌های ستایش تنگ‌تر کرد

_نمیخوای بهمون تبریک بگی

با بهت سرش را بالا آورد

انتظار شنیدن این حرف را نداشت از جانش چه میخواست به خدا که مرده بود چه توقعی ازش داشت ؟

..

چشمانش را بهم زد و لبهای لرزانش را تکان داد

_خوشبخت بشین

حس میکرد خودش هم به زور شنید چه رسد به آن‌ها

سر بالا آورد و لبخند کم‌جانی زد چه بهم میامدن مهرداد از اول هم دنبال همچین دخترهایی بود همیشه آن موقع‌ها مثل وصله ناجور بود کنارش

ستایش نگاه تحقیر‌آمیزی بهش کرد و رو به مهرداد گفت

_عزیزم من دارم میرم تو

شاید حرف خصوصی با نامزد سابقت داشته باشی تنهاتون میذارم

این عملش روشنفکرانه بود مگر نه ؟

یعنی حسادت به جانش نمیفتاد مثل او که در مهمانی‌ها نگاه مهرداد روی زن‌ها میچرخید حساس نمیشد ؟

پس چرا او هنوز هم از بودن زن دیگری کنار عشقش عذاب میکشید چرا آرام و قرار نداشت

قامت بلندش جلوی رویش ظاهر شد به چی خیره شده بود به نازنینی که ساخته بود چرا نگاهش انقدر پر از کینه بود از چه شاکی بود انگار جایشان عوض شده بود

_هیچوقت عاشقی کردن رو بلد نبودی حالا خیلی دیره نازی خیلی…

انگار یک نفر محکم بر سرش پتک میکوبید

صدای زنگ خشداری در گوشش تکرار میشد حتی چشمه اشکش هم خشک شده بود و فقط مات نگاهش میکرد

چرا نمیتوانست یک کلمه از حرفهایش را بفهمد مگر کسی که رفته بود خودش نبود !!

چرا نماند تا این رابطه سست شده را درست کند چرا هنوز هم دنبال تحقیر کردنش بود چرا ؟

این قلب لعنتی حرف حالیش نمیشد این عشق به جز درد و تحقیر چه عایدی داشت ؟

با صدای محکم بسته شدن در شانه‌هایش بالا پرید

حالا او تنها بود مثل همیشه مثل یک بچه خردسال در یک جای غریب خانواده‌اش را گم کرده بود و بی‌کس به دور و برش نگاه میکرد

ندید مردی در آن سو تکیه به دیوار خسته‌تر از همیشه بهش چشم دوخته است و جلوی خودش را میگیرد که به سمتش نرود !

با قدم‌های سست و شانه‌هایی افتاده راهش را کشید و باقیمانده توان جمع شده‌اش را با خودش برداشت

سرد بود مثل یک تیکه جسد یخ زده بود و نگاهش را حتی بالا نمی‌آورد

با صدای آشنایی در جایش متوقف شد

این صدا مال که میتوانست باشد جز مرد این روزهایش که همه جا در خلوت و شلوغی دورش پرسه میزد

با دیدنش بغض در گلویش چنگ انداخت مثل کودکی مظلوم خواست بهش پناه ببرد به سمتش قدم برداشت و دستش را به دیوار تکیه داد

امروز باز هم کمرش خم شده بود حس میکرد دردش بدتر از زخم یکسال پیش بود اینکه بعد از یک سال عشق قدیمیت را ببینی همانی که از دوریش دیوانه و مریض شوی و حالا بدون آنکه پشیمانی در نگاهش بنشیند با وقاحت زل بزند به چشمانت و تو را مقصر کند درد است تلخ است

سر بالا آورد و زل زد به قهوه تلخ چشمانش که حالا با سرزنش و پر از سوال بهش خیره بود

_توام دیدیش نه ؟ از من بهتر بود مگه‌….

حرفش تمام نشده سیلی به صورتش خورد

..

شک زده سر کج‌شده‌اش را صاف کرد و به مرد خشمگین روبرویش زل زد

..

به سرعت چشمانش پر از اشک شد و لبهایش لرزید

به کدامین گناه سیلی خورده بود او که از دنیا ضربه کاری خورده بود حالا….

میان افکارش غوطه‌ور بود که در آغوش گرمی فرو رفت

خواست از بغلش جدا شود که نگذاشت و سرش را روی سینه‌اش فشرد

_هیش بسه دیگه ، بسه

..

با گریه مشتی به بازویش زد

_ولم کن ازت بدم میاد

از همتون ، از هر چی مرده متنفرم

امیر با خشونت در آغوشش گرفت و سوار ماشین شد

در همان حال نازنین را از آغوشش جدا نکرد حالا به سینه و بازویش مشت میزد و گله میکرد

_ گفت عاشقی بلد نبودم میشنوی امیر ؟

لیاقتشو نداشتم نه…

موهایش را نوازش کرد و زیر گوشش زمزمه کرد

_غلط کرد

لیاقت تو رو نداشت نازی ،چرا رفتی اونجا ؟

لحنش پر از دلگیری بود اما او انگار در این دنیا نبود مگر میتوانست فراموش کند هنوز هم چهره آن زن جلوی چشمش بود همان کسی که عشقش را دزدیده بود

چه راحت نازنینش را فراموش کرد چه راحت کس دیگری را جایگزینش کرد

سرش را از روی سینه‌اش برداشت و چنگ زد به موهایش

_توام دیدی مگه نه ؟

موهاش خیلی بلند بود چرا نمیتونم مثل اون باشم چرا ؟

این دختر چه رنج‌هایی کشیده بود چرا دست از مقایسه کردن خود برنمیداشت

سرش را در آغوش کشید و پشتش را نوازش کرد

_موهای تو قشنگتره تو نازنینی هیچکس مثل تو نیست

صدای این مرد امروز عجیب غمگین و گرفته شده بود

_دوستم نداره چرا اومد…چرا دوباره میخواد نابودم کنه امیر ؟

قلبش از هم فشرده شد صورتش را با دستانش قاب کرد و اشکهای دخترک را از صورتش پاک کرد

_نمیذارم نابودت کنه نازی اجازه نمیدم بشکنی

هر حرفی که دخترک بر زبان می‌اورد یک جوابی داشت که آرامش کند

بینیش را بالا کشید و نگاهش را از شیشه به بیرون داد

درکی از موقعیتش نداشت در ماشین روی پای یک مردی که محرمش نبود نشسته بود مردی که این روزها کنارش بود و میخواست زخمهایش را ببندد میخواست دوباره قلب پاره پاره شده اش را بهم وصل کند

_اومده منو دیوونه کنه میدونم

نمیذاره یه روز خوش داشته باشم مگه چیکارش کرده بودم که انقدر ازم متنفره !

صدایش میلرزید و حملات هیستریک باز هم به سراغش آمده بودن

امیر تن لرزانش را در آغوش کشید و به خود فشرد

دیدن حالش داشت دیوانه‌اش میکرد کاش جلویش را میگرفت کاش نمیگذاشت آن نامرد را ببیند اما نخواست دخالت کند فکر میکرد ملاقاتش که کند حرفهایش را میزند و تمام نمیدانست شکسته‌تر برمیگردد

آخ که دوست داشت گردن آن مرد را بشکند ولی حیف که‌‌‌…

بطری آب را از صندلی جلو برداشت و جلوی لب دخترک گرفت

_بخور اینو تا نفست باز شه

مظلوم به حرفش گوش کرد و مثل یک بچه ترسیده چند قلپ از آب را خورد

چنگی به سینه‌اش زد تا راه نفسش باز شود چیزی مثل سنگ درست وسط سینه‌اش جا خوش کرده بود

نگاهی به اطرافش کرد و اشکش را پاک کرد به اندازه کافی امروز تحقیر شده بود نمیخواست بیش از این جلوی این مرد هم خار و خفیف شود

امروز خودش را رسوا کرده بود دیگر بس بود از آغوشش خواست جدا شود که نگذاشت و بوسه‌ای به موهایش زد

_بمون تا بهتر شی

مثل برق‌گرفته ها نگاهش کرد چشمانش از وحشت و بهت گشاد شده بود و نفسهایش هم تند

امیرعلی از حالت صورتش ناباور سرش را عقب برد و حلقه دستش را باز کرد

خودش هم نفهمید چرا او را بوسیده بود نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد

سرش را پایین انداخت و گرفته لب زد

_منظوری نداشتم فقط خواستم خوب شی

با حالتی جنون پسش زد و از روی پایش کنار رفت

_تو داری خطرناک میشی

..

شکه به طرفش برگشت

_چی میگی نازی ؟

انگار حرفش را نشنید سرش را میان دستانش فشرد و با خود تکرار کرد

_این درست نیست…درست نیست

باید فرار میکرد از این نگاه از این چشمان پرحرفش

دور و برش چه خبر بود ؟ درست نمیفهمید درک نمیکرد

از سکوتش استفاده کرد و از ماشین پیاده شد رفت و پشت سر گذاشت مرد عجیب این روزهایش را ندید تا چه حد کلافه شد ندید نگاهش تا آخر دنبالش کرد

فقط شنید صدای جیغ لاستیکهایش را که با سرعت از آن کوچه رد شد

عصبی بود از درون تب داشت چند بار بر فرمان کوبید و لعنتی زیر‌لب گفت

خراب کرده بود همه چیز را چطور نتوانست بر نفسش غلبه کند از درون داغون بود کاش میتوانست کنار نازنین باشد و زخمش را مرهم ببخشد اما این دختر حتی از نزدیکی با او هم فرار میکرد

تحمل او هم حدی داشت نباید بیش از این تعلل میکرد آن هم در این وضعیت به وجود آمده

مهرداد با وجود داشتن نامزد هنوز هم خطرناک بود آمدنش به اینجا مشکوک بود باید یک‌جور نازنین را از اینجا دور میکرد ولی آخر چطور ؟

این دختر شمشیر را از رو بسته بود نمیفهمید تمام حواسش پیشش است حتی یک نیم‌نگاه هم خرجش نمیکرد

در این مدت بارها تلاش کرده بود فراموشش کند یادش را از قلبش پاک کند اما بیشتر به سمتش کشیده میشد تا چشم باز میکرد خودش را جلوی خانه‌شان میداد پاتوقش شده بود کوچه‌شان کاش که کمی هم او را ببیند تا بفهمد چه حالی دارد ، کاش

باید ذهن آشفته‌اش را یک جور خالی میکرد اینجور وقت‌ها پناه میبرد به کیسه بوکس تا کمی آرام شود

دستکش‌هایش را دست کرد و ضربه محکمی به کیسه مقابلش زد

چشمان نازنین مقابلش بود نگاه معصومش آخ از آن اشکهایش که قلبش را زیر و رو میکرد این دختر همه‌چیزش بود و دیدن ناراحتیش او را عصبی میکرد

چطور باید نجاتش میداد چطور ؟

ضربه‌های متمادی و فریادهایش در اتاق میپیچید

خشمش را اینطور خالی میکرد از دست خودش عصبانی بود کاش زودتر از مهرداد ازش خواستگاری کرده بود کاش اجازه نمیداد که عاشق آن مرد شود

دیر جنبید دیر

همیشه او نفر دوم بود نازنین فقط مهرداد را میدید و بس در چشم او امیرعلی یک پسرعموی عادی بود حتی در همان اندازه هم نبود هیچوقت او را ندید هیچوقت …

درد بدی میان انگشتانش پیچید خم شد و بطری آب را از کنارش برداشت

در اتاق باز شد و قامت سهیل جلوی درگاه در ظاهر شد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

55 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

عالی بود مثل همیشه

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

لیلا جان کجایی شما که بد قول نبودی دخترم

عرشیا خوب
عرشیا خوب
5 ماه قبل

سلام پارت جدید رانمیزاری

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

خیلی قشنگ بود بانو

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

سلام لیلا جان امروز تو سایت مد وان کامنتای من ارسال نمیشه میزنه نامعتبر باید چکار کنم اونجام که براشون کامنت گذاشتن خیلی مهمه

Tina&Nika
Tina&Nika
5 ماه قبل

لیلاعالی بود کلم 💜

Tina&Nika
Tina&Nika
5 ماه قبل

سلام لیلا جون عالی بود گلم دوستان عزیزی که تو مدوان هستین شمام وقتی کامنت میزارین میزنه مورد نامعتبر میشه یکیتون راهنمایی کنید چرا اینجوری میشه اخه من ثبت نامم کردم ولی نمیتونم کامنت بدم به جای اینکه کامنتم بره میزنه مورد نا معتبر است

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  Tina&Nika
5 ماه قبل

منم

بی نام
بی نام
5 ماه قبل

ی امروزم پارت بدهه. بینم به کجاومیرسه لفطااا

Fateme
Fateme
5 ماه قبل

سلام عزیزم شبت بخیر

لیلا جون من دارم یه رمان توی یه کانال مینویسم اما متاسفانه بازخورد زیادی ندارد😔😔😔 میخواستم بدونم شما اطلاع دارید که چطور میتونم رمانم داخل این سایت قرار بدم یا اگر برات زحمتی نیست خود شما میتونی رمانم داخل این سایت قرار بدی؟؟؟؟

Fateme
Fateme
5 ماه قبل

سلام عزیزم شبت بخیر

لیلا جون من دارم یه رمان توی یه کانال مینویسم اما متاسفانه بازخورد زیادی ندار😔😔 میخواستم بدونم شما اطلاع دارید که چطور میتونم رمانم داخل این سایت قرار بدم یا اگر برات زحمتی نیست خودت میتونی رمانم داخل این سایت قرار بدی؟؟

Fateme
Fateme
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

ممنون از کمکت عزیزم 💙🐦

Fateme
Fateme
5 ماه قبل

سلام عزیزم شبت بخیر

لیلا جون من دارم یه رمان مینوسم اما متاسفانه توی اون کانال بازخورد زیادی ندار 😔😔میخواستم بدونم شما میدونید چطوری باید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌رمانم داخل این سایت قرار بدم یا اگه براتون مشکل نیست میشه خود شما رمانم داخل این سایت قرار بدی ؟؟؟

تارا فرهادی
تارا فرهادی
5 ماه قبل

#حمایت از لیلی جونم😍😍

Newsha
Newsha
5 ماه قبل

عالی عشقم آفرین بهت خسته نباشی😘🥰

نسرین احمدی
نسرین احمدی
5 ماه قبل

لیلا جان من الان رمانت رو تو رمان دونی دیدم حالا از پارت اول می خونم بعد نظر میدم

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

یک راه حل مناسب برای فراموشی افراد دلشکسته🤒🤕😔💔 ( تازه یادم اومد•••••••) تضمینی* درس خوندن تا دکتراا•• دیگ کسی با شغل یا درس یجورایی سخت،سنگین وقت سرخاروندن نداره••••••••

سارا
سارا
5 ماه قبل

لعنت برمهردادومهردادها که ازیک قلب پاک ومعصوم چها که نمیسازند

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

نمیدونم نظره من اومد یا نه🤔😐

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

😘🙏👏😇💓💕💞

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

درود*
مرسی،ممنون از نویسنده عزیز💓💕💞😇😘
به نظره من هم طول میکشه تا ۱ دختره دلشکسته🤒🤕😔💔😳😵😨😖😢 به خودش بیاد ( ما همه دختر،خانم؛زن ها کاش میشود،میتونستیم نازنین بیچاره،بینواا رو درکش کنیم ) کل این قسمت یجورایی بهش حق دادم** کاش میتونست با مادرش مدتی برن ۱ شهر دیگه مسافرت یا یجوری حواس خودش رو پرت بکنه••😲😫💔

سارا
سارا
پاسخ به  نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

درسته رمان ولی من بیصبرانه متنظرتاوان پس دادن مهرداد چرا که نازنین خیلی مظلوم وپاکه طفلکی ناراحتش شدم وامثال نازنینهادرواقعیت خدا کمک قلب پاکشون کنه وهمینطورشیمای عزیزدل که سرگذشتشوخوندم دفعه های قبل که مخاطباروقابل دونسته بودونوشته بود،شیمای عزیزشاید اگرهم درکت کردم سخت باشه برات باورش چون هرگز جای تو نبوده ونیستم ولی میخام بدونی ازاعماق قلبم برات مهربونی بیشترخداروخواستم همون لحظه که خوندم ویک عشق پاک مثل خودت که قدرت روبدونه خانم گلی جان

سارا
سارا
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

خدا قوت ،زیباست قلمتون،زنده باشیدوهمیشه موفق لیلای عزیز

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  سارا
5 ماه قبل

بله دختره گلم موافقم💓💕👏😇😘

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  سارا
5 ماه قبل

مهرداد حقش زنش بعدنها با ۱ بچه رهاش بکنه بره 😐 ماهم بخندیم حالا مهرداد موند و حوضش😁😂

سارا
سارا
پاسخ به  نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

👌 👌

بانو
بانو
5 ماه قبل

سلام نویسنده جان💖
رمانتون عالی امیدوارم تا آخرش انقد خوب و گیرا باشه…

مریم
مریم
5 ماه قبل

عالی عالی .من که بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم

دسته‌ها

55
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x