9 دیدگاه

رمان نوش‌دارو پارت هفده

1
(2)

چشمانش را بهم فشرد

 

میدانست حتما فکر بدی راجبش کرده بود زانوهایش میلرزید و توان ایستادن نداشت

 

با صدای ترانه تند چشمانش را باز کرد تمام آرایشش روی صورتش ریخته بود و جای سیلی هم روی صورتش خودنمایی میکرد

 

در وضعیتی نبود که شماتتش کند خودش هم مقصر بود شاید نیاز بود ، این تلنگر باید به ترانه زده میشد که دست از این کارهایش بردارد

 

بازویش را از زیر دست امیرعلی جدا کرد و به طرفش رفت

هر دو در آغوش هم بلند بلند گریه میکردن کلی فشار تحمل کرده بودن و این حالشان طبیعی بود

 

صدای آشنایی در نزدیکیشان شنیده شد

 

_بسه وقت واسه آبغوره گرفتن زیاده

بهتره از این سگدونی بریم بیرون

 

سر بالا آورد و با دیدن سهیل کمی تعجب کرد

 

..

آرام سلام داد و سر پایین انداخت

 

سری به تاسف تکان داد و نگاه خیره‌اش را به ترانه داد

 

وقتی او را در آن وضع دید خون به مغزش نرسید هیچوقت فکر نمیکرد ترانه را در همچین جایی آن هم مست و زیرخواب یک مرد ببیند

 

با آب یخ توانسته بود او را روبراه کند به کل ناامید شده بود دختری که در شمال باهاش آشنا شده بود و طرح دوستی ریخته بود در عرض یک هفته دیگر جواب تلفنش را نمیداد و حالا بعد از مدت‌ها او را در یک مهمانی با وضعی فجیع میدید

 

جوری که دلش برایش میسوخت این تنها حسی بود که گریبانگیرش شده بود چون هیچ نمیتوانست به خود بقبولاند که آن دختری که خودش را پاک و مظلوم جلوه داده بود پا در چنین جایی گذاشته باشد

 

میان راه سپیده با دیدنشان سراسیمه به طرفشان رفت و با نگرانی رو به نازنین گفت

 

_حالت خوبه تو کجا بودین آخه ؟

 

 

نگاه بدی بهش کرد و با لحن سردی گفت

 

_خیلی خوبیم ، خوش گذشت سپیده جون

 

این را گفت و در مقابل نگاه بهت‌زده‌اش از ویلا بیرون زد

 

 

به سمت ماشینش رفت که سهیل از پشت سر گفت

 

_امیر من ترانه رو میرسونم توام با ماشین نازنین خانم برو

..

_باشه داداش حرکت کن

 

 

از ترانه خداحافظی کرد و سریع سوار ماشین شد سکوت بدی میانشان حکمفرما بود از گوشه چشم نگاهش کرد اخمهایش درهم بود و سرعتش هم زیاد ..

 

 

آرام لب زد

 

_میشه آرومتر بری

 

..

 

نشنید انگار، عصبی گوشه لبش را جوید و پایش را روی پدال گاز فشرد

 

صدایش از اضطراب میلرزید

 

 

_امیر تو رو خدا یواش‌تر

 

مثل بمب‌ساعتی منفجر شد

 

 

_حرف نزن نازی که بد قاطیم

چه فکری کردی با خودت یه الف بچه تو همچین مهمونی چرا باید پا بذاره هان ؟

 

 

از ترس چشمانش را بست و بند کیفش را محکم میان انگشتانش فشرد

 

ترسید از ابهت کلامش از قهوه تلخ چشمانش که افسار گسیخته طلبکار بهش خیره بود ترسید

 

 

با لکنت زمزمه کرد

 

_فک…فکر..کردم…مهمونی…دخت…
دخترونه‌‌‌ست ‌.

 

جان کند تا این جمله از دهانش خارج شد

 

 

هوای داخل ماشین برایش خفه‌کننده بود حالش بد که بود با شنیدن غرغرهایش هم بدتر میشد

 

_که مهمونی دخترونه‌ست نه ؟

تو اون مخ کوچیکت چه فکری میکنی هان…

به خیالت دو پیک مشروب خوردی بزرگ میشی آره ؟

 

سر سنگینش را میان دستانش فشرد بیشتر داشت نمک روی زخمش میپاشید چرا تمام نمیکرد ؟

 

امیر با نگاه وحشیش نیم نگاهی به دخترک انداخت و فرمان را در دستش فشرد

 

_خیلی احمقی…احمق

 

 

دیگر نتوانست تحمل کند صبر او هم حدی داشت لرزش صدایش از سر حرص بود

 

_میشه تمومش کنی ؟

 

شاکی به طرفش برگشت

 

_چیو تموم کنم ، چیو ؟

دِ اگه من لعنتی نمیومدم اگه یکم دیرتر میرسیدم میدونستی چی میشد ؟

 

از صدای دادش لرزی به جانش افتاد چسبیده به شیشه در خود جمع شد و با بغضی که آماده ترکیدن بود گفت

 

_همه اینا رو میدونم…تو رو خدا تمومش کن میدونم اشتباه کردم

 

شقیقه‌اش را میان انگشت فشرد و نفسش را در هوا فوت کرد

 

کلافه بود وقتی آن لحظه شماره نازی را روی گوشیش دید هر فکری به سرش زد جز اینکه او را در یک پارتی شبانه آن هم در آن وضعیت ببیند

 

دوست داشت همان موقع دو سیلی در گوشش بخواباند اما نفهمید چرا با دیدنش دلش دوباره لرزید دروغ چرا دلش برای این دخترعموی چموش و زبان نفهم تنگ بود اما هیچ به مغزش هم خطور نمیکرد که بعد از آن روز او را در همچین شبی آن هم خارج از شهر ببیند

 

حالا هم داشت عصبانیت این مدت را سرش خالی میکرد

 

_اونجا چیکار میکردی نازی تو که اهل مشروب نبودی !

 

 

صدایش حالا کمی آرامتر شده بود نگاهش را دزدید چه جواب میداد !

 

باور میکرد میخواست یک شب را جور دیگری زندگی کند با مشروب خوردن میخواست دردهایش را فراموش کند مطمئنا حسابی مسخره‌اش میکرد

 

امیرعلی از سکوتش فکر دیگری کرد حالا لحنش از نگرانی موج میزد

 

_اون مرتیکه…

 

مکثی کرد انگار در گفتن حرفش تردید داشت

 

 

سر بالا آورد چشمانش دو گوی خونی بود و آخ که رگ برجسته‌اش عجیب میخواست خودنمایی کند

 

خوب میدانست سوالش را و چرا از بازجویی پسرعمویش شکایتی نمیکرد !!

 

رویش را برگرداند و آهی کشید

 

_کاری نکرد

 

حس کرد که با جمله‌اش نفس راحتی کشید

 

دیگر تا مقصد حرفی بینشان رد و بدل نشد وقتی که خواست پیاده شود به طرفش برگشت و با قدردانی بهش چشم دوخت

 

_ممنون بابت همه چیز

 

لبخند کم‌جانی زد و موهای بهم ریخته‌اش را مرتب کرد

 

_خواهش میکنم هر کی جای تو بهم زنگ میزد همین کار رو میکردم

 

نفهمید چرا اما با این حرفش ناراحت شد اصلا حس خودش را درک نمیکرد

 

ماشینش را در حیاط خانه پارک کرد و خودش هم با اسنپ رفت

 

تا وارد خانه شد اول یه مسکن خورد تا سردردش خوب شود و بعد از عوض کردن لباس‌هایش روی تخت دراز کشید

 

سرش پر از فکر بود برای خودش هم عجیب بود که چرا میخواست به امیرعلی توضیح دهد که کاری نکرده چرا برایش مهم بود که درباره‌اش چه فکری میکند چرا ؟

 

تا خود صبح با این افکار کلنجار رفت و خودش هم نفهمید کی به خواب رفت

 

….

 

 

زندگی همیشه بهش یادآور بود که خوشی‌ها پایدار نمیماند و منتظر زمانی هستند که بی‌رحمانه بهت زخم بزنند

 

 

دقیقا همان روز ، روزی که آخرین جلسه درمانش را هم پشت سر گذاشت به خانه که رسید چهره نگران پدرش جلوی رویش ظاهر شد

 

با تعجب کفشهایش را جلوی در از پا در آورد و وارد سالن شد

 

جو خانه خوب نبود مادرش روی مبل نشسته بود و عمیقا در فکر بود

 

 

_چیزی شده ؟

 

 

با صدایش هر دو تکان خفیفی خوردن این نگاه دزدیدن‌ها و تردید در چشمانشان از سر چه بود ؟

 

 

شالش را از روی سرش برداشت و با نگرانی جلو رفت

 

 

_تو رو خدا بگین چیشده آخه، اتفاق بدی افتاده ؟

 

پدرش دستی به موهایش کشید و با ملایمت او را دعوت به آرامش کرد

_چیزی نیست دخترم

شاید اگه چند ماه پیش بود اتفاق بدی بود اما الان نه

 

چشمانش ریز شد هیچ از حرف‌های مرموز پدرش سر در نمیاورد خودش را روی مبل رها کرد و گوشه لبش را جوید

 

_من که نمیفهمم چی میگین رک و پوست کنده بگین خب…

 

_مهرداد برگشته

..

 

 

چیزی در قلبش مثل قطره‌ای روی زمین افتاد و جاری شد

 

 

مات و فرو خورده زل زد به مادرش که بی مقدمه این جمله را گفته بود
حالا هر دو نگران به دخترکشان خیره بودن

 

 

مادرش به سمتش آمد و در آغوشش کشید

_همین امروز شنیدیم میترسیدم چطوری بهت بگیم مادر ، یه چیزی بگو

 

حس میکرد هوا برای نفس کشیدن کم دارد دست بر گلویش گرفت و روی زمین خم شد

 

 

پدرش سراسیمه به طرفش رفت

_برو قرصاشو بیار مریم

 

 

مگر از شوک این خبر میتوانست آرام بشود ؟

 

مهرداد برگشته بود یا داشت باز هم توهم میزد،

 

بعد از یک سال بالاخره قهرش را تمام کرده بود بعد از یک سال آمده بود نازنین شکسته را از این زخمی‌تر کند

 

نفهمید چطور با آن تن لرزانش با اشکهای روان صورتش دمپایی‌های لا انگشتیش را پا کرد و به طرف خانه‌شان دوید

 

وقتی زنگ در را فشرد وقتی چهره دختر غریبه‌ای جلوی رویش ظاهر شد تازه فهمید چقدر بین او و این دختر شیک پوش روبرویش فاصله‌ها بود

 

..

 

نگاهی به خودش کرد مانتو خاکستریش چروک شده بود شلوارش خاکی و صورتش هم زرد و نزار بود

 

از همه بدتر دمپایی هایش بودن که ترکیب بدی با لباسش ایجاد میکرد

 

 

با صدای ظریفش نگاه از خود برداشت

 

 

_اینجا چی میخوای با کی کار داری ؟

 

 

آه خدای من صدایش مثل مدل معروف که حتی اسمش هم در خاطرش نمیامد بود همانقدر ظریف و خوش آهنگ همانقدر با لوندی

 

نگاه گنگ و اشکیش را بهش داد موهای صاف و شلاقی مشکی که دورش رها شده بود چقدر بهش میامد قدش بلند بود و معلوم بود که خیلی خرج برای این هیکل بی‌نقصش کرده بود در مقابلش احساس حقارت میکرد

 

 

بغضش را قورت داد .. اصلا نفهمید چطور این جمله از دهانش خارج شد

 

 

_مهرداد خونه‌ست ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Eli
Eli
5 ماه قبل

اه نازنین ازت انتظار داشتم وقتی خبر برگشتشو شنیدی بگی خب که چییییی😑💔ولی گند زدی باز

Zoha
Zoha
5 ماه قبل

خداقوت لیلای قشنگم😍

آهو
آهو
5 ماه قبل

خسته نباشی حرف نداشت منتظر بقیشم

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

چرا امروز سایتا هیچی نذاشتن جز همین یکی

مریم
مریم
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جان.بی نظیر

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان لطفا هر روز پارت بذار اگر امکانش هست

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x