4 دیدگاه

رمان نوش‌دارو پارت هشت

2
(3)

آهنگ ملایمی در سالن پخش بود و خدمه ها مشغول پذیرایی بودن

 

 

 

در گوشه‌ترین جای سالن ایستاد همیشه از شلوغی بدش میامد و برعکس او مهرداد عاشق مهمانی و جاهای شلوغ پلوغ بود اصلا همین تفاوت‌ها بود که باعث بحثشان میشد

 

 

 

با صدای امیرعلی آن هم در نزدیکیش افکارش پاره شد

 

عین اجل معلق سر می‌رسید هیچ حوصله‌اش را نداشت

 

 

 

 

_میگن مار از پونه بدش میاد دم لونه‌اش سبز میشه حکایت منه

 

 

 

 

 

انگار امروز زیادی تند رفته بود که همچین اخم وحشتناکی بین ابرویش بود اینجور موقع‌ها چشمانش از حالت خمار به وحشی تغییر میکرد و نازنین با خود میگفت این مرد برخلاف اخلاق گندش مار خوش خط و خالی بود

 

 

 

 

 

 

 

 

_نمیخوام بپرسم چی باعث این همه تلخیه چون حتما بهم میگی فضول فقط دوست دارم بدونم تو همون نازنینی هستی که من میشناختم ، بهت نمیاد انقدر لوس باشی که با یه حرفم سریع بهت بر بخوره

 

 

 

 

با اخم محوی به چهره متفکرش که با جدیت این کلمات را ردیف میکرد خیره شد این مرد چه پیش خودش فکر میکرد یک ذره هم به جایش نبود که حالا این چنین درباره اش حرف میزد !

 

 

 

سکوتش را که دید با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرد

 

 

 

 

_نمیخوای نگو ، ولی به من برمیخوره مثل اینکه زن عمو تو تربیتت خوب کار نکرده هنوز نمیدونی باید به بزرگترت احترام بزاری

 

 

 

 

با حرص پوست لبش را جوید و رویش را برگرداند خوب نقطه ضعفش را فهمیده بود که از حرص دادنش لذت میبرد

 

 

 

اصلا دوست دختر عزیزتر از جانش کجا بود که همیشه و همه جا آویزانش بود

 

 

با پوزخند به نیم رخش زل زد

 

 

 

 

_از بزرگتری فقط قلدری رو یاد گرفتی تو تمام این مدت کجا بودی پسرعموی نمونه که حالا از اخلاق من ایراد میگیری ؟

 

 

 

 

 

با یک تای ابروی بالا زده نگاهش کرد در ته نگاه دخترک دلخوری را میتوانست ببیند اما از سر چه !

 

 

 

 

دستی به گوشه لبش کشید و چشمانش را تنگ کرد

 

 

 

 

_حضور من برای تو مهمه ؟

 

 

 

 

فکر کند روی سرش یک علامت سوال بزرگ نصب شده بود این چی پیش خودش داره میگه !

 

 

 

 

_مثل اینکه منظورمو درست متوجه نشدی پسرعمو ، خیالات ورت نداره فقط میخوام بدونم کسی که تو روزای سختم یه احوال ازم نگرفته چطور الان میخواد شادیمو با حرفهاش زهر کنه ؟

 

 

 

 

این حرف مطمئنا عصبیش میکرد و این از رگ بیرون زده گردنش به خوبی نمایان بود

نفس های عمیق و تندش خبر از این میداد که وای نازی تو که از این بدتری قشنگ شستیش و حالا رو بندش هم آویزون کردی

 

 

 

 

لحن عصبی و کلافه‌اش حالا زیر گوشش شنیده میشد

 

 

 

 

 

 

 

_هنوزم همون دختر کوچولوی لوس سابقی به نظرم اون اتفاق برای تو لازم بود تا یکمی به خودت بیای

 

 

 

پوزخندی به چهره ماتش زد و ادامه داد

 

 

 

 

 

_ولی به نظرم با وجود اون اتفاق هنوزم عوض نشدی

 

 

زبان در دهانش قفل شده بود

 

 

 

 

بعضی وقت ها یک حرف گنجایش این را دارد که نفست را بگیرد و او حالا ناباور به مرد روبرویش زل زده بود که رک و بی پرده با کمال بی رحمی داشت آن اتفاق را بر صورتش میکوبید

 

 

 

هنوز هم اخم بر پیشانیش بود و با چهره‌ای سرد نظاره اش میکرد

 

 

 

 

باید میرفت باید از این جماعت که از زمین خوردنش لذت میبردن فرار میکرد تا دیگر همچین چیزهایی نتواند ببیند

 

 

 

 

 

 

بی توجه به نگاه تعجب زده بقیه و صدا زدن‌های مادرش خودش را به اتاقش رساند و اولین کاری که کرد عکسش را از میان انبوه وسایل هایش برداشت

 

 

 

 

 

 

چشمه اشکش جوشید حس میکرد چهره‌اش را هم از یاد برده اما حالا قاتل آرزوهایش با لبخند و چشمان براقش بهش خیره بود

 

 

 

لعنت بهت ، لعنت به تو که گذاشتی هر کس و ناکس تحقیرم کنه کجایی بی معرفت الان باید همینجا بودی مگه قول ندادی موفقیتمو ببینی… مگه نمیگفتی نمیزارم احساس تنهایی کنی ؟

 

 

 

 

همزمان با شکستن قاب عکس فریادش به هوا رفت

 

 

 

 

 

_ازت متنفرم نامرد

 

 

 

خدا صدایش را میشنید مگر نه ؟

 

 

 

پس چرا جواب آهش را نمیداد چرا هنوز هم نزدیک به یک‌سال باید حرف بقیه را به جان میخرید !!

 

 

 

 

 

با صدایش بقیه را هم به طبقه بالا کشانده بود در همین جشن هم رسوا شده بود

 

 

 

 

 

 

از پشت سر در آغوش کسی فرو رفت و صدای نگران پدرش را شنید

 

 

 

 

 

_آروم باش نازنین ، دخترم منو نگاه کن

 

 

 

 

 

 

صدایشان را میشنید اما قادر به جواب دادن نبود گوشه اتاق خودش را بغل کرده بود و در خود میلرزید حتما باز شوک عصبی بهش وارد شده بود

 

 

 

 

 

 

در همان وضعیت نگاهش به چهره ناباور امیرعلی افتاد همانی که امشب را برایش زهر کرده بود حالا آمده بود باز چه چیزی را ببیند ؟ نازنین شکسته تر از آن بود که جلویش در بیفتد ، وضعیتش رقت‌انگیزتر از همیشه بود

 

 

 

 

نگاه‌ها و پچ‌پچ‌های در گوشی بقیه به گوشش میخورد و بغضش را بیشتر میکرد یکی میگفت بیچاره دختره … آن یکی در جواب گفت بیچاره خونواده‌اش همین یه دونه بچه رو داره

بعضی ها جریان را نمیدانستن و برای خود یک داستانی تعریف میکردن هیچکس نمیدانست چه روزهایی این دختر همین دردها را چشیده بود و دم نزده بود این دردها دیگر برایش عادی بودن

 

 

 

 

 

پدرش با لیوان آبی جلوی پایش زانو زد و خودش قرص را در دهانش انداخت در سکوت بدون هیچ مقاومتی قرص را با آب بلعید و کمی بعد از لرزش بدنش کم شد

 

 

 

 

این قرص ها دردش را کم میکردن اما با خود میگفت کاش قرص فراموشی هم برایش تجویز میشد تا یادش برود گذشته نحسش را اما صد حیف که گذشته به عقب برنمیگشت و این درد تا ابد روی دوشش بود

 

 

 

 

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم
و رویش دراز بکشم آرام و آسوده ،
مثل ماهی حوضمان
که چند روزی است روی آب شناور است

 

 

 

 

زندگیش پر از تکرار تلخی های گذشته با یک تلنگر گاهی با یک نگاه ترحم برانگیز یک راست برمیگرشت به همان روز نحس همان روزی که دنیا پیش رویش دیده و تار شد

 

 

 

 

دوست داشت یک جایی برود و در خود گم شود که دست هیچ احد و ناسی بهش نرسد

 

 

دکتر با حرف‌هایش میخواست اعتماد‌به‌نفس از دست رفته‌اش را بهش برگرداند اما او پر بود از سیلی هایی که اطرافیانش یکی یکی بهش زده بودن

 

 

 

 

با خود میگفت دیگر بس است ؛ دست از سر این سینه سوخته بردارید آخر این طعنه‌ها چه سودی برایتان دارد که از این کار خسته نمیشوید

 

 

 

 

 

از این ضعیف بودنش حالش بهم میخورد دوست داشت قدرتی در درونش بود که دیگر با حرف کسی اینطور فرو نریزد این روزها تنفرش از آن مرد هم بیشتر شده بود الان مطمئن بود که آن مرد عاشقش نبود برای او حکم اسباب بازیش را داشت اصلا وقتی در هفت سالگی بیای خواستگاری همین میشود دیگر ، یه مشت بچه بازی که نازنین این وسط یک ذره هم اهمیت نداشت

 

 

 

 

نگاهش را به کتونی‌های آل استار سفیدش داد و دستانش را در جیب مانتوی گشادش فرو کرد

 

 

 

 

دقیقا از آن شب کذایی یک هفته ای میگذشت

 

 

 

 

همین امروز بود که خواسته بود از خانه بیرون بزند باید حتما برای خودش یک کاری دست و پا کند وگرنه با ادامه این شرایط حتما دیوانه میشد

 

 

 

 

 

 

همانطور که مشغول قدم زدن بود نگاهش را به عابرین داد یکی عجله داشت آن یکی عصبی بود ، بعضی ها هم خوشحال و دست در دست هم از خیابان عبور میکردن در این بین انگار فقط او بود که لبخند مصنوعی بر لبانش بود شاید هر کس که او را میدید فکر میکرد یک دختر پولدارِ بی غم است اما چه کسی از راز درونش خبر داشت ؟

 

 

 

 

این روزها با نقاب بی تفاوتی سعی میکرد دردش را در قلبش مدفون کند

 

 

 

 

 

با دیدن دختر گلفروش قلبش فشرده شد هر جا‌ که پا میگذاشت یاد و خاطره‌اش هیچوقت از قلبش پاک شدنی نبود

 

دخترک با چشمان درشت سیاهش بهش خیره بود ، یادش هست که اولین بار این دختر کوچولو را دیده بود حسادت تمام وجودش را گرفته بود آخر مهرداد با دیدنش به کل فراموشش کرده بود و تمام توجهش را به این دختر بچه داده بود عاشق بچه ها آن هم از نوع دخترش بود و آن روزها نازنین با خود میگفت که اگر روزی بچه دار شود کاش که پسر باشد

 

 

 

 

دیوانه بود دیگر آن موقع دغدغه‌هایش هم ساده و کوچک بود

 

 

 

 

 

دخترک هنوز هم با چشمان منتظرش بهش خیره بود شاید با خود فکر میکرد پس آن مرد چشم سبز کجا بود که دیگر همراهش نبود

 

 

 

 

جلوی پایش خم شد و با لبخند دستی به موهای مشکیش کشید

 

 

 

 

_خوبی ستایش بانو ببینم دلت برام تنگ نشده بود ؟

 

 

 

 

با آن لحن شیرین و بچگانه‌اش جوابش را داد

 

 

 

 

 

 

_همیشه همینجاها بودم نازی جون فکر کردم منو یادتون رفته ، چرا تنهایی… پس عمو کو ؟

 

 

 

 

بغض بر گلویش چنگ انداخت

 

 

 

 

_عمو رفته سفر ستایش جون امروز گل‌هات رو کسی خرید ؟

 

 

 

با مظلومیتی که قلب نازنین را آتش میزد سر بالا انداخت

 

 

 

 

_نه اگه بدون پول برم خونه حتما بابا اصغرم دعوام میکنه…عمو کجا رفته نکنه اونم قهر کرده !

 

 

 

 

ماند چه بگوید دخترک از چه حرف میزد !

 

 

سر پایین انداخت

 

 

_نمیدونم ، آدم بزرگ‌ها هم قهر میکنن دیگه

 

 

 

 

به دنبال حرفش سوالی نگاهش کرد

 

 

 

_مگه کسی هم با تو قهر کرده ؟

 

 

 

چشمانش را بهم زد

 

 

 

_آره محمد امین دوستم دیروز سر بازی باهام دعوام کرد الانم باهام قهریم…خاله چیکار کنم منو ببخشه ؟

 

 

 

 

اشک در چشمانش نشست با دیدن این دختر یاد بچگی‌های خودش افتاد چقدر آن روزها از اینکه مهرداد باهاش قهر کند میترسید آخر سر هم از آن چیزی که میترسید سرش آمد این بار قهرش از همیشه طولانی تر بود !!
کاش هنوز هم در همان عالم بچگیش میماند

 

 

 

 

 

 

با صدای آشنایی رشته افکارش پاره شد

 

 

 

 

_خانم کوچولو همه گلاتو میخوام چند ؟

 

 

 

 

با دیدنش چشمانش چهار تا شد

 

 

 

زیر لب گفت

 

 

_بر خرمگس معرکه لعنت

 

 

 

 

گوشهایش انقدر تیز بود که حرفش را بشنود

 

 

 

_ محض اطلاع شنیدما خانم !

 

 

با پررویی در چشمانش زل زد

 

 

 

 

_اتفاقا خوب شد که شنیدی چیشده گذرت به اینورا افتاده پسرعمو ؟

 

 

 

 

از قصد اسمش را نمیگفت چون میدانست حرصش میدهد اما انگار امروز بیش از حد شنگول بود

 

 

لبخند کجی گوشه لبش نشست و یک تای ابرویش را ماهرانه بالا زد

 

 

 

 

 

 

_مگه زمین خدا رو خریدی که داری بازخواستم میکنی دختر عمو ؟

 

 

هوف خدا چقدر ازش بدش میامد خدا میدانست ، سرتاپایش حرص درار بود

 

 

 

 

 

راهش را کج کرد که برود ، دوست نداشت امروزش هم با حرف زدن با او گند زده شود

 

 

 

 

 

صدایش را از پشت سر میشنید انقدر صدام کن خفه شی مرتیکه پررو اصلا انگار نه انگار فکر کرده حرفهای اون روزش رو یادم میره چه راحت هم تو چشمهام زل میزنه ؛  هه

 

 

میان راه بود که دسته گلی جلویش قرار گرفت

 

 

 

 

با تعجب سرجایش ایستاد و نگاهش را از گل به چهره‌اش که از فرط دویدن به نفس نفس افتاده بود داد

 

 

 

عجب سیریشیه این همه راه دنبالم اومده اَه

 

 

 

 

 

 

امیرعلی سکوتش را که دید خودش به حرف آمد و با لبخند نگاهش کرد

 

 

 

 

 

_میدونم چقدر رز دوست داری شاید اینجوری بتونم حرفای اون شبم رو جبران کنم

 

 

 

 

 

با بهت نگاهش میکرد در نگاهش مسخرگی موج نمیزد حالا شرمندگی و پشیمانی را میتوانست از نگاهش بخواند

 

 

 

 

از کجا میدانست اصلا رز دوست دارد !!

 

خب خنگ خدا با اون گلخونه ای که برای خودت بالای پشت بوم درست کردی فقط مونده حافظ شیرازی بدونه

 

 

 

مثل گیج‌ها به نگاه منتظرش زل زده بود

 

 

 

تعللش را که دید خودش دسته گل را به دستش داد

 

 

 

 

 

 

 

_این برای توعه نازنین من اون روز قصد بدی از زدن حرف هام نداشتم متاسفم که فکرتو خراب کردم

 

 

 

 

 

هاج واج به دسته گل توی دستش خیره شد اصلا نماند تا حرفش را بزند

 

 

 

 

 

دختر گلفروش با لبخند بهش نگاه میکرد

 

 

 

 

جوابش را با لبخندی داد و بینیش را در گل فرو کرد بعد از ماه ها کسی به جز مهرداد بهش گل میداد از عطر رز مست میشد

 

 

 

 

 

هنوز هم متعجب بود آخر در این وقت روز اینجا چکار میکرد برود به دوست دخترش گل بخرد وا نازی خب بیچاره زحمت کشیده خداییش حقش نیست باهاش بد برخورد کنی

 

 

 

 

 

 

کلافه افکار درهم برهمش را پس زد و وارد خانه شد

 

 

 

 

 

 

مادرش در حال مطالعه بود با دیدنش از بالای عینک نگاهش کرد

 

 

 

 

 

_روزبخیر به به این گل مناسبت خاصی داره ؟

 

 

 

 

نگاه بی تفاوتی به گل انداخت

 

 

_این ؟ ….والا یکی از دوستان داده

 

 

 

 

 

اسمی از امیرعلی نبرد خودش هم دلیلش را نمیدانست

 

 

 

به سمت مادرش گرفت و گفت

 

 

 

 

_بفرمایید برای شما

 

 

 

لبخندی زد و در کتابش را بست

 

 

 

 

 

_نه دیگه هر کی بوده به تو هدیه داده زشته به یه نفر دیگه بدیش

 

 

 

 

ابرویش بالا پرید با بیخیالی شانه بالا انداخت و به سمت اتاقش حرکت کرد

 

 

دنبال جایی میگشت تا دسته گل را بگذارد خالا خوبه دوست نداشتی نگهش داری

 

تو خفه وجدان

 

 

کنار پیانویش بهترین جا بود  ، لباس هایش را عوض کرد انقدر خسته بود که همانجا روی تخت ولو شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Zoha
Zoha
5 ماه قبل

پر قدرت ادامه بده لیلا گلی😍

عرشیا خوب
عرشیا خوب
5 ماه قبل

خیلی قشنگه این رمان کاش روزی دوپارت بزاری

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x